به مناسبت سالمرگ محمد مختاری و محمدجعفر پوینده
سکوتِ سنگينِ پژوهشگرانی ستيهنده
انگار که کسی در گوشها نجوا کرده بود که مرگ در کمين نشسته است، مرگی زودرس، اما بهباور نيامده بود. کسی نخواسته بود باور کند. نه مرگ محمد مختاری را در آن لحظه و نه مرگ ديگران را. مرگ محمد جعفر پوينده را.
هميشه پيش از آن که بخندند، چشمهایشان میخنديد و مرگ را باور نداشتند. مرگ را نه برای خود و نه برای ديگران. نه در روياهايشان و نه در دگییِ ساده و بیآلايششان. ولع زيستن هم نداشتند. ولع اين که همهجا باشند و خودشان را بهاصطلاح نخود هر آشی کنند. در راستهی ذوق و سليقه و تخصصشان کار میکردند و در همهی شاخهها احساس مسؤليت میکردند. در کارشان جدی بودند. پيش از آن که بهنظر بيايد يا بخواهند نشان بدهند جدی بودند. بايد مدتی، دست کم چند ماهی با آنان دمخور و محشور میبودی، حشر و نشر جدی داشتی تا درمیيافتی که چهگونهاند. درمیيافتی چهقدر حساسند و چهطور همه چيز، حتا کوچکترين رفتار و کردار که بهنظر نمیآمد، در چشم آنان، مقام و منزلت خودش را داشت و دوست داشتند که در جای خود، در لحظهی حساس موضع بگيرند. موضع بگيرند تا سره از ناسره باز شناخته شود. از هيچ کوششی هم برای تفهيم بيان خود، انديشهی خود باز نمیايستادند. نکته بهنکتهی هر موضوعی را میشکافتند و در صورت لزوم گوشزد میکردند. چنان که چند بار بهمن، چه در مورد جلسههای جمع مشورتییِ کانون نويسندگان و چه سرمقالههای مجلهی "تکاپو" يا "آدينه"، با صبر و حوصله نکتههای ظريفی را گوشزد کرده بودند. بهويژه زمانی که از مرگ میگفتم يا در بارهی عزيزِ از دست رفتهای مینوشتم. هر دو میخواستند که کمتر بهآن بينديشم، بهآن اشاره کنم، کمتر دربارهی آن بنويسم. آخرين بار که در بارهی مرگ "صادق چوبک" نوشتم و گريز زدم و پذيرفتم که در روزنامهی "جامعه روز" منتشر شود، بيشتر از ديگران، هراسان از سايهای که مدام با ما بود، از چند و چون مرگ، مرگهای نامريی، مرگهای غافلگير کننده، با هم گفتوگو داشتيم و هر دو نهيب زدند که اندکی بهخود باشيم. هرگز فراموش نمیکنم وقتی را که بهمجلس مرگ "حميد مصدق" دعوت شده بوديم. محمدجعفر پوينده، باز هم با خندهای که چشمها و دهانش را پوشانده بود، گفت: "مباد دوباره از مرگها بگويی!"
گفتم: "مگر میشود، محمد؟"
راست میگفت. محمدجعفر پوينده بیآن که ظاهرش نشان بدهد يا بهکلام بياورد، از مرگ بيزار بود. بهدگی میانديشيد. بهحيات ممتد در عرصهی تعالییِ فرهنگ. راستی را، چهقدر از مرگ بگوييم و از مرگ بنويسيم؟
از بس از مرگ گفتم و از مرگ نوشتم خسته شدم. اما باز عادتم نشد. حتا در سوگ حميد مصدق شاعر هم که خواستم از مرگ بگويم، بغضی نابههنگام گلويم را فشرد و ياد محمد مختاری افتادم که در ميانمان نبود و با ياد حرف پوينده که گفت: "مباد از مرگها بگويی!" از حاضرين در مجلس عذر خواهی کردم و گفتم: "بياييم ديگر از مرگ نگوييم. تا کی وقتی در چنين جايگاهی قرار میگيريم، بايد از مرگ بگوييم. با آروزی ديدار دوست عزيزمان محمد مختاری که از پريروز عصر تا بهحال گم شده است، گمش کردهاند، صحبتهايم را خلاصه میکنم و آرزو دارم هر چه زودتر او را، دوستمان محمد مختاری را در ميان خود داشته باشيم. و من در همينجا قول می دهم ديگر از مرگ نگويم. از مرگ ننويسم."
