دوراهي فمينيسم ايراني: آزادي جهانشمول يا عامليت بومي
هرسال با نزديک شدن روز جهاني زن و تدارکاتي که براي برگزاري اين روز از سوي فعالان فمينيست در ايران صورت مي گيرد، فضايي از التهاب و دلهره به وجود مي آيد که ناشي از تلاش حکومت براي ساکت کردن زنان است. گاه رويارويي به خشونت و دستگيري مي انجامد. فمينيسم براي حکومت، نمايندهء چيست که بايد با خشونت آن را تعطيل کرد؟ چرا حکومت ، فمينيسم را خطرناک ارزيابي مي کند؟
خشونت عليه فعاليت زنان، يا عليه زناني که هنجارهاي يک جامعهء سنتي را مورد سوآل قرار مي دهند، در بسياري موارد با رجوع به انگيزه هاي فردي عاملان خشونت توضيح داده مي شود: کسي که به صورت زن بي حجاب و آرايش کرده اسيد مي پاشد، يا با باتوم بر سر او مي کوبد و در بازجويی به او اهانت مي کند، کسي که با مخلوطي از اشتياق و نفرت در مراسم «سنگسار» شرکت مي کند، به احتمال زياد مي بايد اسير هنجارهاي منزه طلب (پيوريتان) يا بردهء عقده هاي سرکوفتهء جنسي باشد. اما خشونت سازمانيافتهء دولتي ، بيشتر از آنکه انگيزه هاي رواني داشته باشد، با سياست و قدرت دولتي گره خورده است.
به عبارت ديگر، سياست هاي حجاب، محدوديت هاي حضور در اماکن عمومي يا مسافرت ، و امر به تقوا و سنگسار، مي توانند ريشه در اين باور داشته باشند که سکسوآليته يا اغواي جنسي اي که در وجود مادّي زنان خانه کرده، ريشهء فساد اجتماعي است و بايد آن را مهار کرد. اما تهديدي که يک حکومت از جانب يک نيروي اجتماعي زنانه احساس مي کند، ريشه در مشروعيت سياسي و حفظ قدرت در برابر دشمنان واقعي يا فرضي دارد. اين دو نوع تهديدِ زنانه مرتبط اند. تهديد هنجارهاي اخلاقي مي تواند به تهديد تحول فرهنگي و حتا به تهديد سياسي عليه پايه هاي يک نوع حاکميت تئوکراتيک تبديل شود. حکومت طالبان در افغانستان، هم يک حکومت سياسي بود و هم يک رژيم اخلاقي ِ نهي از منکرات و فساد. پوششي به نام «برقع» هم براي حفظ ناموس مردان بود و هم براي تحکيم پايه هاي قدرت ملاياني که خود را «طلبه» مي ناميدند.
آيا فمينيسمِ تجدد خواه در خدمت تسلط استعماري است؟
برخلاف تصور رايج، آنچه از ابتداي انقلاب، سرآمدان حاکميت را نگران مي کرد تهاجم نظامي يا کودتاي ارتش نبود، بکه کودتاهاي خزنده، انقلاب هاي نرم ، و نفوذ فرهنگي (اباحه گري) بوده و هست. در يک کلمه «مدرنيته». نه مدرنيتهء تکنيکي يا اقتصادي، بلکه مُدرنيتهء فرهنگي که در دو دههء اخير بر سرعت جهاني شدن آن افزوده شده است.
مفهوم «فمينيسم» که مفهومي مدرن ، و به همين دليل مفهومي در اصل غربي (جوامع سکولارـ ليبرال اروپايي و آمريکا)، است، بدون شک در يک «تئولوژي سياسي» يک تهديد به شمار مي رود. تئولوژي سياسي اي که عرصهء سياست را به خير وشر (دوست و دشمن) تقسيم مي کند و «غرب» را دشمن اسلام مي پندارد. فمينيسم به عنوان يک جنبشِ تجدد خواه ، هميشه همچون ستون پنجم استعمار يا عامل نفوذي دشمن به حساب مي آيد. فمينيسم اقشار تحصيلکردهء طبقات متوسط يا مرفهي که طالب آزادي هاي جهانشمولِ جوامع ليبرال هستند ، بخشي از آن جنبش وسيع تر اجتماعي و فرهنگي است که در گفتار اسلامگرا به آن «تغرّب» ، يا غربزدگي مي گويند.
فمينيسم «بومي» چيست؟
هر نوع تحول فرهنگي اگر به طور خود جوش از زمينهء بومي و از بستر فرهنگ خودي صورت بگيرد، هميشه با دوام تر و ريشه دار تر از تحولاتي است که با فرمان از بالا يا از «خارج» وارد حوزهء فرهنگ مي شوند. طبق همين اصل، و با توجه به اينکه تجدّد آمرانه و وابسته به غرب در بسياري از کشورهاي اسلامي از جمله ايران مغلوب جنبش هاي اسلامگرا شد، گروهي از فمينست ها استدلال مي کنند که مبارزه براي دگرگوني مناسبات قدرت در جامعهء مردسالار ديني ، بايد از درون امکانات فرهنگي همان دين به پيش برده شود.
