بغرنج قومی و ملی درایران؛ از افسانه تا واقعیت -۲
ادامه بخش دوم
----------------------
گسترش آمیزش های ایلی و قومی در دیگر نقاط ایران
من درنوشتاردیگری به سامان حکومت و دگرگونی های تاریخی ساختارهای مردم تباری دراصفهان، فارس، کرمان و یزد که قرار است پایگاه «ملت ستمگر فارس» باشند پرداخته ام. دراین جا به پاره از نقاط ایران که قراراست سرزمین داغدیدگان ستم ملی باشند، خواهم پرداخت.
یکی از بی پایه ترین دعاوی مدعیان ستم ملی هزارساله ملت مفروض فارس، نگاه ایشان به گیلان و مادران است. گاه مردم این سرزمین را در کنار«ملت ستمگرفارس» می نشانند و گاه نیز نسبت به گیلانی ها اظهار لطف کرده و ایشان را در کنار دیگر «ملت های ستمدیده ایران» قرار می دهند! ولی در این اظهار لطف، نشانی از مردم تبرستان که در درازای تاریخ پس از اسلام، یکی از بزرگترین مقاومت هارا در برابر اعراب مهاجم سازمان داده اند و پیشینه تاریخی و قومی شان از پارت ها و فارس های آریایی جدامی باشد نیست. باز در این جا روشن نیست که اگر مراد از این ملت تراشی ها رجوع به تاریخ باشد، پس چکونه می توان ایرانیان پیش آریایی گیل، دیلم، تالش، کادوسی، آمارد، تپور، کاسپی و تیره های قومی کوچکتری مانند جشیج، پریچ و شِکور را که درساحل جنوبی دریای خزر می زیسته و پیشینه های تاریخی جداگانه داشته و به گویش های زبانی متفاوتی از زبان فارسی امروزین سخن می گفته اند، در یک گونی کرد و به نام ملت یا خلق ساختگی گیلان در کنار دیگر«ملت های ستمدیده» سرزمین ایران نشاند و در اندوه ستم ملی که معلوم نیست در کدام روزگار برایشان روا گردیده، سینه بر تنور داغ ملی چسباند!
و اما واقعیت! ساحل جنوبی دریای خزر از پیش از آمدن آریایی ها، مسکن کاسپی ها که نام دریای کاسپین از ایشان برگرفته شده، تپورها، که نام تبرستان از ایشان بر گرفته شده، گیلها، کادوسیان که پاره از باستان شناسان ایشان را با گیل ها یکی می دانند، دیلمان و آماردها یا ماردها است. دیلمان را گاه با گیلکان یکی دانسته و گاه از ایشان به عنوان گروه ایلی جداگانه یاد کرده اند. در اینجا نیز زندگی شهروندی و اسکان یافته رواج داشته تا جایی که نویسنده گمنام کتاب «حدوالعالم من المشرق الی المغرب» که در سده چهارم هجری نوشته شده به شهر رشت اشاره دارد. در سرزمین امروزی گیلان، دستکم در سده های نخستین نیز بیشتر ستیز ها میان دیلمان و دیگر امیران و خاندان های محلی بوده تا سرانجام دیلمان سیادت یافته و به یکی از نیروهای مهم در گی سیاسی ایران تا پیش از آمدن مغولان تبدیل شدند.
سرزمین تبرستان یا مادران امروز که تا پایان سده سوم هجری همچنان ساختار قومی پیشین خودرا حفظ کرده بود، از آن هنگام که مهاجرت علویان ایرانی و عرب به این ناحیه شتابان شد، به تدریج دستخوش تغییر گردید. این فرایند که با آمدن نوادگان ششمین امام شیعه به تبرستان و دیلمان آغاز شد و در روزگار اسماعیلیان به اوج رسید. اسماعیلیان که به پیروی از قرامطه، برابری قومی و نژادی و مساوات میان و مرد را دنبال می کردند، فرایند آمیزش های قومی در این دیار را شتابان ساختند. «تاریخ گیلان و دیلمان» نوشته ظهیرالدین مرعشی درسده نهم هجری که تاریخ این دیار را تا آن زمان رقم زده، از سکونت چهارطایفه بز، بسام، سرتیز و کرام در لاهیجان یاد می کند که «اصل ایشان عرب است». هم او به حضور گرجیان و ترکمانان در گیلان و دیلمان اشاره دارد و سیمایی از آمیزش قومی این دیار ترسیم می کند که بی شباهت به دیگر نقاط ایران نیست. اشاره مکرر مرعشی به خلابران نیز به اعتبار برهان قاطع، اشاره به گروهی از اعراب گیلان و دیلمان است. «تاریخ طبرستان» و «تاریخ طبرستان و رویان و مادران» نیز گواهی بر همین آمیزش های تیره های قومی ایلی اند.
