تاملی در پدیده نفرت و بنیادگرایی
آندری گلوکسمن/ برگردان: کوروش برادری
آن چه در ذیل می آید گفت و گویی است با فیلسوف معروف فرانسوی آندری گلوکسمن درباره پدیده نفرت و تروریسم. گلوکسمن در آخرین کتاب خود به بررسی خشونت و نفرت پرداخته است. در این کتاب او بر اساس الگوی نفرت در تراژدی یونان باستان، نفرت را چونان خشونتی بنیادین در انسان وامی کاود. برطبق این الگو، نفرت سه مرحله دارد: مرحله «دولور»، در این مرحله قهرمان به درون خود باز می گردد و درد و رنج او را تسخیر می کند؛ مرحله «فورور»، در این مرحله درد بازتاب بیرونی می یابد و انسان های پیرامون خود را نابود می کند؛ مرحله «نفاس»، در این مرحله نفرت به اوج خشونت می رسد و شکل قتل عام می گیرد. گلوکسمن افرادی مانند استالین، هیتلر و اسامه بن لادن را با این مرحله پیوند می د.
• نفرت را می توان درآرزوی ویرانگری شناخت. برخلاف آن چه می توان دشمنی یا خصومت نامید. در نفرت آرزوی ازبین بردن دیگری نهفته است.
• گفته می شود: مسلمانان به خاطر هسته کوچک یهودی، به خاطر چند میلیون یهودی که در خاورمیانه زندگی می کنند،در چنین وضعیت ناگواری هستند. اما یهودیان ساکن اسرائیل، به پرسش کشیدن دولت اسرائیل تنها یک بهانه است. یک دستآویز. مساله بیشتر بر سر آن است چگونه یک میلیارد مسلمان آن چه را ما جهانی سازی می نامیم می پذیرد یا نمی پذیرد، یعنی نفوذ قدرتمند غرب را با جریان های کالایی، پولی و اطلاعات. آن جا علت را با معلول خلط می کنند.
مسیو گلوکسمن، شما از هیچ چیز متنفر نیستید؟
نه، واقعا نه. البته می توانستم رُک و پوست کنده بگویم من از جهل و حماقت نسبت به نفرت متنفرام. اما حتا این هم دروغ است چون من برای آنانی که چشم شان را بر روی [نفرت] می بندند آرزوی مرگ نمی کنم. بدم نمی آمد کمی آن ها را تکان دهم، و از پندار وهم آلود بیدار کنم، که زندگی زیبا و تاریخ به پایان صلح آمیزش نایل شده است و همه تا آخر عمرشان در شادکامی زندگی خواهند کرد.
منظور شما بهشتِ تعطیلات پساتاریخی اروپا است؟
دقیقا. اما این به این معنا نیست که من از همکار آلمانی ام پتر اسلوتردیک متنفر باشم، فقط به این دلیل که او آرامش روان را موعظه می کند.
شما از او منزجرهستید.
نه. این واقعا اغراق است. مساله من چیزی است که هرمان بروخ جنایتِ بی تفاوتی نامیده. در چشم وی، جنایت اروپایی ها این نبود که نازی بوده اند. نازی های واقعی یک اقلیت بودند. جنایتِ بی تفاوتی این بود که تماشا کرده است اما عمل نکرده است. متاسفانه این جرم همه جهانی در جوامع خوشبخت و دمکراسی ها است. اما به این دلیل من از آنانی متنفر نیستم که می خواهند خوشبخت زندگی کنند و در آرامش بخوابند.
نفرت چیست؟
نفرت را می توان درآرزوی ویرانگری شناخت. برخلاف آن چه می توان دشمنی یا خصومت نامید. در نفرت آرزوی ازبین بردن دیگری نهفته است. این تفاوت کوچک ماهوی است. راسیسم معمولا در این نهفته است دیگران را حقیر قلمداد کرد و او را به همین جهت حذف و طرد یا برده کرد. نفرت یعنی خواست ازبین بردن دیگری.
