سخنانی چند با شاهزاده رضا پهلوی )بخش اول)


محمد برقعی

جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳

1ــ اين سخن قافيه كلام نيروهاي سلطنت طلب شده است و در عموم مقالات، سخنراني ها و مصاحبه هاي راديو و تلويزيوني آنان تكرار ميشود. و توده هاي آنان نيز در هر فرصتي اين مسئله را تكرار ميكنند. اين مسئله از فرط تكرار به جايي رسيده كه آقاي داريوش همايون كه شايد از پيشگامان طرح اين نظر باشند در نوشته و مصاحبه هاي يكي دو سال اخيرشان از موضع تدافعي و ارشادي به درآمده و در مقابل سئوال از گذشته نظام سلطنتي، پرخاشگرانه اين سئوالات را كار ماركسيست هاي لجوج و مليون پير و آدمهاي كينه جو و بي منطقي ميدانند كه فقط در گذشته آن هم غرق در نفرت زيست ميكنند.



دوستي تلفن كرد كه آيا مصاحبه زيباي شاهزاده رضا پهلوي با آقاي تقي مختار در ايرانيان واشنگتن فوريه 2005 را خوانده اي؟ گفتم نه. پرسيد تو با تمام علاقه ات به مسايل سياسي چرا اين مصاحبه خوب را نميخواني تا به مواضع مترقي شاهزاده پي ببري. بويژه كه آقاي مختار خيلي بي پروا و صريح سئوال كرده است. گفتم من معمولا چنين مصاحبه هايي را نميخوانم. گفت از سر تعصب است. گفتم نه نميخوانم زيرا تمام سياستمداران سخنان زيبا ميگويند بويژه در زماني كه در قدرت نيستند، همه دم از آزادي و برابري و انسانيت و اتحاد ميند. گفت ايشان فرموده اند كه براي خود هيچ نميخواهند و بدون چشم داشتي به قدرت و تنها از سر عشق به مردم و ميهنش مبارزه ميكنند. گفتم همه ي سياستمداران در زماني كه در قدرت نيستند همين ادعاها را ميكنند. گفت پس با چه معياري ميداني كه سياستمداري چه ميخواهد و چه ميگويد. گفتم نخست، به عملش نگاه ميكنم اگر با عملش نه گفتارش اعتمادم را جلب كرد آنگاه مطالبش را ميخوانم تا صلاحيت برنامه هايشان را ارزيابي كنم.
اصرار كرد كه چشم هايم را بشويم و بدون پيشداوري سخنان شاهزاده را بخوانم شايد متوجه ارزش شخصيت ايشان و صداقت و لياقتشان براي رهبري بشوم. چنين شد كه مصاحبه را خواندم و با دقت هم خواندم. سخناني واقعا دلنشين و زيبا. همه جا از دمكراسي گفته بودند و اينكه همه مردم، بدون توجه به جنسيت و قوميت و باورهايشان بايد در برابر قانون يكسان باشند و عموم مردم را به تحمل عقايد يكديگر و رها كردن خودپرستي ها خوانده بودند تا از اين طريق با ائتلاف و يكپارچگي و از طريق مبارزات قانوني و مدني از دست نظام ستمگر حاكم بر كشور نجات يابند.
