انتخابات نهمين دوره رياست جمهوری:
پیروزی پوپولیسم اقتصادی بر خواست های سیاسی با چاشنی اصولگرایی
کوروش برادری
دوشنبه ۶ تير ١٣٨۴ – ٢۷ ژوئن ٢٠٠۵
• اين انتخابات نشانه شکست موقتی اقشار ميانی مدرن و اقشار مرجع است. و نشانه پيروزی زودگذر گفتمانی است که با ساده ترکردن مسائل بغرنج اجتماعی اقتصادی فرهنگی به سياست مديريتی نوين، در تلاش است مقاصد سياسی خود را از نيازهای معيشتی توده های محروم دنبال کند. اين شکاف سياسی حاصل شکاف اقتصادی اجتماعی فرهنگی است که در جامعه ايران پديد آمده است، شکافی که در بهمن 57 به انقلاب انجاميد، اما در اين انتخابات تنها به پيروزشدن موقتی گفتمانی انجاميده است که اکنون بايد نشان دهد تا چه اندازه می تواند به خواست های رای دهندگانش عمل کند
درست در نهم خرداد 1384 بود که کانديدايی گمنام به نام آقای احمدی نژاد شهردار تهران در استان اردبيل اعلام کرد: «خيلی اتفاقات در بيست روز آينده خواهد افتاد، علجه نکنيد». در آن زمان بندرت کسی بر اين باور بود که منظور وی اين است که اين اوست که شگفتی انتخابات نهمين دوره رياست جمهوری خواهد شد. اکثر صاحب نظران اين حرف را به انصراف وی از کانديداتوری و کاهش کانديداهای اصولگرا تعبير کردند. کسی به ذهنش نمی رسيد که او به دور دوم راه يابد، چه رسد به اين که به عنوان پيروز از صندوق انتخابات نهم بيرون بيايد. و فکر کنم خاتمی نيز به ذهنش خطور نمی کرد که مدتی بعد بايد پيام تبريک برای شهردار تهران در مقام رئيس جمهور و جانشين خود بنويسد، وقتی از تاخير خود در يک همايش لب به اعتراض گشود و شهردار تهران به او واکنش تندی نشان داد، طوری که بسياری بر اين شهردار تاختند و او را به رای 2.5 درصدی اش ارجاع دادند و خواستند که حد خود نگاه دارد و پای خود را از گلیمش درازتر نکند. باري، به همين جهت کاربرد «شگفتی" در باب وی مصداق دارد. اما دليل اين بی توجهی و شگفتی چه بود. احمدی نژاد حتا از حمايت تشکل های استخواندار و اصلی محافظه کاران مانند موتلفه يا شورای هماهنگی نيروهای انقلاب برخودار نبود و آن ها در واقع بر سر آن بودند لاريجانی را به عنوان نماينده اصلی خود معرفی کنند. حتا «ايثارگران» که احمدی عضو شورای مرکزی آن بود از قاليباف حمايت کرده بود. و تنها طيفی از آبادگران و شورای شهر تهران از او حمايت می کردند، هرچند در آخر مصباح يزدی و عده ای ديگر نيز از او حمايت کردند. اما احمدی نژاد هميشه خود را به عنوان نقد قدرت و در واقع نوعی مقابله با قدرت معرفی کرد که از دايره جريان ها و احزاب سنتی بيرون است و حامی ميان آن ها ندارد. حال که اين فرد آهنگر انتخاب شده است، اين پرسش مطرح است که چگونه کسی که احزاب و جريانات سنتی راست نيز از او حمايتی نکردند توانست برنده انتخابات شود و حاميان پشت پرده وی چه کسانی بودند؟ يا که در نهايت اين حمايت حاميان پشت پرده نبود که روند انتخابات را رقم زد، بلکه عوامل اجتماعی و از جمله روانشناسی اجتماعی بود که در ميان شگفتی همگان احمدی نژاد را که برخی به وی لقب «سيندرلای اسلامی» يا «رابين هود» دادند شکست هاشمی و شکست سياست مبتنی بر جو رعب و وحشت و شعار «بازگشت فاشيسم يا فاشيسم مذهبي» را امضا کردند؟ زيرا اگر پذيرفته شود که حاميان پشت پرده او بودند که او را با امداد غيبی به پيروزی رساندند، اين سئوال بی جواب می ماند پس چرا آن ها در دوره اول از او حمايت نکردند و از قاليباف يا لاريجانی دفاع کردند و حتا چرا سازمان ها و تشکلات قديمی راست سنتی مانند شورای هماهنگی نيروهای انقلاب، موتلفه و يا جامعه روحانيت در دور دوم از هاشمی دفاع يا سکوت کردند؟
