سياست‎هاي ليبرالي در جنبش زنان ايران


نوشين احمدي خراساني

جمعه 13 خرداد 1384





برخي از كوشندگان با پيروي از تقسيم‎بندي‎هاي كلاسيك، تمامي زنان مبارزي را كه براي تغيير قوانين تلاش مي‎كنند ”ليبرال“ مي‎نامند و از آن‎جايي كه خود را راديكال مي‎دانند، از ورود به چنين مبارزاتي كه حول تغييرات قانوني است ـ مانند طرح رفراندوم براي تغيير قوانين ضد‎ ـ دوري مي‎كنند.

به‎نظر مي‎رسد مسائل جامعه‎ي امروز ايران بسيار پيچيده‎تر از آن است كه با دسته‎بندي‎هاي كلاسيك قابل تحليل باشد. حتا تقسيم‎بندي‎هايي كه در جنبش فمينيستي غرب در دهه‎هاي گذشته از سوي دانشگاهيان و جامعه‎شناسان تدوين شده است اگر مورد بازخواني ”موقعيتي“ قرار نگيرد قابليت خود را براي تحليل و درك ويژگي‎هاي جامعه‎ي زنان در ايران از دست مي‎دهد.

به‎نظر مي‎آيد كه اكنون با توجه به گسترش مباحث فمينيستي و تجارب زنان در كشورهاي مختلف جهان، اين خط‎كشي‎هاي كلاسيك (كه صرفا قراردادي است براي شناخت و تحليل آسان‎تر از حركت ان) هنگامي‎كه با ذهن‎هاي ساختاريافته‎ و تك‎بعدي جامعه‎ي استبدادي ما پيوند مي‎خورد متاسفانه به آيين و اصولي ايدئولوژيك و غيرقابل چون و چرا يعني خود به ”ساختي“ تبديل مي‎شود كه طبعا جوابگوي تحليلي پويا و موقعيتي، از اوضاع جامعه‎ي ما نيست.

درست است كه در تحليل‎هاي كلاسيك، سياست مبارزه براي تغيير قوانين، سياستي ليبرالي قلمداد مي‎شود اما در جامعه‎ي پيچيده‎ي ما هر گروه و فردي كه اين سياست به اصطلاح ليبرالي را در مقاطعي خاص اتخاذ كند نمي‎توان ليبرال ناميد. در واقع ليبرال، مفهومي فلسفي، تاريخي و جامعه‎شناختي است و با اتخاذ سياست‎هاي باصطلاح ليبرالي فرق دارد يعني دو مقوله‎ي جدا از يكديگرند. فمينيست‎هاي ليبرال كساني هستند كه حوزه‎ي تغييرات قانوني و تساوي حقوقي را نهايت و سقف فعاليت خود يعني ”آرمان“‎شان مي‎دانند، اما پشتيباني از مبارزات و سياست‎هاي ليبرالي (بسته به موقعيت زماني و مكاني هر جامعه)، حركتي است كه ما در تمامي گروه‎هاي مختلف زنان و مبارزات و مواضع فمينيستي در همه جاي دنيا شاهدش هستيم و منحصر به گروه‎هاي ليبرال نيست.

در ايران گروهي مي‎پندارند كه چون بعضي از گروه‎هاي راديكال فمينيستي در غرب از سياست‎هاي ليبرالي، مانند مبارزه براي تغيير قوانين ضد ، فاصله گرفته‎اند ما هم به دنباله‎روي از آنان در ايران بايد از مبارزه براي تغيير قوانين ضد دست بشوييم، قضاوتي چنين انتزاعي، از درك آراء نوين فمينيستي (يعني از موقعيت‎سنجي در وضعيت ان) عاجز است. اين درحالي‎ است كه گروه‎هاي راديكال در غرب هم‎اكنون نيز هر لحظه كه دستاوردهاي حقوقي‎شان به‎خطر بيفتد شجاعانه وارد ميدان مي‎شوند و اين نوع مبارزات به‎اصطلاح ليبرالي را پي مي‎گيرند.

