برآمد ملی‌گرایی مثبت ايرانی؟


مهرداد مشایخی

" امروز شكل جديدی از ملی‌گرایی (متفاوت از اشكال پيشين) در حال ظهور است. برای مرزبندی با ساير اشكال ملی‌گرایی، از اين نوع جديد به نام «ملي‌گرایی مثبت» (Positive Nationalism) ياد می‌‌كنم؛ «مثبت» به اين معنی كه تأكيد اصلی آن بر وجوه مثبت هويت ايرانی و حق و حقوقی است كه مطابق اين ديدگاه شامل ملت ايران نيز بايد بشود. بنابراين، اين گفتمان از ملی‌گرایی منفی ـ كه بيشتر جنبه مبارزه با «بيگانه»، خلع يد از قدرت‌های جهانی، و مبارزه‌ی ضد امپرياليستی دارد ـ متمايز است. "

مراد از ملی‌‌گرایی «حس مشترك ملتی است كه دارای گذشته و هويت مشتركی است.» ملی‌گرایی معادل فارسی واژه Nationalism در زبان انگليسی است و يك پديده‌ی مدرن به‌ شمار می‌‌رود. در اروپا، از قرن 18 به بعد است كه ملی‌گرایی، به شكل يك ايدئولوژی بسيج‌كننده، اقشار و طبقات مدرن را در زير يك پرچم جديد گرد آورده و به شكل‌گيری دولت ـ ملت می‌‌انجامد. نبايد از خاطر برد كه ناسيوناليسم مدرن در بطن خود از ساز و كار «ابداع‌ سنت‌ها» نیز بهره بسيار گرفته‌است. نقش دولت‌ها، روشنفكران و ايدئولوگ‌ها و تاريخ‌نگاران، در ابداع (invention) روايت‌های گزينشی معينی از تاريخ و وقايع گذشته در اين هويت سازی، البته بس مهم بوده‌است؛ از جمله، يك تداوم خطی تاريخی ميان گذشته‌ی دور و امروز ايجاد كردن: "ما همان ادامه‌ی گذشته هستيم."

زمينه‌های بلاواسطه‌ی ملی گرایی ايرانی، به عنوان يك گفتمان مدرن، در قرن نوزدهم ايجاد گرديد؛ زمانی كه رويارویی ايرانيان با كشورهای اروپایی گسترش يافت. از يك سو، شكست در جنگ‌ها و برخوردهای نظامی و متعاقب آن‌ها، انعقاد قراردادهای خفت‌آور (گلستان، تركمان‌چای، پاريس) حضور قدرت‌های اروپایی، به ويژه روس و انگليس را در ايران تقويت كرد و حس تحقير شدن در برابر «بيگانگان» را پراكند. به موازات اين امر، درعرصه‌ی اقتصادی، ادغام اقتصاد ايران در بازار جهانی و تسلط اروپایيان بر منابع اقتصادی، تجارت، بانك‌ها و معادن كشور سبب تضعيف اقتصادی كسبه داخلی گشت و اصولا، احساسات ملی را خدشه‌دار نمود. بسيج عمومی عليه انحصار تنباكو (در جريان واقعه رژی) نمونه بارزی از اين جنبه از ملی‌گرایی ايرانی است. و بالاخره، در جريان اين رويارویی فرهنگی با قدرت‌های اروپایی، ارزش‌ها و مكاتب فكری ـ سياسی، ايدئولوژی‌‌ها و گفتمان‌های مدرن نظير ليبراليسم، سوسياليسم، قانون‌گرایی و ناسيوناليسم وارد فرهنگ سياسی ايران شده و به ويژه، به حربه‌ای در دست روشنفكران كشور، در مبارزه عليه‌استبداد و همچنين استعمار بدل شدند. بدين ترتيب، ملی‌گرایی، به تدريج، جايگاه‌استواری در مجموعه فرهنگ سياسی ايرانی يافت و در بسياری از طبقات و اقشار شهری، از شاهزادگان درباری (در عصر قاجار) گرفته تا بخش‌هایی از روحانيت، طبقه‌ی متوسط جديد و سنتي، تجار و بازاريان و كارگران و روشنفكران، نفوذ كرد و اولين ثمره‌های خود را در جريان حركت مشروطه‌خواهی به بار آورد. ناظم‌الاسلام كرمانی، در توصيف مبارزه‌ی مشروطه‌خواهان تهران با حكومت وقت اشاره می‌‌كند كه هنگامی كه تظاهركنندگان از حرم عبدالعظيم به سوی تهران روان شدند، مورد حمايت جمع كثيری از مردم قرار گرفتند كه شعار می‌‌دادند: «زنده باد ملت ايران.» به باور ناظم‌الاسلام، تا آن هنگام چنين شعاری در تهران ابراز نشده‌بود. اين هويت جديد «ملی»، برخلاف درك عامه، همان ادامه‌ی ساده‌ی هويت باستانی ايرانی (در برابر «اَنیرانی») كه در شاهنامه‌ی فردوسی هم به آن اشاره شده نمی‌باشد. گرچه عناصری از اين آگاهی جمعی پيشامدرن در درازای تاريخ، همراه با دخل و تصرفانی، ادامه يافته و در خدمت ملی‌گرایی مدرن ایرانی قرار گرفته‌اند، ولی آن را نمی‌توان زمينه‌ساز بلاواسطه‌ی ملی‌گرایی مدرن خواند.