اما آنچه در اين مصاحبه بيش از هر مطلبي نظر مرا جلب كرد و معياري شد براي ارزيابي صداقت ايشان آرزوي بزرگ ايشان بود كه آن را لازمه و زمينه ساز ائتلاف نيروها دانسته بودند. و آن آرزوي بزرگ آن بود كه مردم و نيروهاي سياسي از گذشته و سوابق افراد و نيروها كه سبب اختلاف و پراكندگي آنان شده چشم بپوشند تا بتوانند به وضع فلاكت بار موجود بينديشند و با اتحاد با يكديگر نظام حاكم را ساقط كنند و گفته بودند كه "اينكه پنجاه سال پيش چه اتفاقي افتاد و آمريكا چكار كرد و روسها چكار كردند و حزب توده چكار كرد و مصدق چكار كرد و شاه چكار كرد، اين ها همه تاريخ است و براي جامعه امروز مطرح نيست." يعني اصرار و تاكيد بر روي مسايلي كه به اوضاع فعلي ارتباطي ندارد، يك بحث فرعي و اصلا بي ربط است. و افزوده بودند كه درست است بايد وقايع تاريخي را دانست و از آنها آموخت، اما اين امر ثانوي است و نتيجه گرفته بودند "كه امروز ما يك مرزبندي بيشتر نداريم كساني هستند كه با اعتقاد به آزادي و دمكراسي و تمام اصولي كه همه اين حركت روي آن بنا شده در كمپ دمكراسي قرار دارند و يك عده كه هم چنان ميخواهند آب به آسياب دشمن بريد و دانسته يا ندانسته دارند وضعيتي را تثبيت ميكنند كه دقيقا وضعيت استبدادي است." و يا "ما يك مرزبندي بيشتر نداريم . .. ايرانياني كه بدون هيچ قيد و شرط خاصي و بدون ديكته كردن هيچ راه حلي براي آزادي كشور مبارزه ميكنند . . . و كساني كه ميگويند اين آدم سابقه اش چنان بوده، اين كار را كرده، آن كار را كرده، ديروز با هم دعوا داشته ايم راه حركت را ميبندند و اين دقيقا همان چيزي است كه جمهوري اسلامي ميخواهد اتفاق بيفتد."

ضرورت بحث
بررسي اين نظر به دلايل زير ضرورت بسيار دارد.
1ــ اين سخن قافيه كلام نيروهاي سلطنت طلب شده است و در عموم مقالات، سخنراني ها و مصاحبه هاي راديو و تلويزيوني آنان تكرار ميشود. و توده هاي آنان نيز در هر فرصتي اين مسئله را تكرار ميكنند. اين مسئله از فرط تكرار به جايي رسيده كه آقاي داريوش همايون كه شايد از پيشگامان طرح اين نظر باشند در نوشته و مصاحبه هاي يكي دو سال اخيرشان از موضع تدافعي و ارشادي به درآمده و در مقابل سئوال از گذشته نظام سلطنتي، پرخاشگرانه اين سئوالات را كار ماركسيست هاي لجوج و مليون پير و آدمهاي كينه جو و بي منطقي ميدانند كه فقط در گذشته آن هم غرق در نفرت زيست ميكنند.
2ــ پاره اي از مبارزان شناخته شده سابق نظام شاه و فعالان كنفدراسيوني كه دست همراهي سلطنت طلبان را ميفشارند در توجيه اين همكاري ها خود را روشنفكران مدرن و متجددي ميدانند كه از همرزمان خود پيشي گرفته و قدم به مراحل فكري بالاتري گذاشته اند و بر آنند كه ياران سابقشان كه هم چنان از پذيرفتن سلطنت طلبان سر باز ميند آدمهاي متعصب و لجوجي هستند كه هم چنان در چاه باورهاي سابق خود باقي مانده اند و با اين خط كشي ها و سئوال از گذشته افراد و سازمانها نميگذارند جبهه فراگير و دمكراتيك مبارزه با جمهوري اسلامي شكل بگيرد و به قول خودشان اين ياران معني دمكراسي را نفهميده و در فرقه گرايي ديرين خود باقي مانده اند. اين سخنان را كه نخست از امثال شاهين فاطمي و بعد علي ميرفطروس و باقر پرهام به روشني مي شنيديم كم كم بر زبان پرويز دستمالچي و حسين باقرزاده و حسين لاجوردي هم جاري شد.
3ــ اين هر دو گروه بر آن هستند كه نسل جوان امروز ايران هم مثل آنان ميانديشد و از چاله گذشته گرايي به در آمده و خواستار ائتلاف بي قيد و شرط همه نيروها بدون توجه به سوابقشان براي مبارزه با نظام حاكم ميباشد.
