سكولاريته ديني ٭


حبيب‌الله پيمان

يكشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۸۴ -

تجربه سكولاريزاسيون به سبك غربي، درسهايي فراهم آورده است كه نمي‌توان آنها را ناديده گرفت. در جامعه كنوني ايران، از يك سو تقاضا براي ايجاد جامعه‌اي مبتني بر «سكولاريسم» تجربه شده در غرب رو به افزايش است و از سوي ديگر مقاومتهائي در برابر استقلال و جدائي حكومت، سياست و جامعه از شريعت و نهادهاي ديني، در حال شكل‌گيري است. همزمان، تمايلاتي براي دو قطبي كردن مباحثات و صف‌بندي‌ها در دو جبهه موافقان و مخالفان سكولاريته مشاهده مي‌شود. موافقان و مخالفان در القاء اين معنا به مردم سهيم‌اند كه گويا چاره‌اي جز انتخاب بين دو نوع جامعه، يكي سكولار از روي سرمشق غربي و ديگري جامعه‌اي ديني مشابه آنچه هم اكنون در ايران در حال ساخته شدن است، ندارند. جامعه نوع اول مبتني بر عقل مدرن ابزاري و نزديك‌بين است و در آن تنها ارزشهاي مادي مثل سود، قدرت و سلطه، اصالت دارند و ارزشهاي اخلاقي و معنوي به بهانه «غيرواقعي» و يا «شخصي و دروني» بودن، ملاك و معيار تحقيق، تشخيص و داوري و مبناي تصميم‌سازي و سياست‌‌گذاري و تدوين قوانين قرار نمي‌گيرند. اين نوع جامعه‌ها، به رغم دستاوردهاي مثبتي كه در عرصه علم و تكنولوژي و حقوق دموكراتيك داشته‌اند، به دليل حاكميت منطق ستيز و دشمني، رقابت آشتي‌ناپذير و خصمانه در بازار سياست و اقتصاد، از بروز خشونت و استثمار سيستماتيك و جنگ و تجاوز و تبعيض و سلطه طبقاتي گريزي نيافته‌اند. اين عوارض معلول سلطه عقل ابزاري و نظام سرمايه‌داري و رقابت خصمانه و جدائي‌سازي حيات سياسي و اجتماعي و اقتصادي، از ارزشهاي اخلاقي و معنوي است.

جامعه نوع دوم بر پايه سنت ديني موروثي و حاكميت احكام فقهي حوزوي و زير رهبري و مدريت نهادهاي ديني اداره مي‌شود و در آن عقل مصلحت‌گرا داور نهايي محسوب مي‌شود. حقوق فردي و اجتماعي، محدود به مصالح قدرت است و در صورت تعارض با آن‌ها، حقوق فردي در پاي مصالح حاكميت ذبح مي‌گردد و آزادي و تمايلات و خواسته‌هاي مردم تنها به شرط سازگاري با احكام و موازين شرع و مصالح حكومت، اجازه مطرح شدن دارند.

اما اين قطب‌بندي همانند تقابل سنت و مدرنيته، كاذب است. مردم هرگز ناگزير از انتخاب يكي از دو گزينه نامبرده نيستند. گزينه سومي هم وجود دارد و آن، جامعه سكولاري است كه در آن نيروي عقل خودآگاه و خلاق با حزم و دور انديشي و جامع‌نگري عمل مي‌كند و در ضمن ارزشهاي اخلاقي و معنوي را نيز پوشش مي‌دهد. در اين جامعه، جدايي و دوگانگي ميان ماده و معنا، ارزش و واقعيت، از بين مي‌رود. ارزشها و امور معنوي نيز «واقعي» تلقي شده، از زير سركوب و عينيت ناشي از حضور و مركزيت عقل ابزاري خارج مي‌شوند. قابليت آزمون عقلاني و تجربي پيدا مي‌كنند و مي‌توانند مبناي داوري و سياستگزاري قرار گيرند. به اتكاء اين ارزشهاست كه روابط و مناسبات مبتني بر سلطه، زور، فريب و از خودبيگانگي نقّادي مي‌شوند و رهائي انسان از انواع قيود مادي و غيرمادي، آشكار و پنهان، قانوني و غير رسمي، در دستور كار جامعه و نهادهاي مدني و دموكراتيك قرار مي‌گيرند. در اين رويكرد، تضاد و تقابل ميان علايق مادي و دنيوي و اخروي از بين مي‌رود. زيرا هيچيك في‌نفسه مذموم پليد و شيطاني نيستند. انسانها آزادند كه محركها و علايق مادي و معنوي، جسمي و روحي و فكري خود بر اساس دركي كه از خويشتن و لوازم شكفتگي وجودي و نشاط و ماندگاري خود دارند، را اولويت‌بندي كرده، به هر يك پاسخي مناسب دهند. روابط و مناسبات ميان افراد بر پايه همكاري در تأمين نيازمنديهاي عمومي و حراست از حقوق فردي و اجتماعي با برخورداري از سلامت زيستگاه طبيعي و اجتماعي و براساس رقابت دوستانه در انجام فعاليتهاي خلاق و ابتكارات علمي، هنري و زيباشناختي و خدمات نوعدوستانه استوار خواهد شد.

