چرا سير تحولات در کشور به گونه ای که ما انتظار داريم اتفاق نمی افتد؟


رضا فاني يزدي
rezafani@yahoo.com

۳۰ فروردين ۱۳۸۳

تحولات اخير درکشور بويژه پس از انتخابات دوره هفتم مجلس ديگرباره باعث سردرگمي و تشتت در آراء و تحليل هاي دوستان ما بويژه در اپوزيسيون خارج از کشور گرديده است. نتايج انتخابات براي بعضي غافلگيرانه بود

تحولات اخير درکشور بويژه پس از انتخابات دوره هفتم مجلس ديگرباره باعث سردرگمي و تشتت در آراء و تحليل هاي دوستان ما بويژه در اپوزيسيون خارج از کشور گرديده است. نتايج انتخابات براي بعضي غافلگيرانه بود. البته بايد گفت نه براي همه، براي عده اي سال هاست بلکه بيش از دو دهه است که ديگر نه انتخابات مهم است و نه نتايج آن، نه مشارکت مردم اهميت دارد و نه چگونگي شرکت آنها. براي اين گروه همه چيز جز تقلب، حقه بازي و امکانات يک حکومت ديکتاتوري در اعمال انتخابات فرمايشي نيست. نتيجه انتخابات دو خرداد 76 همان اندازه اهميت دارد که نتايج انتخابات شوراها در اسفند 81 و نتيجه انتخابات مجلس هفتم در اسفند 82 يا که رفراندوم جمهوري اسلامي در فروردين 58. اينها حکايت خود را يکسره کرده اند، حکومت سالهاست يعني چيزي بيش از بيست سال که رفتني است. مردم هم بيشتر از همه اين سالهاست که از حکومت ديني بيزار و در انتظار پايان اين دوره از تاريخ.

ولي براي آن بخش از اپوزيسيون چه در داخل و چه در خارج از کشور که فارغ از روياها به کشور و تحولات آن چشم دارند، چرا تحولات به گونه اي ديگر از آن است که آنها انتظار آن را دارند؟ چرا ما نمي توانيم پديده 2 خرداد و اصلاحات را در ايران پيش بيني کنيم و در آن حرکت به موقع و با حضور مستقل و به عنوان بخشي از پروسه ساختمان اصلاحات شرکت نماييم. چرا ما هميشه از تحول دور افتاده ايم؟

انقلاب بهمن 57 با حضور ميليونها انسان در حال وقوع بود، ولي اپوزيسيون يا در خانه هاي تيمي هنوز نقشه حمله به فلان کلانتري را مي کشيد و يا در محافل مشابه بحث مي کرد که مرحله انقلاب چيست و در کتابهاي لنين، مائو و انور خوجه به جستجوي راههاي شناخت براي جامعه ايران مي گشت و بحث مي کرد که آيا جامعه نيمه فئودال-نيمه مستعمره است، يا که وابسته با امپرياليسم و در يد قدرت بورژوازي کمپرادور، ياکه براي مبارزه با امپرياليزم مي بايد با ديکتاتوري شاه مبارزه کرد، و يا که بدنبال تشکيل جبهه متحد ضد ديکتاتوري بر عليه شاه به در و ديوار شعار مي نوشت، و يا به فکر محاصره شهرها از طريق روستاها بود. غافل از اينکه انقلاب در آستانه پيروزي بود! و از فرداي پيروزي فرياد برآورد که رهبري انقلاب را روحانيت و ارتجاع غصب کرده و از ما ربوده است.

مليون ما هم که در اوج انقلاب درست زماني که شاه صداي انقلاب را مي شنيد، و چمدان ها را براي ترک کشور بسته بود، اعتبار خود و رهبري ملي کشور را با شرکت در آخرين روزهاي حکومت به باد دادند.