چگونه است که میلیاردها انسان به سرکوب و محرومیت تن می دهند، اما برخی دیگر خود را در بمب های انسان دگرگون می کنند؟
بجاست قبلا سئوال را برگرداند: چطور ممکن است که اکثر انسان ها نفرت را تحت کنترل دارند؟ نفرت پدیده ثانویه سطحی نیست. نفرت پیامد منطقی اوضاع اقتصادی، روان شناختی یا سیاسی نیست. نفرت تا حدی به شرایط مناسب نیاز دارد. برای مثال می توان گفت، اما من حتا در این جا هم مطمئن نیستم، که فقر یک وضعیت مناسب است که ممکن است به ناامیدی و انفجار نفرت راه ببرد. اما در این صورت در میان ثروتمندان نفرت وجود نداشت...
منظورتان این است ما لازم است از الگوهای توضیحی رایج صرف نظر کنیم؟
بله، چون آن ها مشروعیت می دهند و اساسا ما را گمراه می کنند. نفرت هرچیز هست جز یک پدیده ثانویه مناسبات نامساعد دگی. وگرنه چگونه می شود توضیح داد که از زمان پیدایش بشر تاکنون شرایط دشوار غیرقابل توصیفی برای انسان ها وجود دارد، بی این که شرایط به گونه خودکاری به نفرت راه ببرد؟ در آثار شکسپیر، در نزد یونانیان، در آثار سنکا به خوبی شرح داده شده است چگونه شخصی که به لحاظ روانی درگیر است به نفرت مبتلا است. ناتوانی از قرائت نفرت به منزله یک پدیده ثانوی ساده سیاسی یا اقتصادی، گواهی است بر ضایعه فرهنگی مدرن، ضایعه ای که روشنفکران نیز از آن مصون نیستند.
فرض کنیم نفرت، همان طور که شما می گوئید، یک اصل ثابت انسانی-تاریخی باشد. پیامد این فرض این نبود که: ما نمی توانیم با نفرت مقابله کنیم، اجازه داریم با وجدانی آسوده تکیه بیم، چون درواقع ما نمی توانیم چیزی را عوض کنیم.
برعکس است. اگر نفرت صرفا و فقط پدیده ثانوی یک کودکی بخت برگشته یا وجود اقتصادی یا سیاسی فلاکت بار بود، آن وقت ما از دست رفته بودیم. به هرحال از هر شش انسان چهارتای اش در این سیاره در فقر و فلاکت زندگی می کنند. لااقل نیمی از جمعیت جهان به لحاظ سیاسی تحقیر و خوار می شود. دراین صورت ما بازی را از همان اول باخته بودیم. پس من موضوع را برگردانده و ادعا می کنم: نفرت از بدو تاریخ بشر وجود دارد. این خود اثبات می کند که می توان با نفرت مبارزه کرد. درغیراین صورت بشریت از مدت ها پیش نسل اش منقرض شده بود.
مقطعی در زندگی شما وجود نداشت که فعالیت روشنفکری شما ممکن بود در خشونت تغییر کند؟
قطعا. شما می دانید که برخی از یهودیان تبعیدی می خواستند پس از رهایی شان آب آشامیدنی شهرهای آلمان را زهرآلوده کنند. یک خاخام یهودی در لحظه آخر آن ها را از این کار بازداشت. این را به این خاطر ذکر می کنم چون نشان می دهد که نفرت وسوسه ای همیشگی است، و هیچ کس از آن مصون نیست. من ممکن بود پس از 68 تروریست بشم. اما درست به این دلیل که تروریسم آن قدر نزدیک بود، من برخلاف آن تصمیم گرفتم. من با آن مخالف بودم چون من وسوسه را حس کردم.
شما آندریاس بادر را می شناختید...