بروز شكاف روزافزون، ميان وجه آرماني مدرنيته و دستآوردهاي واقعي و روزمره آن ضربه سختي بر اعتبار ايدئولوژي سكولاريسم وارد آورده است. «مدرنيسم» و «سكولاريسم» با سركوب ارزشهاي ديني و راندن آنها به حاشيه دگي و با ميدان دادن به خشونت، تجاوز و سودجوئي سرمايه‌داري با شتاب از هدفها و آرمانهاي « مدرنيته» فاصله گرفته‌اند. در واكنش به اين تناقض و در درون شكاف موتور جنبشهاي اعتراضي و انتقادي متعددي پديد آمده‌اند. كه بعضي از درون و برخي با عبور از مباني آن، پروژه مدرنيته و يا صرفاً دستآوردهاي آنرا مورد نقد قرار داده‌اند. از آن ميان جنبشهائي نيز با تكيه بر ارزشها و اخلاقيات ديني يا عرفان و معنويت، تكميل و رفع تناقض از پروژه مدرنيته و پر كردن خلاء اخلاقي و معنوي آن را بر عهده گرفته‌اند. نو انديشان ديني، ضمن ادامه روند بازسازي و بازخواني دين و توسعه و تكامل عقل مدرن سعي در يافتن پاسخ به نيازها و تضادهائي دارند كه سرمايه‌داري مدرن از حل آنها ناتوان مانده است. اكنون در غرب شاهد ظهور سكولاريته‌اي هستيم كه نه با حذف دين و معنويت از جامعه بلكه با اين جهاني كردن اصول و ارزشهاي ديني شناخته مي‌شود. در ايران در پرتو روشنگريهاي نو انديشان و اجراي پروژه بازخواني دين، تضاد و دوگانگي ميان وحي و عقل، پاي‌بندي به دين و حفظ آزادي و استقلال وجدان و خودمختاري انسان و در يك كلام ميان «امرديني» و «امور بشري و زميني» رنگ مي‌بازد و آميختگي جدا‌ناپذير ارزشها يا واقعيتها، عقل با وحي، خدا و معنويت يا جهان و حيات زميني و مادي، بيش از پيش اثبات مي‌گردد و ظهور تمدني بر اساس عقلانيت رهائي‌بخش و معطوف به ارزش و اخلاق و معنا‌داري جهان، صلح و دوستي و آزادي و حقوق طبيعت و انسان را درآيند و پيش‌رو نويد مي‌دهد. اين در حالي است كه «عقل مدرن ابزاري» و «سكولاريسم» با نديده گرفتن واقعيت ارزشهاي معنوي- اخلاقي ديني و تهي كردن حيات سياسي، اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي از آنها، سلطه‌جوئي، خشونت و جنگ و استثمار بر خردابزاري و ويرانگي با طبيعت و انسانها را با تمدن جديد عجين كرده است و بر عمل قرباني كردن حقوق و ارزشهاي انساني و در صدر آنها حقيقت، آزادي و عدالت و برابري در پاي بت‌هاي قدرت و سياست و ثروت و منفعت، لباس عقلانيت (البته ابزاري و مصلحت‌انديش) پوشانده‌ است. در مقابل «سنت‌گرائي» نيز با رويكرد سياسي در اشكال مختلف «بنيادگرايي» با مستمسك قرار دادن يك نظام فقهي جرمي و مغاير با ارزشها و اصول دين و با تكيه بر اخلاقيات و معنويات شكل‌گرايانه و تهي از معنا و محتوا، حقوق انساني افراد و جامعه و ديگر دستآوردهاي علمي و فرهنگي تمدن نوين را انكار و براي تحميل عقايد و اراده خود، عيناً به همان ابزار سلطه و خشونت و سركوب متوسل مي‌شوند.

