11 سپتامبر"يازده سپتامبر از نگره اخلاق ؛ بيداري اخلاق جهاني
رسول نمازي
يكشنبه 20 شهريور ماه 1384 | 11 سپتامبر 2005
تقريبا تمامي كساني كه درباره واقعه يازده سپتامبر سال 2001 سخن گفتهاند به اين مساله اشاره كرده اند در ساعت 46:8 دقيقه صبح كه هواپيماي پرواز شماره 11 هواپيمايي امريكن ايرلاينز با برج شمالي تجارت جهاني برخورد كرد دوران جديدي در تاريخ بشر آغاز گرديد. هر صاحب نظري با توجه به حيطه علاقه خود اين دوران جديد را بررسي كرده است. بعضي از منظر روابط بين الملل و تاؤير اين حادؤه در توا قواي بين المللي به مساله نگاه كرده اند، بعضي از تاؤير تروريسم در مساله حقوق فردي سخن گفته اند و بعضي سعي داشته اند تاؤير رسانه ها را در واقعيت يازده سپتامبر نشان دهند . مانند هر مساله و پديده ديگري بايد بپذيريم كه تعدد نگرشها و مناظر ديد نشان دهنده اين است كه هيچ نگرش عمدهيي نمي تواند به تمام معنا يك واقعه را پوشش دهد . هرنگرشي خود بخشي از واقعيت را به ما مي نماياند. تاؤير حادؤه يازده سپتامبر بر چالشهاي امنيت بين المللي يكي از مسائلي است كه بسياري از چيزها را كه تا پيش از اين از نگاه ما غائب بود به ما مي نماياند، اما به هيچوجه نمي توان گفت كه اين تمام حقيقت است .
با همه آنچه گفتم ، بايد اعتراف كرد كه دغدغه نگرش و نظريهيي كه تمامي ابعاد يك مساله را پوشش دهد بيماري همهگيري است كه مرا نيز به خود مبتلا ساخته است . حتي اينشتين هم تا پايان عمر خود به دنبال چيزي بود كه از آن با عنوان تئوري بزرگ )وگكظعل طقضگع( نام مي برند : نظريهيي كه بتواند تمامي شاخه هاي تعدد فيزيك را تحت يك چارچوب تبيين كند. اگرچه اينشتين هيچ گاه به آنچه ميخواست دست پيدا نكرد اما با جرات بايد گفت كه آرزوي او در رگهاي هر محققي جريان دارد . انگيزه اين نوشته هم پيگيري آرمان اينشتين است البته در مقياسي كوچكتر . بررسي پديده يازده سپتامبر به وجهي كه تمامي ابعاد آن را در ذيل خود در آورد . برتراند راسل در جايي فلاسفه پست مدرن كه منكر شناخت و امكان دستيابي انسان به حقيقت هستند را مخاطب قرار داده و گفته بود كه اگر ما تا بحال نتوانسته ايم به حقيقت دست پيدا كنيم به اين معنا نيست كه حقيقت وجود ندارد يا اينكه حقيقت ذاتا دست نايافتني استأ بلكه بايد بگوييم ما به اندازه كافي باهوش نبودهايم تا بتوانيم به حقيقت دست پيدا كنيم . شايد در آينده افرادي باهوش تر از ما بتوانند به حقيقت دست پيدا كنند. پس نبايد دست از تلاش برداريم
. من هم درباره آنچه نگاشته ام همين را مي گويم . اينكه تحليل من نمي تواند به هدف خود نايل شود دليلي ارايه نمي دهد كه لاجرم بايد دست از تلاش برداريم . خود اين تحليل را بايد تلاشي در راه اين هدف محترم و مهم تلقي كنيم .