* * *
انتخابات نهمين دوره رياست جمهوری پايان گرفت اما تحليل نتايج آن ادامه خواهد يافت. کمتر کسی انتظار داشت که آقای احمدی نژاد برنده اين انتخابات باشد، گرچه اکثر کارشناسان بر آن بودند که انتخابات به دور دوم می کشد. اين انتخابات نامعلوم ترين انتخابات در تاريخ جمهوری اسلامی بود. و بحث مشارکت و مشروعيت برخاسته از اين مشارکت به کانون مباحث سياسی و نظری بدل گشته بود. شرکت يا عدم شرکت مطرح گشت و جبهه هايی حول اين يا آن شکل گرفت. تحريميان بر تحريم پای کوفتند و اصلاح طلبان هم با سه کانديدا در انتخابات شرکت کردند. اکثر احزاب و سازمان های سياسی و اپوزيسيون بر طبل تحريم کوبيدند و اندکی نيز در واکنش به حضور مصطفی معين و يا در واکنش به دور دوم از تحريم اجتناب کردند و دعوت به شرکت در انتخابات کردند.. به راستی سئوالی که اکنون مطرح است اين است که اگر بخواهيم نقد کنيم و داوری و ملاک و معيار چنين داوری را نتايج اين يا آن اقدام بناميم، ناگزيريم با برخی مسائل گلاويز شويم که پاسخ های چندوجهی می طلبد. بی ترديد نمی توان بر هيچ کسی خرده گرفت که چرا اين يا آن رويکرد را اتخاذ کرده است زيرا حق انتخاب امری است دمکراتيک و از حقوق بشر است. اما از آن جا که اين انتخاب و آن هم انتخاب سياسی در حوزه عمومی صورت می گيرد و بالطبع آثار همگانی بر جا می نهد ملاک و معيار اين يا آن خط مشی را لازم است واشکافت و به نقد کشيد. داوری اخلاقی دوای درد داوری غيرواقعی ميدان سياست نيست.
اما در اين انتخابات چه گذشت؟ تحليل واقعی تر اين انتخابات را لازم است بر اساس دور اول آن بنا نهاد. در دور اول صف آرايی نيروها به گونه ای شد که روزنامه شرق در عنوان خود نوشت: «17 ميليون آرای اصلاح طلبان در برابر 11 ميليون رای اصولگرايان». در اين جمعبندي، روزنامه شرق آرای هاشمی را نيز بر آرای اصلاح طلبان افزوده بود. با اين حساب، می بايست تکليف معلوم باشد. همين حساب آرا اين حس را تقويت می کرد که نتيجه دور دوم روشن است و اصحاب توطئه را بر آن واداشته بود که بگويند رويارويی هاشمی/ احمدی نژاد سناريوی آگاهانه نظام است تا مردم بيشتر در صحنه حضور پيدا کنند و رای به مشروعيت نظام افزايش يابد. در اين يک هفته چه گذشت که اين صف آرايی دقيقا برعکس شد و کار به جايی کشيد که در پايان نوشته شد: اصولگرايان 17 ميليون، اصلاح طلبان 11 ميليون. درواقع بحث بر سر تقريبا شش ميليون رای است که جا به جا شده است و از سبد اصلاح طلبان به سبد اصولگرايان ريخته شده است. نخست اما لازم است تذکر داد که اگر در دور اول هنوز ممکن بود چنين محاسبه و معادله ای را نگاشت، در دور دوم اين ترکيب وجود نداشت. به عبارتي، اگر در دور اول انتخابات بتوان از انتخابات در چارچوب قوانين جمهوری اسلامی سخن راند، در دور دوم مساله جنبه شخصی و شخصيتی يافت. در