جاذبه قدرت
تايمز/برگردان عليرضا ح.
4 July 2006
طارق علی، حامی همیشگی قلدرهای جهان سومی می گوید: «دموکراسی ونزوئلا که با الهام از انقلاب های بولیواری شکل گرفته، سیستم فاسد دوحزبی مورد نظر حکومت های الیگارشی و طرفداران غربی آن را زیر سؤال برده است.» ولی اینکه چه حکومتی را میتوان جانشین سیستم فاسد دوحزبی حکوت های غربی کرد، سؤالی است که علی جوابی برای آن ندارد.
مرسی، دوستان ساده غربی
یان بروما می گوید: «هوگو چاوز آخرین دیکتاتوری است که از ستایش "مترقی ها" در غرب برخوردار است».
رینالدو آرناس، نویسنده کوبایی، وقتی در 1980 پس از سال ها اذیت و آزار به دلیل همجنس گرایی و مخالت آشکار با نظام سیاسی کوبا به ایالات متحده آمریکا فرار کرد اظهار داشت: «فرق بین نظام های کمونیستی و کاپیتالیستی این است که با اینکه هر دو توی سرت می زنند، در نظام های کمونیستی مجبوری از این کارشان تعریف و تمجید کنی، ولی در نظام های کاپیتالیستی حق داری فریاد بزنی. من الان به آمریکا آمدم که وقتی توی سرم زدند، فریاد بزنم.»
برای روشنفکران و هنرمندانی که در جوامعی زندگی می کنند که بالاجبار باید از دیکتاتورها تعریف و تمجید کنند، خیلی ناگوار است وقتی می بینند همکاران آنها در جوامعی که از آزادی نسبی برخوردارند، به میل و اراده خود از این دیکتاتورها تعریف و تمجید می کنند. این تعریف ها به راستی دل این نویسنده ها را به درد می آورد.
"سیدنی" و "بئاتریس وب" از استالین تعریف و تمجید می کردند. روشنفکران و متفکران غربی مرتب به دیدار مائو می رفتند، به طوری که بعضی از آنها هنوز در چین چهره های منفوری به شمار می روند. کاسترو سال ها از حمایت نویسندگانی مثل خوزه ساراماگو و گابریل گارسیا مارکز برخوردار بود. حتی "پولپوت" بین چهره های فرهنگی و مطبوعاتی دنیای غرب، حامیان سرشناس و نامداری داشت.
سال گذشته گروهی از نویسندگان و شومن های معروف از جمله "هارولد پینتر" و "نادین گوردیمر" و "هری بلافونته" و "طارق علی" نامه ای امضا کردند و ادعا کردند «در کوبا از سال 1959 حتی یک مورد شکنجه وجود نداشته و هیچ کس سربه نیست نشده یا بدون حکم قضایی اعدام نشده است.»
آرناس در 1973 به اتهام «انحراف ایدئولوژیک» بازداشت شد. آرناس در تمام این سالها در سلول های پر از فاضلاب و مدفوع زندانی بود و شکنجه می شد. تهدیدش می کردند که اگر نوشته های خودش را محکوم نکند، اعدام می شود. تصور کنید چه حالی به آدم دست می دهد که عوامل رژیم به این طرز با او رفتار کنند و آن وقت همکارانش در دنیای غرب طرفدار این حکام سرکوبگر باشند.
اگر این روزها دوباره شاهد این اتفاقات نبودیم، طرح دوباره این مسائل ضرورت نداشت. متأسفانه اینها مسائلی است که امروز هم وجود دارد. "هوگو چاوز"، مرد قدرتمند و رئیس جمهور منتخب ونزوئلا آخرین دیکتاتوری است که «مترقی ها» در غرب به حمایت از او برخاسته اند. «مترقی هایی» که با چشمان ستاره بار از گردشگاه های خود در کاراکاس باز می گردند.
چاوز البته هنوز کاسترو نیست ، چه برسد به "پول پوت". زبان آتشین و پوپولیستی او شباهت زیادی به خوان پرون، "کادیلوی" آرژانتین دارد. گفتنی است که چاوز این لغت شنیع را خیلی هم دوست دارد. او نه چپ افراطی است و نه راست افراطی ، بلکه بیشتر نماد گردن کلفتی مردانه لاتینی است و جاذبه اش نماد اقتدار مردم کشورش به شمار می رود؛ و البته بیشتر مردمان فقیر و رنگین پوست و نه نخبگان شهری.
چاوز برخلاف خیلی از همتایان سنتی خود (به استثنای سیلویو برلسکونی که از همان قماش است)، در انتخاباتی آزاد در 1998 به قدرت رسید، گرچه قبل از آن در 1992 برای کسب قدرت به شیوه فرمانروایان مستبد از طریق کودتای نظامی اقدام کرده و ناکام مانده بود. چاوز نسخه آمریکای لاتینی نوع جدیدی از سلطه طلبی است که با ترکیب عجیبی از ثروت و فریب و ارعاب و پارانویا و اعانه به توده های فقیر تهیه شده (نمونه آسیایی آن تاکسین شیناوارتا در تایلند است). حکومت دلخواه این نوع سلطه طلبی، دموکراسی از طریق رفراندوم در غیاب رقابت احزاب یا سیسستم قضایی مستقل است.