جدال ميان اخلاقهاي محدود
از داستانهاي منسوب به فلاسفه سوفسطايي رساله هاي افلاطون تا كانت و اخلاق ويتگنشتاين همه جا بحث بين فلاسفه اخلاق اين بوده است كه چگونه مي توان معيارهاي اخلاقي را يافت كه براي تمامي انسانها قابل قبول باشد . از ديرباز انسانها ديده بودند كه اخلاق در جوامع مختلف متفاوت است. بعضي ازدواج با بيش از يك را طرد مي كنند و بعضي آن را مقدس مي دانند. در بعضي از آنها ان بايد خود را بپوشانند و در بعضي ديگر برهنگي ارزش بشمار مي رود . هر جامعه اخلاق و ارزشهاي مخصوص به خود را دارد . جهانگرداني كه در دوران پيش از تاريخ به مسافرت مي پرداختند مشاهده مي كردند كه اقوام ديگر هنجارها و قواعد ديگري را براي دگي خود سرمشق قرار مي دهند . اين مساله براي كاشفان قطب و ماجراجوياني كه تا قلب قاره آفريقا و امريكا پيش مي رفتند نيز تعجب آور بود. هر ناظر آگاه و انديشمندي از خود مي پرسيد كه چرا نظامهاي اخلاقي تا به اين درجه متفاوت در ميان انسانها وجود دارند . در برخورد با اين تنوع معيارهاي اخلاقي دو نگرش عمده به وجود آمد. نگرش ابتدايي نگرش كانت بود كه از آن با عنوان وظيفه گرايي اخلاقي نام مي برم . بنابر اعتقاد كانت اخلاق خصلتي جهاني دارد . يعني اح
كام اخلاقي وجود دارند كه بر تمامي بشر قابل اطلاق هستند . براي مثال از نظر او در تمامي جهان كشتن يك انسان بي گناه امري غيراخلاقي است و يا اينكه مهم نيست شما در كجاي جهان و در چه جامعه يي قرار داشته باشد ، در هر حال دروغ گفتن امري غير قابل قبول است . اما در اينجا اين سوال پيش مي آيد كه اين همه تنوع اخلاقي از كجا ناشي مي شود? اگر احكام اخلاقي جهاني هستند ، چرا در جوامع مختلف ما با اخلاقهاي متفاوت مواجه هستيم ? در اينجا بايد به اين اشاره كنيم كه در نظريه كانت به صورت مستقيم به همچين مسالهيي اشاره نشده است و لذا بايد خود دست به يك آزمايش فكري بيم و تصور كنيم كه اگر كانت ميخواست با توجه به نظريات خود به اين سوال پاسخ دهد منطقا بايد چه ميگفت. كانت اخلاق درست را برآمده از عقل عملي )قكلضظگ فضطغلطضگك( مي دانست . عقل عملي عقلي است كه فارغ از فايده دست به انتخاب بد . اگر چنين عقلي دست به انتخاب احكام اخلاقي بد لاجرم به اخلاقي جهاني و يگانه دست پيدا خواهيم كرد . لذا ما اگر اخلاقي جهاني نداريم معيار عقل عملي بكار گرفته نشده است و افراد بر اساس فايده هاي شخصي خود دست به انتخاب زده اند. از آنجايي كه فايده افراد گوناگون متف
اوت است ، لذا معيارهاي اخلاقي متفاوت از كار در مي آيد . بنابراين ما در جوامع مختلف با اخلاقهاي متفاوت مواجه مي شويم . مشكلي كه اين نظريه با آن مواجه است اين است كه اگر اخلاق بر اساس فايده هاي شخصي پايه گذاري شود ، چرا افراد يك اجتماع آن را مي پذيرند .