در جمعيت ولوله افتاد. سايهی شوم و باور نکردنییِ مرگی ديگر، مرگی مخوف، بر مرگ حميد مصدق سنگينی کرد و لحظهای ذهنها را پريشان و از خود بیخود ساخت. چه میتوانستم بگويم من در مرگ مصدق شاعر وقتی نقش خوفانگيزِ مرگی ديگر، بهدست دژخيمی دد، ما را در زمهرير خود فرو برده بود و اجازه نمیداد بهخود، بهدگی بينديشيم. بهحال و اطرافمان نگاهی بیاضطراب و دلهره داشته باشيم.
ذهن، بیآن که خواسته باشی، خارج از اراده و پندار، هر رفتار و کردار را، توأمان با دستی ناپيدا و طنابی هويدا تصوير میکرد. انگار که دريافته باشی در پايان راه قرار گرفتهای. در پايان راهی سخت که تيرها و دشنههای فراوان طی سالها بر تن و جانت روا داشته بود. انگار که کسی در گوشها نجوا کرده بود که مرگ در کمين نشسته است، مرگی زودرس، اما بهباور نيامده بود. کسی نخواسته بود باور کند. نه مرگ محمد مختاری را در آن لحظه و نه مرگ ديگران را. مرگ محمد جعفر پوينده را. با اين که صدا را شنيده بودند، شنيده بوديم و از نجوا درآمده بود، اما باور نکرده بودند، باور نکرده بوديم. دستکم در شعاعی چنين کوتاه بهباور هيچ کدام نيامده بود. شايد هم نخواسته بوديم باور کنيم. چنان که هنوز هم باورش سخت است. دستکم من نمیتوانم باور کنم. منتظرم که بازگردم، روز دوشنبه دور هم جمع شويم و از منشور، اساسنامه و از چهگونگییِ برپايییِ اجتماع کانون نويسندگان بگوييم. از آفرينش بیحصر و استثنا. از آزادی و خيالپرواز در آسمان آبییِ تهران، اصفهان، خراسان، فارس، آذربايجان، کردستان، طبرستان، کرمانشاهان، سيستان و بلوچستان، خوزستان، لرستان، از جنوب و شمال، مغرب و مشرق، از همهی ايران. از شکوه شبهای شعر و قصهخوانی، از اجتماع پرشور و شوق جوانان، کسانی که بیتابند برای تشکل علنییِ کانون نويسندگان ايران و تقاضای عضويت در آن را دارند. چه بیتاب بوديم ما برای اين روزها و چه بیتاب بودند محمد مختاری و محمد جعفر پوينده.
اکنون چهگونه باور کنم که نيستند. هيچ وقت نخواسته بودند که نباشند. در تمام جلسهها حضور مداوم داشتند و هر گاه که در بازجويیها خواسته بودند که با اين "باد"ها بلرد، سرو بودند. سروهای سبز تنومند.
بیآن که بهخود گفته باشيم، گفته باشند، عهد کرده بودند که تا پايان راه مقاوم باشند. مسؤليت و تعهدشان را تا بهسر منزل مقصود برسانند. بارها از اين موضوع حرف زده شده بود. بهروشنی کلام آنان را پيشِ رو دارم. میخواستند بمانند تا کانون نويسندگان ايران شکل بگيرد و آنگاه رهايش کنند. بگذارندش در دست پرتوان ديگران. اين را بارها و بارها و بارها، در بعد از بازجويیها يا حتا در لحظهی کلام نفرين شدهی دژخيمان ناپيدا، با خود عهد کرده بودند. عهدی که داشت میرفت تا بهسر منزل مقصود برسد. "بهپايان راه رسيده بود اين راه."
اگر چند روز ديگر را امان داده بودند، اين رسالت آنان انجام گرفته بود و ما، جمعی از ما، مسئوليت انجامها را رها کرده بوديم و چون عضوی، آفرينشگری، کنار مینشستيم و از مواهب آن، از تشکل آن، از حضور علنی و فعاليت علنییِ آن فيض میبرديم. فيض مينوی و مادییِ کانون نويسندگان ايران را.