4ــ مسئله همكاري و حتي گاه هم سنگري با سلطنت طلبان كه تا چند‌ سال قبل در ميان سياسيون تقريبا يك تابو بود اين روزها كم كم به يك بحث جدي تبديل شده است. اين امر كه از حضور مشترك مخالفان نظام پيشين در كنار تئوريسين ها و سخنگويان نظام پهلوي در كنفرانس ها و ميزگردها و مصاحبه هاي راديو و تلويزيوني شروع شد، كم كم در اثر اقدامات پراكنده اي چون طرح 81 ماده اي آقاي حسين باقرزاده در سطح امضاي مشترك و اعلاميه مشترك كشيده شد. تا آن كه كم كم افرادي از جبهه ملي و اتحاديه جمهوريخوهان به اين نتيجه رسيدند كه به سلطنت طلبان بايد به عنوان يك رقيب سياسي نگريست و آنان را براي تبادل نظر به جلسات و حتي كنگره هاي خود دعوت كرد و عده اي حتي از اين هم جلوتر رفته و قبول همراهي و همكاري با آنان را لازمه باور به دمكراسي دانستند.
و بالاخره آقاي سازگارا در جريان طرح فراخوان براي رفراندوم آنچه را با احتياط و در خلوت گفته ميشد به يك بحث علني و فراگير تبديل كردند. و معلوم شد برخلاف ادعا و باور مبارزان داخل كشور از جمله آقاي محمد ملكي و بر طبق ادعاي شاهزاده رضا پهلوي در همين مصاحبه اين رابطه به مراتب بيشتر از اعلام حمايت از فراخوان يا امضاي آن پس از نشر آن بوده و هست بلكه يك همكاري تنگاتنگ با اين نيرو از قبل از اعلام فراخوان به وجود آمده و هنوز هم ادامه دارد و به همين دليل بسياري از افراد و سازمانها ناگزيز شدند‌ كه در اين مورد موضع گيري كنند.
با توجه به اين سوابق است كه زمان آن رسيده كه دو مبحث نظري پاسخ روشن خود را در جامعه سياسي به دست آ‌ورد.
1ــ آيا لازمه دمكراسي و آزادي عقايد و احزاب، پذيرش و همكاري هر گروهي است و يك جامعه مدرن و دمكرات براي همراهي و همكاري هيچ ضابطه اي جز هدف مشترك مبارزاتي و فوايد عملي ندارد.
2ــ آيا پرداختن به گذشته و كارنامه افراد و نهادها از مشخصات جوامع عقب مانده و سنتي است و در جوامع مدرن و پويا تمام تكيه بر آينده است و بررسي گذشته امريست قانوني كه نبايد مشكلي در راه ائتلاف نيروها و حركت روز ايجاد كند. به عبارت ديگر در اين جوامع اصل بر عمل گرايي و كارآيي است نه كندوكاو در سوابق و پيروي از اصول.
از آنجا كه دمكراسي پديده اي ست غربي و الگو و مدل آن جوامع غربي هستند لذا منطقي است كه براي پاسخگويي نخست به شيوه ي عمل آنان مراجعه كنيم بويژه كه شاهزاده در همين مصاحبه ميگويند كه "نسل من آدمهاي اهل عمل هستيم. آدمهايي هستيم مدرن كه بيش از نصف عمرمان را در خارج دگي كرده ايم. در محيط كشورهاي آزاده و پيشرفته و دمكراتيك، يعني ميخواهم بگويم ما اينها را (دمكراسي، آزادي و حقوق بشر را) كتابي ياد نگرفته ايم اينها را هر روز ديده و تجربه كرده ايم."
به همين سبب نيز من شواهد خود را از جامعه آمريكا كه ايشان در آن زيست ميكنند و من هم بيش از بيست سالي است كه در آن ساكن هستم ميآورم آن هم از شواهد عملي و عيني.

