به بهانه نقد نگاه آقای پورمندی به سیاست و انتخابات
به بهانه نقد نگاه آقای پورمندی به سیاست و انتخابات
بانزدیکتر شدن انتخابات بنظر میرسد تقریبا همه گرایشهای مختلف حد اقل یک بار در مورد آن اعلام موضع کرده باشند و زمان آن رسیده که به جمعبندی نظرات بنشینیم. نکتهء مهمی که خودنمایی میکند اینکه بر خلاف انتخابات ریاست جمهوری دورهء نهم، تا حدود زیادی از تب و تاب طرفداران رفراندوم و هواخواهان تحریم انتخابات کاسته شده تا حدی که برخی از مبلغان قبلی این تفکر صراحتا و یا بصورت ضمنی از مواضع قبلی خود ابرازپشیمانی می کنند.
بدیهی است که باید این رویکرد را به فال نیک گرفت و در عین حال از دولت احمد ی نژاد متشکر بود که با عملکرد خود چشم و گوش دوستان را باز کرده است. اما سوال مهمی که در اینجا مطرح میشود این است که آ یا پی بردن به اشتباه خود در گذشته خود بخود متضمن اتخاذ موضعگیری صحیح در حال و برای آینده است. طبعا این مضمون در مورد بسیاری از این دوستان صدق میکند و افکار عمومی از این دوستان توقع دارد که استدلالها و دریافت ها و همین طور روند این تغییر را برای دیگران بازگو کنند که همه از تجربهء گرانقدر آنها استفاده برند. اما پاسخ این سوال در مورد بسیاری دیگر از آنها که بیشتر در عرصهء ابراز عقیده فعال هستند متفاوت است. این دوستان که مواضع جدید خود را در قالب طرحهای تعدیل شده مطرح میکنند، در واقع در تلاشند بنوعی مخرج مشترکی بین گروههای هوادار تحریم و گروههای هوادار انتخابات قرار گرفته و منشا اتحاد باشند. اما با دقت بیشتر بر رهنمودهای آنها درمیابیم عملا نتیجه این تلاشها در جهت کم اثر کردن گرایش شرکت در انتخابات است. بدین ترتیب که مخاطب آنها پس از طی کوچه پس کوچه های یک شهر ناشناخته درست در دقیقهء 90 با کوچهء بن بست روبرو شده ودر نتیجه فرصت تصمیم گیری برای شرکت در انتخابات را از دست میدهد. یکی از این موارد که ظاهرا تلاشی برای اجرایی کردن مصوبه ا ج ا در مورد شرکت در انتخابات باشد سلسله مطالب آقای احمد پورمندی است. در این مطالب که در واقع طرحی است برای شرکت مستقل جریان سکولار و جمهوریخواه در انتخابات و استفاده از فرصت انتخابات برای مطرح کردن شعارهای این جریان در بین مردم، هرچند این نکته نیز دیده شده که در نهایت برای انتخاب "بد" در مقابل "بد تر" در رای گیری شرکت میکند، اما از چند جهت انتقادهای جدی به آن وارد است.
