تحجر يا تجدد

نگاهى به چالش هاى پيش روى در عرصه داخلى و خارجى


خسرو ناقد

دوشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۴



دو پرسش اكنون پيش روى ما قرار دارد:
از يكسو، آيا گسترش تحجر و گرايش به اقتدارگرايى كه بى گُمان موجب واگرايى هايى گسترده تر در جامعه خواهد شد و تقابل و تعارض ميان نيروهاى اجتماعى را تشديد خواهد كرد، ناگزير پراكندگى هايى بيشتر و درگيرى هايى شديدتر و سرانجام برخوردهايى قهرآميز در پى خواهد داشت؟
و از سوى ديگر، آيا تنش هاى روزافزون ميان قدرت هاى بزرگ و كوچك در سطح جهان و جايگزين شدن «ديپلماسى تهديد» به جاى «فرهنگ گفت و گو»، دگربار وقوع جنگ منطقه اى ديگرى را به دنبال خواهد داشت و كمابيش مهر تأييدى بر اين نظريه خواهد زد كه ستيز و برخوردِ خشونت آميز تمدن ها تنها راهى است كه پيش روى جهانِ متكثر امروز قرار دارد؟
در اين گفتار مى كوشم تا با طرح نكاتى، پرسش هاى پيش رو را كه با هم نسبتى نزديك دارند، گسترده تر مطرح كنم و به پيامدهاى زيانبارى اشاره اى كنم كه افزايش تنش با ديگر دولت ها و گسستگى در عرصه مناسبات گوناگون با سرزمين هاى ديگر، مى تواند براى جامعه ما به دنبال داشته باشد. افزون بر اين از آنچه پس از تحولات اخير و نيز بر اثر ترويج تحجر و رواج تعصب و تبليغ خرافه پرستى در جامعه امكان ابراز وجود يافته نمى توانم نگاه نگران خود را بگردانم. اين فرايند ناميمون هر روز شدت و حدّت بيشترى مى گيرد؛ تا جايى كه حتى مسئولان عالى رتبه را نيز كمابيش به واكنش واداشته و انديشمندان را در چالش با اين پديده، به چاره جويى كشانده است. ناگزير به رغم اعراض و دورى جستن از بحث هاى سياسى روز، اشاراتى كلى به روش افراطى و منش استبدادى كسانى دارم كه با تعصب هر چه بيشتر، چنين رفتارى را تبليغ و ترويج مى كنند.
بى گمان برخورد فرهنگ ها و حوزه هاى تمدنى گوناگون در آستانه قرن بيست و يكم ميلادى تفاوتى اساسى با گذشته دارد و بايد اذعان كرد كه ارتباط و نزديكى ها، و نيز تقابل و رويارويى ها، با چنين گستردگى و شدّتى كه امروزه ما شاهد آنيم، سابقه نداشته است. ناگفته پيداست كه پيشرفتِ سرسام آور و گاه بى رويه تكنولوژى و گسترش وسايل ارتباط جمعى، به ويژه رشد روزافزون شاهراه هاى اطلاعاتى، و همچنين افزايش جمعيت و فزونى مهاجرت ها و جا به جايى هاى قومى، جهان را در مقياسى وسيع ديگرگون كرده و پديده هاى اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى را پيچيده تر و طبعاً حل مسائل و معضلات را نيز به همين نسبت دشوارتر كرده است. با فروپاشى نظام كمونيستى و با پيدايش نهضت هايى در گوشه و كنار جهان كه با هدف حفظ منافع ملى و احياى هويت فرهنگى در حال گسترش است، چهره جهان تغيير كرده و در تناسب و مواه قدرت نيز جا به جايى هايى صورت گرفته است. افزون بر اين ها، پيامدهاى فرايند جهانى شدنِ اقتصاد، نه تنها به تدريج اثرات خود را بر اقتصاد ملى كشورها مى گذارد و راهكارهاى سنتى اقتصاد بازار را بى اثر مى كند، بلكه بحران هاى اقتصادى ناشى از آن در برخى كشورها باعث بروز ناآرامى هاى اجتماعى و تنش هاى سياسى خشونت آميز شده است.