پس از پيروزي انقلاب تازه فهميديم که تحولي اتفاق افتاده و ما آن را درک نکرده بوديم. عده اي از همان اول تصميم گرفتيم که اينها غاصبند و حق ما را خورده اند، پس با آنها از سر جنگ در آمديم. عده اي از ما نيز که سالها مايوس و در خارج از گردونه تحولات يا در محافل ادبي در داخل و خارج از کشور کمي هم سياست مي کرديم، شيفته از تحول انقلابي در کشور همه چيز انقلاب را مقدس کرديم. رهبري روحانيت برايمان شد رهبري بلامنازع مبارزات ضد امپرياليستي و مردمي، خشونت بر عليه افراد وابسته به سلطنت پهلوي و اعدام آنها را خشونت انقلابي معرفي کرديم و به ياد روزهاي انقلاب کبير فرانسه افتاديم و از تعرض به دگي خصوصي مردم به عنوان تعرض انقلابي ياد کرده و گاه شادمان هم مي شديم.

بعدها بعضي از ما از سر بغض و دشمني سر از عراق در آورديم و با سازمان امنيت عراق (استخبارات) همکاري کرديم و دلارهاي امريکايي را با باندلر بانک هاي عربستان سعودي از دست مامورين استخبارات عراق گرفتيم و بعضي ديگر از ما از عشق مبارزات ضد امپرياليستي، و به توصيه اوليانوفسکي، از تحول جامعه از طريق راه رشد غيرسرمايه داري به سوسياليسم، چشم بر سرکوب هاي وحشيانه رژيم نه تنها بستيم، که به دنبال کشف کودتاهاي ضد انقلابي بوديم و با توجيه تقدم حقوق دمکراتيک بر آزادي هاي دمکراتيک، با رژيم همکاري کرديم.

نه آنها که سر از عراق در آوردند مامور عراق بودند، و نه آنها که به عشق سوسياليسم و تحول از طريق راه رشد غير سرمايه داري به حمايت از رژيم رفتند، مامور جمهوري اسلامي، و نه حتي بخشي از همان مامورين جمهوري اسلامي که دان داشتند و شکنجه مي کردند، جنايتکاران بالفطره و دشمن مردم.

پس مشکل ما چه بود؟

ما هميشه از درک آنچه در کشور در حال اتفاق است، محروم مانده ايم. يا در گذشته دگي کرديم، و يا در روياي آينده چشممان را بر آنچه امروز مي گذرد، بسته ايم. امروز هم مشکل ما همين است. پايه هاي تحليلي ما از حوادث امروز در گذشته هاي دور متوقف شده اند و روياهاي ما براي آينده، بدون توجه به واقعيات امروز جامعه، ما را به بيراهه مي برد.

تصوير اپوزيسيون عمدتا از جامعه ايران تصويري است ايستا و استاتيک. در وجوه عمده اين تصوير، هيچ تغييري صورت نگرفته است. راس هرم، يعني حاکميت سياسي در کشور، هنوز همان گروه روحانيت تازه به دوران رسيده است با همان تمايلات و آرزوها و روش هاي حکومتي، مردم هم هنوز همان مردمند، همان تصويري که ما داشتيم. حال اينکه تصوير ما در آن دوران چقدر با واقعيت جامعه تناسب داشته، خود قابل بحث است. اما تصاوير همان تصاويرند، حتي کلمات و عبارات هم همان عباراتند. انگار نه انگار که بيش از نيمي از مردم امروز کشورمان آن سالها هنوز به دنيا هم نيامده بودند و متاسفانه نيمي از مردم آن روز که شبيه به ما فکر مي کردند، امروز ديگر نيستند. ما اما انگار هنوز با همان زبان، همان فرهنگ و با همان مردم سرو کار داريم. براي ما رهبران حکومتي همان ها هستند که بودند، ما هنوز متوجه نشده ايم که روحانيوني که در آرزوي خلافت اسلامي و تحقق حکومت ديني پس از انقلاب به حکومت رسيدند، اساسا تغيير کرده اند، نه به گونه ديروز فکر مي کنند، و نه به گونه ديروز دگي.