اولین انتقاد از نقطه نظر اهدافی که خود طرح دنبال میکند مطرح است که در واقع غیر عملی بودن آن است که نتیجه ای جز بلاتکلیفی و سر درگمی هوادارانش و نهایتا عدم شرکت آنها در انتخابات نخواهد داشت. بدلایل زیر
1 – زمان طرح : اگر تاریخ انتشار مقاله یعنی 29 اکتبر را مبنای انتشار عمومی طرح فرض کنیم، تا نیمهء فوریه یعنی تاریخ انتخابات این نظریه 4.5 ماه فرصت داشته که اولا به بحث عمومی تبدیل شده، بعداز جمعبندی نظرات مختلف به رای گذاشته شود، سپس به سازماندهی نیروها-هم داخل وهم خارج کشور- حول نظریه پرداخته شود، در مورد شعارها بحث شود، بحثها و توافقات حول انتخاب نامزدها انجام گیرد و...... آیا واقعا زمان کافی برای همه این امور وجود دارد؟
2– امکان اتحاد وسیع حول طرح: آقای پورمندی بحث خود را با اشاره به اختلافات دو گروه قرمز و آبی شروع کرده و از تحلیل های تکراری دو طرف گله نموده اند و در واقع طرح خود را بعنوان نقطه پایان این اختلافات روی میز گذاشته اند. این سوال مطرح است که آیا این طرح نتیجهء یک بررسی جامع از علل اختلافات نیروهای اپوزیسیون بوده و بنا براین خواسته های گروههای مختلف را در خود گنجانده است؟. اما در پاسخ باید گفت تنها قسمت انتهایی پروژه که میگوید" اگر احساس کنیم که گزینش میان بد و بدتر، به هر دلیل، الزامی شده است"" به سوی «بد» کنار می کشیم". برای از سرگیری بحث های تکراری کافی است. چون بسیاری از کسانی که مورد نظر این طرح هستند اصولا شرکت در انتخابات را بهر شکل مردود میدانند. در عین حال که میدانیم تک تک جمله هایی که باید برای تعریف شعارها انتخاب شوند و همینطور تک تک افرادی که باید بعنوان کاندیدا معرفی شوند محل اختلافات جدی هستند که حتی ممکن است باعث متفرق شدن اعضای موجود ا ج ا شود چه به اینکه نیروهای جدید جذب کند.
اما همه بحث به اینجا ختم نمیشود. مشکل اساسی تر از زاویه دیگری مطرح است :
هرچند اقدام برای شرکت مستقل جمهوریخواهان برای جلوگیری از مستحیل شدن این نیروها و بعنوان تلاشی برای تقویت جبهه مستقل جمهوری خواهی اقدامی است ضروری اما بشرط آنکه در زمان مناسب و مهمتر اینکه بر مبنای تحلیل صحیح و دقیق از شرایط و تناسب نیروهای مختلف حاضر در صحنه و انتخاب شعار های مناسب انجام شود.
اما ازتحلیل بسیار ناقصی که آقای پورمندی در آخرین مقاله خود "جمهوریخواهان و انتخابات" از ترکیب وتناسب نیروهای مختلف ارائه داده و قضاوتهایی که در مورد آنها کرده اند نشان از نا همخوانی طرح وتحلیل دارد و بدون شک به آینده هیچ طرحی که بر مبنای تحلیل غلط بنا شده باشد نمیتوان خوشبین بود. با توجه به شناخت قبلی از مواضع آقای پورمندی و نگاهی به مقاله مذکور در واقع باید گفت این تحلیل و قضاوت همان است که در گذشته یک بار ایشان را به موضع تحریم انتخابات رهنمون گشته است.
. بنا بر این برای نشان دادن سستی پایه اصلی طرح ناگزیر از نقد تحلیلی هستیم که طرح بر آن استوار است.
مبانی اصلی این تحلیل که بارها از زبان هواداران تحریم شنیده ایم این موارد هستند.
- ورشکسته دانستن جنبش اصلاحات و قطع امید کامل از آن
- بی اعتمادی مطلق به همه جناحهای اصلاح طلب و بویژه شخص سید محمد خاتمی و معرفی آنها بعنوان مقصر اصلی شکست جنبش اصلاحات.
- معرفی قانون اساسی بعنوان مانع اصلی گسترش دموکراسی و درنتیجه انتخابات آزاد.
- قدرت مطلقه دانستن رهبری در نظام ج ا ا .
برای احتراز از بحث های تکراری و خسته کننده جهت پاسخ مورد به مورد استدلالات فوق علاقمندان را به مقاله آقای تهمورث کیانی در سایت اخبار روز( دوشنبه ۲٨ آبان ۱٣٨۶ - ۱۹ نوامبر ۲۰۰۷ ) ارجاع میدهم ودر اینجااز نگاه یک هوادار شرکت در انتخابت به یک بحث ریشه ای تری میپردازم که اصولا چرا این دوستان با تحلیلهای خود به چنین نتایجی میرسند؟ تفاوت تحلیلها در چیست و ضعف در کجاست؟
بطور کلی پاسخهایی که میتوان برای این سوالات بر شمرد بدین قرار هستند:
1 – خالی بودن رد پای مردم در تحلیلها و بی توجهی به نقش آنها در فعل وانفعالات اجتماعی
2 – ندیدن ارتباطهای پیدا وپنهان بین گروههای مختلف مردم و نیروهای رهبری کننده آنها و در نتیجه عدم توجه به خواستگاه ارتجاع.