براي نمونه در راهپيمايي كه روز 25 آوريل سال گذشته (سال 2004) در واشنگتن براي ”حقوق شهروندي و مراقبت‎هاي بهداشتي“ به‎راه افتاد، ”جنبش زنان رنگين“ و گروه‎هاي لزبين، در كنار گروه‎هاي ليبرالي هم‎چون ”فمينيست مجاريتي“ شركت داشتند. آن‎ها همگي براي حق سقط جنين (يعني براي تغيير و اصلاح قوانين) و عليه سياست‎هاي كابينه آقاي بوش در محدود ساختن زنان براي انجام سقط جنين، در اين راهپيمايي عظيم (كه در تاريخ جنبش زنان در آمريكا بي‎نظير بود) فعالانه شركت كردند. حال آيا مي‎توان گروه‎هاي لزبين و جنبش زنان رنگين را كه در جنبش ضدجهاني‎سازي هم فعالانه حضور دارند و تئوري‎هاي‎شان اكنون بر فمينيسم در غرب مسلط است، به‎خاطر مبارزه و توجه به تغيير قوانين، ”ليبرال“ دانست؟

در واقع اين نوع دسته‎بندي كلاسيك از مبارزات زنان اگر به شكل سطحي و انتزاعي به‎كار برود (كه متاسفانه از سوي برخي از كوشندگان ايراني به‎كار مي‎رود) مشكل‎آفرين مي‎شود و كمكي به شناخت روند پيچيده‎ي حركت‎ زنان در ايران نمي‎كند بلكه چه بسا گسترش انفعال و در نتيجه بازتوليد و تقويت نظم موجود را باعث مي‎شود.

از سوي ديگر ، از دلايلي كه سبب شده در كشورهاي غربي، گروهي از فمينيست‎هاي راديكال در تئوري‎هاي خود به سياست‎هاي ليبرالي بتاد به دليل عبور جوامع غربي از مرحله‎ي كسب حقوق برابر، و نيز حضور دولت‎هاي مدرن و سكولار با قوانين مدني و حقوق بشري است. در اين نوع جوامع، بخش قابل ملاحظه‎اي از طبقه‎ي متوسط (كه عمدتا حامل سياست‎هاي ليبرال هستند) به‎نوعي در قدرت شريك‎ هستند. در ايران اما چنين ساختاري وجود ندارد. در كشور ما حقوق بشر و قوانين مدني و دولت سكولار وجود ندارد و از سويي طبقه‎ي متوسط نيز (به‎ويژه طبقه‎ي متوسط مدرن) با وجود گسترش بسيار، حتا در زمان شاه نيز نتوانست در قدرت شريك شود تاجايي كه برخي مفسران نيز يكي از دلايل وقوع انقلاب را همين رشد طبقه‎ي متوسط مدرن در دوران شاه و عدم مشاركت سياسي يا مشاركت بسيار محدود اين طبقه مي‎دانند.

بعد از انقلاب نيز طبقه‎ي متوسط مدرن جزو ”دشمنان“محسوب شد چرا كه نوع دگي، اخلاقيات و ارزش‎هاي زنان و مردان اين طبقه جديد اصولا با حاكميت ايدئولوژيك و سنتي مغايرت داشت و همين سبك متفاوت دگي مردان و زنان اين طبقه جديد، ضربه‎هاي زيادي را به اخلاقيات رسمي (كه بن‎مايه‎ي نظم سياسي موجود است) وارد كرده است. از اين‎رو دشمني با طبقه‎ي متوسط مدرن به يكي از سياست‎هاي رسمي تبديل شده است.