طرح موضوعاتي از اين نوع، با توجه به افقهايي كه در برابر آينده تمدن و فرهنگ ايران گشوده است و ماهيت تحولات جاري در عرصة فكر و عقلانيت و شكل‌گيري مجدد هستي فردي و اجتماعي مردم ايران، حائز اهميت بسيار است. اين قبيل مباحثات ابتدا بايد در فضاهاي علمي و دانشگاهي در شرايط امن و دور از ارعاب و جنجالهاي سياسي و شتاب‌زدگي و هيجانات ناشي از عصبيتهاي فرقه‌اي و ايدئولوژيك انجام گيرند و از آنجا به عرصه عمومي و درون گفت‌و‌گوهاي جاري در زيست جهان جريان پيدا كنند. در ضمن لازم است با دقت و وسواس بسيار از افتادن در دام جدلهاي كلامي و مباحث انتزاعي و بيگانه با واقعيتها، مسائل و بحرانهاي حاد جامعه پرهيز كرد و اجازه نداد كه اشتغال و سرگرمي به جدالهاي تصنعي گمراه‌كننده، اذهان عمومي را از توجه به مسائل حقيقي و اساسي و مرتبط با هستي اجتماعي مردم منحرف نمايد. در يكي دو قرن گذشته، عرصة تفكر و انديشه‌ورزي به واسطه ناامني، از آسيب شتاب‌زدگي و سياست‌زدگي مصون نبوده است. به همين خاطر به ندرت فرصتي براي توليد انديشه و تفكر صحيح در مسائل جامعه فراهم آمده است. درست است كه نيروهاي مداخله‌گر داخلي و خارجي پيوسته فضاي فعاليتهاي فكري و فرهنگي را ناامن نگاهداشته و رشته‌هاي تفكر را پيش از آنكه بافته شوند و استحكام يابند، پنبه كرده‌اند و با ايجاد گسستهاي پي‌درپي مانع از استمرار و تكامل انديشه‌ورزي شده‌اند، اما روشنفكران و اهل فكر و فرهنگ خود نيز با واكنشهاي شتابزده و دامن زدن به نزاعهاي خشونت‌آميز و عصبيتهاي ايدئولوژيك، فرصت تفكر را از خويشتن دريغ داشته‌اند. در نتيجه اكثراً پيش از بررسي و فهم «جاي ـ گاه» خويش و موقعيتي كه درون آن قرار مي‌گرفتند، شتاب‌زده دست به عمل مي‌زدند. هنوز هم وقتي با يك موقعيت بحراني روبرو مي‌شويم يا مسأله‌اي حاد در برابرمان طرح مي‌شود، به دو دليل قادر به يك مواجهه عقلاني و سنجيده با آنها نيستيم، اول: طولاني شدن دوران ركود و وقفه در توليد انديشه كه به واسطه آن، مفاهيم و پيش‌فرضهاي لازم براي تحقيق در پيشينة تاريخي و سرمايه‌هاي موجود اجتماعي و تاريخي در حافظه جمعي شكل نگرفت و در نتيجه به فهمي تاريخي از «مسأله» و «بحران» دست نيافته‌ايم! فترتي كه در توليد انديشه پديد آمد، ما را از درون تاريخ و واقعيتهاي آن به بيرون راند، به طوري كه همواره آثار و عوارض حوادث و تحولات را «احساس» ‌كرده‌ايم ولي از ماهيت، علل و عوامل بوجود ‌آمدن آنها عاجز هستيم. به همين خاطر، متوجه فرآيند انحطاط و زوال فرهنگ و تمدن خويش كه از چند قرن پيش آغاز و با شتاب ادامه داشت، نشديم. تا روزي كه تكانهاي سخت ناشي از روياروئي با مظاهر تمدن و فرهنگ جديد غرب خواب غفلت از سرمان پراند و در مقايسه‌اي كه ميان تواناييهاي خودي و بيگانگان «جديد» انجام گرفت، ناگهان به عمق ضعف خود پي برديم. طعم تلخ شكستها كاممان را زهرآگين نمود و اندوه و حسرتمان به واسطه عدم قدرت جلوگيري از سرمايه و ميراثي كه به غارت مي‌رفت، عميقتر گشت. ديديم كه ميهن ما جولانگاه استعمارگران خارجي و خودكامگان داخلي شده است و مردم در آتش فقر و بي‌عدالتي و استبداد و خودكامگي مي‌سود. بايد كاري مي‌كرديم. اما چگونه؟ دوم ـ در رفتار شتابزده غيرعقلاني آن شرايط پاسخ مردم ما و از جمله روشنفكران به بحرانها نمي‌توانست سنجيده، عقلاني و مبتني بر حزم و دورانديشي باشد. زيرا ركود فكري چند قرني اجازه نداده بود تا عقلانيتي مناسب براي فهم واقعيتهاي تاريخي و اجتماعي پديد آيد. در نتيجه واكنشها اغلب غريزي و شتاب‌زده يا «شرطي شده» و با هيجان و احساسات و اقدامات تند همراه بودند. معدود نخبگاني كه آگاهي بيشتري از پديده غرب و وضعيت دوران نوين كسب كرده بودند، آنرا با وضعيت جامعه خود مقايسه نمودند و به برخي تفاوتهاي ظاهري پي‌بردند. اما آنها نيز شتاب‌زده و پيش از آن كه به خود فرصت تفكر و فهم مباني و مبادي تمدن و فرهنگ غرب و ساز و كار آن را بدهند و توان و ظرفيت جامعه ايران را براي انجام تغييرات بسنجند، اقداماتي را آغاز كردند. هر چند با نتايجي كم و بيش مثبت همراه بود، اما نتوانست مشكلات اساسي جامعه را چاره‌جويي كند و راه توسعه و نوسازي كشور و تحقق آزادي و دموكراسي و عدالت را هموار سازد. زيرا چنانكه اشاره شد دريافت‌هاي آنان از وضعيت خود، سنت و تمدن و فرهنگ جديد (مدرنيته) سطحي و شتاب‌زده و همراه با اقداماتي اغلب تند و افراطي و ناسنجيده بود. در نتيجه آن اقدامات بيشتر از آنكه به سود جنبش آزادي و دموكراسي تمام شود؛ فضا را ناامن و فرصت تفكر را از نخبگان سلب نمود و همان اندك دستآوردها را پيش از آنكه در معرض آزمون و خطا قرار گيرند، اصلاح و يا تكامل يابند و تثبيت شوند، يكسره بر باد داد. فقدان سنت نقد و جمعبندي، موجب تكرار همان تجربيات و خطاها مي‌شوند. بطوري كه جنبش اخير كه براي اصلاحات و توسعه سياسي خيز برداشته بود نيز بنا به همان دلايل و عوامل با ناكامي روبرو گشت. چرا كه اولاً، پيش از دست زدن به عمل و انتخاب خط‌مشي مبارزه، درك درست و ضابطه‌مند (عقلاني) از وضعيت خويش به عنوان انسان و درك جامعه ايراني و تواناييها و نقطه‌ضعفها و ظرفيتهاي نظري و عملي آن بدست نياورديم و نيز موقعيتي كه در آن تصميم‌گيري و عمل مي‌نماييم (شرايط و تحولات داخلي و بين‌المللي) را بدرستي نشناختيم. ثانياً در تصميمات و اقدامات بيشتر به نتايج فوري و كوتاه مدت آنها توجه شد و از حزم و دورانديشي و بررسي آثار و نتايج درازمدت آن اقدامات و تصميمات غفلت به عمل آمد. اكنون كه هيجانات و التهابات فرونشسته‌اند، بايد فرصت را براي تعميق آگاهيها و فهم بهتر «وضعيت خويش» و موقعيت كنوني غنيمت شماريم.