نگرش دوم نسبت به تكثرهاي اخلاقي نظريه نسبي گرايي است . نسبيگرايان تمامي معيارهاي اخلاقي را دلبخواهانه مي دانند . يعني هيچ معيار عقلاني از نظر آنها وجود ندارد كه گفت چه چيزي عقلاني است . بنابراين آنها در مواجه با اين چندگانگي نظامهاي اخلاقي مي گويند كه چون هر جامعهيي دلبخوهانه عمل مي كند ، لذا اخلاق آنها با هم متفاوت است . اين نگرش هم همان مشكل كانت را داراست . يعني اينكه اگر معيارهاي دلبخواهانه باشند ، چرا بايد مردم يك جامعه آن را بپذيرند ? ما در جوامع مختلف مي بينيم كه افراد در سر مسائل اخلاقي حتي جان خود را هم فدا ميكنند. پس نمي توان گفت كه مساله به تمام معنا دلبخواهانه است . من در اينجا راه حل سومي ارايه مي كنم . از نظر من احكام اخلاقي ضامن استحكام و تداوم يك اجتماع انساني هستند . براي مثال در فرهنگ مردم يك قبيله آفريقايي شجاعت در كشتن دشمنان يك امر اخلاقي است زيرا باعث مي شود اين قبيله )جامعه( به حيات خود ادامه دهد . اما چون جوامع مختلف انساني دوام و تداوم نظام اجتماعي خود را از زواياي متفاوت و به شكلهاي متفاوتي مي بينند ، اخلاق هاي متفاوتي را ايجاد مي كنند . براي مثال اگر فلان امر در يك قبيله آفريقايي ضام
ن بقاي قبيله و لاجرم اخلاقي است، در قبيله ديگر ميتواند باعث زوال شود و لذا امري غير اخلاقي بشمار مي رود .
پديده جهاني شدن و اخلاق
اگر توجه كرده باشيد ، هرآنچه پيش از اين درباره اخلاق گفتيم در چارچوب محدود جوامع دور از هم و جدا معنا پيدا مي كند . جوامعي كه بدليل عدم ارتباط موؤر با يكديگر لاجرم تبديل به جزيرههايي دور افتاده شده بودند كه هركدام منافع و مصالح خود را داشتند . اما با رشد ارتباطات جهاني و بويژه ظهور پديده هايي مثل تجارت بينالملل، ارتباطات راه دور و در نهايت مساله جهاني شدن ، نوعي جامعه جهاني شكل گرفته است كه بتدريج منافع مشتركي را نمايندگي خواهد كرد . براي مثال اگر تا ديروز يك جنگ داخلي در عربستان هيچ تاؤيري بر جامعه كشور فرانسه نمي گذاشت، امروز هرگونه ناآرامي در اين كشور كه لاجرم بر عرضه نفت به بازار جهاني تاؤير دارد مي توان صدمات جبران ناپذيري را به اقتصاد كشور فرانسه وارد كند . به عبارت ديگر همانطور كه مارشال مك لوهان در دهه 1960 اعلام كرد ، ما نظارهگر شكل گيري يك دهكده جهاني يا همان جامعه جهاني هستيم . جامعهيي كه برپايه ارتباطات سريع و موؤر همان كارايي را دارد كه پيش از اين يك جامعه محدود و كوچك داشت. مردم در دهلي نو شبها همان فيلمهايي را مي بينند كه يك جوان امريكايي مي بيند و صبحها در حالي از خواب بيدار مي شوند كه برنامهها
ي خبري تهيه شده در استوديوهاي امريكايي انتظار آنها را مي كشد. ما ديگر با چندين جامعه دور افتاده از هم مواجه نيستيم . ما بتدريج يك جامعه يك دست جهاني خواهيم داشت كه تفاوتهاي فرهنگي و اخلاقي در آن ميتواند مانع عمدهيي بر سر ؤبات و پايداري آن باشند . اگر تعريف من از اخلاق مورد قبول قرار گرفته باشد ، ما به اخلاقي نيازمنديم كه نمايندگي كننده منافع اين جامعه جهاني و ضامن تداوم و ؤبات آن باشد . اخلاقهايي كه هر كدام در چارچوب يك جامعه خاص شكل گرفته اند ديگر نمي توانند موزاييكهايي را تشكيل دهند كه جامعه جهاني بر روي آن شكل گرفته باشد . محصولاتي كه مخاطبان جهاني دارند سليقه ها و خواسته ها و سبكهاي دگي يكساني را طلب ميكنند.