اگرچه گیلان و تبرستان از آن گونه مهاجمت گسترده ترکمانان و قبایل مغول که در دیگر نقاط ایران صورت گرفت، برکنار ماندند، با اینحال گروه هایی از ترکمانان غز و بعدها تیره هایی از ایل های مغول به گوشه و کنار این سرزمین کوچیدند. آمیزش و دگرگونی های ساختار قومی گیلان و مادران از روزگار شاهان صفوی و افشار شتابان تر شد. به غیر از قبایل ترکمان که در حاشیه تبرستان می زیستند، بسیاری از تیره های ایل های ترکمان به نواحی داخلی مادران و گیلان کوچیدند، که یک نمونه برجسته آن کوچ بخش بزرگی از تیره اصانلوی افشار به سخت سر (رامسر)، تنکابن و ساری است. باید به تالش های آذربایجانی اشاره کرد که تیره های تولی، چراغکوهی، صوفی، زغالی ودرکی از ایشان به ماسال، اسالم، کرگانرود و بخشهای کوهستانی گیلان کوچیدند. بخش بزرگی از کردهای ریشوند را که شاه عباس از ارزروم به قوچان آورده بود، نادر شاه افشار به گیلان و مادران کوچاند. بازماندگان ایشان اینک در کلارستاق، رودبار و پیرامون قزوین می زیند. بازماندگان تیره های کردان کاکاوند، چگنی، گنه، میرزاخانلو، بهارلو، سیه پوش و بسیاری تیره های دیگر در سرتاسر گیلان و مادران پراکنده اند. ایل خواجه وند را نادرشاه از گروس و کردستان به کلاردشت و کجور کوچاند. زیاده بر این ها، تیره هایی از عمارلو، رشوندلو، عالیوند، ایبگی، عمرانلو، گوگچی و پاره ای دیگر در گیلان و تیره هایی از جهان بیگلو، کلبادی، مدانلو، شرفوند، غیاثوند، حسنوند و ده ها تیره ایلی کرد در سرتاسر گیلان و مادران پراکنده اند و در درازای زمان، بسیاری از ایشان با مردم دیگر این دیار پیوند یافته و پیشینه تباری خویش را از دست داده اند.
بلوچ ها و زابلی ها نیز در این دو استان و پیرامون آن سکونت دارند. گذشته از کوچ گسترده زابلی ها و بلوچ ها به ترکمن صحرا، بسیاری از تیره های بلوچ به نواحی داخلی مادران و گیلان کوچیده و با دیگر تیره های قومی این دیار آمیخته اند. نام روستای سراوان در جاده رشت به امامزاده هاشم، یکی از یادگارهای ماندنی کوچ تیره ای از بلوچ ها از سراوان بلوچستان به این دیار است.
پاره ای از نقاط ایران به دلایل اقلیمی و جغرافیایی، از فرایند کوچ و تهاجم های ایلی و آمیزش های قومی که در پی آمد این کوچ و تهاجم های گسترده ای که در پهنه سرزمین ایران رویداده، بهره کمتری برده اند. بلوچستان و کردستان از شمار این نقاط اند. با این حال حتی این مناطق نیز از این چالش برکنار نبوده اند.