به يک نمونه توجه کنيم. مصر جامعه اي ست هشتاد ميليون نفري ، به طور غالب مسلمان ، که نظام سياسي آن يک جمهوري سکولار ، خودکامه و وابسته به آمريکاست. اکثر مردم مصر، از جمله بيشتر ساکنان شهر هفده ميليوني قاهره در فقر به سر مي برند ، اما در همين جامعه ، اقليتي در رفاه کامل است با زندگي لوکس ، تعطيلات اروپا و آمريکا ، کلوب هاي شبانه و تجملات رويايي. نحوهء زندگي يا «لايف ستايل» اين اقليت را حکومت پليسي حسني مبارک ضمانت مي کند. نحوهء حکومت حسني مبارک را حمايت آمريکا تضمين مي کند. دولت مصر هرساله دو ميليارد دلار کمک مالي از ايالات متحده مي گيرد. گفته مي شود براي حفظ جان هريک آمريکايي در مصر، ده مأمور امنيتي مصري به کار گمارده مي شود. در زندانهاي مصر شکنجه امري رايج است.
طي سالهاي اخير، جامعهء مدني مصر به تدريج توسط جنبش اپوزيسيون «اخوان المسلمين» مورد نفوذ قرار گرفته است. اخوان المسملين مدرسه و بيمارستان مي سازد، اشتغال ايجاد مي کند، و داوطلبانه به امور عام المنفعه مي پردازد. پايهء توده اي اخوان المسلمين مستضعفان اند اما کادرهاي آن را تحصيل کردگان، پزشکان، مهندسان، وکلا و متخصصان ديگري از طبقهء متوسط مي سازند. سازمان زنان اين جنبش «کميتهء اسلامي بين المللي زنان و کودکان» نام دارد. بنا به گفتهء خانم کاميليا حلِمي مدير اين سازمان، هدف کميته ، حمايت از خانواده است. به عقيده خانم حلمي نهادخانواده از سوي فمينيست هاي وابسته به سازمان ملل متحد مورد تهديد قرار گرفته است. او مي گويد: «فمينيست هاي غربي از خانواده بدشان مي آيد. آنها خانواده را مانعي بر سر راه تجدد مي دانند. آنها مي خواهند بانوان را از قيد خانواده و مسوليت شوهر و فرزند آزاد کنند. آنها خيال مي کنند زنها بايد بر جهان حکم برانند و مردها در حاشيه باشند.» خانم حلمي اين نوع فمينيسم را دستور کار قدرت هاي خارجي مي داند. در آمريکا متحدان «کميتهء اسلامي بين المللي زنان و کودکان» را سازمانهاي محافظه کار ديني تشکيل مي دهند که از تقدس نهاد خانواده در برابر «آفات» جامعهء ليبرال، نظير همجنس گرايي، دفاع مي کنند. (منبع: گزارش کن سيلورستاين در ماهنامهء هارپرز، مارس ۲۰۰۷)
دوراهي فمينيسم در کشورهاي اسلامي
به اين ترتيب يک دوراهي شکل مي گيرد: راه اول) پذيرش مدرنيته و رويکرد جهان وطن و فرامليتي به سمت تحول دموکراتيک که در شرايط ايران از تحول بنيادي سياسي جدا نيست؛ راه دوم) ادغام در فرهنگ دينيِ حاکم با هدف کسب عامليت از درون و تغيير توازن قواي جامعهء مردسالار.
کلمهء «عامليت» را در اينجا معادل واژه انگيسي «اِي جنسي» (agency) به کار مي گيريم که به معني فاعل بودن و ابتکار عمل داشتن است ؛ يا آزادي عمل در يک معادلهء قدرت ، به نحوي که فشار عامليت باعث شود آن کس که دست بالا را دارد ، يعني آنکس که «هژموني» و سرکردکي و ابتکار عمل را به دست دارد، مجبور به عقب نشيني شود و بخشي از قدرت اش را به زمين بگذارد. اين راهي است که بومي گرايان فمينيست پيشنهاد مي کنند. اين گروه ، از يک سلسله نظريه با عنوان کلي نظريه هاي«پساـ استعماري» سود مي گيرند. نظريهء پسااستعماري (پست کلونياليسم) التقاطي است از نظريه هاي پُست ستراکچراليسم (پساساختارگرايي) و بومي گرايي جهان سومي (فانون ، آل احمد، سزر ، آميلکار کابرال ...).
براي آنکه اين مسير يا اين استراتژي فميستي را روشن تر بيان کنيم ، يک تمثيل مي آوريم. مجسم کنيد خانه اي را که در آن مرد شلاقي به دست گرفته و زن را مقهور خود کرده است. درِ خانه قفل است. آن سوي در ، آزادي و ارزش هاي جهانشمول مدرن مدتي است که حضور خود را تثبيت کرده اند. براي زن اين امکان وجود دارد که به نحوي کليد در را به دست آورد، يا قفل را بشکند؛ آنگاه خود را رهاسازد، يا متحداني را از آنسوي ديوار به درون آورد و به اتفاق آنها شلاق را از چنگ مرد خارج کند. اين راه اول است.