از سوي ديگر طبقه‎ي متوسط مدرن در ايران در تمامي تحولات پنجاه ساله‎ي اخير بيشترين هزينه را در جهت پيشبرد ارزش‎هاي نو پرداخت كرده و همواره حامل و مدافع انديشه‎ و معيارهاي جديد بوده است. اين ويژگي طبقه‎ي متوسط مدرن (كه آزادي و دموكراسي حداقلي، جزو خواسته‎هاي بلاواسطه‎اش محسوب مي‎شود) جايگاه اين طبقه را در ايران با همتايانش در كشورهاي غربي متفاوت كرده است، درحالي‎كه در كشورهاي غربي، همكاري و شراكت طبقه‎ي متوسط در ساختار قدرت، اين طبقه را به ناگزير دچار محدوديت در تعميق خواسته‎ گروه‎هاي مختلف زنان و عدم پي‎گيري نيازهاي اساسي آنان كرده اما در ايران، اين قضيه به لحاظ كيفي و ساختاري، تاحدودي متفاوت است و شناخت اين تفاوت‎هاست كه مي‎تواند ما را در انتخاب و كاربست استراتژي‎ تاثيرگذار (و موقعيتي)، هدايت كند و از دنباله‎روي صرف از تئوري‎هاي موجود در جهان (بدون در نظر گرفتن موقعيت ويژه‎ي خودمان) باز دارد، به‎ويژه در جامعه‎ي ما كه با ساختاري سنتي و ايدئولوژيك سياسي سروكار داريم كه هر نوع حقوق ليبرالي ما زنان را نفي مي‎كند. بنابراين تخطئه‎ي چنين مبارزاتي صرفا به دليل آن‎كه كلمه‎ي ليبرال بر پيشاني‎اش خورده، به‎نظر قابل قبول نمي‎آيد.

انديشه و عمل ان، بازتاب واقعيت سيال دگي‎ست
انديشه‎هاي فمينيستي براي تسهيل در تحليل موقعيت‎هاي مختلف دگي زنان و به منظور گسترش و تعميق حركت آنان به سوي وضعيت بهتر، تدوين و ارائه مي‎شوند نه براي آن‎كه خود را فارغ از ”موقعيت“‎ها به شرايط زنان تحميل كنند. لااقل فمينيسم براي من چنين دريچه‎اي را گشوده است و كمك كرده تا بتوانم در هر لحظه تاريخي با توجه به امكانات وسيع و تجارب گسترده‎ي زنان در كشورهاي مختلف ـ بنابه موقعيت ـ تصميمي اتخاذ كنم. همين باز و منعطف بودن انديشه‎هاي فمينيستي است كه آن را از انديشه‎هاي جزم‎گرا و آييني، جدا مي‎كند.

در واقع، انديشه‎ها و حركت‎هاي فمينيستي چيزي جز ”استراتژي‎هاي موقعيتي“ نيستند كه هدف‎شان بهبود و تغيير و تحول در دگي زنان و در نتيجه كل جامعه است. از اين‎رو به نظر من فمينيسم اكنون تبديل به ”فمينيسم استراتژيك“ شده است. انديشه‎هاي فمينيستي كه مرجع آن تجربه‎ي خود ما زنان است اين امكان را به ما بخشيده كه در هر موقعيت زماني و مكاني بر مبناي همين تجارب موقعيتي خود، براي موانع پيش رو تصميم بگيريم و دست به انتخاب بيم. بنابراين اگر بخواهيم از فمينيسم هم مكتب فكري منجمدي بسازيم كه تجارب موقعيتي ما را به رسميت نشناسد بلكه قالب‎هاي قراردادي و دگم (و حداكثري) را به زنان تحميل كند، نمي‎تواند راهگشاي مشكلات فعلي باشد.

براي نمونه گاياتري اسپيواك (فمينيست پساساختارگرا و منتقد پسااستعماري) در مورد استفاده از ذات‎گرايي (ذات‎گرايي، پايه‎ي فمينيسم ليبرال در دوران موج اول فمينيسم بوده است كه درموج‎هاي بعدي مورد نقد قرار گرفت) چنين مي‎گويد ”اگر ذات‎گرايي استراتژيك از سوي خود محرومان به‎كار رود در اين صورت مي‎تواند به‎شدت راديكال باشد“. در واقع اسپيواك با آن‎كه مي‎داند كه زنان در طبقات، گروه‎ها، قوم‎ها، مذاهب و... داراي خواسته‎ها و منافع متفاوتي هستند و اين تفاوت منافع نيز امروز در انديشه‎ي فمينيستي مفهومي كاملا جاافتاده است، با اين‎حال مي‎گويد كه بسته به ”موقعيت“ و براي بسيج ان، آگاهانه مي‎توان حتا از ”جهان‎شمول“ (ان با منافع يكدست) هم استفاده كرد ـ البته اسپيواك تاكيد مي‎كند: اگر از سوي خود زنان و براي پيشبرد حركت حق‎طلبانه‎شان مورد استفاده قرار گيرد. در واقع اسپيواك حتا اين نوع استفاده از ذات‎گرايي را به‎لحاظ استراتژيك براي بسيج زنان بي‎اشكال مي‎داند.