بعد از آن حوادث سخت و تلخ، عده‌اي منفعلانه كنار كشيده و به «كنج عافيت» خزيده‌اند و براي «درمان» و يا فقط «تسكين» دردهايي كه جسم و روح را مي‌فرسايد، ذهن خود را آموزش و تمرين مي‌دهند كه چگونه بي‌آنكه فكر كنند، سكوت نمايند، دگي كنند بي‌آنكه «داوري» نمايند و عده‌اي ديگر، با محاسبه «هزينه و فايده» مصلحت و منفعت خويش را در شنا كردن در مسير آب و نه خلاف آن و فرصتها را در بودن و جبران خسارت گذشته مي‌يابند و برخي ديگر بر طبل لاقيدي و دم غنيمتي، خوش‌باشي و شاد‌خواري مي‌كوبند،… و سرانجام گروهي نيز به جمعبندي و ارزيابي و اقدامات خود و ديگران و بررسي علل و عوامل ريشه‌اي آنها پرداخته‌اند و بعضاً نتايج تحقيقات و حاصل يافته‌هاي خود را در قالب ديدگاهها و نظريه‌هاي سياسي و راهبردي ارائه مي‌دهند. اين كوششها را بايد ارج نهاد. اما برخلاف گذشته، نمي‌بايست از برابر آنها با سرعت عبور كرد! و يا به فهم سطحي، قضاوت و قبول و يا ردّ شتاب‌زده آنها بسنده نمود! در يكصد و پنجاه سال گذشته از پذيرش و يا طرد بدون تفكر ايدئولوژيها و راهبردها صدمات فراوان ديده‌ايم و هزينه‌ها پرداخته‌ايم. زمان آن رسيده است كه تفكر و دقت در امور را تمرين كنيم و بدون تعقل و دورانديشي و جامع‌نگري، شتاب‌زده داوري نكنيم و دست به عمل نيم. البته با تأكيد بر اين كه هر جا و هرگاه حقوق مسلم فردي و يا اجتماعي و يا مصالح ملي مورد تجاوز و تهديد قرار گيرد، در «اعتراض» نسبت به تجاوزات و دفاع از حقوق و مصالح مسلم ملي ترديد و درنگ نكنيم.