بله، من آن زمان از معدود دانشجویان فرانسوی بودم که زبان آلمانی بلد بودند. بنابراین من با او و گودرون انسسلین بحث کردم. ما به آن ها پیشنهاد کردیم کمی فاصله بگیرند و تعطیلات را در فرانسه بگذرانند. در این دوره آن ها هنوز مرتکب قتل نشده بودند. آن ها فروشگاه جیره ای کاوفهاوس را آتش زده بودند. به گمانم، آن ها ایده تعطیلات را خیلی وسوسه آمیز دانستند، اما بعد به خاطر همبستگی دوباره به آلمان بازگشتند.
مسیو گلوکسمَن، چرا کسی تروریست انتحاری می شود؟
یک نظافتکار را تصور کنید که در صبح یازده سپتامبر مشغول تمیزکردن یک دفترکار در برج های دوقلو است، و برای یک لحظه می تواند در چشم محمد عطا، خلبان مرگ، نگاه کند. آن ممکن بود سئوال کند: چرا؟ پاسخی که تروریست ممکن است بدهد فقط این است: چرا نه؟ مرد اس- اس به پریمو لوی در آشویتس چه گفته بود؟ «این جا چرا وجود ندارد».
پس درباره «چطور» سئوال می کنم. چطور آدم به حیوانِ ترور تبدیل می شود؟
وقتی بر روی خود کار کرد. وقتی خود را برای آن آماده ساخت طعمه و محصولِ نفرت شد. سنکا این را بسیار دقیق در نمونه مدئا توصیف می کند.
معمولا آدم بر روی خود کار می کند تا خود را کمال بخشد، تا انسان بهتری از خود بسازد...
خودسازی کردن در این مورد یعنی: خود را خالی کردن، خود را مانند مدئا توانمند ساختن برای کشتن فردان خود و آتش زدن شهری که او را در خود جای داده است. نفرتِ مدئا میوه خودسازی است. این تاحدی همنوایی سیاه رنگ کسی است که بر روی خود کار می کند تا قدیس شود.
وقتی برای اولین بار یک جوان فلسطینی در اسرائیل خود را منفجر کرد و یک دخترجوان اسرائیلی را به کام مرگ کشید، به نظر رسید تروریسم به مرحله جدیدی رسیده است. ناگهان زنان در این جنون شرکت کردند. آیا شما هم همین برداشت را ازاین موضوع دارید؟
نه. کسی که در این باره حیرت کند دچار خوش بینی ساده لوحانه است. زنان و مردان برابر هستند. در نیکی و بدی. و من قطعا خود را ضدفمینیست لقب نمی دهم وقتی در این رابطه هم برابری و مرد را طلب می کنم...
شما چه رابطه ای با یهودیت دارید، یهودیت برای شما معنی دارد؟
قطعا برای من معنا دارد. اما شما چه چیزی را «یهودیت» می نامید؟ مشکل اصلا از همین جا شروع می شود.
اجازه بدهید طور دیگری سئوال کنم: خود را یهودی آلمانی احساس می کنید؟
به منزله یهودی آلمانی؟ بله، تا حدی این طور است. حتاخیلی زیاد. شاید به این جهت این شعار دوران 68 من را این قدر تحت تاثیر قرار داه است. اما من باید اضافه کنم: اگر من یهودی آلمانی هستم، پس من درهمان حال ذره ای از بقایای آن چیزی هستم که دیگر وجود ندارد.