اما ملی‌گرایی می‌‌بايد سرانجام به يكپارچگی ملی (National Integration)، در چارچوب دولت ـ ملت، برسد. در ايران هم، در دوره رضا شاه اين فاز مهم از ملی‌گرایی ايرانی (يكپارچگی كشور) تكميل شد. تورج اتابكی از اين مرحله ملی‌گرایی ايرانی زير عنوان «ناسيوناليسم زبانی» يا «ناسيوناليسم قومی» ياد می‌‌كند؛ زيرا ملی‌گرایی شكل تازه‌ای به خود گرفت كه به هر حال، نوع خاصی از تفاخر قومی (فارسی‌‌زبانان) در آن مشهود بود. اين ناسيوناليسم، در عين حال، بسيار دولت‌گرا بود؛ يعنی استبداد دولتی را مهم‌ترين وجه حفظ يكپارچگی كشور (چه در برابر قبایل و اقوام خودمختار محلی ـ منطقه‌ای و چه در مقابل دولت‌های اروپایی استعماری) می‌‌دانست. ايدئولوژی ملی‌گرايانه اين دوره بسيار باستان‌گرا و غيراسلامی و ضدعرب است.

در سال‌های جنبش ملی شدن صنعت نفت زير رهبری دكتر محمد مصدق، ناسيوناليسم ايرانی شمايلی متفاوت به خود گرفت. از دولت‌گرایی و استبداد آن كاسته شد و بر «ليبرال» بودن و دموكراتيك بودن آن افزوده شد؛ طبعاً از جنبه‌های برتری‌طلبی زبانی‌- قومی آن نيز كاسته شد. همچنین، هويت اسلامی نيز به عنوان مكملی در كنار هويت ايرانی قرار گرفت، ولی وجه تشابه ملی‌گرایی مصدقی با ساير ملی‌گرایی‌‌ها در ايران همان تقابل‌گرایی آن با «بيگانگان»، «قدرت‌های جهاني» و «استعمارگران» است. نبايد فراموش كرد كه در تعريف هويت ملی، به هر حال، شكلی از مقابله ميان «خود» و «ديگری» مطرح است. در دوره‌ی مصدق، اين «ديگری» را عمدتاً استعمار انگليس تشكيل می‌‌داد.

پس ازكودتای مرداد 1332 و سقوط كابينه مصدق و قدرت‌يابی ايالات متحده آمريكادر ايران، در شكل ملی‌گرایی ايرانی نيز تغييراتی حاصل شد. با تضعيف جبهه‌ی ملی و شكست پروژه‌ی ملی كردن صنعت نفت و بازگشت محمدرضا شاه، فعاليت‌های سياسی ميل به زيرزمينی شدن و يا به مهاجرت رفتن پيدا كرد. در شرايطی كه صحنه‌ی داخلی و جهانی (هر دو) از قطبی شدن نيروها ـ دولت‌های خودكامه و حاميانآمريكایی‌‌شان از يك سو، و مخالفان آن‌ها از سوی ديگر ـ حكايت می‌‌كرد، طبعاً ملی‌گرایی در دهه‌های 1340 و 1350 شكل راديكال و خشن به خود گرفت. همين گفتمان ملی‌گرايانه‌ی راديكال، اما، در دو شمايل نسبتاً متفاوت در صحنه سياسی ظاهر شد: چپ ماركسيست و اسلام انقلابي. بدين ترتيب، از دل جبهه ملی دوم و سازمان دانشجویی آن، گروه بيژن جزنی (از بنيان‌گذاران چريك‌های فدایی خلق) سر برون می‌‌آورد و از درون نهضت آزادی، مجاهدين خلق؛ گفتمان ليبرال ـ قانون‌گرای مصدقی (ملی كردن صنعت نفت با توسل به مذاكره و روش‌های قانونی) نیز تبديل به «مبارزات ضد امپرياليستی» بر عليه «امپرياليسم آمريكا» ـ در اشكال مبارزات خشن، در راه پايان دادن به غارت امپرياليستی می‌‌گردد. ديگر طيف‌های اسلام‌گرای سنتی (طرفداران خمينی، سازمان ملل اسلامی، و روحانيانی نظير بهشتی، طالقانی، مطهری، منتظری) نيز به نوبه‌ی خود، با حضور اقتصادی، سياسی و فرهنگی آمريكایی‌‌ها در ايران به شدت مخالفت می‌‌كنند. از جمله، آيت‌الله خمينی، به حضور مستشاران آمريكایی در ايران و اين كه، مثلاً چرا سد كرج نمی‌‌بايد توسط متخصصان ايرانی ساخته شود، معترض است.