جانباختهگان راه آزادییِ انديشه و بيان، بدون حصر و استثنا، میدانستند حالا ديگر نهادی وجود دارد که میتواند از حقوق معنوی و مادییِ آنان، تک تک آفرينشگران کلام دفاع کند. میدانستند نهادی هست که با نفس دموکراسی، آزادی خواهی، رواداری، نطفه بسته، شکل گرفته و عينيت يافته است.
محمد مختاری و محمدجعفر پوينده، بدون هر نوع شائبهای، دو تن از افراد قليلی بودند که برای رسيدن بههدف تشکيل کانون نويسندگان، بدون هر گونه قيد و شرطی، از هيچ کوششی فروگزار نبودند. آنان، هر گاه مسؤليت و تعهدی میپذيرفتند، نهتنها هرگز از زير بار آن شانه خالی نکردند، که تا حد ممکن در احيا و اجرای آن کوشيدند. اين دوستان، از چهرههای درخشانی بودند که در شيوه و تخصصشان همچنان بر تارک فرهنگ معاصر ايران، بهويژه در دههی هفتاد میدرخشيدند و من، نهقصد باماندن چهرهی ادبییِ آنان را دارم و نه جايش در اينجا و در اين شرايط است.
محمد مختاری شاعر، پژوهنده و متفکر، شأن و منزلتی در اين راستا بهدست آورد که هم امروز و هم فردا و هم در آينده پژوهشگران و منتقدان ناگزير بهتحليل و بررسییِ آثارش برای شناخت و مطالعهی بيشترند. او اگر نگوييم که تنها شاعر متفکر جوان امروز ايران بود، دستکم بايد گفت يکی از معدود و يکی از بهترينها در اين زمينه بود. معرفتی که محمد مختاری دريافته بود و بهدنيال آن از هيچ گونه مطالعه و کشف و شهودی نمیگذشت، در اين سالها، کمتر در شاعر ديگری بروز کرده است. نقدها و مقالههای او نشان میدهد که با چه آگاهی و چه معرفتی کلمهها را برگزيده است و چه گونه با وسواس، ايدههايش، تفکر بازيافتهاش را بهخواننده منتقل میکند.
مسؤليت فرهنگی و مسؤليت سياسی اجتماعییِ او، کار او را آنچنان مشکل کرده بود که ناگزير از دقت فراوان و تحليلهای دقيق و موشکافانه بود. باريکبينی و باريکگويی او، او را وادار بهگذر از روی مرز خيال و واقعيت، تفکر و سياست، آرمانشهر و حکومت و ... کرده بود.
محمدجعفر پوينده نيز بههمين گونه بود، منتها در جبههی ديگر. مختاری در شناخت و مکاشفه و آفرينش بود، پوينده در پییِ شناخت و مکاشفه و آموزش. اين دو يار، اگر چه در شاخهی سوم راهشان از هم جدا میشد، اما همچنان بهموازات هم پيش میرفتند. همين هم بود که در کنار يکديگر مسؤليتی را پذيرفته بودند. چنان که دوستان ديگر هم، هر کدام بهنوعی بهراه خود بودند، اما در کنار هم.