برخلاف پاره ای از دعاوی سال های اخیر که بیشتر بر مصلحت های سیاسی روز استوار است، سیستان از دیرباز سرزمین طوایف بلوچ نبوده و مردم بومی سیستان باستانی و بلوچ که هردو از اقوام ایرانی اند، از دو پیشینه تاریخی متفاوت برخاسته اند. به داوری بیشتر پژوهشگران تاریخ، سیستان یا سکستان، سرزمین باستانی تیره ای از سکاهای آریایی است که در روزگار اشکانیان به این دیار کوچیده اند. به هر روی در همه نوشته های تاریخی سده های نخست هجری از سیستان یا سجستان و مردم آن یاد شده و «تاریخ طبری» از سیستان به عنوان سرزمینی یاد می کند که جمعیت و مساحتش از خراسان بیشتر است. سیستان نیز مانند دیگر نقاط ایران دستخوش هجوم اعراب و طوایف عرب و سپس بخش بزرگی از خوارج شد. شمار کوچندگان عرب به سیستان با شمار کوچندگان عرب به خراسان نزدیک است. نخستین دولت ایرانی پس از اسلام نیز از همین سیستان برخاست و سیستان در کنار خراسان و ماوراءالنهرکانونی برای بازگشت زبان فارسی شد. به اعتبار «تاریخ سیستان»، دراین دیار نیز به روال خراسان پیش از آمدن ترکمانان و مغولان، زندگی شهری گسترده ای رواج داشته و بیشتر شهرهای بزرگ سیستان با هجوم و کوچ ترکمانان سلجوقی و سپس مغولان ویران شده است.
برخلاف سیستانیان که شهرنشینی و اسکان در میانشان رواج گسترده داشته، بلوچها و کوچها از دیرترین ایام تاریخ، کوچنده بوده و میان مکران قدیم و کرمان در رفت و آمد بوده اند. از آنچه در نوشته های تاریخی بجای مانده، بزرگترین سرکوبی و کشتار ایشان نیز یکی به دست دیلمان صورت گرفته و دیگری به دست ترک تباران غوی. از ایجاد اتحادیه براهویی و نفوذ طوایف بلوچ در مکران و کابل اگر بگذریم، طوایف و تیره های بلوچ تا روزگار اخیر نتوانسته اند که به ستیز های ایلی و تیره ای خویش پایان دهند
به هر روی در درازای هزارو اندی سال پس از فرارسیدن لشگر اعراب به سیستان و در پی آن اسکان مردم ترک تبار به این دیار، سیمای باستانی سرزمین سکاها نیز مانند دیگر نقاط ایران دیگرگون شد. در پی آمد این دگرگونی ها است که کوچ ایل های بلوچ از مکران قدیم و ریگزارهای پاکستان کنونی و از نواحی جنوبی بلوچستان به سیستان بالا گرفته است. سیمای کنونی سیستان و بلوچستان، از همان گونه آمیزش ها و کوچ و تنش های ایلی دیگر نقاط ایران حکایت دارد. در کنار مردم بومی سیستانی و طوایف کوچ و بلوچ، مردمانی از تبار ترکمان، اوزبک، هزاره، لاشاری (لر) و کرد می زیند. حسین کرد و خاندانش را شاه عباس به بلوچستان کوچاند و خاندان کرد تبار وی با مردم بلوچ در آمیخت و به تدریج به یکی از طوایف بلوچ تبدیل شد که اینک نیز به همین نام طایفه کرد شهرت دارند. طایفه بلوچ اسماعیل زایی (شه بخش) نیز به همین گونه است. نادرشاه گروهی از طوایف لر ممسنی را به بلوچستان کوچاند و گروهی از بلوچ هارا در ولایات دیگرایران اسکان داد. از آمیزش بازماندگان همان لرها و طایفه بلوچ نوتی زایی است که طایفه بزرگ اسماعیل زایی سربلند کرد. به گفته «عالم آرای نادری» پس از لشگر کشی بزرگ نادر شاه افشار به بلوچستان و ریگ روان، پس از کشتار ده ها هزارتن از مرم بلوچ، وی گروهی از افشاران و دیگر طوایف قزلباش را به این دیار کوچاند.