يك تجربه
تابستان گذشته در اوج مبارزات انتخاباتي آمريكا روزي با يكي از نمايندگان كنگره در شهر واشنگتن امكان يك بحث غيررسمي و صميمانه پيش آمد. به ايشان گفتم به نظر من اربابان قدرت و سادگان افكار عمومي در اين جامعه با طرح مسايل پيش پا افتاده مردم را سرگرم مسايل فرعي ميكنند تا آنان به مسايل بنياني تر و جدي تر كه عامل اصلي حركت هاي سياسي است نينديشند چون در آن صورت معلوم ميشود بيشتر اين مبارزات جنگ زرگري بر سر منافع است و هر دو حزب دمكرات و جمهوريخواه در حقيقت منافع مشتركي دارند. از جمله در حالي كه مسئله اساسي روز سياست جنگ افروزانه و ويرانگر دولت آقاي بوش است، سياستي كه با توجه به تنها ابرقدرت بودن آمريكا جهت گيري سياسي كل جهان را معلوم ميكند آنچه كه بيشترين پوشش را در وسايل ارتباط جمعي گرفته آن است كه آقاي بوش در دو سه دهه قبل در حال مستي رانندگي كرده است و يا آنكه ايشان سي سال پيش و در زمان خدمت نظامشان از نفوذ خانوادگيشان استفاده كرده و مرخصي كوتاهي گرفته اند تا به جاي خدمت به مسايل شخصي خودشان برسند. و يا آنكه آقاي جان كري در جنگ ويتنام گزارش يك واقعه را چنان نوشته اند كه نقش خود را بزرگتر از واقعيت جلوه بدهند و در نتيجه يكي از سه مدال جنگيشان حاصل همين مبالغه گويي است. و يا گاه صلاحيت يك شخصيت معتبر براي كسب مقام وزارت يا سفارت به اين دليل به خطر ميافتد كه معلوم ميشود او مثلا بيست سال قبل براي نگهداري از فردش در خانه خانمي را به استخدام درآورده كه اجازه كار نداشته و به همين سبب چند دلار ماليات لازم را نپرداخته است. مسايلي چنان كوچك و پيش پا افتاده كه نه تنها در سطح اجتماعي و سياسي اثري نداشته است بلكه در سطح شخصي هم خطاي كوچكي بوده كه بيشتر مردم مرتكب ميشوند. اين كه آقاي بوش سي سال قبل چند روز مرخصي گرفته يا در حال مستي رانندگي كرده چه اهميتي دارد در تعيين صلاحيت فردي كه يك تصميم ساده او به قيمت جان بيش از يكصد هزار نفر و بچه بيگناه عراقي تمام ميشود و يك چرخش قلم او سرنوشت ميليونها انسان را در جهان دگرگون ميكند. از همه مهمتر آن كه الان كشور در حال جنگ است و مسايل سرنوشت خاورميانه و تروريست بين المللي و روند حركت امريكا و اروپا در ميان است.
صحبت من گل انداخته بود و از اين كه به چنين مقامي نشان ميدادم كه من جهان سومي مطلبي را ميفهمم كه ميليون ها امريكايي متوجه آن نيستند و با آن كه يك فرد عادي هستم دست او و ديگر مقامات كشور را به خوبي خوانده ام احساس غرور و سرمستي ميكردم و بي رودربايستي بگويم خود را يك سر و گردن نه از مردم عادي امريكا كه حتي از نماينده باقدرت كنگره هم برتر ميديدم. حتي در ذهنم خود را ميديدم كه شب در ميان دوستان نشسته و اين برتري خود را با آب و تاب برايشان تعريف ميكنم. و آنان بعضي با احترام به من نگاه ميكنند و بعضي با حسادت. ولي همه از اين كه يك مقام معتبر امريكايي به قدرت فهم و آگاهي يك ايراني كه حتي شغل و موقعيت خاصي هم ندارد، در دل اذعان كرده، احساس غرور ميكنند.
نماينده مجلس كه تمام مدت با سكوت و آرامش و حالت تفكر به من گوش ميداد پس از پايان نطق غراي من گفت حال آن قهوه اي را كه اول صحبت پيشنهاد كردي و رد كردم اگر بگيري ميخورم. ما در كافه استرباكس نزديك كنگره نشسته بوديم. چنان سرمست از غرور شده بودم كه در كافه اي كه قهوه را خودت ميگيري و لذا مستخدمي نيست كه انعامي در كار باشد، بيش از دو دلار به دختر جواني كه پشت دخل ايستاده انعام دادم.