آیا آن زمان، شصت و هشت، دامنه و ابعاد این جمله درک شد: «ما همه یهودیان آلمانی هستیم».؟
نه. ابن جمله کامل فهمیده نشد. جالب توجه درواقع این بود که آنانی که خود را یهودیان آلمانی خطاب می کردند، نه آلمانی بودند نه یهودی. درنتیجه یک لحظه اشتراک قوی در میان دانشجویان فرانسوی بود. من یهودی هستم، یهودی نیستم؟ نمی دانم. درهرحال والدین من به چیزی پی می برند. قطعا نه به همه چیز، اما به امر ماهوی. آن ها در اورشلیم با یک دیگر آشنا شدند. احتمالا آن ها صهیونیست بودند، هرچند من حتا نمی توانم همین را دقیق بگویم. مادر من صهیونیست بود. درباره پدرم این را نمی توانم بگویم، من متاسفانه او را ندیدم. 1930
آن ها تصمیم می گیرند به آلمان برگردند چون آن ها اعتقاد راسخ داشتند که آن جا آینده رقم خواهد خورد، که سرنوشت یهود آن جا به مذاکره گذاشته خواهد شد و نه در اسرائیل. آن ها به هامبورگ و برلین می روند تا به سهم خود به «مقاومت» یاری برسانند، تا سال 1937. ایده رفتن به سوی کانون سرنوشت یهودی را درهرحال من بسیار تاثیرگذار می دانم.
سارتر می گوید که ضدصهیونیسم بیشتر درباره ضدصهیونیست می گوید تا درباره یهودیان. آنتی سمیتیسم معاصر درباره آنتی سمیت های امروز چه چیزی را فاش می کند؟
سرپیچی از به رسمیت شناختن ساده هرج و مرج جهان. به جای آن، فرد مقصری برای آن جست و جو می شود.
شما در کتاب تان از این هم فراتر می روید...
صددرصد. یهودی امروز به دو دلیل وجدان ما را تکان می دهد. نخست، ازطریق وجود کشور اسرائیل. دوم، و این ناخودآگاه است، چون او تجسم آشویتس است، و او این کار را انجام می دهد، حتاوقتی با تمام وجود خود علیه آن برخیزد. آشویتس به این معنی است که بشریت یک نسل کشی را به تماشا نشسته است، بدون این که دست به اقدامی بد. درسی که ازاین یاد گرفته شد: هرگز! این « هرگز نه!» به یک قطعیت بدل گشته است. و این در حالی است که تعداد زیادی نسل کشی پس از آشویتس وجود داشته است. در رواندا برای مثال، جایی که مردم جهان همان سان خاموش نگاه کردند، هرچند آن ها درباره این نسل کشی آگاه بودند. سازمان ملل دست روی دست گذاشت. یهودی تنها آشویتس را نمایندگی نمی کند، او فعلیت آشویتس را هم مجسم می سازد. این واقعیت را که هردفعه ممکن است دوباره اتفاق بیفتد و اتفاق هم می افتد. ازاین حیث، یهودی مزاحم است. او هیچ وقت به اندازه کافی صلح طلب نخواهد بود، او هیچ وقت به اندازه کافی خوش بین نخواهد بود، او به اندازه کافی نمی تواند تکرار کند که همه چیز تمام شده است، چون تمام نشده است!
منظور شما این است آنتی سمیت آنتی است، چون عذاب وجدان دارد و ناتوانی اخلاقی خود را به خاطر می آورد؟
می دانید بهترین نوع ادای احترام به قربانیان «هولوکاوس» این بود که جلوی نسل کشی قوم توتسی را گرفت. در هر دو مورد تشابهات قوی وجود دارد. امر غیرانسانی انسان آن جا برای دومین بار خود را متبلور می سازد. برای بار سوم، بار چهارم. به همین خاطر من بر این عقیده ام که کیشِ یادمان به منزله بیدارکردن ساده گذشته کاملا ناکافی است. به جای حمایت و فعالیت در موزه های «شوا»، من بیشتر تمایل دارم در دفاع از حقوق چچن ها فعالیت کنم، که امروز تحت تعقیب هستند.
یک منتقد جهانی سازی در فوروم اجتماعی در سنت-دنیس می پرسد چطورگلوکسمن می تواند به مساله چچن علاقمند باشد. آیا او نمی داند که آن ها مسلمان هستند. شما چه جوابی به این جوان خواهید داد؟
آیا می دانید مردم در این جلسه چه جواب دادند؟ آن ها گفتند: وقتی روشنفکر یهودی برای چچن ها فعالیت می کند، پس چون آن ها مسلمان واقعی نیستند.