طارق علی، حامی همیشگی قلدرهای جهان سومی می گوید: «دموکراسی ونزوئلا که با الهام از انقلاب های بولیواری شکل گرفته، سیستم فاسد دوحزبی مورد نظر حکومت های الیگارشی و طرفداران غربی آن را زیر سؤال برده است.» ولی اینکه چه حکومتی را میتوان جانشین سیستم فاسد دوحزبی حکوت های غربی کرد، سؤالی است که علی جوابی برای آن ندارد.
علی بی مضایقه از قانون اساسی جدید ونزوئلا که طبق آن مردم می توانند رئیس جمهور را قبل از پایان دوران ریاستش عزل کنند، حمایت می کند و آن را پیروزی فقرا بر اغنیا می داند. در سال 2004 مردم ونزولا خواستند از این حق خود استفاده کنند و تقاضای رفراندوم کردند. در رفراندومی که برگزار شد چاوز در مقام ریاست جمهوری باقی ماند، ولی اسامی کسانی که تقاضای رفراندوم کرده و مخالف چاوز بودند انتشار یافت ، گذرنامه های همه آنها ضبط شد و همگی از خدمات رفاهی و دولتی محروم شدند.
در سال 2004 قانونی تصویب شد که به بهانه نظم و امنیت ملی ایستگاه های خبرپراکنی غیردولتی را ممنوع می کرد. چاوز و اعضای کابینه اش در تلویزیون ظاهر می شوند و به روزنامه نگارانی که جرأت کرده و از انقلاب آقای چاوز انتقاد کرده اند، حمله می کنند. بدتر از همه افزایش اعضای دیوان عالی کشور است که قبلاً 8 عضو داشت و چاوز تعداد آنها را به بیست عضو افزایش داده و دوازده نفر از قضات طرفدار خود را به جمع آنها اضافه کرده است.
غربی ها به طرفداری از انقلاب های بولیواری و ستایش امثال چاوز اکتفا نکرده اند. کافی است به یادآوریم چطور آدمهایی مثل "جورج گالووی" با وقاحت تمام در دادگاه از دیکتاتور بی رحمی مثل صدام حمایت می کردند و خود را «صدای بی صدایان» می نامیدند. حتی همین حالا نشریاتی مثل «گزارش چپ جدید» آشکارا از جنبش ضدامپریالیست جهانی و از جمله رژیم سرکوبگری مثل کره شمالی حمایت می کنند.
عنصر مشترک این جهان سوم بازی افراطی، نگرانی از قدرت ایالات متحده امریکاست، انگار امریکا ذاتاً موجود شروری است و با هر که دشمن امریکاست باید دوست بود، از مائو گرفته تا کیم جونگ ایل، و از فیدل کاسترو گرفته تا محمود احمدی نژاد، و اگر این «دوستان» ما برای ما تملق و چاپلوسی کنند و از ما بخواهند در کنفرانس ها و نشست های آنها حضور پیدا کنیم که چه بهتر.
نقد سیاست ها و روش اقتصادی آمریکا عملی ضروری و در اکثر موارد بجاست، ولی چرا چپ بازان با حمایت از فرمانروایان مستبدی که مخالفان و منتقدان خود را سرکوب می کنند و می کشند، موضع انتقادی شان را بی اعتبار می کنند؟ آیا عمل آنها مصداق این مثل مشهور امریکایی در دوران جنگ سرد است که «شاید او نامرد و پدرسوخته باشد، ولی نامرد و پدرسوخته ماست»؟ یا جاذبه قدرت است که نویسندگان و روشنفکرانی را که تصور می کنند در نظام های کاپیتالیستی جایگاه شایسته ای ندارند به حمایت از دیکتاتورها وامی دارد؟ ظهور چاوز خطر مهمی نیست و با اینکه کاسترو از هواداران اصلی چاوز است نباید این چاوز بازی را به معنی احیاء کمونیسم دانست. ضدآمریکایی بازی این سال ها هم چیزی نیست که موجب نگرانی باشد. چیزی که مهم است و باید در مقابل آن مقاومت کرد و به آمریکای لاتین هم محدود نمی شود، ظهور شکل جدیدی از قدرت طلبی پوپولیستی است.
اینکه چاوز محبوبیت زیادی پیدا کرده و مخصوصاً بین طبقات فرودست طرفداران زیادی دارد، نشانه دموکراسی نیست. خیلی از رهبران انقلابی محوبیت زیادی دارند، مخصوصاً در آغاز حکومت شان و در ایامی که هنوز فقر و بدبختی و کشت وکشتار جای وعده های آنها را نگرفته.
چپ چه در داخل و چه در خارج سابقه پرافتخاری در حمایت از آزادی های سیاسی دارد،. ولی این سابقه دارد با شیفتگی روشنفکران غربی به فرمانروایان مستبد خراب می شود. حمایت از فرمانروایان مستبد روحیه مردمی را که درگیری مبارزه برای آزادی های سیاسی هستند تضعیف می کند. آزادی هایی که چپ ها موافق آنها بودند و باید هم می بودند. چنین است در مورد مخالفان برلوسکونی و تاکسین، گرچه هیچ کدام آنها دیکتاتور نبودند و با این حال از سیاست خارجی آمریکا حمایت می کردند. اما وقتی دموکراسی در معرض خطر است، چپ باید در مقابل فرمانروایان مخالف آمریکا هم به همین اندازه سخت گیر باشد؛ عدم این سختگیری قدرت طلبی را در همه جا تقویت می کند، حتی در خود غرب که رفتار احمقانه چپ متعصب باعث شده نومحافظه کاران موقعیت برتری داشته باشند.
منبع: لیبرال دمکرات