انقلاب اسلامی 1357، اما، سبب تضعيف گفتمان ملی‌گرایی شد و، به يك معنی، آن را به حاشيه راند. رهبری انقلاب اسلامي، در موقعيت جديد (پيروزی اسلام‌گرايان بر رژيم سلطنتی و حمايت وسيع توده‌ای در سال‌های اول انقلاب) ديگر از منظر چالش وضع موجود به قدرت نمی نگريست. در واقع، آن‌ها، خود، قدرت سياسی ـ اقتصادی ـ فرهنگی را در دست داشتند. به همين خاطر، حفظ قدرت در برابر رقبا به انگيزه‌ی اصلی آن‌ها بدل شد. ملی‌گرایی نيز مشمول همين قاعده گرديد. «ملی‌گرایی سكولار»، به ويژه، يك رقيب فكری ـ سياسی برای اسلام‌گرايان انقلابی محسوب شد.

حساسيت آيت‌الله خمينی و اطرافيان او در ابتدای انقلاب نسبت به دكتر مصدق و جبهه‌ی ملی از همين منظر قابل توضيح است. شعار «دموكراتيك و ملی هر دو فريب خلق‌اند!» كه توسط حزب‌الهی‌‌ها سر داده می‌‌شد بازتابی از همين رقابت‌جویی بود. اما بايد توجه داشت كه آن‌چه- در واقع- تضعيف می‌‌شد، ملی‌گرایی ـ به طور كلی ـ نبود، بلكه اشكال خاصی از آن (باستان‌گرایی و مصدقيسم) بود. ولی اشكال راديكال و ضد امپرياليستی ملی‌گرایی (ضد آمريكایی) در گفتمان گروه‌های چپ ماركسيست و چپ اسلامی، به هر حال وجود داشت.

جنگ هشت ساله با عراق اين نكته را بخوبی آشكار ساخت. ملی‌گرایی ايرانی، در مقابله با تهاجم عراقی‌‌ها، به سرعت بازسازی شده و به مهم‌ترين عامل فرهنگی برای بسيج اقشار گوناگون و اقوام مختلف ايرانی تبديل شد. جمهوری اسلامي، بدين ترتيب، ناچار از آن بود كه نوعی رابطه‌ی متناقض را با ملی‌گرایی به پيش برد: از يك سو، به تضعيف نمايندگان سياسی، نمادهای اصلی و زبان سكولار ملی‌گرایی ايرانی، به ويژه آنجا كه در مقابل اسلام قرار می‌‌گيرد، بپردازد؛ از سوی ديگر، و تا آنجا كه محتاج بسيج ملی عليه آمريكا و عراق بود، از گرايش‌هایی ناسيوناليستی بهره گيرد. استفاده از سرودهای ملی ـ ميهنی در اين سال‌ها و قرار دادن «ايرانيت» در كنار «اسلاميت» توسط رهبری روحانی انقلاب جلوه‌ای از همين سياست دوگانه‌بود.