اهميت موضوع

جمعي بر اين باورند كه چون پيشرفت‌هاي شگرف جوامع غربي در عرصه اقتصاد، سياست، علم و تكنولوژي همه بعد از عرفي شدن شئون اجتماعي و سياسي و فرهنگي آنها حاصل شده‌اند، اگر ما نيز خواهان توسعه و ترقي علمي و اجتماعي و سياسي ـ فرهنگي هستيم، بايد شئون مختلف جامعه را از حكومت و سياست و اقتصاد گرفته تا فرهنگ و آموزش اجتماعيات، از وابستگي و آميختگي به دين و مذهب به طور كامل آزاد سازيم. دور از انتظار نيست كه اين «ايده» يا «پروژه» نزد مردمي كه ربع قرن آثار و عوارض و وابستگي و آميختگي عميق حكومت و سياست و اقتصاد و فرهنگ (آموزش و پرورش و هنر، ادبيات‌و…) را با مذهب و شريعت تجربه كرده‌اند، بويژه بعد از ناكامي برنامه اصلاحات كه بر محور مردم‌سالاري ديني ارائه شده بود، بازتاب و مقبوليت نسبتاً گسترده‌اي پيدا كند. بسياري آنرا يگانه امكان خروج از بن‌بست و سرگشتگي اجتماعي و ركود و عقب‌ماندگي اقتصادي و نيل به توسعه سياسي، اقتصادي و اجتماعي قلمداد مي‌نمايند و با شور و علاقه به دفاع از آن برمي‌خيد! و بر ضرورت و فوريت اجراي اين پروژه تأكيد مي‌كنند. در مقابل، گروهي ديگر بر ضد اين پروژه موضع گرفته و در دفاع از جامعه ديني، از سياست و حكومت ديني سخن مي‌گويند و مي‌نويسند. بطوري كه هم اكنون اين كه جامعه ما ديني يا غيرديني باشد به عمده‌ترين موضوع مباحثات سياسي و مجادلات كلامي و نظري و معيار صف‌بنديهاي سياسي و ايدئولوژيك تبديل شده است.

تاكنون نتايج اين مباحثات تأثير عملي فوري و چشمگيري بر تحولات جاري در حوزه سياست نداشته است. اما قطعاً در درازمدت تأثيرات اين جدال در فرآيند شكل‌گيري و بازسازي هويت فرهنگي و تمدني جامعه ايران خودشان را نشان خواهد داد.