يک سوی هاشمی رفسنجانی قرار داشت با آن کارنامه مشخص و در عين حال پرابهام و چالش برانگيز که در تمام دوران بيست و شش ساله حکومت جمهوری اسلامی در کليدی ترين مناصب حضور داشته است و از سه جهت مورد نقد و اعتراض بود: هم مورد نقد روشنفکران و اصلاح طلبان و ديگر نيروهای دمکرات بوده است، هم به خاطر سياست اقتصادی اش و نتايج آن نماد اقتصاد عنان گسيخته و ثروت های بادآورده و داوری های اخلاقی اقشار اجتماعی که از اين باصطلاح توسعه و سياست سردار سادگی جز محروميت و فشار اقتصادی چيزی نصيب شان نبوده است و هم مورد نقد و اعتراض اصولگرايان که با حضور وی پيروزی خود را در خطر می ديدند. در واقع شخصی شدن انتخابات تبلور خود را از سويی در شخصيتی يافت که نماد قدرت و لذا فساد قدرت، فساد مالی و هر آن چه پديده های مذموم و زشت اخلاقی از ديد اقشار مختلف جامعه شمرده می شود بود و از سويی ديگر در شخصيتی گمنام و به دور از قدرت و لذا در انظار عمومی شخصيتی ساده، با خلوص نيت و ناآلوده؛ شخصيتی که نماد ساده زيستی و مردمی بودن در اذهان عمومی می نمود. درحالی که شناخت جامعه از هاشمی به مراتب روشن تر و گسترده تر از شناخت رقيب وی بود، احمدی نژاد از اين گمنامی بيشترين استفاده را برد و با تبديل کردن انتخابات به مبارزه ميان طبقات فرادست و فرودست حداکثر استفاده را برد. به همين جهت شايد بتوان اين را درک کرد که گرچه احزاب اصلاح طلب، برخی از روشنفکران و نهضت آزادی و برخی نيروهای ديگر حول رفسنجانی گرد آمدند تا با حفظ مواضع و انتقادهای خود، به او در مقابل خطر بزرگ تر رای دهند، اما اين فراخوان ها پاسخ بايسته ای نيافت. گويی شکافی ميان گروه های مرجع اجتماعی و اقشار محروم جامعه روی داده است.
قطع نظر از اين موضوع، پرسشی که هنوز پاسخی نيافته است اين است که اين شش ميليون رای چه شده است؟ اين سئوال از اين نظر مهم است که بحث تقلب و تخلف در انتخابات را تا حدی روشن می سازد و نشان می دهد که آيا عمده تقلب بوده است يا تخلف. آيا می توان باور کرد که می توان شش ميليون رای تقلب کرد و در صندوق انداخت و از صندوق بيرون آورد؟ آن هم در حوزه هايی که دو نيرو در مقابل هم صف کشيده اند و کار حتا در برخی حوزه ها به زدوخورد کشيده شده است؟ يعنی وزارت کشور و شورای نگهبان. بی ترديد اين به اين معنا نيست که از مذموم بودن امر تخلف انتخاباتی کاسته شود يا با اين پرسش روبرو نگشت که تا کجا می توان گفت که تخلف به عنوان يک امرواقع، به تغيير قطعی و بنيادی آرای مردم منجر گشته است يا نگشته است. پرسش اساسی به نظر من اين است که آيا تخلف انتخاباتی به تغيير و جابه جايی چيزی در حدود شش ميليون رای منجر گشته است يا خير؟ اين از اين ديدگاه پرسش کليدی می نمايد زيرا پاسخ به آن، ولو پاسخ تحليلی به آن-، زيرا قطعيتی در اين زمينه در کار نيست چرا که منبع و مرجع آرا کسان ديگری بوده و هستند و نگارنده را دسترسی به اين منابع نبوده است و تنها منبع آن اخبار و اطلاعيه هايی است که در روزنامه ها و سايت های خبری از جمله سايت وزارت کشور و شورای نگهبان انعکاس يافته است و هم چنين سايت های خبری ديگری مانند «امروز»، «رويداد»، «آفتاب»، «هاتف»، هرچند اگر کسی الان به اين