از آغاز دهه‌ی 1370، یعنی پس از پايان جنگ و فوت رهبر انقلاب، نظام اسلامی با اعتماد به نفس بيشتری به تعيين رابطه خود با ملی‌گرایی ايرانی پرداخت. چه در افكار و سياست‌های هاشمی رفسنجانی و چه در آثار اصلاح‌طلبان، با رگه‌های نيرومندتری از ملی‌گرایی (در مقايسه با اوايل انقلاب) مواجه هستيم. پراگماتيست بودن تفكر اين طيف از اسلام‌گرايان باعث آن شد كه عناصری از ديگر گفتمان‌ها-از جمله ملی‌گرایی- را تا آنجا كه در خدمت پيشبرد اهداف نظام و اسلام حاکم باشد، بكار گيرند. اين امر، حتی در طيف ضد آمريكایی‌‌تر (ولو دين‌گراتر) حكومت نيز امروز نمود دارد. چنین است که در گرايش‌های غيراصلاح‌طلب حكومت كه با سپاه پاسداران قرابت بيشتری دارند نيز، رگه‌هایی از ملی‌گرایی، چه در شكل رقابت‌جویی با آمريكا و چه به صورت گرايش‌های هژمونی‌‌طلبانه در منطقه، ظاهر شده‌اند.

فرضيه‌ی اين مقاله آن است كه امروز شكل جديدی از ملی‌گرایی (متفاوت از اشكال پيشين) در حال ظهور است. برای مرزبندی با ساير اشكال ملی‌گرایی، از اين نوع جديد به نام «ملي‌گرایی مثبت» (Positive Nationalism) ياد می‌‌كنم؛ «مثبت» به اين معنی كه تأكيد اصلی آن بر وجوه مثبت هويت ايرانی و حق و حقوقی است كه مطابق اين ديدگاه شامل ملت ايران نيز بايد بشود. بنابراين، اين گفتمان از ملی‌گرایی منفی ـ كه بيشتر جنبه مبارزه با «بيگانه»، خلع يد از قدرت‌های جهانی، و مبارزه‌ی ضد امپرياليستی دارد ـ متمايز است. طبعاً، ظهور و برآمد اين شكل از ناسيوناليسم را نمی‌‌توان تنها در عرصه‌ی ارزش‌های فرهنگی و روحيه‌ی مردم توضيح داد. زمينه‌های اصلی آن را مي‌بايد در ادغام فزاينده‌ی اقتصاد و فرهنگ ايران در نظام جهانی و فرايند جهانی شدن جستجو كرد. مردم ايران بر اين امر وقوف دارند كه بسياری از وجوه زندگی‌‌شان متأثر از روندها ونهادهای جهانی است: از نقش آژانس بين‌المللی اتمی گرفته، تا نقش فيفا بر عملكرد فدراسيون فوتبال ايران، تا شورای امنيت سازمان ملل در طرح مجازات عليه كشور، تا بانك جهانی و صندوق بين‌المللی پول در تصميم‌گيری‌‌های اقتصادی، تا حمايت سازمان‌های غيردولتی جهانی (INGOS) از مبارزات و حقوق مردم ايران، تا پخش برنامه‌های راديوـ تلويزيونی ماهواره‌ای، و بالاخره تأثير مُد و تفريح و نوع غذا والگوهای رفتار روزمره و آشنایی از طريق اينترنت. به همين خاطر، آگاهی بر اين فرايند جهانی و نظر مساعدی كه اكثريت مردم ايران نسبت به اكثر فرآورده‌ها و تأثيرهای فرهنگی جهان دارند، ناسيوناليسم امروزی آن‌ها نيز نمی‌‌تواند بی‌‌ارتباط با نگاه آن‌ها به پديده‌ی جهانی شدن باشد. از اين رو، اين ناسيوناليسم، به جای آن كه «منفی» باشد از باری «مثبت» برخوردار است؛ يعنی تأكيد خود را بر ارتقای جايگاه و تصوير ايران در جهان و بهبود شاخص‌های زندگی (از جمله در مسایل فرهنگی و هويتی) نهاده‌است.

طبعاً بروز اين گرايش فرهنگی ـ سياسی را می‌‌بايد عمدتا در نسل جوان درون‌مرزی جستجو و مطالعه كرد. شكی نيست كه تا انجام تحقيقات دقيق ميدانی اين مبحث در سطح فرضيه باقی می‌‌ماند. شواهد اوليه حاكی از آنند كه نسل جوان امروز، به نسبت گذشته، بسيار كمتر خود را در تقابل با «ديگری» تعريف می‌‌كند. اين نسل نه آن قدر ضد آمريكایی و نه ضد غربی است. در مورد اعراب نيز نسبت به پدران خود، كمتر تعصب دارد. فراموش نكنيم كه اعضای اين نسل امروز، در سراسر جهان، از جمله در كشورهای عربی پراكنده‌اند و زيست می‌‌كنند. تجربيات اين نسل از طريق سفر و اينترنت مرتب گسترش می‌یابد و موجد يك آگاهی جهانی می‌‌شود.