یکی از ویژگی های آمیزش قومی ایران نیز دراین است که کوچندگان در کوتاه زمانی سیمای بومی می یابند و حتی نام ایل هایشان صورت بومی دیار اسکان یافته را می یابد. کردان بلوچستان در سنگان خاش و سراوان به نام های بلوچی شهرت دارند: سهراب زایی، جمال زایی، ناگزی زایی و از این دست!
صاحب این قلم که سخت به وجود تبعیض علیه ساکنان سنی بلوچستان و سیستان و وجود ناهنجاری های اقتصادی دیرپا و ستمگرایانه در این دیار باور دارد، نیز براین باوراست که با هیچ استدلال و پشتوانه ای نمی توان از ایل ها و طوایف کوچنده و اسکان یافته ای که بیشتر از پیشینه های گوناگون برخاسته، با مردمی از تبار های دیگر آمیزش یافته و در درازای تاریخ همواره در حال ستیز با یکدیگر بوده اند، به یکباره «ملت بلوچ» ساخت و بنا بر ضروریات سیاسی، شهرنشینان و طوایف غیر بلوچ سیستان را نیز در بطن این گونه ملت سازی ها فرو چپاند. مردم بلوچ، پاره ای از تن ایران اند که در درازای سده های گذشته از یکسو به دلیل تبعیض و انکار واپس ماندگی های اقتصادی و اجتماعی این سرزمین از سوی دولت ها، ستم دیده و محرومیت ها کشیده اند و از دیگر سو در بند جیر مناسبات ایلی و طایفه ای کهنی گرفتارند که منافع خان و سردار را بر منافع توده مردم بلوچ چیره ساخته است.
کردها و کردستان نیز از این فرایند کوچ و آمیزش بی بهره نمانده اند. همین واقعیت که آریاییان کرد نخستین دولت ایرانی را در بخش های بزرگی از فلات ایران تشکیل داده و برای دوره ای، تیره برتری بر تیره های دیگر قومی ساکن این سرزمین بوده اند، طبعا اسکان ایشان را در بخش هایی بیرون از حوزه اصلی اقامت ایشان به دنبال داشته است. در این جا نیز سرزمین های تاریخی کردنشین، پس از آمدن اعراب و سپس ترکمانان و سرانجام مغول، شاهد کوچ مهاجمانه مردمانی از این تیره های قومی بوده است. سیمای قومی بیشتر شهرهای بزرگ سرزمین های کردنشین پس از آمدن اعراب دگرگون شد که به نمونه همدان پیشتر پرداختیم. موصل، کرمانشاه، شهر زور و دیگر شهرهای کردنشین نیز برهمین روال پیش رفته است. مسعودی در «مروج الذهب» در بیان شورش خوارج مسلمان عرب و کوچ فرارگونه ایشان از عربستان و میاندورود به به کرمان، فارس، سیستان، اران، ارمنستان و آذربایجان، به اسکان ایشان در کردستان و آمیزش خوارج عرب با کردها اشاره کرده و از «کردان خارجی (خوارج) مقیم آذربایجان که به عنوان شراة معروفند» یاد می کند. هم او به کوچ گروه های بسیاری از اعراب به کردستان، آذربایجان و کرمان در پی شکست خوارج می پردازد.
با آمدن ترکمانان و به ویژه کوچ افشاران به بخش هایی از کردستان و تشکیل دولت اتابکان موصل، فرایند آمیزش و ستیز میان ایل های ترکمان و کرد آغاز شد و هرگز پایان نیافت. در پی آمد این سه هجوم بزرگ (اعراب، ترکمانان و مغول)، از یک سو مردمانی از تبار عرب و ترک و مغول در سرزمین های کرد نشین اسکان یافتند و از دیگر سو، بسیاری از تیره های ایلی کرد به دیگر نقاط ایران کوچیدند. این کوچ و آمیزش در دوران صفوی و افشار به لحاظ ضروریات نظامی و سیاسی آن چنان شتاب یافت که در پایان دوره افشار، کمتر ناحیه ای از ایران می توان یافت که از کوچ و آمیزش بعدی ایل های کردتبار بی بهره بوده باشد.