سايت ها مراجعه کند از اين اخبار آثاری نمی يابد-، گره از برخی ابهامات می گشايد و ای بسا ما را به شناخت دقيق تر و واقعی تر آن چه روی داده است رهنمون سازد. هنگام خواندن اخبار تخلفات انتخاباتی ديده می شود که سخن بيشتر بر سر تخلفات است نه تقلب. ادامه تبليغات برای يک کانديدا يعنی احمدی نژاد، چسباندن عکس و پوستر، در درون صف های رای دهندگان ايستادن و باز تبليغ کردن، يا تبليغات بخشی از نيروهای سپاه و بسيج در روزهای قبل از انتخابات برای احمدی نژاد و عليه رفسنجاني، يا پخش شب نامه ها و سی دی ها عليه رفسنجاني. حتا آن چه که کروبی اعلام کرده است، باز هم بيشتر بر محور تخلف انتخابی است نه تقلب. جعل شناسنامه يا بستن چند صندوق يا امضا نکردن بازرس شمارش صندوق و غيره. آن چه در اين انتخابات روی داده است شرکت نظام مند و بسيج آگاهانه و سامان مند توده هايی است که به خودی خود بخشی از بازاريابی سياسی فروشندگان کالای سياسی با نام بسته بندی اصولگرا هستند. به نظر من می توان با عمده کردن بحث تقلب از اصل مسائل طفره رفت و آن چه را که اتفاق افتاده است انکار کرد. اين به اين معنا نيست که هيچ تقلبی در اين انتخابات صورت نگرفته است، بلکه به اين معنا است که دامنه و قلمرو اين تقلب تاثيری در نتيجه نهايی و قطعی اين انتخابات بوجود نمی آورد و نياورده است. پرسش هايی که اين انتخابات در حوزه رای در برابر پرسشگران و کنجکاوان عرصه سياست می نهد از جمله اين است که اشکال و طرق بسيج نيرو در جامعه مدرن چگونه شکل می گيرد و در جامعه در حال گذاری مانند ايران به چه شکل انجام می شود؟ پرسش ديگر اين است که انگيزه بسيج نيروها و مساله سازماندهی و تشکل پذيری در جامعه مدرن چه تفاوت هايی با جامعه در حال گذار دارد؟ پرسش بعدی اين است که چرا بسيج توده ها و اقشار محروم جامعه در شرايطی ساده تر و سريع تر از بسيج اقشار ميانی و مرفه انجام می گيرد، اگر اصولا بتوان از بسيج نيرو درباره چنين اقشاری سخن راند؟ پرسش بعدی که به نظر من از بحث تقلب و تخلف اهميت بسيار و مهم تری دارد اين است: اگر چه اين انتظار می رفت که در انتخابات تقلب شود، اما اين انتظار نه چنان وسيع بود و نه اصولا اين تصور بود که نتيجه آن به آقای احمدی نژاد ختم شود. دليل آن چيست؟ چند تصور وجود داشت که هريک از تصورات به رويکردی باز می گشت. اصحاب تحريم بر آن بودند که چون سناريو از قبل نوشته شده است و همه چيز بازی و نمايش است و برای به صحنه کشاندن مردم، لذا می گفتند نيازی به شرکت ما نيست و سرانجام از بين معين يا هاشمی يکی انتخاب می شود و بازی ادامه پيدا می کند؛ اصحاب اصلاح طلب بر آن بودند که در نهايت اگر بتوانند بر ترديد و تامل آن اقشاری که دفعات قبل به اصلاح طلبان رای دادند غلبه کنند آن ها به دور دوم راه خواهند يافت و آن گاه ملت بارديگر بر شناسنامه انقلاب يعنی هاشمی مهر باطل خواهند زد. تعدد کانديداها در ميان اقتدارگرايان نيز بر گونه ای بود که شانس پيروزی آن ها را ضعيف می کرد. يک دليل ديگر آن بود که با توجه به اوضاع جهانی و همسايگی آمريکا با ايران و فشارهای داخلی و بيرونی کمتر انتظار می رفت که تقلب و تخلف عمده شود و بيشتر سخن از بازی انتخابات و نمايش آن بود. به عبارتي، ما در اوکرائين شاهد تقلب انتخاباتی بوديم و همين تقلب باعث پاگرفتن انقلاب نارنجی گشت و موجب شد نظام حکومتی تغيير کند. راستی بايد از خود پرسيد چرا چنين اتفاقی در ايران نيفتاد؟ و از آن درس های لازم را فراگرفت تا در ارزيابی و تحليل سياسی خود تجديدنظر و باگری کرد. چرا ايران اوکرائين نشد؟ چگونه است که يک حکومتی به اين سادگی توانست حتا دو تن از کسانی را که در نظام قدرت جای داشته و هر يک دارای مقام های رسمی و خطيری در ارکان نظام بوده اند، کنار بد، و هيچ مقاومت مدنی در برابر اين رويداد شکل نگيرد؟ چگونه است که اصلاح طلبان حکومتی نتوانستند از اين پديده حداکثر استفاده را ببرند و مردم را به خيابان ها فرابخوانند؟ چرا کسی به حمايت از«شيخ اصلاحات» که حتا وعده 50 هزارتومان در ماه را نيز به آنها داده بود، به خيابان نريخت و اعتراض نکرد؟ نه به عنوان حمايت از کروبی يا اصلاح طلبان، بلکه قبل از هرچيز به عنوان اعتراض به اين امر که حق و رای آن ها ابطال شده است و آن ها از حق انتخاب خود نيز محروم گشته اند. چگونه است که اپوزيسيون نيز نتوانست اين مقاومت مدنی را سروسامان دهد و نتوانست ملت را به ميدان فرابخواند و مقاومت مدنی را سازمان دهد؟ تمرکز بر تقلب در انتخابات اين زوايای بحث را که به نظر من حائز اهميت بسيار و کليدی است از نظر دور می کند. دلايل متفاوتی برای اين پرسش ها است. از جمله می توان گفت که اصلاح طلبان نه شهامت اين کار را داشتند ونه مصلحت خود را در آن می دانستند؛ می توان گفت که آن ها نيز به رای العين دريافتند که رای آن ها همان است که به صندوق آن ها ريخته شد؛ می توان گفت که کروبی و يا هاشمی با آن پيشينه و شناسنامه نه از آن مشروعيت و مقبوليت برخوردار هستند و نه خواهان آن بودند که اکنون به عنوان رهبر وارد ميدان شوند و نه مردم به فراخوان آن ها گردن می نهاد؛ می توان گفت که اپوزيسيون ايران اصولا و اساسا چنين توانی ندارد و قادر نيست چندين هزار نفر را بسيج کند تا به خيابان ها بريد، چه رسد به ده ها هزار نفر؛ اما مردم چه؟ چرا آن ها از حق خود دفاع نکردند و مثلا به عنوان اعتراض به مقاومت مدنی يا نافرمانی مدنی دست نزدند؟ حتا می توان پرسيد چرا دولت خاتمی و وزرای کشور و امنيت او باز هم تکرار می کنند واطمينان می دهند که اين انتخابات سالم برگزار شد و در دور اول نيز چنين چيزی را متذکر شدند؟ آيا می توان گفت که آن ها نيز بر اين باور بودند که اين ميزان رای و انتخاب هاشمی و احمدی نژاد متناسب با آرای ريخته شده بوده است و يا حتا ادعا کرد که ای بسا آن ها بر اين نظر بوده اند که بحران زدايی کنند و بگذارند نامزد اقتدارگرا به دور دوم برود، تا آن جا با بسيج نيروی مخالف آن بر حول هاشمی طعم شکست را بر وی بچشانند و جبهه اصولگرا را به رعايت قواعد بازی وادار کنند؟
باری پرداختن به تقلب و آسمان و ريسمان کردن که نتيجه اين انتخابات را تقلب رقم زد ما را از اين پرسش ها باز می دارد و مددی به راه جويی به کنه مسائل نمی رساند. بايد پرسيد مقاومت مدنی يا نافرمانی مدنی در مقابل که و کی انجام می گيرد؟ در مقابل دولت يا حکومت يا نظام؟ آن هم در جامعه ای که به زعم موافق و مخالف دولت و رئيس جمهور هيچ کاره است. آيا مقاومت مدنی در مقابل بخشی از همان جامعه مدنی انجام می گيرد که در اين انتخابات با بسيج بسيار و تمام عيار مهر خود را بر نتيجه انتخابات کوبيدند؟