اما اين زن راه دوم را برمي گزيند. او کليد قفل را داوطلبانه در اختيار مردش قرار مي دهد و به او اطمينان مي دهد که قصد گريز ندارد. او با مرد بازي مي کند، ترس مرد مي ريزد؛ سپس ممکن است مرد در لحظاتي بخواهد شلاق را به زمين بگذارد و عقب بنشيند. به اين شيوه، زن بومي صاحب پرستيژ، غرور ، و اعتماد به نفسي خواهد شد که از زمينهء فرهنگ بومي خودش برمي خيزد. اين نوع عامليت ، وارداتي نيست . اين نوع تغيير توازن قوا، منحصر به اقشار ممتاز مرفه و مستفرنگ يا «کمپرادور» نيست. روشن است که اين زن نمي خواهد آزاد باشد يا به قول بومي گرايان نمي خواهد عروسک فرنگي، زن مصرفگرا، مانکن، يا ابزار جنسي باشد؛ بلکه مي خواهد در داخل همان خانه «عامليت» داشته باشد.
اين نوع کرنش در برابر قدرت (در تمثيل ما تسليم شدن در برابر شلاق) را نبايد به معني «آگاهي کاذب» و «باطني کردن مردسالاري» دانست ، بلکه اين شکل تازه اي از فاعل بودن، نوع جديدي از «عامليت» است که توازن قدرت را به هم مي زند و از «هژموني» يا سرکردگي مردانه کم مي کند. اين رفتاري مازوخيستي نيست. (يا اگر باشد چندان آسيب رسان نيست). عامليت را نبايد به معني «آزادي اراده» دانست. مفهوم «آزادي اراده» مصداق خارجي ندارد. عامليت موقعيتي ناپايدار و غيردايمي است که خودِ معادلهء قدرت آن را توليد مي کند.
با اين استدلال، پذيرش حجاب، رفتار متکي بر «تقوا» و «عصمت» ، مشارکت فعال در امور اجتماعي جامعهء ديني ، در مسجد و مدرسه و محله، و سپس در مجلس قانونگذاري يا حتا در مقام هايي چون اجتهاد و تعبير احکام شرعي ، همه طي زمان قابل دسترسي است و به تدريج توازن قوا در يک جامعه سنتي را به نفع زنان عوض خواهد کرد.
طبق بينش بومي گرا ، زني که زبان عربي بداند و قادر باشد قرآن بخواند ، قادر خواهد بود با رجوع به آيات و تفاسير ، عليه اقتدار پدر يا برادران رفتار کند. او که اکنون تحصيلات دانشگاهي کسب کرده و به احتمال زياد از مردان نسل پيشين خانواده اش با سواد تر هم هست، مي تواند با استفاده از نصّ و سنّت ، اگر بخواهد ، حجاب داشته باشد يا نداشته باشد، با هرکس که مايل است ازدواج بکند و سرانجام رئيسي در خانه و مديري در حوزهء عمومي شود.
از ديدگروهی از فمينيست هاي «پسااستعماري»، خارج از آن خانهء فرضي هم ، در حقيقت، از آزادي خبري نيست. بيرون از خانهء بومي هم ، شلاق به دستان ديگري در کار اِعمال قدرت اند. جامعهء ليبرال غربي المثناي تئوکراسي بومي است ، فقط «زندان» هاي آن نامرئي تر ، و به همين دليل مُهلک تر است. به زعم اين گروه، رژيم جورج بوش و رژيم طالبان چندان متفاوت از يکديگر نيستند. جورج بوش هرگز براي زنِ بُرقع به سر آزادي به ارمغان نخواهد آورد. آزاديِ زنِ بُرقع بسر، مسأله اي است ميان او و ملاعمر. در نتيجه ، اين زنان به ملاي شلاق به دست ، خواهرانه و از سر دلسوزي توصيه مي کنند که ضرب شلاق را کمتر کند، مبادا که زن بومي، گريزان به آغوش ليبراليسم غربي بشتابد. اما اگر نظريهء پسااستعماري درست باشد، شلاقزن نيز بر شلاق خود کنترلي ندارد. شلاق، خود او را هم به بازي مي گيرد! «عامليت» او هم تابعي از بازي قدرت است.
اکثر نظريه پردازان پسااستعماري ، روشنفکران وابسته به طبقات متوسط اند که در دانشگاههاي ليبرال غربي ، پس از تلمذ در محضر مردان سفيد اروپايی و آمريکايی، به کار آکادميک مشغول اند و هرگز حاضر نيستند يک روزشان را در ميان «بُرقع به سرها» سپري کنند. ///
از سایت نیلگون