هاشمي رفسنجاني که به قول خودش نمي توانسته است بيشتر از يک اتومبيل پژو دست دوم داشته باشد، و مجموعه ثروت خانوادگي ايشان چيزي کمتر از صدهزارتومان بوده است، امروز داراي ميلياردها دلار سرمايه در داخل و خارج از کشور است. شيخ عباس طبسي که تمام دارايي او از جمله خانه اش در مشهد در کوچه ناظر به چيزي کمتر از پنجاه هزارتومان بالغ نمي شد، امروز صاحب ميلياردها دلار سرمايه است. شيخ علي خامنه اي که حتي اتومبيلي نداشت و از خانه تا مسجد دانش را که محل سخنراني هاي او در دوران ممنوعيت از منبر بود، با پاي پياده مي آمد، و ما که جوان بوديم به صحبت هايش گوش مي داديم، امروز فقط درآمد بيت رهبري اش سه ميليارد دلار در سال است. مطمئنا ديگر اين افراد نه بگونه گذشته فکر مي کنند، و نه به گونه گذشته دگي. مديريت دگي اين اشخاص عوض شده است، نگاهشان به اسلام و جامعه نيز.

نسل دوم اينها که جوانتر هستند، کاملا متفاوتند با آنچه اينها بوده اند. بخشي از اين آقايان به تناسب شغل ها و موقعيت هاي کاري تغييراتي کرده اند که اساسا شيوه دگي و فکر آنها را متحول کرده است.

اينها بيشتر با واقعيت دست و پنجه نرم کرده اند تا بخشي از اپوزيسيون. اينها براي اداره موسسات کلان اقتصادي بدست آورده، بيشتر مجبور شده اند با ديگران - ديگراني که لزوما مثل آنها نه فکر مي کنند، نه نماز شب مي خوانند، و نه دست به دعا مي گيرند - سرو کله بند. براي حفظ و بقاي حکومت و پاسداري از ميلياردها دلار سرمايه بدست آورده، اينها با انواع و اقسام کارشناسان داخلي و خارجي نشست و برخاست کرده اند. اينها فهميده اند که شيوه اداره کشور متناسب با ميزان سرمايه شخصي ايشان مي بايد که تغيير نمايد.

ما اما هنوز با همان سر جوان، شور و عشق و هيجان سال هاي اول انقلاب و به ياد دوران دگي دانشجويي و بدون داشتن يک تصوير کامل از کشورمان، به مردم و جنبش هاي اجتماعي کشور فرمان صادر مي کنيم.

فرمان صادر مي کنيم که در انتخابات شرکت کنيد، نمي کنند! (9 اسفند)
فرمان صادر مي کنيم که در انتخابات شرکت نکنيد، مي کنند! ( مجلس هفتم)

چرا اينگونه است؟ ما که خير و صلاح آنها را مي خواهيم، چرا ما را باور نمي کنند؟ مگر ما با زبان ديگري حرف مي يم؟ شايد امروز ديگر جامعه زبان ما را نمي فهمد. مي گوييم جامعه در اعتلاي انقلابي است، همه ناراضيند، به دنبال رهبري مي گردند و مرتبا خودمان را در ويترين هاي سياسي به نمايش آنها مي گذاريم. ولي رهبران را نمي بينند. مشکل کجاست؟ چرا ميليون ها جوان ايراني به جاي اينکه به ما رو کنند که سالهاست مخالف جمهوري اسلامي شعار مي دهيم، يا به دنبال اصلاح طلبان داخلي مي روند و 22 ميليون راي به پاي خاتمي مي ريد (2 خرداد 76) يا که تعداد قابل توجهي از آنها به تبعيد درون پناه مي برند و ما را به خلوت خود راه نمي دهند.