و شما، جواب شما به او چیست؟
من از یک خلق تحت ستم دفاع می کنم. به عبارت دیگر: من ضدفاشیست، ضداستعمار و ضدکمونیست هستم. چچن ها را ارتش سرکوب می کند، شکنجه می کند، به گروگان می گیرد، اجساد را هم گم و گور می کند. موضوع بر سر یک جنگ استعماری است که نزدیک به 300 سال ادامه دارد. رژیم پوتین هنوز دارای ویژگی های کمونیستی است. من واقعا از خودم سئوال می کنم چطور آلمانی ها می توانند پوتین را علی رغم جنگ در چچن این قدر عزت و احترام بگذارند. نکند به این خاطر که او آلمانی خوب حرف می د؟ متاسفم که آلمانی من بدتر از آلمانی پوتین است، اما خانواده من مجبور بود آلمان را در سال 1937 ترک کند. پوتین آلمانی را در آلمان شرقی سابق به عنوان جاسوس خوب یاد گرفته است.
شما این را برای خود چطور حلاجی می کنید که نزاع در خاورمیانه، که به مراتب خیلی کمتر قربانی داده است تا جنگ در چچن، افکار عمومی جهان را بیشتر به خود جلب می کند؟
چون خیلی ها اعتقاد دارند که سعادت مسلمانان فقط به آن بستگی دارد در اورشلیم چه اتفاقی بیفتد. اما این تنها یک شکل از خودآرام بخشی است. گفته می شود: مسلمانان به خاطر هسته کوچک یهودی، به خاطر چند میلیون یهودی که در خاورمیانه زندگی می کنند،در چنین وضعیت ناگواری هستند. اما یهودیان ساکن اسرائیل، به پرسش کشیدن دولت اسرائیل تنها یک بهانه است. یک دستآویز. مساله بیشتر بر سر آن است چگونه یک میلیارد مسلمان آن چه ما جهانی سازی می نامیم را می پذیرد یا نمی پذیرد، یعنی نفوذ قدرتمند غرب را با جریان های کالایی، پولی و اطلاعات. آن جا علت را با معلول خلط می کنند.
هرچند شما مدعی هستید که وجدان جهانی وجود ندارد، اما شما به عنوان روشنفکر درست همین نقش وجدان جهان را به دوش می گیرید...
من نقش ام را قبول دارم، اما این نقش کوفی عنان نیست، که یک سال بعد از نسل کشی در رواندا بیاید و بگوید: «من وجدان جهان هستم».
یعنی سازمان ملل یک باشگاه سیگاری ها است، ناتوان و بدردنخور؟
سازمان ملل باشگاهی است که درآن مذاکره می شود. کسی با این مخالفت ندارد. اما سازمان ملل نه وجدان جهان است، نه خدا و نه تقدیر.
آیا سازمان ملل آینده دارد؟
طبیعتا. حتا ممکن است موفق شود پاره ای از قدرت های تیره و تاریک را مهار کند. الگوی آینده جهان همان چیزی بود که ما در اروپای پس از 1945 تحقق بخشیدیم. ناکامی از پی ناکامی وجود داشت، اما با هر ناکامی موفق شدیم یک بخش از اروپا را متحد کنیم.
تا کجا باید و جایز است با نفرت مقابله کرد؟ طور دیگری سئوال کنم: هدف وسیله را توجیح نمی کند؟
نخست مساله بر سر آن است به اندازه کافی بینا و هشیار باشیم تا اصلا نفرت را جدی گرفت. آدم در مقابل نفرت تسلیم می شود وقتی برای مثال تروریسم عراقی را فقط به عنوان مقاومت علیه قدرت اشغالگر آمریکا تحلیل کرد. مساله بر سر مقاومت نیست، چون اکثر قربانیان عراقی هستند. بنابراین باید تروریسم را به نامش خواند: تروریسم حمله سنجیده به انسان های بی دفاع است.