بیرون ماندن کردان از قلمرو سیاست ایران نیز افسانه ای بیش نیست. از حکومت ملوک شبانکاره بر بخش های بزرگی از فارس، کرمان و هرمزان امروز نیز اگر بگذریم، سنت فرمانروایی ایران تا هنگام تشکیل دولت مدرن، در همه دوران ها بر شکلی از مناسبات ایلی استوار بوده است. حتی در اوج قدرت ترکمانان سلجوقی نیز ایشان در اداره امور محلی و به ویژه در مرزبانی، بر ایل و طایفه چیره در آن دیار اتکاء می کرده اند. این روش در دوره صفوی و افشار و سپس قاجار به شدت دنبال شد و در هر کجا که تیره ای از کردان نقش محلی ویژه ای داشته اند، حکومت آن دیار در دست اینان قرار می گرفت و یا اگر تیره و یا طایفه ای از کردان ( یا ترکمانان) به دیاری کوچانده می شدند و حکومت آن دیار و پاسداری از منافع دولت حاکم به ایشان واگذار می شد. هنگامی که شاه اسماعیل صفوی در پیشاپیش اتحاد قبایل ترکمان قزلباش به کردستان لشگر کشید، نخست داعیه حاج رستم بیک را بر رهبری ایل بزرگ چَشمگـَزَک پذیرفت و همین ایل با سرکوب ویا اتحاد با دیگر ایل ها سیادت صفویان را بر کردستان ممکن کردند. از این پس نیز اینان و بسیاری دیگر از ایل های شیعی و سنی مذهب کرد با شاهسونان متعصب همراه شدند و نیروهای کرد نقش مهمی در جنگ های ایران و عثمانی ایفا کردند. به اعتبارپژوهشگر کرد، امیرشرفخان بدلیسی در«شرفنامه»، شاه طهماسب صفوی ایل های چگنی، سیاه منصور و گنه را به پاس وفاداری شان به پادشاه شیعه به خراسان، سلطانیه و جان کوچاند و حکومت خواف، زواره، ابهر، جان، اسفراین، نیشابور، قوچان ومرو را به ایشان واگذارد. «عالم آرای عباسی» دستکم به دوازده رئیس ایل کرد که از سلماس، جان، و اسفراین خراسان تا جستان بغداد به ولایت رسیده اند یاد می کند: سلطان امام قلی رئیس ایل سیاه منصور حاکم اسفراین خراسان است. گدای سلطان کولانی حاکم جان است. عاشورخان رهبر ایل چگنی، حاکم مرو شاهجان است. دیلمان گیلان زیر حکومت بیرامعلی سلطان و بخشی از آذربایجان در حکومت قلندر سلطان رئیس ایل کله گیر است. «عالم آرای نادری» می نویسد که پس از پیروزی نادر برهمدان، «حسنعلی خان گنه (رئیس آن ایل را) به ایالت و داریی آن حدود تعیین نمود.» یکی از برجسته ترین نمونه های این آمیزش، شرکت ایل اردلان، یکی از بزرگترین ایل های کرد در زندگی سیاسی ایران است که ازهم پیمانی شاه عباس با احمدخان اردلان آغاز می شود و در درازای بیش از چهارسد سال تا میانه دولت قاجار سیادت خاندان اردلان را بر زندگی سیاسی کردستان و نیز شرکت ایشان را در زندگی سیاسی ایران تضمین می کند. بسیاری کسان ازهمین خاندان اردلان در سیاست دوران پهلوی و نیز درسازمان دادن مخالفان به این دولت نقشی اساسی داشته اند.
شهروندی گری و آمیزش قومی در ایران
من در بخش چهارم این نوشتار به اهمیت شهر نشینی در فراهم ساختن زمینه تشکیل دولت ملی خواهم پرداخت. در این جا تنها به چند موضوع مهم در این زمینه اشاره می کنم.