دوستان، بين ما و جامعه فاصله افتاده است. ما کشور خودمان را درک نکرده ايم. قبل از انقلاب هم درک نکرده بوديم. ما بيشتر تاريخ کشورهاي ديگر را خوانده ايم تا تاريخ ايران را. هرکدام از ما بارها و بارها تاريخ احزاب و کشورهايي چون چين، شوروي، ويتنام، کره، آلباني، کوبا و حتي يمن، کنگو، افغانستان، اتيوپي، گرانادا، نيکاراگوئه و خيلي هاي ديگر را خوانده ايم! بعضي از ما متخصص تاريخ کشورهاي ديگر بوده ايم. شخصيت هاي ديگر را با همه جزئيات دگي شان از بر داشتيم. ولي نمي دانستيم در محله خودمان هر هفته چه کساني و با چه انگيزه اي سالهاست که دوره هاي ديني دارند، از چه مي گويند، چه مي خواهند؟ آن که به حياط خلوت دگي خانوادگي همه ما راه دارد، کيست؟ جواز تولد و ازدواج و مرگ ما را صادر ميکند، کيست! توجه نمي کرديم. امروز تازه فهميده ايم که چه گذشته است، ولي هنوز نمي دانيم چه دارد مي گذرد. آخوند امروز را باز با آخوند ديروز اشتباه مي گيريم، آنها را به چشم روضه خوان هاي ديروز نگاه مي کنيم که حالا در مصدر قدرت حکومتي هم نشسته اند. تحول در سيستم فکري، نوع دگي، قابليت هاي تغيير در عملکرد سياسي آنها را درک نمي کنيم. بدون درک واقعيت هاي موجود در دگي اجتماعي، سياسي، فرهنگي کشور صحبت از شرکت در تحول اجتماعي و ادعاي نقش رهبري داشتن، و آلترناتيو قدرت شدن، بيشتر به شوخي شبيه است. ما نمي توانيم و نبايد بدون توجه به واقعيت هاي موجود جامعه سياست کنيم. اگر درسياست جدي هستيم، اگر علاقه به دگي بهتر و آينده اي روشن تر براي کشور، خودمان و مردم ايران داريم، نمي توان آن آينده را در ذهن خود ساخت. دنياي ذهن ما فضاي ممکن را براي دگي بهتر شهروندان ايراني ندارد. دنياي ذهن ما در بهترين حالت آن، رويايي است که ما را در خود غوطه ور ساخته و به ما آرامش و خلسه اعتياد گونه بخشيده است. به ما آرامش مي دهد، اما به دنياي بيرون ما نه آرامش، که رنج هذيان هاي يک معتاد.

تحولاتي اتفاق افتاده در کشور ما که بايد آنها را درک کرد. همه ما با درک اين تحولات مي توانيم که بخشي از پروسه ساختمان دگي بهتر براي فرداي کشورمان باشيم. بياييد از خود بپرسيم چگونه مي توانيم اين همه آرمان هاي انسان دوستانه که سالهاست در داخل و خارج از کشور در وجود زنان و مردان دلباخته ما به هدر رفته است را به مجراي سادگي جامعه اي بهتر براي همه هدايت نمود؟

با احترام،
رضا فاني يزدي




چرا سير تحولات در کشور به گونه ای که ما انتظار داريم اتفاق نمی افتد؟


رضا فاني يزدي
rezafani@yahoo.com

۳۰ فروردين ۱۳۸۳

تحولات اخير درکشور بويژه پس از انتخابات دوره هفتم مجلس ديگرباره باعث سردرگمي و تشتت در آراء و تحليل هاي دوستان ما بويژه در اپوزيسيون خارج از کشور گرديده است. نتايج انتخابات براي بعضي غافلگيرانه بود

تحولات اخير درکشور بويژه پس از انتخابات دوره هفتم مجلس ديگرباره باعث سردرگمي و تشتت در آراء و تحليل هاي دوستان ما بويژه در اپوزيسيون خارج از کشور گرديده است. نتايج انتخابات براي بعضي غافلگيرانه بود. البته بايد گفت نه براي همه، براي عده اي سال هاست بلکه بيش از دو دهه است که ديگر نه انتخابات مهم است و نه نتايج آن، نه مشارکت مردم اهميت دارد و نه چگونگي شرکت آنها. براي اين گروه همه چيز جز تقلب، حقه بازي و امکانات يک حکومت ديکتاتوري در اعمال انتخابات فرمايشي نيست. نتيجه انتخابات دو خرداد 76 همان اندازه اهميت دارد که نتايج انتخابات شوراها در اسفند 81 و نتيجه انتخابات مجلس هفتم در اسفند 82 يا که رفراندوم جمهوري اسلامي در فروردين 58. اينها حکايت خود را يکسره کرده اند، حکومت سالهاست يعني چيزي بيش از بيست سال که رفتني است. مردم هم بيشتر از همه اين سالهاست که از حکومت ديني بيزار و در انتظار پايان اين دوره از تاريخ.