پيش‌زمينه‌هاي سكولاريسم در غرب

تضادهاي دروني جوامع فئودالي قرون وسطاي اروپا زماني حاد و آشكار شدند كه زعماي كليسا و شاهان و فئودالها بخش بزرگي از توان مادي و انساني اروپا را براي تصرف بيت‌المقدس و در جنگ با مسلمانان هزينه كردند. طي يك رشته جنگهاي فرسايندة درازمدت (صليبي) كه با شكست نهايي آنان خاتمه يافت، ثبات و استحكام نظامات فئودالي و كليساي مسيحي به شدت آسيب ديدند و ضعيف شدند و مخالفان و ناراضيان جرأت انتقاد از دستگاه كليسا و رهبران مذهبي را پيدا كردند. هزينه‌هاي سنگين تدارك نيرو و لشكركشي، همراه با عزيمت بسياري از دهقانان به جبهه‌هاي نبرد فلسطين، فشار خردكننده‌اي بر بنيه مالي شاهان و فئودالها وارد آورد و آنرا به شدت ضعيف نمود. در مقابل موقعيت بورژوازي تجاري تقويت گرديد و توا قوا به سود اين طبقه تغيير كرد. شاهان و اشراف، بدهكار صرافان و تجار در شهرها شدند، مؤسسات متعلق به بورژواها توسعه يافتند.

تشديد بحران در بنيانهاي اقتصاد كشاورزي فئودالي، مهاجرت يا فرار دهقانان را در پي داشت. كليسا نيز هدف انتقادات شديد قرار گرفت و فساد عميق و گسترده مالي و اخلاقي كليسا كه تا آن زمان پوشيده نگاهداشته شده بود، آشكار گرديد و نظام سياسي، اقتصادي، كليسا‌ي قرون وسطا فروپاشيد.

اگر اروپاي مسيحي در جنگ‌هاي صليبي باده شد، در عوض دروازه‌هاي تمدن و فرهنگ شرق و بويژه جهان اسلام به روي آنان گشوده شد. بازرگانان، محققان و دانشمندان اروپايي ساكن شهرهاي ساحل مديترانه، فرصت را براي توسعه روابط تجاري با مسلمانان و مطالعه و تحقيق در دگي و فرهنگ آنان مغتنم شمردند و از اين رهگذر، منافع مادّي، علمي و فرهنگي بسيار بردند. از جمله از طريق ترجمه‌ها و نوشته‌هاي فلاسفه مسلمان با فرهنگ و فلسفه يونان و روم باستان آشنا گشتند و در اثر آن، پرارزش‌ترين عناصر اين ميراث يعني عقل و فلسفه و اومانيسم يونان و رم در تقابل آشكار با فرهنگ قرون وسطايي كه بر معرفت ديني و دنياگريزي و تحقير جسم انسان و دگي مادي و دنيوي استوار بود، قرار گرفت.



ظهور عقل خود‌بنياد مدرن

در آغاز گسترش مسيحيت و رسوخ عقايد كليسا در اروپا، چراغ مطالعات فلسفي به خاموشي گراييد. مطابق تعاليم رسمي كليسا گناه اوليه آدم، همه نسل‌ها را محكوم كرده بود كه تا ابد در آتش رنج و عذاب بسود و اميدي به رستگاري نداشته باشند. تا روزي كه مسيح كه تجسم خدا و نشانه حلول او در جسد انسان تلقي مي‌شد، ظهور كند. عقيده بر اين بود كه خداوند، خود را در كالبد جسماني مسيح بر انسان ظاهر ساخت تا بشر را تعليم دهد و با شهادت خود هزينه گناه اوليه را بپردازد. با شهادت عيسي مسيح، اميد به رستگاري نهائي در دلها پديد آمد. در نظر آنان، بشر عاجزتر از آن بود كه خود راه رستگاري را بيابد و بپيمايد. پس چاره‌اي نداشتند جز آن كه چشم به آسمان دوخته، به دستوراتي كه از آسمان و توسط مسيح و از طريق كليسا براي مردم نازل مي‌شد، عمل كنند. تازه در آنصورت هم كسي نمي‌توانست به اتكا عمل خود اميدوار به نجات باشد. بلكه همه چيز به لطف الهي وابسته بود. كه بر هر كس تعلق مي‌گرفت، نجات مي‌يافت. انسانها مجاز به تحقيق در آفرينش خدا نبودند، چه رسد كه در آن فضولي يا مداخله كنند. مؤمنان گوسفندان كليسا محسوب مي‌شدند كه بدون شبان، راه را گم مي‌كردند، اما آشنايي دوباره با نيروي عقل و جايگاه آن در تفكر يونان باستان، منشأ تحولات فكري و ديني تازه‌اي در اروپا شد. عقل يوناني در علم كلام مسيحي به پيدايش فلسفه اصحاب مدرسه (اسكولاسيك) انجاميد. آنان عقل را به خدمت دين گرفتند و «وسيله» فهم معارف وحياني قرار دادند، نزد آنها عقل توليد كنندة معرفت نبود بلكه حقايقي را كه از آسمان نازل مي‌شدند فهم مي‌كرد و «عقلاني» بودن آنها را تأييد مي‌نمود.