در واقع تمام اين عوامل، جهان را در شرف تغيير و تحولاتى بنيادين و عظيم قرار داده است كه در دو دهه اخير كمابيش شاهد آنيم. از اين رو بديهى است كه در اثر اين دگرگونى ها و برخوردها، در جوامعى كه به دلايل گوناگون آمادگى جذب و دفع آگاهانه و آزادانه عناصر فرهنگى بيگانه را ندارند، ترديدها و نگرانى هايى پديد آيد. اين نگرانى ها هرگاه با احساس ضعف و نابرابرى امكانات و توانايى ها و نيز با احساس درماندگى در برابر فرهنگِ فراگير و يا تكنولوژى پيشرفته همراه باشد، رفته رفته به ترس و هراس مبدل مى شود و پيداست كه عكس العمل هاى توأم با ترس و ضعف، ناگزير به اعمال قهرآميز و بروز خشونت مى انجامد. البته اين چنين برخوردهاى خشونت آميز نه تنها ميان فرهنگ ها و تمدن هاى گوناگون، بلكه در محدوده فرهنگى خاصى نيز امكان بروز دارد. به بيانى ديگر، واگرايى هاى فرهنگى و خطوط گسل، با پيامدهاى سياسى چشمگير و مهم كه ممكن است به قهر و خشونت نيز منتهى شود، هم ميان فرهنگ ها و هم درون فرهنگ ها مى تواند پديد آيد.
امروز ستيز و چالش نه تنها ميان دو فرهنگ و تمدن متفاوت، بلكه رويارويى و تقابل ميان دو يا چند نگرش و بينش و جهان بينى مختلف در مجموعه فرهنگى واحدى نيز مى تواند بروز كند. اين امر به ويژه در جوامعِ در حال گذار كه تقابل و تعارض ميان نيروهاى اجتماعى سنت گرا و متحجر از يكسو و نيروهاى اصلاح گرا و متجدد از سوى ديگر در جريان است، محسوس تر و طبعاً درگيرى ها نيز شديدتر است. شايد حتى به يارى اين نظريه بتوان تحليلى از رويدادهاى سال هاى اخير در ايران به دست داد؛ و نيز به ماهيت و علل وقايع و حوادثى پى بُرد كه در سال هاى گذشته، و در پى تلاش هاى جدى جهت اصلاح جامعه و قانونمند كردن مناسبات گوناگون در ايران رخ نموده است. چرا كه فرايند شكل گيرى «جامعه مدنى»، آن هم در جامعه اى پُرتحرك و جوان چون ايرانِ امروز كه در حال گذار به مناسباتى مبتنى بر قانون است، ناگزير با تنش ها و چالش هايى همراه است كه به طبيعت و ماهيت چنين فرايندى باز مى گردد و لذا اگر به دور از تعصب و همراه با تعقل باشد، يقيناًً نبايد منفى تلقى شود. البته اگر نگرش عقلانى و پايبندى به اصول اخلاقى و فرهنگ گفت و گو و مدارا و تسامح بر جدل هاى فكرى و عقيدتى و فرهنگى و جدال مشروع بر سر منافع و كشمكش هاى سياسى حكمفرما نباشد، كار به اَعمال خشونت آميز و اقدامات تبهكارانه مى كشد. حال با توجه به اين اصل، بايد عكس العمل بخشى از نيروهاى سنتى پُرنفوذ را در جامعه در نظر گرفت كه از يكسو به سبب تنگ نظرى، امكان هرگونه تحول فكرى و تحرك عملى را از خود سلب كرده اند و از سوى ديگر عدم كارايى راهكارهاى سنتى و نداشتن راهكارهاى مناسب براى مسائل و مشكلات امروز و ناتوانى در رويارويى خردمندانه با فرهنگ هاى ديگر و بهره ورى هوشيارانه از آنها، سبب سستى و ضعفِ پايه هاى اجتماعى شان شده است و از اين رو خود را در خطر نابودى مى بينند. بديهى است كه اينان در نخستين كشاكش و چالش با نيروهاى كارآمد و كارشناس و كاردان، ترسى توأم با ضعف بر وجودشان مستولى شود و گرچه در ظاهر فقط به منظور «ثواب اُخروى» به ميدان مى آيند، اما در واقع براى حفظ دايره نفوذ و سيطره قدرت و دفاع از منافع اقتصادى كلانى كه در دست دارند، جامعه را هر روز با بحرانى جديد مواجه مى كنند و با تهديد و توسل به زور و خشونتِ آشكار، قدرت را در قبضه خود و مقدرات جامعه را در دست مى گيرند.