ولي براي آن بخش از اپوزيسيون چه در داخل و چه در خارج از کشور که فارغ از روياها به کشور و تحولات آن چشم دارند، چرا تحولات به گونه اي ديگر از آن است که آنها انتظار آن را دارند؟ چرا ما نمي توانيم پديده 2 خرداد و اصلاحات را در ايران پيش بيني کنيم و در آن حرکت به موقع و با حضور مستقل و به عنوان بخشي از پروسه ساختمان اصلاحات شرکت نماييم. چرا ما هميشه از تحول دور افتاده ايم؟

انقلاب بهمن 57 با حضور ميليونها انسان در حال وقوع بود، ولي اپوزيسيون يا در خانه هاي تيمي هنوز نقشه حمله به فلان کلانتري را مي کشيد و يا در محافل مشابه بحث مي کرد که مرحله انقلاب چيست و در کتابهاي لنين، مائو و انور خوجه به جستجوي راههاي شناخت براي جامعه ايران مي گشت و بحث مي کرد که آيا جامعه نيمه فئودال-نيمه مستعمره است، يا که وابسته با امپرياليسم و در يد قدرت بورژوازي کمپرادور، ياکه براي مبارزه با امپرياليزم مي بايد با ديکتاتوري شاه مبارزه کرد، و يا که بدنبال تشکيل جبهه متحد ضد ديکتاتوري بر عليه شاه به در و ديوار شعار مي نوشت، و يا به فکر محاصره شهرها از طريق روستاها بود. غافل از اينکه انقلاب در آستانه پيروزي بود! و از فرداي پيروزي فرياد برآورد که رهبري انقلاب را روحانيت و ارتجاع غصب کرده و از ما ربوده است.

مليون ما هم که در اوج انقلاب درست زماني که شاه صداي انقلاب را مي شنيد، و چمدان ها را براي ترک کشور بسته بود، اعتبار خود و رهبري ملي کشور را با شرکت در آخرين روزهاي حکومت به باد دادند.

پس از پيروزي انقلاب تازه فهميديم که تحولي اتفاق افتاده و ما آن را درک نکرده بوديم. عده اي از همان اول تصميم گرفتيم که اينها غاصبند و حق ما را خورده اند، پس با آنها از سر جنگ در آمديم. عده اي از ما نيز که سالها مايوس و در خارج از گردونه تحولات يا در محافل ادبي در داخل و خارج از کشور کمي هم سياست مي کرديم، شيفته از تحول انقلابي در کشور همه چيز انقلاب را مقدس کرديم. رهبري روحانيت برايمان شد رهبري بلامنازع مبارزات ضد امپرياليستي و مردمي، خشونت بر عليه افراد وابسته به سلطنت پهلوي و اعدام آنها را خشونت انقلابي معرفي کرديم و به ياد روزهاي انقلاب کبير فرانسه افتاديم و از تعرض به دگي خصوصي مردم به عنوان تعرض انقلابي ياد کرده و گاه شادمان هم مي شديم.

بعدها بعضي از ما از سر بغض و دشمني سر از عراق در آورديم و با سازمان امنيت عراق (استخبارات) همکاري کرديم و دلارهاي امريکايي را با باندلر بانک هاي عربستان سعودي از دست مامورين استخبارات عراق گرفتيم و بعضي ديگر از ما از عشق مبارزات ضد امپرياليستي، و به توصيه اوليانوفسکي، از تحول جامعه از طريق راه رشد غيرسرمايه داري به سوسياليسم، چشم بر سرکوب هاي وحشيانه رژيم نه تنها بستيم، که به دنبال کشف کودتاهاي ضد انقلابي بوديم و با توجيه تقدم حقوق دمکراتيک بر آزادي هاي دمکراتيک، با رژيم همکاري کرديم.

نه آنها که سر از عراق در آوردند مامور عراق بودند، و نه آنها که به عشق سوسياليسم و تحول از طريق راه رشد غير سرمايه داري به حمايت از رژيم رفتند، مامور جمهوري اسلامي، و نه حتي بخشي از همان مامورين جمهوري اسلامي که دان داشتند و شکنجه مي کردند، جنايتکاران بالفطره و دشمن مردم.

پس مشکل ما چه بود؟

ما هميشه از درک آنچه در کشور در حال اتفاق است، محروم مانده ايم. يا در گذشته دگي کرديم، و يا در روياي آينده چشممان را بر آنچه امروز مي گذرد، بسته ايم. امروز هم مشکل ما همين است. پايه هاي تحليلي ما از حوادث امروز در گذشته هاي دور متوقف شده اند و روياهاي ما براي آينده، بدون توجه به واقعيات امروز جامعه، ما را به بيراهه مي برد.