گ خطر يازده سپتامبر
از مدتها پيش آشكار بود كه ديگر جهان متشكل از جزيره هاي پراكنده يي نيست كه ارتباط بين آنها بسيار محدود باشد . بتدريج با اختراع انواع سيستمهاي اطلاعاتي ، از حروف مورس و راديو گرفته تا تلويزيون و ماهواره و بكارگيري وسيع وسايل نقليه سريع مثل و هواپيماهايي كه مي توانست در مدت كمتر از چند ساعت مناطق زماني مختلف را بپيمايند، فاصله ها از بين رفته بود و همگان اين را دريافته بودند. اما مساله اينجا بود كه تاؤيرپذيري جوامع مختلف هيچگاه به اندازه دهه آخر قرن بيستم نبود . انفجار اطلاعاتي ناشي از گسترش اينترنت باعث شد كه كوچكترين تغييرات سياسي در خاورميانه ، قيمت سهام نيويورك را به نوسان درآورد . كم كم مساله امنيت جهاني و صلح جهاني از قالب شعارهاي اومانيستي به بيرون آمد و شكل يك ضرورت را به خود گرفت . مساله محترم بودن حاكميت ملي كشورها روز به روز بيشتر يك آرمان بي مصرف به نظر مي رسيد . در جريان جنگ خليج فارس مشخا شد كه كشورهاي دموكراتيك نمي توانند به بهانه عدم مداخله در مسائل داخلي كشورها منتظر بنشينند تا يك رژيم سياسي غيرعقلاني منافع آنها را به خطر بيندازد . روز به روز اين خطر به صورت واقعيتر جلوه گر مي شد كه اقدامات مداخل
ه جويانه در كشورهاي ديگر نه تنها نامشروع نيست بلكه لزوم آنها غيرقابل انكار است . اما وجود عرفهاي بين المللي و سابقه تاريخي كه برپايه روندهاي پيش از دوران جهاني شدن شكل گرفته بود و در دوران جنگ سرد تحكيم پيدا كرده بود جلوي تحملات بنيادين در عرصه روابط بينالملل را سد كرده بود . حادؤه يازده سپتامبر تنها گ خطري بود كه خويشتنداري بيشتر را ناممكن نشان مي داد . نومحافظه كاران امريكايي متفكريني بودند كه پيش از اين به اهميت تحولات بوجود آمده واقف بودند اما براي طرح ديدگاههاي خود زمينه مناسبي را مشاهده نمي كردند . ترس حاصل از حادؤه يازده سپتامبر اين زمينه را فراهم ساخت. ابعاد تاؤير پذيري دولتهاي غربي از مسائل داخلي كشورهاي ديگر به وضوح در قلب نيويورك و واشنگتن احساس شد . سياستمداران امريكايي بخوبي متوجه شدند كه مساله اخلاق و هنجارهاي داخلي يك كشور قرون وسطايي مثل افغانستان كه استفاده از كشتار و قتل را براي مستحكم كردن پايه هاي جامعه بدوي خود توجيه مي كند، به هيچ وجه با جامعه مدرن غربي سر سازش ندارد. مشخا شد كه بن لادن و ملا محمد عمر و عقايد پيشا تاريخي آن كه بر پايه اخلاق بنيادگرا و ضد انساني شكل گرفته بود مسالهيي م
ضحك براي تفريح سياستمداران غربي نيست . آنچه در افغانستان مي گذشت تاؤير خود را در قلب نيويورك ، در سمبل تجارت جهاني و آرمانهاي آن نشان مي داد . ديگر نمي شد به بهانه تنوع فرهنگي از تنوع نگرشهاي اخلاقي سخن گفت . بايد براستي فكري كرد .