در واقع بحرانى كه با گسترش خشونت گرايى و توسل به زور، مى تواند جامعه را دربربگيرد بحران فروپاشى ساختار قدرت و تحكم سنتى و به بن بست رسيدن سنتِ تحديد انديشه و تهديد دگرانديشان است كه شايد به درستى بتوان آن را تقابل «فرهنگ تحجر» با «فرهنگ تجدد» ناميد. بنابراين مى بينيم كه تنش و چالش ناشى از تضاد در يك مجموعه فرهنگى نيز اگر بر اساس نگرش عقلانى و مدارا و تساهل انجام نگيرد، چگونه به شديدترين نوع برخورد قهر آميز مى تواند منجر شود.
اما درباره برخورد خشونت آميز تمدن ها و فرهنگ هاى گوناگون، آنچنان كه نخستين بار ساموئل هانتينگتون در نظريه خود طرح كرده است، ابتدا اين واقعيت انكارناپذير را بايد پذيرفت كه فرهنگ ها و تمدن ها هيچ گاه بسان جوامعى مستقل و سربسته نبوده و حتى در عهد باستان نيز تماس و تبادلاتى ميان تمدن هايى كه به لحاظ مسافت و زبان از هم دور بوده اند، وجود داشته است. البته بديهى است كه برخورد حوزه هاى فرهنگى هميشه با صلح و تفاهم متقابل همراه نبوده و اختلاف ها و ناسازگارى هايى نيز وجود داشته كه گاه با جنگ و خونريزى، گاه از راه مناظره و مباحثه و مفاهمه و گاه با گذشتِ زمان به سازگارى و وفاق انجاميده و به هر حال همزيستى ملت ها با فرهنگ هاى گوناگون تا امروز ادامه داشته است.
ولى متأسفانه در مباحث گسترده سال هاى اخير درباره «رويارويى تمدن ها»، كمتر به دستاوردها و آثار با ارزشى پرداخته شده كه طى قرون متمادى در نتيجه تماس و تأثير متقابل فرهنگ ها و تمدن هاى گوناگون نصيب جامعه بشرى شده است. در عوض بيشتر بر تجارب ناخوشايند و گد و زيان هايى تأكيد شده كه به سبب سوءاستفاده ها و برترى جويى ها و سلطه طلبى هاى پاره اى از دولت هاى غربى و نيز بر اثر ناآگاهى و غفلت و خودكامگى و سرسپردگى برخى از قدرتمندان شرقى به ملت هاى جهان رسيده است. امروز واگرايى ها و «خطوط گسل» ميان تمدن ها، به عنوان نقاط حساس و عامل بروز درگيرى هاى آتى، از جنبه هاى مختلف به بحث گذاشته و تحليل و بررسى مى شود؛ بدون آن كه از همگرايى ها و «نقاط پيوند» ميان تمدن ها و همبستگى ها و پيوستگى هاى فرهنگى و خويشاوندى هاى معنوى ديرپايى كه خاور و باختر و شمال و جنوب را به هم متصل مى كنند و مى توانند به مثابه پادزهرى مؤثر در رفع بحران ها و ايجاد تفاهم متقابل به كار گرفته شوند، سخنى به ميان آيد. براى مثال به ندرت به منشأ مشترك و تأثير متقابل تمدن ها و پيوستگى فرهنگ ها اشاره مى شود و كمتر به نقاط اشتراك ميان اديان مختلف، به ويژه ميان «مسيحيت» و «اسلام» پرداخته مى شود. در چند سال اخير تلاش هايى محسوس و كوشش هايى گسترده در كار است تا با توسل جستن به نظريه هاى بى پايه و اساس و انگشت گذاردن بر حوادث زودگذر سياسى و رويدادهاى كم اهميت تاريخى و دامن زدن به پيشداورى هاى قديمى، تغيير و تحولات اخير را به نفع برترى و جهانشمولى تمدن و فرهنگ غرب و حقانيت تمامى ارزش ها و معيارهاى برخاسته از آن به اثبات برسانند كه نظريه هاى ساموئل هانتينگتون در مقاله جنجال برانگيز «رويارويى تمدن ها» از جمله آنها است. همزمان سعى مى شود تا پيوندهاى معنوى سخت بنياد و داد و ستد هاى فكرى و فرهنگى ديرپايى كه جامعه بشرى در پناه آن موفق شده است تمدن هاى عظيمى را برپا كند و به آفرينش آثار هنرى ارزشمند و انكشافات علمى مهمى نايل آيد، سست و بى اثر و بيهوده نمايانده شود.