اگر تأتيرات مساعد جهانی شدن از بار منفی اين ناسيوناليسم كاسته‌است، نبايد آن را به حساب شيفتگی تمام‌عيار اين نسل به تمامی پديده‌ها و مجموعه سياست‌ها و رفتارهای قدرت‌های جهانی نيز تعميم داد. به هر حال، جوانان ايرانی به پديده‌ای به نام «حق ايران» حساسيت زيادی دارند و هر جا كه حس كنند سياست‌های جهانی يا كشوری در مقابل اين «حق» ايستاده، طبعاً با آن به نگاه انتقادی و اعتراضی می‌‌نگرند.

پيش از آن كه نسبت به تاثیرات جهانی شدن دچار مثبت‌نگری يكسويه شويم، ‌‌بايد توجه داشته باشيم كه اين فرايند، خواهی نخواهی، موجد يك احساس منفی در ميان ايرانيان نيز شده‌است. تقابل ميان سياست‌های «بحران‌آفرين» جمهوری اسلامی در جهان و منطقه با سياست‌های قدرت‌های جهانی طبعاً، واکنش‌‌ها و انگ‌های زشتی را متوجه مردم ايران نيز كرده‌است: رفتار موهن و تبعيض‌آميز دولت‌های مختلف با شهروندان ايران هنگام سفر، تروريست خواندن ايران و حكومت ايران (موضوعی كه همواره تفكيك نمی‌‌شود)، تهديد به حمله نظامی و مجازات‌های اقتصادی، توليد و توزيع فيلم‌های توهين‌آميز نسبت به مردم، تاريخ و فرهنگ ايرانی (بدون دخترم هرگز، 300 و نظایر آن)، طرح جدا كردن سه جزيره‌ی خليج فارس از ايران، و محدوديت ويزا برای ايرانيان، از آن جمله‌اند. بخش بزرگی از اين خودآگاهی منفی نیز ناشی از برخی رفتارهای خجالت‌آور نظام كنونی نسبت به مردم ايران است. تحقير مداوم نسل جوان در كوچه و خيابان و منزل، تفتيش عقايد، اِعمال محدوديت‌های بي‌دليل بر آن‌ها، سنگسار، تبعيض افراطی عليه زنان و حذف اقشار مدرن از مشارکت سیاسی، همه و همه نسبت به تصوير تاريخی و آرمانی ايرانيان از خودشان پرسش‌های بزرگی را مطرح كرده‌است. ايرانيانی كه از اين فشارهای دوگانه جهانی و داخلی به ستوه آمده‌اند از خود می‌‌پرسند: امروز چگونه می‌‌توان ايرانی بود و همچنان به خود افتخار كرد؟

آنچه «ملی‌‌گرایی مثبت» می‌‌خوانيم‌اش، در واقع، برآيند واكنش روانشناختی جمعی اكثر ايرانيان نسبت به موقعيت خود و كشورشان، در شرايط نابسامان امروز است،آنها می‌‌پرسند:"آیا ما می‌‌توانيم در گوشه و كنار تاريخ‌مان، جامعه‌مان، و فرهنگ‌مان، جنبه‌های مثبت از ايرانی بودن را بيابيم و برجسته كنيم؟" اين، احتمالاً بيانگر انگيزه اصلی رفتاری و تفكری اين نسل است. آن‌ها در بدترين شرايط انگيزه‌ای برای مثبت انديشيدن يافته‌اند.