اما برگرديم به آن 6 ميليون رای که از سبد جبهه اصلاحات به سبد اقتدارگرايان ريخته شده است. می توان گفت آن 5 ميليون رايی که کروبی داشت و بخش عمده آن به خاطر وعده های اقتصادی وی بود اين بار به سبد احمدی نژاد سرازير شد زيرا وی بود که از خانواده قدرت، منزلت و ثروت انتقاد کرده و خواهان شکست قدرت آن ها و بازتوليد اين سه کالای اساسی جامعه در ميان اقشاری گشته است که در اين بيست و شش سال نه تنها از تعدادشان کاسته نشده است، بلکه بر تعدادشان افزوده شده است و اقشار وسيع تری را در بر گرفته است. اما به ضرس قاطع می توان گفت که بخش قابل توجهی از اين آرای به اين جهت به سبد احمدی نژاد ريخته شده است زيرا مخالف هاشمی بوده اند و نمی خواستند که دوران هاشمی و سياستی که هاشمی نماينده آن است، دوباره بر مسند قدرت بشيند. به همين جهت است که می بينيم با آن که اکثر اصلاح طلبان و روشنفکران صاحب نام خواهان آن بودند که با حفظ مواضع و نقد خود بر هاشمي، رای خود را به سبد او بريد و تبيلغ کردند که ديگران نيز اين کار را بکنند، اما در عمل نتيجه معکوس گشت. به همين جهت است که درمی يابيم که فضای تبليغاتی که اصلاح طلبان و هواداران هاشمی و ساير کسانی که خود را ناگزير می ديدند برای رفع خطر به هاشمی رای دهند، ايجاد کردند بر حول هراس و وحشت از بازگشت فاشيسم بود. اين کار در عمل نه تنها هيچ کمکی به اين نيروها نکرد، بلکه برعکس موجب شد برخی ها نيز به احمدی نژاد رای دهند زيرا هاشمی را نماد فساد و سواستفاده از قدرت و رانت خواری و فقر وسيع اقشار محروم می دانستند. از اين جهت است که برخی از تحليل گران تمايل دارند اين انتخابات را با انتخاب شدن خاتمی مقايسه کنند و رای نه به نوری را با رای نه به هاشمی مقايسه می کنند. اين مقايسه اما چندان دقيق نيست. ما در اين انتخابات شاهد پديده ای بوديم که به نام «سونامی فقر» از آن نام برده می شود و نشانگر شکل گيری اراده سياسی از مجرای رای آرای اقشار محروم و ضعيفی است که تاکنون در بحث توسعه و عدالت گم بودند. برخی از آن ها که همان 8 تا 11 ميليون رای سنتی آن ها باشد حتا خود را وارث انقلاب می دانند. بی جهت نيست که در اين انتخابات جناح راست با شعارهای اقتصادی و عدالت محور پای به ميدان نهاد. اين خود حکايت از شکاف اقتصادی است که ميان اقشار جامعه بوجود آمده است و در اولين فرصت مناسب آن هم از طريق رای اراده سياسی خود را ابراز کرده است. اين به اين معنی است که حوصله و شکيبايی اين اقشار محروم و حاشيه نشين جامعه به سرآمده است و پند هواداران توسعه اقتصادی که نخست اقشار بالای اقتصادی بايد پا بگيرند تا بعد نوبت به اقشار محروم ديگر برسد، برای آن ها جذابيتش را از دست داده است. به همين دليل است که می بينيم هاشمی دو روز مانده به پايان مهلت تبليغات انتخاباتی طرح سهيم کردن خانوارهای ايرانی در فروش سهام شرکت های دولتی را مطرح و حتا از حقوق بيکاری و بيمه اجتماعی فراگير سخن می راند، اما به خاطر سابقه پر سئوالش وقعی به آن نهاده نمی شود.
