تأملی بر فلسفهی سياسی جان لاک
- لاک عميقا" بر اين باور بود که قدرت دولتی که همواره تمايل به درنورديدن مرزهای خود را دارد و دين که همواره ادعای حقيقت مطلق را دارد، در سياست عدم تساهل است که در هم گره میخورند و در چنين پيوندی، هر دو نيز به فساد کشيده میشوند.
- طرح لاک برای جامعهای که در آن مرز روشنی ميان دولت و دين کشيده شده است، گسست قطعی نسبت به انديشههای دورهی متأخر سدههای ميانه و آغازين عصر جديد در اين زمينه و راهگشای بردباری و شکيبايی مذهبی در جامعه است.
- لاک از آغاز ـ اگر چه در شکلی گذرا ـ انگيزشهای هدايتگر گوناگونی چون آزادی، برابری، عدالت و عشق را در طبيعت انسان نهفته میبيند، در حالی که نزدهابس، عنصر مسلط در انگيزش انسانی، رانش قدرت است.
پيشگفتار
جان لاک John Locke فيلسوف بزرگ انگليسی را از جمله پدر معنوی انديشهی حقوق بشر مینامند. او که در آغاز تحت تأثير نوميناليسم اوکام (١) و آموزهی جوهر رنه دکارت (٢) بود، بعدها خود به يکی از تأثيرگذارترين فيلسوفان اروپايی تبديل شد. از لاک آثار با ارزشی در گسترههای معرفت شناسی، علوم طبيعی و تربيتی، و نيز دين و اقتصاد و سياست بر جای مانده که بر کل فلسفهی روشنگری در اروپا، تأثيری انکارناپذير داشته است. با جان لاک، مسير تازهای در فلسفهی اروپا آغاز میگردد که نظريهی شناخت در مرکز آن قرار دارد. لاک بر اين عقيده بود که برای حصول اطمينان در قلمرو شناخت، پيش از هر چيز نخست بايد توانايیهای خود قوهی شناخت انسانی را سنجيد و اعتبار و مرزهای شناخت را روشن ساخت. از همين رو، بسياری، بزرگترين خدمت جان لاک را در اهميت انديشهی او برای تئوری نقدی شناخت و بويژه در گسترهی متافيزيکی میدانند. با اطمينان میتوان گفت که مهمترين اثر فلسفی او تحت عنوان «جستاری در باب فهم انسانی» (٣) نخستين نوشتار مبسوط و از نظر تئوريک منسجم و انتقادی دربارهی شناخت انسانی است. انسان در کانون انديشهی جان لاک قرار دارد و روش تشريحی ـ روانشناسی او دربارهی انسان، نظريهی شناخت لاک را به طور همزمان به روانشناسی شناخت نيز تبديل میکند.
نوشتهی زير اما، در عين شرح کوتاهی از دگينامهی اين انديشمند بزرگ، عمدتا" در زمينهی معرفی فلسفهی سياسی وی به تحرير در آمده است.
مختصری از زندگی جان لاک
جان لاک در سال ١٦٣٢ در نزديکی بريستول متولد شد. پدرش کارمند دادگاه بود. لاک در پانزده سالگی وارد مدرسهی مشهور «وست مينستر» شد و در آنجا با روح طرفداری از سلطنت آموزش ديد. اين ايام همزمان بود با يکی از پر التهاب ترين و تنش زاترين دهههای قرن هفدهم در انگلستان، يعنی دورهی جنگهای داخلی در اين کشور، جنگ ميان نيروهای طرفدار محدود کردن سلطنت مطلقه به نفع اقتدار پارلمان از يکطرف و دربار و در رأس آن پادشاه از طرف ديگر.
با اعدام کارل اول در سال ١٦٤٩، سلطنت در انگلستان از بين رفت و اين کشور به جمهوری تبديل گرديد. پيامد اين رويداد مهم اما، نه گشايش فضای سياسی که ديکتاتوری ٩ سالهی کرومول Cromwell بود. در سال ١٦٥١، «لوياتان»، مهمترين اثر سياسی تامسهابس (توماسهابز) Thomas Hobbes در لندن منتشر گرديد. اگر چه جان لاک بعدها همواره منکر تأثيرپذيری از اين اثر شد، اما در رسالههای معروف سياسی او دربارهی حکومت (٤)، تأثير ايدههایهابسی و همزمان مخالفت آشکار با تزهای او، غير قابل انکار است.
