نقدی به نگاه آقای پورمندی به انتخابات و سیاست!
نقدی به نگاه آقای پورمندی به انتخابات و سیاست!
با نزدیک شدن انتخابات، و گسترش بحث ها پیرامون آن، با مراجعه به مطالب و مقالات منتشر شده برای پیگیری آخرین نتیجه ها در بحث های انتخاباتی، مقالاتی از آقای احمدپورمندی در سایت ا ج ا نظرم را جلب کرد.
با توجه به سابقه ذهنی از نظرات ایشان در نشستهای پالتاکی، و همینطور بخاطر برخی نکات در خور توجه، تصمیم به نقد این مقالات گرفتم. اما در حین بررسی ونقد آنها نظرم به نکته ای در مقاله " تحریم یا مشارکت؟ مسئله این نیست" جلب شد که برخورد به آنرا کم اهمیت تر از بحث انتخابات ندیدم، در عین حال بنظرم آمد شاید با دامن زدن به این بحث بتوان به صورت ریشه ای تری به مشکل اختلافات آرا در مورد شرکت یا عدم شرکت در انتخابات نیز پاسخ داد. بهمین دلیل نقد اصل مقاله را به فرصت بعد موکول کرده و به طرح این بحث پرداختم.
در مقاله مذکورآقای پورمندی بحث خود را با اشاره به اختلافات دو گروه قرمز و آبی شروع کرده و از تحلیل های تکراری دو طرف گله نموده اند و در واقع طرح خود را بعنوان نقطه پایان این اختلافات روی میز گذاشته اند. صرف نظر از اینکه این طرح یا طرحهای دیگری از این نوع، چقدر میتوانند راهگشا باشند، بخودی خود بیانگر یک واقعیت تلخ به نام بحث های تکراری وبی پایان گروههای اپوزیسیون هستند که قبل از آنکه ریشه های این مشکل را مورد بررسی و شناخت قرار دهد، هیچ طرحی نمی تواند گره ای از این مشکل بگشاید.
واقعیت این است که در حال حاضر همانطور که آقای پورمندی فرموده اند ما یک قشر وسیع از افراد فرهیخته که عمدتا از دل انقلاب بیرون آمده اند داریم که به اشکال مختلف تمایلات آزادیخواهانه و دموکراتیک دارند. دلشان برای مملکتشان میطپد. در عین حال در فرصت رکود فعالیت سیاسی بعد از سرکوبها، توانسته اند در عرصه های مدیریتی، سیاسی، اقتصادی و غیره به کسب دانش و تجربه بپردازند و امروز بسیاری از آنها هر کدام برای خود وزنه ای شده اند و طبیعی است اگر با هم متحد شوند به نیروی مادی عظیمی بدل خواهند شد.
اما می بینیم متاسفانه! با همه تلاش هایی که برای متحد کردن آنها شده موفقیت قابل توجهی کسب نشده است. در مورد علت این اختلافات البته تئوریهای مختلفی ارائه شده مثل دلایل تاریخی و فرهنگی وسرکوب.... که بی تردید هرکدام از آنها به سهم خود تاثیر داشته ودارند ولی عمده این تئوریها نگاه به عوامل بیرونی دارند و کمتر به دلایلی که از داخل خود این گروه برخواسته توجه کرده اند. در صورتیکه عوامل داخلی با توجه باینکه رفع آنها از مسئولیتهای خطیر خود این گروه ها است، از اهمیت بیشتری بر خوردارند. من در این مطلب سعی کرده ام به یکی از این عوامل بپردازم که امیدوارم به حد کافی گویا باشد.
روشن است که روشنفکری خصوصیت مشترک نیروهای مورد اشاره است و به باور من خصوصیت بارز روشنفکری، حساسیت بالای شاخکهای حسی است. یعنی روشنفکر کسی است که وقتی در یک محیط مشترک با دیگران قرار میگیرد زودتر به مشکلات و تناقضات محیط پی میبرد و به آن عکس العمل نشان میدهد و دنبال راه حل میگردد. در یک محیط اجتماعی مشکلات میتواند متعلق به جنبه ها و زمینه های مختلف امور مثل اقتصادی، اداری، علمی و غیره باشد و طبعا یک روشنفکر فراخور رشته کاری و یا تحصیلی و مهارت خود در مقابل مشکلات عکس العمل نشان میدهد. اما در کشوری مثل ایران بخاطر نگاه امنیتی دولتها هر نوع عکس العملی بسرعت رنگ سیاسی بخود میگیرد وبدین شکل خواه و نا خواه روشنفکر وارد سیاست میشود.