در راستای بیش ازهفت سد و پنجاه سال که از کوچ مهاجمانه ترکمانان اوغوز آغاز شده و به تشکیل دولت ملی مشروطه در ایران انجامیده، به رغم همه کوچ وهجوم ها و کشتار و خرابی ها و به رغم ستیز های ایلی و قومی، بنای شالوده فرهنگ ایرانی و پیراستن و قوام آن بر گرده روشن اندیشان، دانش آموختگان، عالمان و ادیبان برخاسته از همه تیره های قومی است. معروف ترین فرهنگ فارسی قدیم، برهان قاطع را هم محمدحسین خلف تبریزی، متخلص به برهان در میانه دوره صفوی و پس از آنکه زبان بیشتر مردم آذربایجان به آمیزه ای از ترکی و زبان های بومی تبدیل شده بود تدوین کرد. بزرگ ترین خوش نویسان فارسی، میرعلی هروی از هرات، میرعماد از سادات سیفی عرب تبارقزوین، میرعلی تبریزی از تبریز و میرزا محمد کلهراز کردان کرمانشاه اند. عبید زاکانی ساکن شیراز، اصلا از مردم عرب تبار زاکان قزوین است و نظامی از گنجه، فارابی از خوارزم و ابن سینا از بخارا است. اگرچه در درازای تاریخ پر از فراز و نشیب ایران، موانع اساسی برای شرکت فرهیختگان و یا شخصیت های بیرون از تبار ایل حاکم بر ساختار دولت، در حوزه فرهنگ و علوم وجود نمی داشته، با تشکیل دولت صفوی این فرایند عنصری تازه یافته است. صفویان که با رسمیت بخشیدن به دین شیعه جعفری، معیار تازه ای را برای تشخیض فضیلت به میان آورده بودند، آمیزش تباری جامعه شهری ایران را شتاب بخشیدند. قاجاران از یکسو به دلیل ضعف و از دیگرسو به دلیل فرارسیدن طلیعه تجدد به ایران ، راهی جز اتکاء روزافزون به غیر قاجار برای اداره امورنداشتند. البته پرکاری فتحعلیشاه قاجار در تولید شاهزاده نیز دراین راستا بی اثر نبوده است!
از این رو هنگامی که به آستانه دوره تجدد و مشروطه می رسیم، بیشتر بندهای قومی از هم گسسته و تاج شاهی در گروی هواداری و کفایت شخصیت های کرد، آذربایجانی، عرب تبار، بختیاری، قشقایی، افشار، بیات، گنه، لر، بلوچ، اصفهانی، شیرازی و برخاستگان از سراسوی ایران است.
پس از هزار و اندی سال، ستیز و خونریزی، سیمای تنش و هم پیمانی ایلی به گونه ای است که یک روز دو طایفه کرد به ستیز با یکدیگر بر می خید و روز دیگر، پادشاه ترکمان تبار به اندرز وزیرشیرازی و یا گیلانی اش، لشگری از کردان و بلوچان را برای سرکوب فلان طایفه ترکمان و یا بهمان طایفه اوزبک روانه می کند. نه وفاداری قومی وجود دارد و نه کینه قومی. نذرقلی افشار ترکمان تبار ساکن دستجرد درگزدرخراسان، شهرت نخستین خویش را از جنگ با ایل های مهاجم ترکمان یموت که به تاراج درگز و ابیورد پرداخته بودند کسب کرد و بعد ها به نادرشاه افشار مشهور شد. در راستای سیادت بر یک دیار، هم پیمانان غیر ایلی از شمار دوستانند و ستیدگان هم ایل، بد تر از دشمن اند. نویسنده «حقایق اخبار ناصری» در همان شست برگ نخست کتابش، تصویر ارده ای از یک سوی این مناسباتِ در بستر مرگ به ما می دهد: «یموت و کوکلان (ازترکمانان) را تأدیبی بلیغ نمود....صادق خان [قشقایی، از فرماندهان ترک تبار آغا محمدخان] به توسط مشارالالیه (فتحعلیشا) در شاهراه بندگی و اطاعت نشست، شیرازه جمعیت سایر خوانین درهم ریخت، هریک به سمتی گریختند...آصف الدوله میرزا شفیع به شفاعت سایر خوانین خراسان اقدام نمود.... از سردار خراسان عرایض رسید که مستدعی عفو خوانین خراسان گردیده بود... شاهزاده حسن علی میرزا به طایفه هزاره و شاهزاده محمدقلی میرزا را به تأدیب طبقه ترکمان مأمور فرموده هریک را از آن دو فرقه گوشمالی به سزا داده مراجعت نمودند... پس از مجادلات و محاربات زیاد ایلات هزاره، جمشیدی، اندخودی و شبورغانی از در اطاعت و ضراعت درآمدند و هر طایفه پیشکش و گروگان دادند... فیمابین اهالی شهر بابک (درجنوب کرمان) و سرداران افاغنه که به حکومت آنجا اشتغال داشتند مخالفتی بود... ترکمانان کوکلان به اغوای سالارسیلمان خان خانان حاکم استرآباد شوریده سر به عصیان آوردند... در نواحی دارالخلافه، ایلات و قبایل به قطع طرق و نهب قوافل (راهی!) برخاستند. از دارالخلافه سلیمان خان افشار با چهار صد سواره به دفع اشراراترک (ترک) و الوار (لر) مأمور گردیدند... روز غره شعبان جمعیتی کامل از جماعت ترکمان از جانب سرخس به اعانت اهالی شهر مقدس مشهد رسید ... از یک طرف سالار چون پلنگ غضبان با سواران ترکمان و از سمتی ابوالفیض خان و میر محسن خان و سام خان با جمعیت ترشیزی و جبوشان.»