چند قلپ كوچك از قهوه مان را در سكوت سر كشيديم كه وي پرسيد ميداني در دفتر من حدود ده نفر كار ميكنند و من بيشتر اطلاعات خودم را مديون مطالعات و تحقيقات آنها هستم و هر يك از آنان در موضوعي تخصص دارند. و در آن مورد اطلاعات دقيق دارند. گفتم بله در فرصت هايي با تني چند از امثال آنان صحبت كرده ام و برخي از آنان را واقعا با مطالعه و آگاه يافته ام. گفت ميداني آنان معمولا روزي ده تا دوازده ساعت كار ميكنند و تازه بقيه كار را هم به منزل ميبرند تا در اوقات فراغت خود انجام دهند؟ گفتم برايم گفته بودند. گفت ميداني حقوق آنها چند است؟ گفتم طي سالها از چندين نفر آنها پرسيده ام. اوايل رقم ناچيزي را كه ميگفتند باور نداشتم و فكر ميكردم اين حقوق آنان است ولي به قول ما ايراني ها «درآمد» آنها چيز ديگري است و رقم آن بالا است. ولي بعدها فهميدم كه نه واقعا حقوق آنها همان ارقام كم است و بس.
گفت ميداني با يك حساب سرانگشتي بيش از پنج هزار نفر از اين جوانان در شش ساختمان اداري كنگره كار ميكنند، علاوه بر اينها قوه اجرايي هم هزاران نفر از اين دست را دارد و خنديد كه مونيكا لوينسكي هم يكي از آنان بود؟ گفتم ميدانم و افزود كه ميداني علاوه بر واشنگتن هر ايالتي ستاد مجلس و فرمانداري و غيره خود را دارد و همچنين هر شهري هم مسئولان خود را و همچنين هر بخشي و... اگر تعداد جواناني را كه در اينجاها روي هم جمع بي تعدادشان بيشتر از ارتش امريكا ميشود و بعد ميداني كه در سطوح پايين تر بسياري از آنان داوطلبانه كار ميكنند و هيچ حقوقي نميگيرند. تو فكر ميكني اينان براي چه و به چه اميدي در جامعه سرمايه داري كه همه به دنبال پول هستند اين كارها را ميكنند؟ گفتم به اميد آينده بهترشان. گفت، بله ولي مسئله اساسي براي آنان جاذبه قدرت است و شايد هم براي بسياريشان نوعي ايده آليست و خدمت به جامعه. پس از آن مدتي در سكوت به چشمان من خيره شد. چشماني كه در آن سئوال و سردرگمي موج ميزد كه بيان اين مطالب براي چيست؟ آيا او هم مثل مردم عادي امريكا براي گريز از موضوعات اصولي و بنياني اي كه مطرح كرده بودم به مسايل فرعي و بي ربط ميپردازد؟ شايد هم چون نميخواهد به قدرت استدلال يك "هيچ كس" جهان سومي اقرار كند به اين مباحث فرعي ميگريزد. آن گاه گفت بله اين افراد همه با روياي كسب قدرت و يا جاذبه ايده آليستي خود كار ميكنند. روياي آن كه روزي جاي رئيس خود را در انجمن شهر يا دولت هاي ايالتي و اگر جاه طلبي كافي داشته باشند مقامي را در واشنگتن كسب كنند. آري هزاران هزار جوان در ايالت من شبها خواب كرسي نمايندگي مرا مي بينند و در مجالس سخنراني خود را به جاي من در پشت تريبون تجسم ميكنند و حرفهاي مرا از لبان خودشان ميشنوند. در سطح كشور هزاران هزار جوان روياي سناتوري، نمايندگي مجلس و فرمانداري ايالت را دارند و خدا ميداند چندين هزار نفر در امريكا خود را يك روز رئيس جمهوري امريكا ميبينند.