من محمد مختاری را از سالها پيش میشناختم، از دوران مسؤليت او در هيأت دبيران کانون نويسندگان دوران دوم، يعنی مقطع انقلاب. اما محمد جعفر پوينده را از سال ۱۳۷۱، همزمان با انتشار چهارمين شمارهی ماهنامهی تکاپو میشناسم. بعد از اين دوره بود که هميشه بهعنوان يک دوست، يک همکار، يک راهنما در کنار من بود. جامعه شناسییِ هنر و ادبيات خوانده بود و پس از مطالعهی بسيار و شناخت مکاتب گوناگونِ مارکسيستی و اندوختن دانش بسيار در زمينهی فلسفه، روانشناسی و جامعهشناسی، با انديشههای لوسين گلدمن و ميخاييل باختين اُخت شده بود و اين انس، در تداوم رسالت او، مکاشفه و بازشناسی و آموزش آن را در ايران پيش رويش قرار داده بود. بهگونهای باورنکردنی و در عين حال شعفانگيز مطالعه و ترجمه میکرد. همان گونه که نديدم محمد مختاری، قلم بهبیتعهدی و بیمسؤليتی بد و از روی روابط دوستی يا هم چشمی يا کسب شهرت يا فيض ديگری، هرگز نديدم پوينده کتابی را برای ترجمه دست بگيرد بیآن که بهنويسندهی آن احترام نگذارد و محتوای کتاب را تأييد نکند. مجموعهی آثارش که گمانم تا امروز ۱۷ عنوان را در بر میگيرد، گواه اين ادعای من است. از نخستين آنها، "جامعه شناسیادبيات" اثر لوسين گلدمن تا آخرين آنها، "اعلاميهی جهانییِ حقوق بشر"، همه، بهگونهای جدی و ژرف، در شناخت ادبيات و هنر، شرايط اجتماعی و آزادییِ بيان است. از ميان جمع دوستان "جمع مشورتییِ کانون نويسندگان" دوره سوم، که از سال ۱۳۷۱ بهصورت بسيار جدی و مداوم مسايل کانون نويسندگان را پيگيری کردند و از همان آغاز محمد مختاری بود و محمد جعفر پوينده از سال ۱۲۷۲ بهما پيوست، انگشتشمار نبودند دوستانی که بر مواضع کانون و بر اصل آزادی و رواداری تکيه میکردند، اما مختاری و پوينده و چند نفر ديگر، مانند رضا براهنی، غفار حسينی و ... شاخص بودند. تکيهی اين دو دوست، بهويژه روی مادهی نخست منشور و دقتشان روی انتخاب و در کنار قرار دادن کلمهها، در ميان جمع، حضوری هميشگی داشت و نقش آنان در تدوين نهايییِ منشور بهشکلی که هم اکنون منتشر شده است، انکار ناپذير است. "آزادییِ بيان و انديشه بدون حصر و استثنا، برای همهگان بهطور يکسان" از خواستهای دقيق آنان بود. استقلال کانون و دور بودنش از هرگونه قاعده و قانون بيرون از حيطهی آفرينش، از خواستهای جدی و پيگير آنان بود.
خاطرم هست در دورانی که پوينده، احساس زخمی عميق در وجود خود میکرد و از خاری که روانش را میخليد و آزار میداد، طاقت از دست داده بود و برای مدتی بسيار کوتاه در جمع مشورتی حاضر نمیشد، چهطور و چهگونه، هراسان و مضطرب دنبال میکرد اصل نخست منشور را و استقلال کامل کانون را. اين درست در دورانی بود که منشور پيشنهادییِ کانون، که توسط جمع مشورتی نوشته میشد، تدوين نخستين خود را يافته بود. من که بهاو يقين دادم دوستان بر موضع خود پا برجايند و ايستادهاند تا چنان که شايسته است منشور تدوين نهايی خود را بيابد، انگار که مرحمی بر زخمهای خود يافت، با خواهش من، باز از جلسهی بعد حضور يافت و بهرغم همهی گرفتاریها و مصايب، که کم نبودند، در تمام جلسهها مثل هميشه جدی و با وقار، وقت شناس و پرحوصله حاضر شد و بهنکته سنجیهای خود ادامه داد. نکته سنجیهايی که در پشت آن دانش و آگاهییِ فراوان نشسته بود و ناگزير گاه بهگونهای آموزش غير مستقيم میانجاميد و ما، هر کدام بهسهم خود، بهره میبرديم.
من خاطرههای فراوانی از پوينده و مختاری دارم که اغلب هر دو آنها را بهنام محمد صدا میزدم. روزهای بيشماری از دقايق حساس دوران ماهنامهی "تکاپو" و از زمان آشنايی با يکديگر تا هماکنون را با هم بوديم و هنوز هم با هم هستيم. غنای محتوای نظرییِ ماهنامهی تکاپو مديون جديت و پشتکار و عشق مختاری و پوينده بهشناسايی و شناخت و تعالی فرهنگ و ادبيات جدی است. حتا، روزهای بسياری از دوران پر کشاکش جمع مشورتی را بهخاطر دارم. يا حتا از لحظههای در انتظار بودن پشت در هنرستان موسيقییِ دختران را با پوينده. او منتظر دخترش ناين بود و من منتظر دخترم خنيا. هر دو ويلن میند و در محضر استادی سختگير و با علاقه و جدی.