ولی آیا سیاست ورزیدن هم از خصوصیات مشترک روشنفکری است؟
مشکل از همین جا شروع میشود! میگویند سیاست علم اداره و یا رهبری جامعه است. ولی به باور این نگارنده سیاست مثل هر علم دیگری تنها در کتاب علم است ولی وقتی پای عمل به میان می آید هنر است. حتی اگر به تجریدی ترین علوم دقیق شویم میبینیم، اگر متخصص و دانشمند به هنر آن مجهز نباشد موفقیت در خوری در آن کسب نمیکند. کافی است به اطراف خود نگاه کنیم تا مثالهای متعددی برای اثبات این مدعا پیدا کنیم. اما مفهوم هنر در اینجا چیست؟ هنر تشکیل شده از یک عنصر پایه ای بنام استعداد که به ابزار علم مجهز شده ، درکوره تمرین و ممارست آبدیده شده و با سوهان تجربه صیغل یافته است.
با این تعریف پر واضح است که نمیتوان از هر روشنفکری توقع سیاست ورزیدن داشت. زیرا علیرغم برخورداری آنها از ضریب هوشی بالا، همه آنها زمینه و استعداد هنر سیاست را ندارند. در حالیکه متاسفانه همه آنها نا خواسته به آن الوده میشوند و غم انگیزتر آنکه همه آنها هم، بصرف روشنفکر بودن و اهل مطالعه بودن، خود را متخصص و محق در این کار میدانند. و ریشه اختلافات موجود جامعه روشنفکری در همین نکته نهفته است. در یکی از نشستهای پالتاکی شنیدم یکی از همین دوستان- که طبق معمول با چهار عمل اصلی ریاضی در حال تحلیل مسائل سیاسی بود- در جواب این گفته که سیاست امری پیجیده است و کار هر کسی نیست به اعتراض میگفت پس به مردم بگویید بروند خانه هایشان و به سیاست کاری نداشته باشند. غافل از اینکه مردم از ما عاقلترند و قبل از گفتن ما همین کار را کرده اند. باید پرسید مگرمردم وقتی مریض میشوند به پزشک مراجعه نمیکنند، ویا برای هر کار تخصصی دیگر به متخصص آن؟ و مگر ضرورت وجود احزاب سیاسی از همینجا ناشی نمیشود، مثل کارخانه ای که معدودی مدیر و متخصص هزاران کارگر غیر متخصص را اداره میکنند؟ آیا برای اداره یک کارخانه لازم است همه کارکنان متخصص باشند؟
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
وای کاش عواقب این سیاست ورزیها تنها همین بحثهای تکراری و خسته کننده میبود که آقای پورمندی از آن شکایت دارند.هیهات! که چه فجایعی بخاطر این دخالت نابجا در سیاست رخ نداده و چه جانهای شریفی که در نتیجه آن از دست نرفته.
من یک مثال از طبیعت بزنم. میگویند مارها در تشخیص خطری که به سمتشان حرکت میکند سرعت فوق العاده ای دارند- شاخک حسی قوی- و متعاقبا برای دفع آن با همان سرعت سر خود را - برای نیش زدن- به سمت خطر حرکت میدهند. اما گاهی غافل که خطر جسم سختی است که دشمنی عاقل به سمت او پرتاب کرده و در نتیجه سر خود را به باد میدهند. بنظر می آید این مثال بیان کنندهء عکس العمل های سیاسی روشنفکران ما باشد، منتها در مثال، اولا دشمن مار همیشه عاقل نیست و در ثانی اگر باشد مار تنها سر خود را به باد میدهد. اما در مورد ما چطور؟ کافی است تنها نگاهی به پرونده 30 سال گذشته خود بیاندازیم.
دوستان بیایید بیاموزیم که دشمن ما همیشه عاقل است، نه آنکه همه اجزایش به هنر سیاست تجهیز شده، بلکه سیاستمدارانش فرصت کافی داشته اند که رشد کنند و جایگاه خود را پیدا کنند، اما این فرصت به ما که همیشه در حال جنگ و گریز بوده ایم داده نشده درعین حال که مدام در حال از دست دادن گلهای سر سبد خود بوده ایم. آنها با علم به حساسیت بالای شاخکهای حسی ما، در کنار نا آزموده بودن ما در مورد تشخیص نوع خطر، همیشه براحتی سر ما را نشانه گرفته و ما با حرکتی نابجا، نه تنها سر خود که جان دهها و گاهی صدها انسان شریف که جرمشان تنها اعتماد به گفته های ما بوده را برباد داده ایم.
اجازه بدهید از یک زاویه دیگر نیز به موضوع بپردازیم. در همان مقاله پیش گفته، آقای پورمندی با ابراز تاسف میگویند خود خواهی مثبت در جامعه روشنفکری ایران بعنوان یک ارزش به رسمیت شناخته نشده و بنا براین، این جامعه هیچگاه بدنبال استفاده از حقوق خود از جمله حق انتخاب شدن نبوده است.
حال ببینیم این گفته چقدر میتواند صحیح باشد.