سوی دیگر این آمیزش ها نیز این است که پس از چندی، ایل و طایفه کوچنده به یک دیار آنچنان با فرهنگ و مردم دیگر زنان سامان می آمیزد که تبار و پیشینه یا به کنار می رود و یا کمرنگ می گردد. هنگامی که نادرشاه که از یکی از تیره های افشارساکن درگز خراسان برخاسته بود به آذربایجان لشگر کشید، به گفته «عالم آرای نادری» سران ایل های افشار آن دیاراز وی به عنوان «آن خراسانی که در اردلان به ما شبیخون زده» یاد کرده وبیش از سی هزار جنگجوی افشارعثمانلو را برای رودررویی با پادشاه افشار برانگیخته اند. ایل قاجار که در هنگام آمدن سلجوقیان، تا بن استخوان ترکمان بود، پس از گذشت سده ها به نیروی پاسدارنده مرزهای شمال شرقی ایران در برابر ترکمانان تازه رسیده و اوزبکان متحول شد و هنگامی که طلیعه مدرنیته به ایران رسید، از پیشینه ترکمانی این خاندان جز خاطره ای بیش نمانده بود و قاجاران با همه بدو نیکشان، پاره ای از بافت و ساختار ایران شده بودند.
مناسبات میان مردمان یک یا چند دیار، بسی فراتر از مناسبات ایلی و قومی است و گاه عناصر نیرومندتری به پیدایش یگانگی میان مردمی با پیشینه قومی یا ایلی جداگانه و یا به ستیز خونریز میان مردم از یک تبار ایلی و قومی انجامیده است. ستیز میان شیعه و سنی یا حیدری و نعمتی یک سوی این عنصر غیر قومی است و پیوند سدها تیره و طایفه به زیر پرچم اتحاد ملی- مذهبی صفوی و یا پیوستن همه شهروندان ایران از هر تبار و آئین و پیشینه به گرد مشروطه خواهی و تجدد، سوی دیگر آن. من در بخش های آینده این نوشتار به نقش اسلام و فرهنگ ایرانی در مناسبات میان شهروندان ایرانی برخاسته از تبارهای قومی و ایلی گوناگون خواهم پرداخت.
یک موضوع مهم دیگر در راستای آمیزش های قومی و ایلی درایران و شکل گیری یک ملت و یک دولت ملی، ازدواج میان اعیان و اشراف ایل ها و تیره های قومی گاه متخاصم است که به تدریج شکاف طبقاتی را جایگزین نابرابری های قومی می سازد. من به این مهم نیز در بخش های آتی این نوشتار خواهم پرداخت.
شهروندیگری و زندگی شهری روز افزون از یکسو و کاهش شتابنده زندگی عشیره ای از دیگر سو نیز به تدریج به ساختاری شدن سیمای مردم تباری امروزین ایران که رنگ قومی و ایلی پیشین خویش را از دست داده و مردمی را با پیشینه های تباری گوناگون، هم خا