وظيفه عقل تبعيت از وحي بود، زيرا عقل به خودي خود استقلال و اصالت نداشت. تنها در وابستگي و پيروي از معارف وحياني بايد عمل مي‌كرد. تا روزي كه دكارت بر محوريت و مركزيت ذهن تأكيد نمود. وي در اصالت و واقعي بودن همه چيز شك كرد، الا ذهن، كه به كمك آن مي‌انديشيد. بودن را نيز از انديشيدن نتيجه گرفت، «مي‌انديشم پس هستم» در نظريه دكارت جهان هستي، همه مخلوق ذهن بشر تلقي شد. بدين معني كه اگر ذهن آدمي نباشد، هيچ حقيقتي وجود نخواهد داشت. حقايق محصول فعاليت ذهن‌اند و ذهن در توليد آنها يعني شناسايي جهان، نيازمند هيچ منبع خارجي نيست. بلكه همه را به اتكا تواناييهاي خود انجام مي‌دهد. بدين ترتيب «خرد خودبنياد» در برابر عقل وابسته قد علم كرد. خرد تنها فاعل شناساگر (سوژه) و جهان يكسره موضوع مورد شناسايي «ابژه» تعريف گرديدند. بر اين اساس شناخت و معرفت محصول فعاليت ذهن روي موضوع مورد شناسايي است. اين نخستين اقدام اساسي در خلع يد از آسمان و ماوراءطبيعت و به تبع آن مذهب از حوزه فعاليت در عقل بشري و ساختارهاي اجتماعي مبتني بر آن بود تا آن زمان اعتقاد بر اين بود كه بشر براي آگاهي از حقايق جهان محتاج منابع خارج از خرد خويش است و پيوسته بايد چشم به بالا و آسمان بدوزد. در نظريه عقل مدرن، نگاه انسان اروپايي از آسمان و بيرون از خويش متوجه زمين و درون خود شد و معرفت كه پيش از آن خصلت آسماني و وحياني داشت، مقوله‌اي زميني و بشري گرديد. اين تحول، نخستين و مهم‌ترين گام در مسير سكولار شدن ابعاد مختلف دگي بشر در غرب به شمار مي‌رفت.

اصالت انسان و اومانيسم

پيش زمينه ديگر سكولاريسم، تغييري است كه در نگاه انسان غربي نسبت به خويشتن رخ داد. انسان قرون وسطاي مسيحي، موجودي حقير، گناهكار، محكوم به عذاب ابدي وگوسفندي نيازمند شبان و تشكيل شده از جسد و روح بود. روحي متعلق به آسمان و داني جسدي از جنس خاك و پايبند زمين كه دير يا زود از بين مي‌رود، ولي روح مي‌تواند جاودانه شود و به ملكوت خدا وارد شود. انسان با تحمل رنج و درد و با دل كندن از علايق زميني و دنيوي و پيروي از تعاليم كليسا و در پناه شباني آن، امكان رستگاري را براي خود فراهم مي‌آورد.

از اين رو آدمي بايد تن را خوار دارد، به نيازها و علايق جسماني و دنيوي پشت كند و با رياضت و پرهيز و عبادت و نيكوكاري، روح خويش را صيقل دهد و مستعد پيوستن به ملكوت خدا و زيستن در بهشت آسمان كند.

اما در جريان رنسانس و در اثر مراجعه مجدد به تمدن و فرهنگ يونان و روم باستان، مردم اروپا متوجه مقام و منزلتي شدند كه انسان‌ها در آن تمدنها از آن برخوردار بوده‌اند. نزد يونانيان و بويژه سوفسطائيان، به عكس آنچه در قرون وسطا رواج داشت. انسان