لاک در بيست سالگی وارد کالج مشهور کليسای مسيحی آکسفورد شد که در دورهی جنگ داخلی نسبت به سلطنت وفادار بود. نظام آموزشی در اين کالج همچنان قرون وسطايی و روح حاکم بر آن ارسطويی بود، امری که با ذهن کاوشگر و پرسندهی جان لاک سازگاری نداشت. برنامهی درسی، پيش از هر چيز منطق، متافيزيک و زبانهای کلاسيک را دربر میگرفت. لاک در ادامهی تحصيلات خود، به دانشهای طبيعی روی آورد و بر خلاف روش معمول کلاسيک، روشهای تجربی (آمپريک) را در اين گستره ترجيح میداد.
همزمان با مرگ کرومول و برچيده شدن بساط ديکتاتوری او در سال ١٦٥٨، جان لاک به مقام استادی رسيد. در سال ١٦٦٠ سلطنت مطلقه در انگلستان احيا و کارل دوم (استيوارت) پادشاه شد. دو سال پس از اين رويداد، جان لاک به مقام استادی فلسفه و نيز سخنوری ( Rhetorik ) در آکسفورد رسيد. مقارن همين ايام با لرد اشلی (شفتزبری) Shaftesbury يکی از سياستمدارانی که در جريان جنگ داخلی انگلستان در مقابله با سلطنت مطلقه جانب پارلمان را گرفته بود، آشنا شد و دوستی آن دو تا پايان عمر ادامه يافت. شفتزبری پس از بازسازی سلطنت در انگلستان نيز همچنان از پيشگامان پيکار در راه تساهل مذهبی و آزاديهای شهروندی باقی ماند. او در سال ١٦٦٧ جان لاک را به عنوان پزشگ خانوادگی استخدام و به خانهی خود در لندن دعوت کرد و از اين پس فرصت کافی در اختيار لاک قرار گرفت، تا خود را يکسره وقف فلسفه و پزشگی نمايد. در عين حال پای لاک از اين طريق به محافل سياسی لندن کشيده شد. تيزهوشی سياسی و دانش عميق جان لاک، به زودی او را به مشاور سياسی محافل ديپلماتيک تبديل کرد. در همين ايام جان لاک طرح سياسی خود را تحت عنوان «جستاری (نامه ای) در باب تساهل» (٥) به رشتهی تحرير درآورد که در آن به موازات مطالبهی صريح آزادی و شکيبايی مذهبی و جدايی دين از دولت، فلسفهی سياسی او نيز شالوده ريزی شده است. اين نوشته نيز مانند ساير آثار جان لاک، پس از پيروزی انقلاب انگلستان (١٦٨٨ ) منتشر گشت.
پس از بازسازی سلطنت مطلقه، در دورهی کوتاهی، فضای سياسی انگلستان بازتر شد و طی همين دوره بود که لاک از طريق نفوذ لرد شفتزبری مدتی به مقام منشی دولتی در امور کليسا و سپس امور تجاری رسيد. در سال ١٦٨٢ لرد شفتزبری به جرم توطئه عليه کارل دوم (استيوارت) پادشاه انگلستان تحت پيگرد قرار گرفت و به ناچار به هلند گريخت. جان لاک نيز که به همراه او به مهاجرت هلند رفته بود، در آن کشور کار نگارش مهمترين اثر سياسی خود را تحت عنوان «دو رساله دربارهی حکومت» (٦) آغاز کرد و به پايان رسانيد. رسالهی اول پاسخی است انتقادی به نوشتهی «رابرت فيلمر» Sir Robert Filmer تحت عنوان «پدرسالار يا قدرت طبيعی پادشاهان» (٧) که در آن تلاش شده بود، توجيهی برای مشروعيت آسمانی سلطنت مطلقه فراهمايد و پادشاه وارث قانونی حضرت آدم جلوه گر شود. لاک در نخستين رسالهی خود، ديدگاههای مطروحه در اين اثر را با قلمی شيوا به نقدی کوبنده کشيد، بطوريکه بسياری از صاحب نظران و تاريخدانان فلسفه امروز معتقدند که نام «فيلمر» تنها از طريق نقد جذاب و پر کشش لاک در رسالهی اول، در تاريخ به يادگار مانده است. اما در عين حال بسياری از شارحان آثار لاک، اين دو رساله را پاسخی روشن و بنيادين بههابس و انديشهی او در توجيه قدرت مطلقه قلمداد میکنند. اگرهابس در «لوياتان» بحران جامعهی انگلستان را بحران اقتدار نظام سياسی مبتنی بر سلطنت مطلقه ارزيابی کرده بود، جان لاک بويژه در رسالهی دوم خود، در پی توضيح بحران انگلستان، به مثابه بحران مشروعيت سلطنت مطلقه بر میآيد.