تصوير اپوزيسيون عمدتا از جامعه ايران تصويري است ايستا و استاتيک. در وجوه عمده اين تصوير، هيچ تغييري صورت نگرفته است. راس هرم، يعني حاکميت سياسي در کشور، هنوز همان گروه روحانيت تازه به دوران رسيده است با همان تمايلات و آرزوها و روش هاي حکومتي، مردم هم هنوز همان مردمند، همان تصويري که ما داشتيم. حال اينکه تصوير ما در آن دوران چقدر با واقعيت جامعه تناسب داشته، خود قابل بحث است. اما تصاوير همان تصاويرند، حتي کلمات و عبارات هم همان عباراتند. انگار نه انگار که بيش از نيمي از مردم امروز کشورمان آن سالها هنوز به دنيا هم نيامده بودند و متاسفانه نيمي از مردم آن روز که شبيه به ما فکر مي کردند، امروز ديگر نيستند. ما اما انگار هنوز با همان زبان، همان فرهنگ و با همان مردم سرو کار داريم. براي ما رهبران حکومتي همان ها هستند که بودند، ما هنوز متوجه نشده ايم که روحانيوني که در آرزوي خلافت اسلامي و تحقق حکومت ديني پس از انقلاب به حکومت رسيدند، اساسا تغيير کرده اند، نه به گونه ديروز فکر مي کنند، و نه به گونه ديروز دگي.

هاشمي رفسنجاني که به قول خودش نمي توانسته است بيشتر از يک اتومبيل پژو دست دوم داشته باشد، و مجموعه ثروت خانوادگي ايشان چيزي کمتر از صدهزارتومان بوده است، امروز داراي ميلياردها دلار سرمايه در داخل و خارج از کشور است. شيخ عباس طبسي که تمام دارايي او از جمله خانه اش در مشهد در کوچه ناظر به چيزي کمتر از پنجاه هزارتومان بالغ نمي شد، امروز صاحب ميلياردها دلار سرمايه است. شيخ علي خامنه اي که حتي اتومبيلي نداشت و از خانه تا مسجد دانش را که محل سخنراني هاي او در دوران ممنوعيت از منبر بود، با پاي پياده مي آمد، و ما که جوان بوديم به صحبت هايش گوش مي داديم، امروز فقط درآمد بيت رهبري اش سه ميليارد دلار در سال است. مطمئنا ديگر اين افراد نه بگونه گذشته فکر مي کنند، و نه به گونه گذشته دگي. مديريت دگي اين اشخاص عوض شده است، نگاهشان به اسلام و جامعه نيز.

نسل دوم اينها که جوانتر هستند، کاملا متفاوتند با آنچه اينها بوده اند. بخشي از اين آقايان به تناسب شغل ها و موقعيت هاي کاري تغييراتي کرده اند که اساسا شيوه دگي و فکر آنها را متحول کرده است.

اينها بيشتر با واقعيت دست و پنجه نرم کرده اند تا بخشي از اپوزيسيون. اينها براي اداره موسسات کلان اقتصادي بدست آورده، بيشتر مجبور شده اند با ديگران - ديگراني که لزوما مثل آنها نه فکر مي کنند، نه نماز شب مي خوانند، و نه دست به دعا مي گيرند - سرو کله بند. براي حفظ و بقاي حکومت و پاسداري از ميلياردها دلار سرمايه بدست آورده، اينها با انواع و اقسام کارشناسان داخلي و خارجي نشست و برخاست کرده اند. اينها فهميده اند که شيوه اداره کشور متناسب با ميزان سرمايه شخصي ايشان مي بايد که تغيير نمايد.

ما اما هنوز با همان سر جوان، شور و عشق و هيجان سال هاي اول انقلاب و به ياد دوران دگي دانشجويي و بدون داشتن يک تصوير کامل از کشورمان، به مردم و جنبش هاي اجتماعي کشور فرمان صادر مي کنيم.