3 – خلاصه کردن روشهای گوناگون تاثیر گذاری مردم بر سرنوشت خود به ابتدایی ترین شکل آن یعنی اعتراض توده وار و تظاهرات و از این قبیل
4 – بی توجهی آنها به مکانیزمهای اجتماعی دخیل در تحولات اجتماعی
5 – منتزع دیدن دوره اصلاحات و عدم توجه به شباهتها و مشترکات آن با حرکتهای تحول خواه گذشته
6 – بی توجهی به اینکه شعارهای اصلاح طلبان ابداع آنها نبوده و بار اول نیست که مطرح می شود بلکه خواسته های تلنبار شده صد ساله مردم ایران است که بارها مبارزه برای دستیابی به آنها با شکست مواجه شده است.
7 – کوچک جلوه دادن دست آوردهای دوران اصلاحات و بکار بردن لفظ شکست برای آن
8 – بی توجهی به نو پا بودن و در نتیجه کم تجربگی جنبش اصلاحات.
9 – و در نتیجه باتوجه به موارد فوق، توقع معجزه از اصلاح طلبان.
برای باز تر کردن موضوع قبل از هر چیز توجه دوستان را به این نکته جلب میکنم که با بررسی شرایط داخلی و بین لمللی ج ا ا در شرایط قبل از دوم خرداد 1376 هر تحلیل گر منصفی حتی اگر اصلاح طلبان را عوامل مزدور رژیم بداند حرکت دوم خرداد را یک حرکت تحول خواهانه ارزیابی میکند. با این تاکید من بخود اجازه میدهم دوران اصلاحات را در کنار دیگر دوره های تحول خواهی از جنبش مشروطه تا کنون مورد ارزیابی قرار دهم.
با یک نگاه اجمالی و از بیرون به همه این دورانها، هر جند در شرایط متفاوتی از نظر جهانی و ترکیب و کیفیت طبقاتی در داخل رخ داده اند از نظر کلی یک سناریو کاملا مشابه در آنها دیده میشود:
1 – نیرو های ارتجاعی حاکم دچار بحران داخلی هستند، با اینحال با اصرار بر عملکرد گذشته خود باعث نارضایتی بیشتر مردم میشوند
2 – توده های مردم که از عملکرد قدرت حاکمه بستوه آمده اند با روشهای مختلف به حرکتهای اعتراضی میپردازند
3 – نیروهای سیاسی که از موقعیت بهتری برخوردارند رهبری اعتراضات را بدست میگیرند
3 – قدرت حاکمه بعد از یک سری سرکوبها بالاخره در مقابل مردم عقب نشینی میکند و امتیازهای کم و بیش مهمی به آنها میدهد و رهبری جنبش به بخشی از قدرت سیاسی دست پیدا میکنند.
4 – بعد از مدتی نیروهای ارتجاعی با جمع و جور کردن نیروهای خود دوباره قدرت میگیرند و به سرکوب مردم میپردازند.
5 – مردم پس از مدتی مقاومت پراکنده میشوند و میدان را خالی میکنندو رهبران آنها در مقابل ارتجاع ِ دوباره قدرت گرفته تنهامی مانند.
مسلما برای نیروهای مترقی پیدا کردن پاسخی مناسب برای چرایی این روند از اهمیت بسزایی بر خوردار است که نیازمند تحلیل
دقیق و همه جانبه میباشد ولی متاسفانه بجای تحلیل موشکافانه و بر اساس آن تلاش برای یافتن راه حل، تحلیلگران ما اغلب و همچنان بدنبال مقصر می گردند و جالب اینکه در انتهای جستجوی خود همواره به همان آدرسی میرسند که نیروهای ارتجایی نشان میدهند.