بدنيست كه در اينجا به برخی از مهم‌ترين وجوه برآمد رفتاری «ملی‌‌گرایی مثبت» اشاره كنيم: جشن‌های فوتبال در واكنش به راه‌يابی تيم ملی فوتبال به جام جهانی فرانسه و آلمان؛ حمايت قابل توجه دانشجويان و جوانان از حركت‌های جهانی برای حفظ آثار تاريخی ايران (مقابله با تخريب پاسارگاد و آثار فرهنگی)؛ گرايش نيرومند به مطالعه تاريخ و فرهنگ ايران با نگاه‌های جديد؛ حمايت از برنامه‌ی هسته‌ای (با اين استدلال كه «چرا ما نداشته باشيم؟!»)؛ استقبال از چهره‌ها و پيشكسوتان هنری، دانشگاهی، ورزشی «ملی» كه يادگار سال‌های «مثبت‌تر» از نگاه آن‌ها هستند؛ جدا كردن «ايران» و «ايرانيت» از «جمهوری اسلامي» در تحليل‌های سياسی‌‌شان؛ واكنش گسترده به كاربرد واژه «خليج عربی» به جای «خليج فارس» از سوی نشريه نشنال جئوگرافی، استفاده از نام‌ها و نمادهای ملی در فعاليت‌های سياسی و اجتماعی (سرود ای ايران، تصوير دكتر مصدق)، بزرگداشت مشروطيت؛ و بسياری نمونه‌های ديگر.

جمهوری اسلامی، كه در دهه‌ی اول انقلاب، به شدت در مقابل چنين گرايش‌هایی ايستادگی می‌‌كرد و ملی‌گرایی را (به‌استثنای كاربرد آن در جريان جنگ) به حاشيه رانده‌بود، در سال‌های اخير ناچار به انطباق سياست‌های خود با اين پديده شده‌است. اصلاح طلبان، آشكارا، از «ايرانيت» به‌عنوان يكی از اركان هويت ملی ياد می‌‌كردند. حتی در دوره‌ی احمدی‌‌نژاد هم گفتمان رسمی، به شكلی غيرمستقيم از احساسات ملی مردم به نفع پروژه‌های دولتی بهره می‌‌گيرد. به ويژه برنامه‌های اتمی جمهوری اسلامی به عنوان تجلی واقعی منافع و «حق مسلم» ملت ايران به جامعه تبليغ می‌‌شوند. در واقع، اما، دولت احمدی‌‌نژاد از ملی‌گرایی يك استفاده ابزارگرايانه می‌‌كند؛ در حالی كه سياست خارجی آن، از بسياری جهات، ضد منافع ملی ايران است.

در خاتمه، بايد یادآور شد كه ملی‌گرایی يك ايدئولوژی كامل نيست؛ به همين جهت به راحتی می‌‌تواند با ايدئولوژی‌‌های ديگر پيوند بخورد و حتی در خدمت آن‌ها قرار گيرد. چنان كه پيشتر، ملی‌گرایی تاريخی ـ باستان‌گرا، ملی‌گرایی مصدقی (ليبرال)، ملی‌گرایی چپ (ضد امپرياليستي)، و ملی‌گرایی افراطی (شوونيستي) در احزاب پان‌‌ايرانيست و آريا هم موجود بوده‌اند. مسئله آن است كه چگونه اين ملی‌گرایی مثبت را در سطحی معتدل نگاه داريم و در عين حال، آن را با ارزش‌های دموكراتيك و سكولار پيوند زنيم. جريان‌های سياسی كه با درك اين مهم بتوانند چنان گفتمان سياسی را شكل دهند كه ملی‌گرایی در خدمت دموكراسي‌خواهی قرار گيرد، يك گام از ديگران جلوتر هستند. «ملی» و «ملی‌گرایی» را امروز می‌‌بايد باز تعريف كرد؛ در عصری كه با دموكراسی‌‌خواهی، جهانی شدن و كثرت‌گرايی تعريف می‌‌شود. ملی‌گرایی امروز، نه در تقابل با آمريكا و اسرایيل و اعراب و «امپرياليسم» هويت می‌‌يابد؛ نه شيفته و دلباخته‌ی هر عنصری از فرهنگ و نمادهای پيش از اسلام است، و نه داعيه «ملی كردن» تمامی صنايع و منابع (بجز استثنائاتی كليدی) اقتصاد را دارد. دغدغه‌ی آن، ارائه تصويری مثبت، مدرن، غير مخدوش و متعادل از ايران است.

در عين حال، بايد آگاهانه مانع از آن شد كه اين ملی‌گرایی چنان تعريف شود كه مانع از هويت‌يابی اقوام ايرانی شود يا قصد ناديده گرفتن آن‌ها را داشته باشد. به هر حال ایران یک کشور کثیرالقومی و چند فرهنگی است نبايد فراموش كرد كه روندی مشابه نیز در ميان برخی اقوام ايرانی در جريان است. يك نمونه‌ی آن، محبوب شدن «بابك خرم‌دين» در ميان جوانان آذری است.
شماره‌ی 16، آذر 1386 / دسامبر 2007- پاسداشت منابع ملی و میراث فرهنگی