در سال ١٦٨٨ تاريخ انگلستان ورقی تازه خورد. با همدستی و تشويق اشرافيت طرفدار محدوديت سلطنت مطلقه در انگلستان، ويلهلم پادشاه هلند که با استيوارتها از نظر دودمانی متحد، اما از منظر ديدگاههای مشروطه طلبانه شديدا" مخالف بود، سپاه دريايی و زمينی خود را به انگلستان گسيل داشت. اين تهاجم نظامی، با قيامی سراسری در انگلستان (که به انقلاب شکوهمند در اين کشور معروف است) همراه شد و به خلع يد از آخرين پادشاه کاتوليک اين کشور، جاکوب دوم (استيوارت) منجر گشت. ويلهلم، بدون خونريزی تاج و تخت سلطنت را در انگلستان به دست آورد و زمينههای گذار به سلطنت مشروطه که در آن پارلمان و دربار در مواهای سياسی، قدرت را در دست دارند، فراهم آمد. تاريخ سياسی مدرن بريتانيا از همين زمان آغاز میگردد. پيکرهی دولت بر پايهی الگويی که لاک از سالها پيش از نظر تئوريک طراحی کرده بود شکل میگيرد و نظام دمکراسی پارلمانی تدريجا" به سوی نهادينه شدن میرود.
ديگر زمان تأثير گستردهی انديشههای لاک فرارسيده بود. وی از مهاجرت هلند به انگلستان بازگشت. در آنجا آثار نوشته شدهی او در مهاجرت، منتشر و به سرعت باعث شهرت بيشتر او گرديده بود. به او از طرف دولت انگلستان، پست سفارت نزد شهريار براندنبورگ پيشنهاد شد. اما لاک اين پست را به دليل کهولت و بيماری نپذيرفت. بايد خاطر نشان ساخت که تأثير جان لاک از چارچوب طراحی جامعهی مدرن سياسی در ميهنش بسی فراتر میرود. او در سال ١٦٦٨ به همراه لرد شفتزبری و چند تن ديگر، به نگارش قانون اساسی برای ايالت کارولاينای آمريکای شمالی که در آن زمان مستعمرهی انگلستان بود، همت گماشت. اين اثر بعدها بزرگترين تکانهی فکری را برای آباء نگارندهی قانون اساسی آمريکا فراهم ساخت. تأثير انديشههای جان لاک در تکوين تاريخ سياسی آمريکا، بسيار ژرف تر از خود انگلستان است. اين کشور بر خلاف انگلستان، به راه مشروطهی سلطنتی نرفت، بلکه عنصر مشروطه خواهانه را وارد مناسبات جمهوريت قارهی جديد ساخت. جان لاک سالهای آخر عمر را در اوج اشتهار، ولی در کنج عزلت گذرانيد و سرانجام در سال ١٧٠٤ چشم از جهان فرو بست.