اما در واقعيت تنها معدودي از اينان به روياهايشان ميرسند و مابقي نميرسند. كارمندان ادارات مختلف دولتي و شركت هاي خصوصي كه بسياريشان تا ده ها سال هر وقت سرخوش هستند و جامي زده اند خود را نشسته بر مسند يكي از آن مقام ها ميبينند. اين لشگر بزرگ كه گردش چرخ مملكت در حقيقت به دست آنها انجام ميشود و استخوان بندي دولت و شركت ها را شكل ميدهند آن داستانهاي بي ارزشي را كه گفتي از نزديك دنبال ميكنند. بويژه كه اين همه وسايل ارتباط جمعي كه به دنبال برنامه ميگردند و براي چند ماهي اين خبرها جاي سريال ها و شوهايشان را ميگيرد آن چنان گوش ها و چشمها را تسخير ميكنند كه تمام پرچانگي در بارها هم پيرامون همين داستانها ميشود.
جذب صحبت هايش شده بودم و با اشتياق به او مينگريستم و گاه از تمام صورتش تنها دو لب را ميديدم كه تكان ميخورد و دماغي كه نوك تيزش روي لبها سايه انداخته بود ولي هنوز نميدانستم مرا به كجا ميبرد. سرمنزلي كه به احتمال زياد يك بيابان خالي است، تا سرايي براي ديدن و فكر را اطراق دادن.
سكوت كوتاه را كه شكست گفت آري همه اينان اين قصه ها را دنبال ميكنند و بعد مي انديشند كه اگر خطايي كنند روزي و روزگاري، شايد چند دهه بعد و زماني كه فكر ميكني هيچ كس آن خطاي كوچك را نديده و متوجه نشده، در اثر اتفاقي آن لغزش رو ميشود و بعد همه آن چه را كه سالها برايش مايه گذاشته اي نابود ميكند: يك تقلب كوچك مالياتي، يك سندسازي، يك رابطه حرام(البته حرام امريكايي نه ايراني)؛ و چنين است كه اين داستانهاي به نظر تو بي مايه و بي ارزش نقشي را در سلامت جامعه بازي ميكنند كه هزاران و بلكه صدها هزار پليس و قاضي و كشيش و معلم از عهده اش برنميآيند.
آري چنين است كه دولت امريكا در رابطه با مردمش نسبتا سالم و پاك عمل ميكند در حالي كه در كشورهاي جهان سوم از جمله در ايران دولت هاي شما سراپا فساد هستند. و اين فساد نه محدود به سطوح بالاست بلكه تا پايين ترين لايه هاي اداري را در بر ميگيرد. اصلا آن چه كه يك جامعه و دولتش را سالم نگه ميدارد همين استخوان بندي است كه به آن اشاره كردم، نه تنها سلامت مقامات بالا كه شما مي انديشيد. بدنه سالم است كه سر را سالم نگه ميدارد والا هيچ سر سالمي با هيچ قدرتي قادر به اصلاح بدنه فاسد نيست. به همين سبب هم مصدق در مملكت شما كار چنداني نتوانست بكند و يك كودتاي قلابي كه بيشتر به يك لات بازي ميمانست تا يك كودتاي حقيقي او را مثل ميوه كرم خورده با بادي از شاخه كند و كرم روزولت يك تنه او را ساقط كرد و بيشتر بودجه محدودش هم خرج نشده باقي ماند كه بعدها صدقه سري به حكومت شاه و همكاران كودتا داده شد. و از آنجا بود كه سازمان سيا اعتماد به نفس يافت كه بلافاصله در يازده كشور ديگر هم به همين آساني كودتا كرد.
بدون چنين فرهنگي يك جامعه رشد نميكند. نگاهي به رشد امريكا در اين يك قرن و رشد خودتان بكن تا بفهمي چرا ما ابرقدرت شديم و شما تقريبا درجا زديد. و اين فرهنگ ايجاد نميشود مگر از طريق شنيدن همين داستان هاي ساده اي كه نشان ميدهد همه حتي بالاترين ها و قدرتمندان ترين ها هم زير ذره بين هستند و هيچ چيز فراموش نميشود.