اگر بخواهیم با همان نظر اجمالی به چرایی این روند پاسخ گوییم میتوانیم آنرا در یک جمله خلاصه کنیم: ضعف نیروهای مترقی و بالنده ودر مقابل، قدرت نیرو های ارتجاعی.
شاید در نظر اول این پاسخ کمی مضحک بنظر برسد چون سوالهای متعددی را بر می انگیزد. شاید این پاسخ برای شکست انقلاب مشروطه و حتی نهضت ملی شدن نفت کمی معقول باشد ولی اکنون در ابتدای قرن بیست ویکم با تغییرات مهمی که در ترکیب طبقاتی جامعه ایران رخ داده و بالا رفتن سطح آگاهی مردم و پیشرفتهای شگفت علم و تکنولوژی وارتباطات که اینترنت را حتی به برخی روستاهای ایران نیز برده است، منشا قدرت ارتجاع در کجاست. اصولا جایگاه مردم، مردمی که پیشرفت و ترقی باعث بالا رفتن سطح زندگی آنها میشود، که آزادی و دموکراسی، رشد خلاقیت و بالندگی آنها را بدنبال دارد، جایگاه آنها در این موازنه قوا در کجاست؟. متاسفانه ریشه تمام خطا ها در تحلیلهای روشنفکران ما در پاسخ به همین سوال نهفته است. یعنی خالی بودن فاکتور تعیین کننده ای بنام مردم و همچنین مکانیزمها و چگونگی ایفای نقش مردم در فعل وانفعالات اجتماعی در همه این تحلیلها.
بی تردید همه دوستانی که ذکر نام مردم و شعار های آتشین در دفاع از منافع مردم در جای جای تحلیلهای آنها میدرخشد با اعتراض خواهند گفت این ادعا نمیتواند در مورد آنها صادق باشد و تهمتی بیش نیست. اما با طرح چند سوال ساده و بر گرفته از متن استدلالات خود دوستان به خلاف این باور میرسیم.
وقتی دوستان تنها اشتباهات ویا خیانت یک گروه سیاسی را عامل شکست یک جنبش معرفی میکنند، به چه معناست؟. بفرض درست بودن این ادعا وقتی این اشتباهات و خیانتها انجام میشدند مردم کجا بودند؟ آیا نمیتوانستند مانع آنها بشوند؟ و اگر جواب منفی است چرا؟ جرا میلیونها مردمی که با جانفشانی های خود و با گذشت از مال وجان عزیزان خود و یا با شرکت درانتخابات با هزاران امید با دادن آرای خود موجب قدرت گرفتن یک گروه سیاسی میشوند نمیتوانند مانع از اشتباه یا خیانت آن شوند؟
و یا وقتی در تحلیلی اختیاراتی که برای مثال قانون اساسی به رهبری ج ا ا داده مهمترین مانع در راه گسترش دموکراسی و بتبع آن مانع انتخابات آزاد تلقی میشود، جه برداشتی میتوان از آن کرد ؟ آیا بجز این است که برای یک کتاب(قانون اساسی) قدرتی چنان خارق العاده قائل شده که رهبر ج ا ا به اتکاء آن میتواند مقابل خواست میلیون ها انسان بایستد. نیروی مادی این قانون در کجاست؟ اگرقدرت رهبر در تشکیلات حکومتی و نظامی( ویا حمایت خارجی) نهفته باشد که بدون تفویض آن اختیارات از طرف قانون نیز میتواند نیت خود را پیش ببرد، گزینه دیگر اینستکه این اختیارات قانونی به اتکاء آرای مردم به او داده شده – هرچند که ممکن است او مردم را فریب داده باشد – در اینصورت بهرحال پای مردم به میان کشیده میشود که در تحلیل جایی برای آن در نظر گرفته نشده است.
بنا براین برای پیدا کردن رد پای مردم در پیروزی و شکست حرکتهای تحول خواهانه نیازمند بررسی آنها از نزدیک و درون هستیم.