بي‎شك نمي‎خواهم ادعا كنم كه همه‎ي زنان بايد از يك مدل و استراتژي واحد (مثلا از طرح رفراندوم براي تغيير قوانين ضد) پشتيباني كنند، اما مي‎خواهم بگويم كه به ياد داشته باشيم همه‎ي ما زنان فمينيست،هيچ نسخه‎ي آزموده‎شده، روشن و قاطعي براي حل ابدي مشكلات نداريم كه به بقيه ديكته و توصيه كنيم و بگوييم مطمئنا فلان روش به سر منزل مقصود خواهد رسيد و قطعا وضعيت زنان را ”نسخه‎ي ما“ بهبود كامل مي‎بخشد، بلكه همه‎ي آن‎چه كه ما در ذهن داريم ايده‎هاي نو و عموما آزموده‎نشده‎اي هستند. آن روش‎هايي هم كه مانند سياست‎هاي ليبرالي در بسياري كشورها آزموده‎ شده‎اند، البته دستاوردهاي زيادي داشته‎اند كه قابل انكار نيست.
به‎راستي چطور مي‎توان ادعا كرد وضعيت زنان در كشورهاي اروپايي و آمريكايي كه اين سياست‎هاي ليبرالي و تغييرات گسترده قانوني در آن اتفاق افتاده با وضعيت زنان در ايران فرقي نكرده است؟ چطور مي‎توان وضعيت كارگر ايراني را با كارگر آمريكايي يا فرانسوي يكي دانست، يا وضعيت طبقه‎ي متوسط در ايران را با طبقه‎ي متوسط اروپايي يك‎سان قلمداد كرد؟ مثلا چطور مي‎توان وضعيت دگي زنان مهاجر در ايران (ان افغان) را با زنان مهاجر در كشورهاي اروپايي مقايسه كرد؟

روشن است كه هنوز در هيچ‎كجاي دنيا فاصله‎هاي طبقاتي از بين نرفته است و متاسفانه سلسله مراتب‎ها هم‎چنان وجود دارد اما هيچ كس نمي‎تواند ادعا كند كه نسخه‎ي آماده‎ و كامل و تضمين‎شده‎اي براي ريشه‎كني اين ساختارهاي متصلب و سلسله‎ مراتبي در دست دارد (هرچند هيچ عقل سليمي هم منكر آن نيست كه بايد به سمت تضعيف اين ساختارهاي موجود حركت كرد).

ما اني كه قصد داريم ساختارهاي سلسله مراتبي موجود را برهم بريزيم بايد بدانيم كه همگي‎مان به‎نوعي از اين سيستم‎هاي فعلي كه خود بازتوليدكننده‎ي نظم سلسله مراتبي موجود است استفاده مي‎كنيم. براي نمونه اينترنت ابزاري است كه تاحدودي از ديگر رسانه‎ها انعطاف‎پذيرتر است، اما باز هم به‎شدت سلسله‎ مراتبي است، بنابراين استفاده از اين ابزار و ابزارهاي ديگري كه در همين نظم موجود شكل گرفته و رشد كرده‎اند، هر كدام به‎نوبه خود به بازآفريني اين سلسله‎ مراتب‎ها كمك مي‎كنند. چراكه استفاده‎ي ما (يعني پذيرش آن‎ها) خود به مشروعيت و درنتيجه به گسترش و بازتوليد آن‎ها مي‎انجامد.

همان‎طور كه برخي استدلال مي‎كنند كه ابزار تغيير قوانين براي بهبود وضعيت زنان باعث مي‎شود به نظم موجود مشروعيت و استمرار بخشد، همين شبهه در مورد بقيه‎ي ابزارهاي موجود (نشريات، مجلات، اينترنت، انجمن‎هاي مختلف ان، شوراها و سنديكاهاي كارگري و حتا تظاهرات و تجمع...) كه از آن‎ها استفاده مي‎كنيم نيز صادق است يعني ابزارهاي ديگر نيز غير از تغيير قوانين، همين تاثير دوگانه را دارند يعني هم بر ضد اين نظم هستند و هم به نوعي با مشروعيت دادن به آن، به استمرار و بازتوليد نظم موجود كمك مي‎كنند. در واقع هر نوع تغيير و تعديل در اين نظم، همين ويژگي دوگانه را دارد، مگر آن‎كه بتوان ثابت كرد كه ابزارهايي (احتمالا نامريي) غير از ابزارهاي موجود (كه كسي از آن اطلاع ندارد)، در دست داريم.