فرمان صادر مي کنيم که در انتخابات شرکت کنيد، نمي کنند! (9 اسفند)
فرمان صادر مي کنيم که در انتخابات شرکت نکنيد، مي کنند! ( مجلس هفتم)

چرا اينگونه است؟ ما که خير و صلاح آنها را مي خواهيم، چرا ما را باور نمي کنند؟ مگر ما با زبان ديگري حرف مي يم؟ شايد امروز ديگر جامعه زبان ما را نمي فهمد. مي گوييم جامعه در اعتلاي انقلابي است، همه ناراضيند، به دنبال رهبري مي گردند و مرتبا خودمان را در ويترين هاي سياسي به نمايش آنها مي گذاريم. ولي رهبران را نمي بينند. مشکل کجاست؟ چرا ميليون ها جوان ايراني به جاي اينکه به ما رو کنند که سالهاست مخالف جمهوري اسلامي شعار مي دهيم، يا به دنبال اصلاح طلبان داخلي مي روند و 22 ميليون راي به پاي خاتمي مي ريد (2 خرداد 76) يا که تعداد قابل توجهي از آنها به تبعيد درون پناه مي برند و ما را به خلوت خود راه نمي دهند.

دوستان، بين ما و جامعه فاصله افتاده است. ما کشور خودمان را درک نکرده ايم. قبل از انقلاب هم درک نکرده بوديم. ما بيشتر تاريخ کشورهاي ديگر را خوانده ايم تا تاريخ ايران را. هرکدام از ما بارها و بارها تاريخ احزاب و کشورهايي چون چين، شوروي، ويتنام، کره، آلباني، کوبا و حتي يمن، کنگو، افغانستان، اتيوپي، گرانادا، نيکاراگوئه و خيلي هاي ديگر را خوانده ايم! بعضي از ما متخصص تاريخ کشورهاي ديگر بوده ايم. شخصيت هاي ديگر را با همه جزئيات دگي شان از بر داشتيم. ولي نمي دانستيم در محله خودمان هر هفته چه کساني و با چه انگيزه اي سالهاست که دوره هاي ديني دارند، از چه مي گويند، چه مي خواهند؟ آن که به حياط خلوت دگي خانوادگي همه ما راه دارد، کيست؟ جواز تولد و ازدواج و مرگ ما را صادر ميکند، کيست! توجه نمي کرديم. امروز تازه فهميده ايم که چه گذشته است، ولي هنوز نمي دانيم چه دارد مي گذرد. آخوند امروز را باز با آخوند ديروز اشتباه مي گيريم، آنها را به چشم روضه خوان هاي ديروز نگاه مي کنيم که حالا در مصدر قدرت حکومتي هم نشسته اند. تحول در سيستم فکري، نوع دگي، قابليت هاي تغيير در عملکرد سياسي آنها را درک نمي کنيم. بدون درک واقعيت هاي موجود در دگي اجتماعي، سياسي، فرهنگي کشور صحبت از شرکت در تحول اجتماعي و ادعاي نقش رهبري داشتن، و آلترناتيو قدرت شدن، بيشتر به شوخي شبيه است. ما نمي توانيم و نبايد بدون توجه به واقعيت هاي موجود جامعه سياست کنيم. اگر درسياست جدي هستيم، اگر علاقه به دگي بهتر و آينده اي روشن تر براي کشور، خودمان و مردم ايران داريم، نمي توان آن آينده را در ذهن خود ساخت. دنياي ذهن ما فضاي ممکن را براي دگي بهتر شهروندان ايراني ندارد. دنياي ذهن ما در بهترين حالت آن، رويايي است که ما را در خود غوطه ور ساخته و به ما آرامش و خلسه اعتياد گونه بخشيده است. به ما آرامش مي دهد، اما به دنياي بيرون ما نه آرامش، که رنج هذيان هاي يک معتاد.

تحولاتي اتفاق افتاده در کشور ما که بايد آنها را درک کرد. همه ما با درک اين تحولات مي توانيم که بخشي از پروسه ساختمان دگي بهتر براي فرداي کشورمان باشيم. بياييد از خود بپرسيم چگونه مي توانيم اين همه آرمان هاي انسان دوستانه که سالهاست در داخل و خارج از کشور در وجود زنان و مردان دلباخته ما به هدر رفته است را به مجراي سادگي جامعه اي بهتر براي همه هدايت نمود؟

با احترام،
رضا فاني يزدي