دفاع از انسان های بی دفاع تا کجا مجاز است؟
تا آن جا که در مقابل نفرت سد کشید.
اما حکومت آمریکا هم درست همین طور استدلال می کند، وقتی روش های غیرقانونی اش را در گوانتانامو توجیح می کند...
آن چه در گوانتانامو اتفاق افتاده، برخلاف همه مبانی اخلاقی است. شکنجه کردن انسان ها، تحت هیچ وسیله ای موجه ناپذیر است.
جنگ های عادلانه وجود دارد؟
بله، جنگ های عادلانه وجود دارد.
شما از این چه می فهمید؟
جنگ عادلانه جنگ دفاع از خویشتن است. هدف اش ازپادرآوردن قاتلان است. من کلمه عادلانه را در معنای مدرن آن استفاده می کنم، نه در معنای قرون وسطایی اش.
جنگ دوم عراق، به نظر شما، واقعا یک جنگ عادلانه است؟
من موافق مداخله نظامی علیه صدام حسین بودم، چون مساله بر سر قاتل خطرناکی است که مردم خود را کشته است. صدام در سرتاسر جهان یکی از خونین ترین دیکتاتورها بوده است. من هنوز هم اعتقاد دارم که این جنگ ضرورت داشت، و مایه تسلی من است که 80 درصد مردم عراق با من هم عقیده اند. منظورم آنانی است که در انتخابات شرکت کرده اند، علی رغم این که تروریست ها آن ها را تهدید به مرگ کردند.
و به این جهت شما از یک جنگ عادلانه سخن می گوئید؟
من نمی گویم عادلانه، که ضروری. به این دلیل ساده که برداشت نظری جنگ عادلانه طبعا کهنه و منسوخ شده است. به جای یک نظم جهانی ما حداکثر هرج و مرج ممکن را داریم. یک جنگ تحت شرایطی ضروری است که دفاع از خود به شیوه نظامی لازم است و خود جنگ غیرساده نیست. زیرا جنگی که خود از روی نجیب ترین دلایل شروع شود ممکن است به بدترین نتیجه راه برد....
اما این درست در مورد عراق صادق است. به جای مقابله با تروریسم، این جنگ انفجار تروریسم را به دنبال داشته است..
بستگی دارد چه چیزی را تروریسم خواند. تعریف من به شرح ذیل است: اقدام کاملا آگاهانه و ارادی انسان های مسلح علیه انسان های بی سلاح. رژیم صدام حسین رژیمی تروریست بود، حتا وقتی این ترور توسط نیروهای انتظامی و ارتش اعمال گشت. بنابراین سئوال شما درست است، باید این سئوال را مطرح کرد.
و پاسخ؟
پاسخ من این است: امروز تروریسم در عراق کمتر از دوران صدام حسین است. صدام هنوز سرنگون نشده بود که انسان ها استخوان ها و بقایای اجساد اعضای خانواده های خود را که سال ها قبل به قتل رسیده بودند از زیر خاک بیرون کشیدند و در کیسه های پلاستیک جمع کردند. در زبان ریاضی: تعداد مرده ها خیلی بیشتر از قربانیان ترور امروز است.
اگر شما را خائن لقب داد آزرده خاطر نمی شوید؟
این طور بگم: این الزاما بیانگر نزاکت فوق العاده نیست، اما علامت روشن بینی هم نیست. خائن بودن یعنی چه؟
برای شما چه معنایی دارد؟
چندان معنایی ندارد. من خیلی ساده هیچ وقت آن قدر جزم اندیش در زندگی ام نبودم که جزم ها را انکار کنم. من تردید کردم، قطعا، اما به نظر من تردیدکردن و تامل کردن در زندگی مایه خسران نیست.