براي لحظاتي، نميدانم ثانيه ها، دقايقي و شايد سالها ديگر صداي او را نميشنيدم و بسته شده بر پشت تمساح خيال تا عميق ترين لايه هاي جهنم ميرفتم. به خود كه آمدم اين جملات پاياني اش را شنيدم. آري تفاوت جوامع مترقي و موفق و جوامع جهان سومي كه هم چنان در فساد و بدبختي دست و پا ميند اين است كه ما تاريخ داريم و شما نداريد، ما كارنامه افراد و سازمان ها را دور نميريزيم و شما ميريزيد، ما افراد را ده ها سال به نسل ها مسئول ميشناسيم و شما نميشناسيد. نميدانم باز هم ميگفت و من نميشنيدم يا سكوت كرده بود و نشست باران كلماتش را در كوير ذهن من نظاره ميكرد.
و نميدانم كه او پس از گفتن حرفهايش به سنت يك امريكايي يك بحث جدي را با يك شوخي تمام كرد و بعد هم به سرعت خداحافظي كرده و رفت و يا ادامه داد. ولي ديدم كه برخاست و دستش را برای خداحافظي دراز كرد و گفت متاسفم بايد بروم، از صحبت با شما خوشحال شدم. و رفت و من بر جاي ماندم و غرق در خود و اين كه چرا حتي سه انقلاب در يك قرن هم نتوانست جامعه مرا تكان بنياني دهد و چرا هنوز چرخ جامعه كم و بيش بر همان پاشنه ميچرخد كه صد سال قبل ميچرخيد و چرا انقلاب مشروطه با تمام عظمتش به آن مردگي و پوسيدگي رسيد و تمام قهرمانان بزرگش در ناكامي مردند. چرا مصدق با تمام بزرگيش و تجربه اش چنان ساده سرنگون شد، و انقلاب 57 با همه شكوهش و با تمام ايده آليسم حاكم بر آن به تسلط قاضي مرتضوي و قدرت چپاولگران بزرگي همچون رفسنجاني انجاميد. چرا هم شاهزادگان قاجار ميكشتند و مسئول نبودند و هم شاهزادگان پهلوي و هم آقازدگان كنوني و آن وقت شاهزاده رضا پهلوي كه در همين جامعه زيست ميكنند و ميبينند كه چگونه رئيس جمهوري قوي ترين كشور جهان بايد پاسخگوي يك مرخصي چند روزه خود در نوجوانيش در سي سال پيش باشد ميگويد اين كه در 28 مرداد كودتا شده (بخوانيد از قول سلطنت طلبان قيام ملي) و سرنوشت جامعه اي براي هميشه عوض شده مسئله مهمي نيست كه اين همه در موردش صحبت ميشود.
ايشان ميفرمايند كه دموكراسي و حقوق بشر و ديگر دست آوردهاي تمدن را در عمل ديده و لمس كرده اند نه مثل سياستمداران و مردم جامعه ايران كه اين مطالب را فقط در كتابها خوانده اند. ميگويند اين كه شاه مملكتي توسط بيگانگان به تخت نشست و اين كه به باور بسياري اگر مصدق در قدرت مانده بود كشور ما دهه ها و بلكه قرني نسبت به حال جلوتر رفته بود و حداقل در حد هند رشد كرده بوديم كه نه نفت ما را داشت و نه موقعيت سوق الجيشي ما را، به نظر ايشان پرداختن به اين مسايل اتلاف وقت است. صحبت از آن كه بخش عظيمي از روشنفكران و مبارزان ما در طول حكومت پهلوي كشته شدند يا در دان ها پوسيدند اتلاف وقت است و مانع مبارزه ما با جمهوري اسلامي ميشود.
در قسمت دوم مطالب اساسي با شاهزاده در ميان گذاشته ميشود.

ادامه دارد
بدنه سالم است كه سر را سالم نگه ميدارد والا هيچ سر سالمي با هيچ قدرتي قادر به اصلاح بدنه فاسد نيست