استراتژي براي اخلاق جهاني
برنامه هايي كه در صدر دستور سياست خارجي امريكا قرار گرفت آگاهانه يا ناآگاهانه گسترش معيارهاي اخلاقي و هنجارهايي را در اهداف خود داشت كه ضامن بقاي جامعه جهاني محسوب مي شد. مساله جنگ كه تا پيش از اين عكسالعملي نسبت به تهديدها و حملات محسوب مي شد تبديل به استراتژي جنگ پيشگيرانه شد. بايد با دولتهايي كه معيارهاي اخلاقي آنها خطري براي جامعه جهاني محسوب مي شد در كوتاه مدت اينگونه برخورد مي شد. حمله به افغانستان و عراق هر دو برپايه رفع خطرهاي قريبالوقوع صورت پذيرفتأ اما اين برنامه يك تاكتيك مقطعي محسوب ميشد و نه يك استراتژي بلند مدت . لذا بايد كه خطرهاي بالقوه نيز مورد توجه قرار مي گرفتند . كشورهايي مثل عربستان و مصر اگرچه پايگاه تروريستها نبودند اما همواره ظرفيت آن را داشتند كه خطري جديد براي امنيت غرب ايجاد كنند. همانطور كه كانت در جايي گفته بود، دولتهاي دموكراتيك براي حفظ صلح جهاني واجب هستند. سياستمداران غربي هم همه جا برنامه دموكراتيزاسيون كشورهاي غيردموكراتيك مثل افغانستان، عراق ، عربستان و مصر را در پي گفتند . آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه اخلاق بنيادگرايانه و خشونتباري كه ذاتا با مباني فرهنگ غربي تضاد داش
ت از دل رژيمهاي غير دموكراتيك برميخيزد. پس تاسيس رژيمهاي دموكراتيك نه به عنوان يك آرمان بشر دوستانه و ايدئاليستي، بلكه به صورت ضرورتي انكارناپذير براي حفظ صلح و امنيت غرب ظاهر شد . اما فرايندي كه بايد سالها طول مي كشيد تا مانند غرب به يك دموكراسي باؤبات تبديل ميشد بايد توسط سزارينهاي مقطعي در كشورهاي عربي و غيردموكراتيك به اجرا گذاشته شود . بنابراين ميبينيم كه نظر بسياري از تحليلگران كه با اطمينان مي گويند امريكا در منطقه ما بدنبال دموكراسي نيست تا چه حد اشتباه است. امريكا دقيقا به دنبال دموكراسي است اما نه براي خوش آمد بشريت و يا آرمانهاي عصر روشنگري. امريكا به وضوح رابطه بين دموكراسي در كشورهاي ديگر و امنيت خود را دريافته است . هركجا دموكراسي وجود داشته باشد به همراه خود تساهل ، مدارا ، صلح، دوستي ، عاقبت انديشي و احترام به جان انسانها را به ارمغان مي آورد. حوزه عمومي جوامع دموكراتيك همه جا اخلاقهاي خشونتبار و بدوي را بقول ماكس وبر جادوزدايي كرده وطرد مي كند . افرادي كه بر سرنوشت خود حاكم مي شوند اقتضائات مديريت و برنامهريزي را برمي دارند و از شعارهاي خشونتبار براي رفع هرگونه نظام مخالف در سطح جها
ن دست بر مي دارند . بن لادنها در برابر يك جامعه مدني پويا و رسانههاي آزاد امكان رشد پيدا نميكنند. ديگر نمي توان كساني را به بهانه جنگهاي صليبي به حملات انتحاري واداشت و شهروندان اقتصاد و جامعه جهاني مي توانند با خيال راحت از پله هاي برجهاي دوقلو بالا روند بدون اينكه محمد عطا به خيال خود در پي اجراي وظيفه آسماني )?!( خود باشد .
منبع: اعتماد