آیا این واقعیت که شما همیشه با مساله شر درگیر هستید، با توتالیتاریسم و تروریسم، با داستان زندگی خانواده شما در ارتباط نیست؟
این قطعا دلیل آن بود. به عنوان جوان یهودی عضو مقاومت شر تا حدی خودش را به من تحمیل کرد تا... اما این یک تمایل فلسفی نیز هست. زیرا نقطه قوت بزرگ فلسفه چشم دوختن در چشم شر است. همچنین نقطه قوت ادبیات. نیچه گفت اخلاق گرایان فرانسوی دارای این توانایی بوده اند نقطه تاریک روح انسانی را ببینند. این قطعا به منزله تعریف و تمجید بوده است. «ایلیاد» هومر با یک ستیز میان کالخاس روشن بین و آگاممنون شروع می شود. کالخاس مدعی است طاعون یک کیفر است و طبیعا به آگاممنون تلقین می کند که طاعون کیفر کردار اواست. آگاممنون خشمگین می شود و می گوید:« تو پیامبر شوربختی هستی!»
و شما، شما پیامبر شوربختی نیستید؟
نه. من از زمره آن افرادی هستم که نزد شکسپیر و داستایوفسکی یاد گرفتند چهره در چهره شر بدود و آن را اسم برند. وقتی من شر را ببینم، حتا به بهای این خطر، که اشتباه کنم. درام های یونان باستان سرشار از این اشخاصی هستند که با انگشت به شوربختی، به خطرات اشاره می کنند، به این دلیل ساده که هیچ کس نمی خواهد آن را ببیند.
نقش چندان مطبوعی نیست...
کل جهان غرب، پس از سقوط دیوار، رویای پایان تاریخ را در خواب می دید. یعنی خواب پایان همه منازعات، همه جنگ ها، همه مجادلات بزرگ و چالش ها. این آرمان وجود داشت که پیشرفت و تمدن آن گاه تنها موضوع مدیریت می باشد. اما پیامد این آرمان چه بود؟ ما خطرات پیرامون خودمان را دیگر درک نکردیم. به نظر رسید سوقصد به برج دوقلو از این آسمان بدون تاریخ یازده سپتامبر پائین افتاده است. بدیهی است که همه غافلگیر بودند و حیران. اما فقط کافی بود چرتکه بیندازید تا ببیند که این خطر وجود دارد. اما در لوای پایان تاریخ اصلا تصور خشونت بنیادین محو شد. نه آمریکائی ها نه اروپائی ها انتظار فجایع بزرگی داشتند نه چالش ها را تشخیص دادند. آن ها سر در آسمان صاف پساتاریخ داشتند.
آسمان امروز بوضوح تیره تر است. شما چه چیزی را در شرف وقوع می بینید؟
من نمی خواهم سناریوی وحشت را بر دیوار بکشم. این کار زائدی است. فقط ما باید از یاد نبریم که آمادگی ذهنی و توانایی روشنفکری تروریست ها برای نابودی خودکامه انسان های بی گناه می تواند به یاری امکانات تکنیکی هم سطح بمب اتمی هیروشیما بزرگ ترین بلایا را بوجود بیاورد. تهدید بالقوه امروزه بسیار بیشتر از قرن بیستم است، وقتی توتالیتاریسم انسان ها را بدون دلیل نابود کرد و بعدا دو قدرت اتمی در مقابل هم ایستادند. هیتلر بمب اتمی در اختیار نداشت. اکنون هر دو قدرت بالقوه، یعنی نابودی خودکامه و سلاح های مخرب متحد هستند. اما نه در دست یک رئیس دولت، بلکه در دستان هر کسی که بخواهد این قدرت را به تصاحب خود درآورد. اگر این کافی نیست تا ادبار و وحشت را ترسیم کرده و متناسب با آن واکنش نشان داد، متاسف هستم.
منبع: روزنامه «فرانکفورتر روندشاو»، 29 اکتبر 2005