بد یهی است که حتی در عقب مانده ترین جوامع بشری هر نیروی اجتماعی فارغ از اینکه در قالب حکومت باشد یا گروه سیاسی و غیر سیاسی خارج از حکومت ، پشتوانه خود را از حمایت مردم میگیرد و بدون این حمایت اصولا نمیتوان از وجود نیروی اجتماعی سخن گفت. اما بسته به ماهیت نیروهای اجتماعی شکل حمایت مردم نیز از آنها متفاوت است. حمایت مردم از یک نیروی اجتماعی میتواند متکی به باورهای آنها باشد مثل حمایت خانوادگی ، ایلی و قبیله ای و بخصوص حمایتهای مذهبی و یا این حمایت میتواند بر اساس منافع مردم استوار باشد، مثل حمایت از اتحادیه صنفی و سندیکا و حمایت از احزابی که شعارهای خودرا بر مبنای منافع عموم ویا گروه خاصی از مردم تعریف میکنند.
در یک جامعه غیر دموکراتیک شکل حمایت مردم از نیروی حاکم در عین حال به جایگاه اجتماعی آنها مربوط میشود بطوریکه حمایت اقشار بالاتر جامعه بیشتر براساس منافع آنها و آگاهانه تر انجام میگیرد و طبیعی است هرچه جایگاه آنها به حکومت مرکزی نزدیکتر باشد این نسبت بیشتر میشود. به همین سیاق هرچه به اقشار پایین تر نزدیک شویم کفه حمایت اعتقادی سنگین تر میشود اما همواره بخشی از این حمایت جنبه منفعتی دارد. فراموش نکنیم که نیاز به داشتن امنیت، شغل و نیاز به تشکیل خانواده از اساسی ترین نیازهای مردم هستند که یک حکومت با هر ماهیتی که باشد میتواند به نسبتی برای آنها تامین کند.
نکته بسیار مهمتر اینکه بر خلاف توقعی که وجود دارد کیفیت حمایت اقشار پایین از حکومت و عوامل محلی آن در سطح بالایی قراردارد و هرجه جامعه توده وارتر باشد سطح این کیفیت بالاتر است. علت این امررا میتوان در پایین بودن سطح آگاهی و در نتیجه عمیق تر بودن اعتقادات این اقشار، و همچنین پایین بودن قدرت مانور آنها بدلیل پایین بودن سطح زندگی اقتصادی وبالا بودن نیازهای مادی روزمره جستجو کرد.
باتوجه باین تحلیل میتوان نتیجه گرفت که نیروی ارتجاع تنهابه چند روحانی یا بازاری و یا حتی قشر سرمایه دار تجاری-سنتی خلاصه نمیشود. بلکه در واقع، این نفوذ آنها در بین توده های مردم است که قدرت آنها را شکل میدهد. حوزه های علمیه از طریق تک تک طلبه های خود به اقشار پایین جامعه و بخصوص روستاییان متصل هستند. هر یک از آیات عظام رهبر مذهبی منطقه ای از کشور هستند وبیشترین نفوذ خود را در پایین ترین اقشار مردم منطقه خود و همچنین مهاجرین منطقه به شهرهای بزرگ دارا هستند. حسینیه ها، مهدیه ها و هییئت های مذهبی محل پیوندها بین بازار و بورژوازی سنتی با دیگر اقشار جامعه هستند. تازه اینها تشکلهای غیر حکومتی هستند که نیروهای ارتجاعی قرنها تجربه در سازماندهی و سمت دهی آنها برای پیشبرد مقاصد خود در پشت سر دارند. پولهایی که نهاد رهبری، سازمان تبلیغات اسلامی، آستان قدس رضوی و غیره و غیره در این زمینه هزینه میکنند جای بحث دیگری دارد.
وهمه اینها پیوندهای ساده ای نیستند که بتوان آنها را نادیده گرفت ویا بسادگی به گسستن آنها همت گماشت. دموکراتهای نهضت مشروطه بخاطر کم اهمیت دادن به همین پیوندها شکست خوردند. حتی اقدام بسیار دموکراتیک آنها در تصویب قانون فرصت برابر همه مردم در انتخاب نمایندگان خود در مجلس باعث سرازیر شدن سیل فئودالها و روحانیون محافظه کار به مجلس شد. نهضت ملی شدن نفت از همین سوراخ گزیده شد. و جمهوری اسلامی – با همه تیز هوشی و مهارت رهبرش در بکار گیری همین پیوندها برای مهار کردن جناح ارتجاعی – از همین طریق به مسیر ارتجاع قدم گذاشت.