وسعت و قدرت فراگير ”نظم موجود“
نظم موجود، پديده‎اي انتزاعي نيست و صرفا در ساختار دولت متبلور نمي‎شود، بلكه اين نظم، درون ذهن تك‎تك ما و در كليه‎ي فضاهاي موجود جامعه‎ي ما جاري است، بنابراين نمي‎توان ادعا كرد به يكباره مي‎توان از آن‎ها خلاص شد يا ناديده‎شان گرفت. و وقتي نتوان به‎يكباره از آن رها شد، بايد ديد چطور در روندي طولاني مي‎توان پايه‎هاي اين نظم را سست كرد و تغيير داد.
به‎هرحال، پرسش اين است كه آيا ما با استفاده از همين فضاهاي عمومي موجود ـ فرهنگسراها يا دانشگاه‎ها ـ كه بازتوليدكننده‎ي سلسله‎ مراتب‎هاست و سخن گفتن از ساختارشكني در اين فضاها، (به عنوان شيوه‎ي بهينه‎ي ”راديكال“) آيا مي‎توانيم خودمان را گول بيم كه توانسته‎ايم كاملا سيستم‎هاي موجود سلسله مراتبي را دور بيم، يعني مبارزه‎اي كاملا خالص و منزه و فارغ از آلودگي نظم موجود را به نمايش گذاريم؟ آيا اصولا فمينيسم ”خالص“ و ”ناب“ وجود خارجي دارد؟ يا فمينيسم نيز به نوعي با وجود درگيري و مبارزه با جامعه‎ي مردسالار نمي‎تواند خالي از ارزش‎هاي سنتي و مردانه باشد؟

تحليل مشكلات چند وجهي زنان ايران به‎قدري پيچيده شده است كه با ساده كردن و بيان دو واژه‎ي ”ليبرال“ و ”راديكال“ نمي‎توان به‎راحتي از مسئوليت شانه خالي كرد. حتا در غرب وقتي گروه‎هاي زيرزميني موسيقي ”مد“ شدند بحث بر سر اين دامن گرفت كه آيا وقتي اين گروه‎هاي زيرزميني به رسانه‎ها نفوذ مي‎كنند و ”مشهور“ مي‎شوند ديگر مي‎توان آن‎ها را زيرزميني و ”راديكال“ ناميد؟ براي نمونه جنبش ”دختررراي آشوبگر“ كه در دهه‎ي 1990 به‎وجود آمدند، معتقد بودند كه در واقع شهرت، از ارج و اعتبار زيرزميني‎شان مي‎كاهد. اما در ايران همه‎ي ”ساختارشكنان“ گويا از اين‎كه به جريان مسلط تبديل نشده‎اند دلخورند و از همه‎ي ابزارهاي رسانه‎اي و حتا از بدترين آن يعني رسانه‎هاي دولتي و نيمه دولتي براي طرح مباحث خود استفاده مي‎كنند و در عين حال ادعا دارند كار ”ساختارشكنانه“ نيز مي‎كنند؟!