با اين تفاصيل، اين انتخابات پيروزی ضروريات اقتصادی بر شعارهای سياسی بود. اين انتخابات پيروزی موقت خواست های اقشار محروم و حاشيه نشين جامعه بر شعارهای سياسی اقشار ميانی بود. و بار ديگر بحث ميان آزادی و عدالت را در ابعاد وسيع اجتماعی مطرح می کند. اقشار محروم از رای خود استفاده کردند تا صدای خود را به جامعه برسانند و آن ها نيز خود را «محذوف شدگان» جامعه قلمداد می کنند. اين انتخابات همچنين جابه جايی محورها بود. در اين انتخابات آن چه کليدی بود بحث مديريت بود. بحث مديريت، بحث اداره و توزيع و بازتوزيع کالاهای اساسی اجتماعی و بالاخص سه کالای گرانبهای قدرت، منزلت و ثروت است. خود اين بحث و تبديل شدن آن به يکی از محورهای انتخابات دال بر فاصله گرفتن جامعه از شعارهای محض سياسی پيرامون مشروعيت يا مشروعيت زدايی از نظام حاکم و گذار جامعه به پراگماتيسم روزمره در مصاف با مديريت بحران و غلبه بر فشارهايی است که بخش عمده جامعه را با خود درگير کرده است و اقشار محروم خيال می کنند با شعارهای ساده و يا با حذف برخی قدرتمداران و نشاندن قدرتمداران جديد بر مسند آنها، بتوان بر اين مصائب و مشکلات غلبه کرد. بی ترديد اين يکی از آن حلقه های مفقوده شکست اصلاح طلبان در اين انتخابات است. اين شکست حاکی از آن است که تنها نمی توان و نبايد به اقشار مرجع در جامعه نگاه کرد و اقشار ديگر را فراموش کرد؛ که شعارهای سياسی بدون بنيان های اقتصادی و بدون پيوند آن ها با مسائل معيشتی تنها در محدوده اقشار محدودی خواهد ماند. بحران مديريت و تبديل شدن مديريت به يکی از کليدی ترين مسائل اين انتخابات حاکی از روزهای سختی است که در انتظار ساختار ديوانسالاران دولتی است و نظام ديوانسالاری کشور را با چالش شديدی روبرو خواهد ساخت و بايد ديد که مقاومت اين ديوانسالاری تا چه خواهد بود و واکنش و انعطاف آن به تغيير مديريت سياسی چه شکلی به خود خواهد گرفت. به عبارتي، اين انتخابات نشانه شکست موقتی اقشار ميانی مدرن و اقشار مرجع است. و نشانه پيروزی زودگذر گفتمانی است که با ساده ترکردن مسائل بغرنج اجتماعی اقتصادی فرهنگی به سياست مديريتی نوين، در تلاش است مقاصد سياسی خود را از نيازهای معيشتی توده های محروم دنبال کند. اين شکاف سياسی حاصل شکاف اقتصادی اجتماعی فرهنگی است که در جامعه ايران پديد آمده است، شکافی که در بهمن 57 به انقلاب انجاميد، اما در اين انتخابات تنها به پيروزشدن موقتی گفتمانی انجاميده است که اکنون بايد نشان دهد تا چه اندازه می تواند به خواست های رای دهندگانش عمل کند.
حال بايد ديد اين سياست سپردن کار مردم به دست مردم و نيز تعويض مديريت محافظه کارانه، به زعم آقای احمدی نژاد، با مديريت انقلابی چه اثراتی بر زندگی آن اقشاری خواهد نهاد که به وی رای دادند و چه تاثيری بر زندگی کسانی که به وی رای ندادند؟ بازگشت به دهه شصت يا «جمهوری ترور» ممکن نيست. رشد فرهنگ اجتماعی و ساختار آگاهی اجتماعی و تعدد نهادهای مردمی چنين چيزی را اجازه نمی دهد. بخصوص آن که شکاف در ميان جناح راست شکافی است بی بازگشت و همين که دو تن از حاميان و بانيان اصلی اين نظام يعنی ک