تصوير انسان و جامعه نزد لاک
برای فهم انديشهی سياسی لاک، نخست بايد تصوير او را از انسان و جامعه مورد توجه قرار داد. اينکار ما را در برخی زمينهها به مقايسهی انديشههای سياسی ميانهابس و لاک سوق میدهد. انسان نزد لاک ـ درست همانندهابس ـ پيش از هر چيز، فرد است. با اين تفاوت که فرديت انسان در انديشههای لاک، از و و اعتبار بسيار سنگين تری برخوردار است. اين امر را میتوان در همهی نوشتههای سياسی و اجتماعی او مشاهده کرد. درست به دليل همين باور بنيادی است که لاک در انديشههای بدبينانهیهابس، که انسان را گرگ انسان ناميده بود، خطر نابودی فرديت را به نفع اقتدار دولت مطلقه تشخيص میدهد و تمام هّم فکری خود را متوجه مقابله با چنين دولتی و پاسداری از آزاديهای فردی مینمايد. در واقع اگر در نزدهابس، لگام زدن بر آزادی گرگ صفتانه فرد، تنها از طريق اطاعت برده وار از قدرت قاهر ميسر است، در نزد لاک، انسان به مدد خرد خود و به عنوان موجودی صاحب شعور، به مثابه ترازی برای مواه با حاکميت برآمد میيابد. آزادی فرد نزد لاک، آزادی افسارگسيختگی و بی سالاری (آنارشی) نيست. قانون اوليه و قانون طبيعی حاکم بر خرد انسانی، تيرگیهای دوران «پيش دولتی» را برای او روشن و آزادی او را مهار میسازد و لذا از اين طريق زمينهی استقلال شخصيتی او و مآلا" صلح اجتماعی را فراهم میآورد.هابس انسان را به مثابه فرد در مقابل قدرت قهار طبيعت تنها گذاشته بود، تا او را وادار سازد که از طريق واگذاری همهی حقوق فردی خود به قدرت دولتی، از موهبت نظم برای همزيستی، امنيت، آرامش و رفاه ـ که به زعمهابس تنها قدرت حکومتی مطلقه میتوانست آن را تضمين نمايد ـ برخوردار گردد. اماهابس بدينسان خطری را که از چنين حکومت مطلقهای متوجه خود فرد میشد، نديده بود. استنتاج فکری او که شديدا" تحت تأثير علوم طبيعی بود، بزرگی چنين خطری را در نيافته بود. لاک تجربهی سياسی خود را درست از همين نقطه وارد مناسبات قدرت میسازد. او شديدا" به مخالفت با نتيجه گيريهای ناشی از قوانين عليت بر میخيزد و نشان میدهد که چنين طرحهايی جامعه را به سمت پرتگاههای بزرگتری از آنچه که در آغاز میخواست از آن دوری کند، سوق میدهد. لاک شکل حکومتی سلطنت مطلقه و يا جمهوری ديکتاتوری از نوع کرومول را ـ که هر دو مورد پشتيبانیهابس بود ـ وضعيتی بدتر از وضعيت طبيعی میداند که در آن همه عليه هم در پيکارند. چرا که به نظر لاک، در وضعيت طبيعی، لااقل هر فرد، حق خود را خود تعيين میکند، اما تحت قهر حکومت مطلقه، هيچ فردی از هيچ حقی برخوردار نيست.
ايدهی کانونی «وضعيت طبيعی» در انديشهی سياسی لاک، از شاخصهای کاملا" متفاوتی نسبت به درکهابس از اين ايده برخوردار است. خصلت نمای «وضعيت طبيعی»هابسی، تناقضات ميان علايق افراد گوناگون است، در حالی که لاک افراد را نه در مقابله با هم، بلکه همراه با مساواتی اصولی در کنار هم قرار میدهد. لاک مینويسد: «برای فهم درست قدرت سياسی و مشتق ساختن آن از سرچشمهی خود، بايد ببينيم که انسانها از نظر طبيعی در کدام وضعيت قرار دارند. اين وضعيت، وضعيت آزادی کامل در چارچوب مرزهای قانون طبيعی، برای هدايت کنشهای خود و اختيار بر مالکيت و شخص خويشتن، بدون نياز به کسب اجازه از ديگری و بدون وابستگی به ارادهی ديگری است. اين وضعيت فراتر از اين، وضعيت برابری است که در آن همهی قدرت و قانونگذاری متقابل است، چرا که هيچکس چيزی بيشتر از ديگری در تملک خود ندارد. بنابراين هيچ چيز آشکارتر از اين نيست که موجودات ده از يک نوع و يک مقام، بدون اختلاف، برای بهره برداری از همان مواهب طبيعی و استفاده از استعدادهای يکسان زايش يافتهاند و بايد بطور برابر و بدون زير دست يا مطيع بودن، زندگی کنند،». (٨).