شکی نیست که با بالا رفتن سطح آگاهی مردم از یک طرف و از طرف دیگر روشهای غیر دموکراتیک و بر ملا شدن سوء استفادههای ارتجاع از احساسات پاک مردم بتدریج این پیوندها سست تر شده و جهت گیریهای مردم بیشتر رنگ منفعتی بخود میگیرد. اما این بدین معنا نیست که یکباره مردم به نیروهای سکولار روی می آورند. بلکه با توجه به طیف گسترده در بین همان نیروهای رهبری کننده، بدیهی است که جناحهای مترقی تر آنها انتخاب اول مردم هستند.
خطای دیگر در این رابطه دیدن نقش مردم تنها در حرکتهای اعتراضی توده وار است. این خطا از جمله در جایی خودنمایی میکند که گفته میشود اصلاح طلبان از امکان فشار از پایین بهره گیری نکرده اند. آیا در شرایط مورد بحث این ادعا بجز به خیابان آوردن مردم برای پیشبرد شعارها و اهداف مطرح شده معنای دیگری میتواند داشته باشد؟ در حالیکه اولا به خیابان آمدن مردم تنها در شرایط خاصی انجام میشود که از کنترل من و شما خارج است و در ثانی نقش مردم تنها در صورتیکه بطور روزمره و ممتد و همیشگی بر روند فعل و انفعالات و تحولات اجتماعی اثر گذار باشد میتواند در به ثمر رساندن آنها موثر باشد و این ممکن نخواهد شد مگر با شکل گیری نهادهای مدنی و آموزش مردم نه تنها به حقوق خود بلکه مهمتر از آن اینکه چگونه نهادهای مدنی افقی بر حسب منافع گروهی خود را تشکیل دهند و چگونه از راه های ممکن – که هیچ ارتباطی هم با سیاست نداشته و صرفا جنبه حقوقی دارد – و بصورت پیگیر از حقوق خود دفاع کنند. تنها از این طریق است که "مدنیت" مفهوم میابد و در صورت نیاز "نافرمانی مدنی" ممکن میشود.
و این مستلزم فرصت و زمان است و فرصت را هم کسی به مردم تقدیم نمیکند. از همینجاست که شعار استفاده از "همه فرصتهای ممکن" معنا می یابد. شرکت در انتخابات هم – نه به منظور سهم خواهی برای اپوزیسیون – یکی از همین فرصتهاست که از یک طرف به صرف "انتخابات" بودن، صحنه بزرگترین آموزش مدنی برای مردم است که می آموزند در یک حرکت مدنی شرکت کرده، نظراتشان را مطرح و حقوق خود را مطالبه کنند. از همین طریق مردم به وجود قوانین ضد مردمی و غیر دموکراتیک پی میبرند تا وقتی کسانی شعار "تغییر قانون اساسی" را مطرح کردند معنای آن را بصورت ملموس درک کنند. و یا با به میدان آوردن افراد و گروههای مختلف درون نظام آنها را محک زده و به نیات واقعی آنها پی ببرند. از همین طریق بود که مردم احمدی نژاد و جناح حامی او را شناختند.
از طرف دیگر انتخابات فرصتی است که مردم بتوانند نیروهای واقع بین تر و به نسبه دموکرات تر درون نظام را به صحنه آورده از این طریق فرصتهای جدیدی برای خود ایجاد کنند تا بتوانند بتدریج به نهادهای مدنی خود شکل بدهند.
حال انتخاب با شماست. اگرهمچنان بدنبال گرفتن سهم اپوزیسیون هستید، این گوی و این میدان. اما اگر میخواهید در راه رسیدن به جامعه پایدار دموکراتیک –و نه حکومت دموکراتیک چند صباحی – قدم بگذارید، اسب خود را برای ورود به جاده دراز و پر مشقت آموزش توده های مردم و ساختن جامعه مدنی زین کنید.
15 دی ماه 1385 ح- سعیدی h.saidy@yahoo.com