در حال حاضر به جرأت مى توان گفت كه توانمندى اقتصادى و قدرتمندى نظامى و لشكركشى به اين كشور و يورش به آن سرزمين به بهانه «صدور دموكراسى» و «دفاع از حقوق بشر» و نيز تلاش در جهت دستيابى به سلاح هاى هسته اى مخرب و مرگ زا، براى ممانعت از تهديد و تهاجم از بيرون و حراست از انحصار قدرت در درون، نه كارايى لازم و كافى را دارد و نه جامعه جهانى حاضر به قبول چنين سياست هاى بحران زا و روش هاى تنش آفرين است. در حال حاضر مخالفت گسترده در سطح جهان با جنگ طلبى هاى دولت آمريكا و جلوگيرى نهادهاى بين المللى از گسترش جنگ افزار هاى هسته اى و شيميايى و ميكروبى، نمونه اى بارز از واكنش به سياست هاى جنگ طلبانه و واش خواسته هاى اقتدارگرايانه است. از اين رو شايد تنها راهى كه براى تحقق صلح جهانى و همزيستى مسالمت آميز پيش روى جامعه بشرى قرار دارد، پذيرش و پايبندى به دو اصل اساسى است كه مى تواند امكان بروز برخوردهاى خشونت آميز آتى را، هم در سطح ملى و هم در سطح بين المللى، به حداقل برساند:
۱- گسترش «فرهنگ گفت و گو» و ايجاد زمينه مناسب براى رفع تمام اختلاف ها از اين طريق.
۲- توافق بر سر پذيرش و پايبندى به مجموعه اى از ارزش هاى اخلاقى و معيارهاى بشردوستانه.
گفت وگوى فرهنگ ها و تمدن ها زمانى اقبال موفقيت دارد كه با پيشداورى و برترى جويى و با هدف متقاعد كردن طرف مقابل و قبولاندن عقايد خود همراه نباشد، بلكه به قصد داد و ستد فكرى و فرهنگى و يافتن راه هاى همزيستى مسالمت آميز صورت پذيرد. بى گُمان با تداوم اين گفت و گوها و مشاركت لايه هاى اجتماعى گوناگون در آن و نيز گسترش آن به تمام مسائل مهم و مورد علاقه، نه تنها به آگاهى عميق ملت ها از فرهنگ ها و تمدن هاى ديگر منجر مى شود، بلكه زمينه هاى شناخت و شناساندن مشتركات فرهنگى و پيوندهاى معنوى و ارزش ها و معيارهاى اخلاقى مشابه را نيز فراهم مى كند.
در پذيرش ارزش ها و معيارهاى اخلاقى نيز، چنين مى نمايد كه فقط توافق بر سر اصول مندرج در منشور «حقوق بشر» از كارايى كافى برخوردار نباشد؛ زيرا در فرهنگ هاى گوناگون، معيارهاى اخلاقى تنها بر اساس «حقوق و خواسته ها»ى انسان ها تكوين و تكامل نيافته، بلكه «وظايف و مسئوليت ها»يى نيز بر عهده انسان ها گذاشته شده است. از اين رو به رغم دشوارى هاى آشكار در تدوين و تنظيم چنين اصولى، بايد در كنار اصول مندرج در «منشور حقوق بشر»، هم حقوق و هم وظايف فردى انسان ها مدنظر قرار گيرد و هم ارزش ها و معيارهاى انسانگرايانه حوزه هاى فرهنگى مختلف و متفاوت. لازم به تأكيد است كه دگرگونى هاى بنيادين نيم قرن اخير، ما را ناگزير به باگرى و نوانديشى در تمامى زمينه هاى حيات انسانى نموده است؛ و از آن جمله بازخوانى و باگرى در اصولى كه در برشى تاريخى مورد پذيرش جامعه جهانى بوده است و اكنون با تغيير و تحولاتى كه در جهان روى داده است، نيازمند تطبيق با وضع موجود به منظور دسترسى به وفاق جهانى است.


من بر اين باورم كه راهى جز اين، قرن بيست و يكم را نيز همانند قرنى كه با دو جنگ جهانى و ده ها جنگ خونبار و صدها درگيرى خشونت بار پايان گرفت، با خطر جنگ و ستيز و برخوردهاى قهرآميز روبه رو خواهد كرد. با اين تفاوت كه اين بار اختلاف هاى منطقه اى به احتمال بسيار، ابعادى جهانى به خود خواهند گرفت و طرف هاى درگير افزون بر دستاويزهاى متعارف گذشته، در اثبات حقانيت اقدام هاى جنگ طلبانه و اَعمال خشونت آميز خود، به تحليل هاى برترى جويانه تمدنى و تفسير هاى تماميت خواهانه دينى نيز متوسل خواهند شد. نشانه هاى چنين رفتارهايى را هم اكنون در گوشه و كنار جهان شاهديم.
منبع: شرق