برابری ژرف انديشی شده در «وضعيت طبيعی» نزد لاک، برابری افراد آزاد است. اين افراد با توجه به محدوديت توانايیهای خود و برای پاسداری از برابری و آزادی خود، نيازمند و وابسته به يکديگرند. آزادی فرد ( liberty ) نزد لاک، در هستهی مرکزی خود، هرگز نبايد به معنای دست و دلبازی مطلق در حرکات آزادانه و يا لگام گسيختگی فهميده شود. لاک از همان آغاز روشن میسازد که يک چنين آزادی فردی، بايد از نظر مضمونی بطور همزمان به واسطهی نياز مبرم فرد و ضرورت احترام به آزادی و حقوق مساوی ساير افراد درک شود. وی در اين زمينه تصريح میکند: «اين وضعيت [طبيعی] اگر چه وضعيت آزادی است، اما وضعيت لگام گسيختگی نيست. اگر چه انسان در اين وضعيت صاحب آزادی مهارناپذيری در مورد شخص و مالکيت خويش است، اما از اين آزادی برخوردار نيست که خود يا هر موجود دهای را که در مالکيت اوست، نابود سازد، مگر اينکه چنين امری را غايتی گرانقدرتر از صرف حفظ خويشتن ايجاب کند». (٩).
ملاحظه میشود که لاک نياز انسان به حفظ خويشتن را به مثابه پديدهای تعيين کننده در حيات اجتماعی، از نظر ارزشی در جايگاه والايی قرار میدهد. وی تناسب و تنش موجود ميان نياز و حق را به درستی تشخيص میدهد و لذا از حق آزادی هر فرد در حفظ خويشتن ياد میکند. آزادی برای حفظ خويشتن، همانا آزادی در چارچوب مرزهای قانون طبيعی است. اما پرسشی که در اينجا مطرح میگردد اينست که کدام عنصر میبايد مانع سوء استفاده از اين آزادی مهارناپذير و لگام گسيختگی گردد؟ در اينجاست که جان لاک، عنصر خرد انسانی را وارد فلسفهی سياسی خود میسازد. انسانها از نظر لاک صاحب خصايص ذاتی برابر و عمومی و استعدادهای از منظر عقلی ويژه هستند. هر انسان موجودی است برخوردار از خرد و بدينسان همهی انسانها از پايه با هم برابرند. خرد انسانی، به مثابه شيرازهای است که باعث قوام و به هم پيوستگی «وضعيت طبيعی» میگردد: «در وضعيت طبيعی، قانونی طبيعی حکمفرماست که برای همگان الزامی است. اما خرد که اين قانون ناشی از آن است به همهی انسانها میآموزد که چنانچه بخواهند به پند خرد خود گوش فرادهند، از آنجا که همهی انسانها برابر و مستقل اند، هيچکس اجازه ندارد به دگی، تندرستی، آزادی و مالکيت ديگری صدمهای وارد سازد». (١٠). در اينجاست که انديشهی حقوق بشر در دوران جديد، به شکلی درخشان نطفه میبندد.