بر اساس تعاریفی که از زوایای مختلف برای واژهء روشنفکر داده میشود میتوان جامعه روشنفکری را یک صنف بحساب آورد که منافع مشترک آنها نه مادی، که معنوی است و هر چند بخاطر گرایشات مختلف عقیدتی نمیتوان انتظار داشت که مانند بقیه اصناف با هم متحد شوند ولی خواسته ها یا بعبارتی دردهای مشترکی آنها را بهم پیوند میدهد که یکی از مهمترین آنها خواست تغییر برای بهبود و اصلاح امور است. با این تعریف میتوان حق برخورداری از خودخواهی مثبت و بتبع آن حق انتخاب شدن را برای آن کاملا منطقی دانست. در مورد میزان برخورداری از این حق هم اگر اززاویه حق انتخاب شدن و مشارکت در قدرت سیاسی نگاه کنیم این ادعا کاملا بجاست و بدلیل غلبه فرهنگ ایثار و از خود گذ شتگی، روشنفکران ما کمترفرصت بهره مندی از این حق را داشته اند وباید در راه احقاق آن مبارزه شود، در عین حال که باید توجه شود بسیاری ازدیگر صنوف اجتماعی نیز وضع بهتری ندارند. اما اگر بخواهیم از میزان اعمال حق خودخواهی مثبت روشنفکران در مقابل دیگر صنوف اجتماعی صحبت کنیم باید بگوییم نه تنها از حق خود برخوردار بوده بلکه - متاسفانه زیر پوشش همان فرهنگ ایثارگرانه- در حق دیگر صنوف نیز اجحاف نموده است. تا جاییکه خودرا رهبر و پیشاهنگ دیگران معرفی کرده و بجای آنها تصمیم گرفته و خواسته و شعار تعیین کرده، وظایف اصلی خود را رها کرده و به داخل کارخانجات، به روستاها و در میان اقلیتهای ملی رفته و بدون در نظر گرفتن امکانات و تواناییها، آنها را تشویق به مبارزات زودهنگام کرده و در نتیجه نیرو های آنها را به هرز داده و قص علی هذی.
کلام آخر اینکه روشنفکر به عنوان عنصر آگاه حق دارد نسبت به ظلم ها وبی عدالتی ها، نسبت به انحرافات و کمبودها، اعتراض کند و خواستهء خود را با هر زبان که خود تشخیص میدهد بیان کند، تظاهرات کند، امضاء جمع کند، کتاب و مقاله منتشر کند، قهر کند ویا اگر برایش قابل درک نبود در انتخابات شرکت نکند، وغیره وغیره... واصولا اگر چنین نکند،اگر از حقوق بشرنگوید و اگر در مقابل کشتارو زندانی و فساد فریادش به آسمان نرود باید به روشنفکر بودنش شک کرد. ولی باید توجه کرد که هر حقی محدود به حقوق دیگران است. روشنفکر حق ندارد از دیگر گروههای اجتماعی انتظار داسته باشد مثل او فکر کنند و حق ندارد دغدغه های خود را مبنای تحلیلهای سیاسی قرار دهد چرا که سیاست امری است مربوط به همه مردم یک کشورو باید زبان حال همه آنها باشد. او نباید از سیاستمدار بخواهد از سیاست ورزی دست بردارد واگر چنین نکرد و بصرف اینکه این سیاست ورزی او را رازی نمیکند سیاستمدار رابه سازشکاری و خیانت وهزار اتهام دیگر متهم کند. روشنفکران باید درک کنند که درد سیاستمدار از درد آنها جانکاهتر است زیرا آنها هنگام درد میتوانند فریاد بزنند ولی سیاستمدار تنها باید خون جگر بخورد و با احتیاط حرف بزند، روشنفکر نمیتواند خودرا قیم و وکیل دیگر طبقات و صنوف اجتماعی بداند. باید حق استقلال رای آنها را رعایت کند و توانایی های آنها را در ورود به حرکتهای اجتماعی در نظر بگیرد و توقع بیجا از آنها نداشته باشد......و دهها باید ونباید اینچنینی حقوق او را محدود میکنند که باید به آنها احترام بگذارد. اگرروشنفکران این نکته را درک و آنرا رعایت کردند، در مرحله نخست ریشه های اختلاف را در صنف خود می خشکانند ود ر مرحله بعدی زمینه اتحاد با دیگر گروههای اجتماعی را رقم میزند. در غیر این صورت اوضاع همین خواهد بود که ا کنون دچارش هستیم.
دوستان گرامی! بیاییم وهمت کنیم و پیش از هر اقدام دیگری، و تا فاجعه دیگری نیافریده ایم- تعجب نکنید، همیشه برای فاجعه آفریدن فرصت کافی وجود دارد- دست بدست هم بدهیم و این غول را به شیشه بفرستیم.
ح - سعیدی
25 آذر 1386 s.hamod@yahoo.com