مي‎خواهم بگويم تعابيري هم‎چون گروه‎هاي ”واقعي“ مردمي، يا فمينيست ”واقعي“ و همين‎طور تعبير يا توهم خارج شدن از سيستم‎هاي موجود، مثلا شعار رمانتيك ”دور زدن و ناديده انگاشتن دولت“ (آن هم دولتي به بزرگي و وسعت دولت حاكم بر ما) لااقل با اين روش‎هايي كه”ساختارشكنان“ وطني در پيش گرفته‎اند، امري ذهني و رمانتيك است. سياست‎هاي ليبرالي شايد به شكل صادقانه و روشن، در عين تغيير و تحولات در همين نظم موجود، به‎نوعي بازتوليد كننده نظم موجود باشند اما ديگر سياست‎ها نيز تاكنون نتوانسته‎اند خود را از بازآفريني نظم موجود برهانند. از اين‎رو تقدس بخشيدن به سياست‎هاي غيرليبرالي و تخطئه و تحقير مبارزات ديگر زنان به بهانه‎ي ”تقدس“ روش‎هاي خود، به‎نظرم ديدگاهي فمينيستي نمي‎آيد.
از سوي ديگر، بي‎اهميت جلوه دادن تغييرات غيركلان (تغييرات ليبرالي)، شايد بتواند به تعميق خواسته‎هاي زنان كمك كند، اما مي‎تواند يك تاثير منفي نيز داشته باشد، يعني اگر اين نگاه تعميم يابد و به آن‎جا برسد كه همواره تمامي تغييرات غيرساختاري را بي‎اهميت، و تغيير ”واقعي“ در وضعيت زنان را فقط به يك تغيير ساختاري و كلان (كه معلوم نيست چطور و توسط چه كساني و چه وقت اتفاق مي‎افتد) موكول كنيم، هيچ تضميني وجود ندارد كه اين قرباني كردن دستاوردهاي به‎اصطلاح غيرساختاري (براي رسيدن به دستاوردهاي بزرگ و ساختارشكن) نيز به سرانجام برسد و وضعيت زنان بهبود يابد. در ثاني اين پرسش مهم نيز وجود دارد كه جايگاه اقدام عاجل براي رفع درد و رنج و مشكلات فعلي زنان در اين ديدگاه به اصطلاح ”ساختارشكن“، كجا قرار مي‎گيرد؟

مسئله‎ي ديگر اين‎ كه آيا روش‎هاي مبارزه‎ي فمينيستي نبايد به روش‎ دگي روزمره‎ي خود ما زنان نزديك باشد؟ اگر به متن و بطن دگي خود و ديگر زنان نگاهي بياندازيم مي‎بينيم كه زنان معمولا در دگي روزمره‎شان منتظر نمي‎شوند تا يك تغيير اساسي و ”غيرليبرالي“ ايجاد شود، يعني نگاه ”آخرالزماني“ ندارند و دست روي دست نمي‎گذارند كه ”روز موعود“ فرا برسد بلكه همان‎طور كه آرزوي تغييرات اساسي را در دل خود و كودكان‎شان ده نگاه مي‎دارند، تلاش مي‎كنند تا هر روز و هر لحظه تغييرات كوچكي را در همين نظم موجود به‎وجود بياورند. براي نمونه دختران جوان منتظر نشده‎اند تا قانون حجاب اجباري لغو شود بلكه در همين چارچوب حجاب سعي كرده‎اند تعديل ايجاد كنند و از اين طريق اعتراض خود را به كل آن نيز نشان مي‎دهند. يا مثلا زنان شاغل نمي‎توانند منتظر بمانند تا سيستم‎هاي جنسيتي كار، به‎طور كل دگرگون شود بلكه سعي مي‎كنند با حضور فعال و معترض خود آن را تعديل و به‎تدريج دگرگون ساد.

شايد براي اني كه در بطن جامعه رفت و آمدي ندارند (مثلا شغلي ندارند) و دگي نسبتا مرفهي دارند، عدم ورود به سيستم‎هاي موجود جامعه ممكن باشد (گرچه باز هم خيلي بعيد است)، اما براي اني كه از طريق شغل‎شان، به‎خاطر كودكان‎شان و به‎علت رفت و آمد در فضاهاي عمومي و صدها پيوند ديگر، هر لحظه و هر روز با اين سيستم‎هاي موجود و با دولت‎ها و نهادها سروكار دارند، تعديل و تغييرات ـ حتا كوچك ـ در همين سيستم‎ها بسيار حياتي است. براي همين به‎نظر مي‎آيد كه روش‎هاي مبارزه‎ي فمينيستي احتمالا نبايد با روش‎هاي دگي روزمره‎ي ما زنان فاصله‎ي كهكشاني داشته باشد زيرا فمينيسم، تفكر و مبارزه‎اي است كه عمدتا در دگي روزمره‎ي ما زنان جاري است و از متن واقعيت آن فرا روييده است.

منبع:
تريبون فمينيستي ايران