راه به قانون طبيعت، از طريق خرد گشوده میشود، که لاک آن را «پرتو طبيعت» مینامد. اما اين پرتو همه جا را روشن نمیسازد. امکان تاريکی، بهای آزادی برای جستجوست. اما به ياری قانون اوليه و طبيعی خرد میتوان بر اين تاريکی چيره گشت. بدينسان، در تاريخ انديشه سياسی، لاک پس از دکارت دومين فيلسوفی است که در يک سطح عمومی فلسفی، اين يقين را نمايندگی میکند که انسان نه تنها اصولا" موجودی عالی و خردمند است، بلکه همچنين در تمام حوزههای انديشه و عمل خود، از قابليت استفاده از خرد برخوردار میباشد. اما لاک همزمان چنين توانايی را به دليل ميرايی، نياز و ضعف انسان، محدود و کرانمند میشمارد. آزادی فرد نزد لاک، با نياز طبيعی انسان برای عدالت و عشق به همنوع گره خورده است. «وضعيت طبيعی» مورد توصيف او، حامل رابطهای تنش آميز ميان فرديت و اجتماع گرايی انسان است، همانا خواست کثرت و وحدت به مثابه حرکت بنيادين طبيعت کرانمند ذاتی خردگرا.
جان لاک از آغاز ـ اگر چه در شکلی گذرا ـ انگيزشهای هدايتگر گوناگونی چون آزادی، برابری، عدالت و عشق را در طبيعت انسان نهفته میبيند، در حالی که نزدهابس، عنصر مسلط در انگيزش انسانی، رانش قدرت است. کل آموزهی دولت جان لاک در تمامی اجزاء و پيامدهای خود، آموزهای مبتنی بر فرديت انسان باقی میماند، فرديتی متکی بر ترکيبی از باور به خرد و اصل برابری. اين ترکيب کل تصوير لاک از انسان و جامعه را متعين میسازد.
از وضعيت طبيعی به جامعهی سياسی
در نظر لاک، تمام حقوق فردی ناشی از «وضعيت طبيعی»، شالودهای برای متعين ساختن و ارزش زندگی انسانی است. اما اين «وضعيت طبيعی» به دليل نبود يک قدرت ناظم که بتواند وحدت افراد را در حداقل ضروری خود تضمين نمايد، وضعيتی ناپايدار است. در «وضعيت طبيعی» هر کس که «قانون طبيعی» را زير پا گذارد، خود را از جامعهی انسانی جدا ساخته و به بشريت اعلام جنگ داده است. لذا در چنين حالتی هر کس اجازه دارد تجاوز يا بی عدالتی نسبت به خود را کيفر دهد: «اجرای قانون طبيعی در آن وضعيت، به دست جمع سپرده شده است. به اين ترتيب هر کس محق است کسی را که قانون را زير پا گذارده است، در مقياسی کيفر دهد که ضروری است تا مانع نقض قانون ديگری شود». (١١). اما لاک به دشواری امر دادگستری در «وضعيت طبيعی» آگاه است. او میداند که هر کس نمیتواند داور خوبی باشد، چرا که بسياری از انسانها جانبدارانه و از روی احساس و انتقامجويی عمل میکنند. آنچه که در نظر لاک «وضعيت طبيعی» را تحمل ناپذير میسازد درست همين امر است که هر انسانی فراتر از چارچوب عدالت و از روی طينت بد، ميل به انتقام و بطور جانبدارانه میتواند در نقش داور ديگری، حکم به کيفر او دهد. لذا تشکيل حکومتی که بتواند مستقلا" و غيرجانبدارانه عدالت را به اجرا گذارد، امری ضروری است. اما لاک تأکيد میکند که هر حکومتی نيز قادر نيست از عهدهی اين امر مهم برآيد. حکومتهای مطلقه و خودکامه در نظر لاک، از «وضعيت طبيعی» بدترند، چرا که در اين حکومتها، يک حاکم جبار برفراز همگان قرار دارد و از اين آزادی برخوردار است که آنطور که میخواهد در مورد سرنوشت ديگران تصميم بگيرد: «اگر قرار باشد هر کس به آنچه که او [حاکم مطلق] انجام میدهد تسليم باشد، حال کاملا" يکسان است که هدايت اين حاکم مطلق را خرد، خطا يا شور و اشتياق مفرط بر عهده داشته باشد، میتوان گفت که حال و روز انسانها در وضعيت طبيعی بسيار بهتر از آن است تا اينکه ناچار گردند مطيع ارادهی ناعادلانهی ديگری باشند.» (١٢).
همين «تحمل ناپذيری» و «ناپايداری» است که سرانجام انسانها را وامی دارد تا بر «وضعيت طبيعی» نقطهی پايان بگذارند و به مثابه موجوداتی صاحب خرد و در تصميمی خردمندانه به قراردادی متقابل تن دهند و دست به تأسيس اجتماعی سياسی ( commonwealth ) بند. وظيفهی چنين اجتماعی، پيش از هر چيز پاسداری از حقوق فردی و بويژه حق دگی، آزادی و مالکيت است. هر ميثاق و قرارداد ديگری عاری از اين ويژگيها، هرگز قادر به پايان دادن به «وضعيت طبيعی» نخواهد بود. از همين روست که لاک «وضعيت طبيعی» را وضعيت «پيش دولتی» و «پيش سياسی» میداند: «من مدعی ام که همهی انسانها بطور طبيعی در چنين وضعيتی قرار دارند و در آن باقی خواهند ماند تا زمانی که با اتکاء بر نيروی توافق خود، خود را به اعضای يک جامعهی سياسی تبديل کنند». (١٣).
رابطهی ميان وضعيت طبيعی و سياسی (دولتی) و قراردادی که بايد زمينهی گذار اولی به دومی را فراهم سازد، نزد لاک کاملا" متفاوت ازهابس است. اگر چه میتوان تصريح کرد که برای تاريخ انديشهی سياسی برای نخستين بار نزد هر دو متفکر، ايدهی قرارداد به عنصر تعيين کننده در مشروعيت دولتی و حتا فراتر از آن مشروعيت شکل حکومتی تبديل میگردد. برایهابس، قرارداد، ناشی از نگاهی کاملا" افراطی و منفی نسبت به وضعيت طبيعی و لذا تلاشی برای برون رفت از بی سالاری و شر مطلق فرديت تام و گذار به مطلقيت رهايی بخش حکومت مطلقه است. حکومتی که بر فراز سر انسانها قرار میگيرد و امکان حق افراد را برای مشارکت سياسی سلب مینمايد. اما برعکس نزد لاک، حکومت مطلقه، حکومتی مطلقا" فسادپذير نيز هست. بنابراين مفهوم قرارداد و تشکيل دولت ناشی از آن میبايد از مضمونی کاملا" متفاوت برخوردار و ضامن استمرار بهبود يافته و تکامل مثبت وضعيت طبيعی باشد. در وضعيت دولتی نزد لاک، حقوق طبيعی افراد، به صورت پايدار و مستمر تأمين میگردد. جامعهی سياسی که بر پايهی ارادهی خردمندانهی افراد ساخته شده است، ذاتا" جامعهای نگهبان است که میبايد از دگی، آزادی و مالکيت افراد پاسداری کند. بدين منظور بايد سيطرهی حکومت در جامعهی سياسی تأمين گردد: «اگر انسان در وضعيت طبيعی، آنچنان که گفته شد، آزاد است، اگر او حاکم مطلق شخص و دارايی خويش است... چرا بايد از آزادی خود دست شويد؟ چرا بايد از اين تسلط بر خويشتن بگذرد و خود را مطيع استيلا و جبر قدرتی ديگر سازد؟ پاسخ کاملا" روشن است: زيرا اگر او در وضعيت طبيعی صاحب چنين حقی نيز باشد، از امنيت کمی برخوردار است و مستمرا" در معرض تجاوز ديگران قرار دارد.... او داوطلبانه اين وضعيت را که عليرغم آزادی کامل پر از هراس و خطر دائمی است وامی گذارد و به جامعهای با ديگران میپيوندد». (١٤).
هدف اصلی چنين جامعه ای، تشکيل حکومتی است که بتواند همهی حقوق فردی مستتر در وضعيت طبيعی را تأمين نمايد. چنين حکومتی از آنجا که از مشروعيت لازم نيز برخوردار است، میبايد به ابزار اعمال قهر قانونی نيز مجهز باشد. سنجيدار تعيين کننده در وضعيت دولتی، وجود داوری است که مستقل از حاکميت بتواند عدالت را در جامعه مستقر سازد. فراتر از آن، برای استقرار حکومت قانون، امر قانونگذاری از آغاز تا اجرای کامل در حيات اجتماعی از طريق نهاد قا