محمد پوينده چه بیتاب بود برای شنيدن صدای آرشهی ناين و چه شعفی مینشست زير پوستش هنگام که صدای ساز ويلن او، از درون کلاس شنيده میشد. همه چيز را در آيندهی ناينش جستجو میکرد. میکوشيد بهعشق ناين، فرهنگ و آسايش و آزادی و تعالی فرهنگ را برای همهی ناينها فراهم کند. میدانست و يقين داشت تنها دل بستن بهيگانه دختر خويش و راه را هموار کردن برای او و همه چيز را مهيا کردن برای يک نفر، موفقيت نيست، خوشبختی نيست. يقين داشت ناينش آن هنگام خوشبخت است، آن روز روی صحنههای بزرگ تالارهای عظيم موسيقی بهدرستی مینوازد و نواده بزرگی میشود که پايههای آزادی انديشه و بيان بدون حصر و استثنا امروز استوار شده باشد. تبلور خوشبختییِ دخترش را در تجلییِ شکوفايییِ آزادیهای اجتماعی میديد. از اين رو نگران بود. نه نگران دخترش، برای همهی دختران، برای همهی پسران، برای همهی ايرانیها، همهی مردم جهان. هميشه نگران بود. همانطور که مختاری هم هميشه نگران بود. او هم آينده را در دستهای پسرانش سهراب و سياوش میديد و میدانست که اگر امروز تلاشی در راستای تحقق آزادیها نشود، آيندهی در دستان سياوشها و سهرابها تيره و تار میماند.
شادی چهرهی او را هم در روزی که در دفتر آدينه خبر از خواندن داستان سياوش، پسرش را داد و خواست که من هم بخوانم و در صورت امکان بهچاپ برسانم، فراموش نمیکنم. بهويژه که وقتی داستان را از او خواستم، گفت: "بهتر است خودش بياورد. با خودش اگر حرفی در مورد داستان داری در ميان بگذاری." دريافتم چه میگويد. چهمیخواهد. او هميشه مرزها را میشناخت و بهآن احترام میگذاشت. سياوش نوشته بود و سياوش میبايد پيگير آن میشد و از همين آغاز مسئوليت کاری را که انجام داده بود بهعهده میگرفت.
اين عزيزان هيچکدام خود را مراد و مرشد و ولییِ نسل بعد از خود نمیخواستند، بدون آن که نگرانیشان را از نسل در راه پنهان کنند. همچنان که هميشه مشوق من بود مختاری در دورانی که در مجلهی گردون همهی همت خود را گذاشتم در معرفی و شناساندن نسل سوم، نسلی که در مقطع انقلاب و بعد از آن باليده بودند. اما هرگز هم واهمههايشان را پنهان نمیکردند. انگار که نگرانی در وجوشان خانه کرده بود. اين اضطراب در پشت خندهی گاه بهگاه چشمهايشان هم ديده میشد. برای هر حرکت فرهنگی، هر گام که میشد برداشت و امکان داشت که مفيد باشد، موثر باشد، نگران بودند. برای انتشار تکاپو، برای انتشار "بوطيقای نو"، برای انتشار "آدينه"، برای تشکل کانون نويسندگان، برای هر چه در دست خود داشتند يا ديگران در تدارک آن بودند. هميشه میکوشيدند بهسهم خود در رفع مشکلات پيش رو و احيای حيات فعاليتِ در حال انجام و بهثمر رسيدن آن نقش مؤثری داشته باشند.
بیگمان بسيارند خصلتهای انساندوستانهی عزيزان جانباخته، اما فرصت بيان همهی آنها در اينجا نيست. من با ياد آوردن لحظهای از دوران حيات اين دوستان در ارتباط با مرگ، مرگی که آنان را در چنگال خود گرفت، اين گفتار را خاتمه میدهم.
خاطرم هست که جمع شش نفری، گلشيری، درويشيان، کردوانی، مختاری، پوينده و من، که اعضای کميتهی برگزاری مجمع عمومییِ کانون نويسندگان در دوره سوم بوديم، در خانهی من در حال آخرين تدارکات، چهگونگییِ برگزاری و پذيرايی بوديم. در واقع آخرين جلسهی ما محسوب می شد. سه روز بعد، نهم مهر ماه جلسه مجمع عمومی کانون نويسندگان ايران برگزار میشد، منشور پيشنهادی قرائت میشد، اصطلاحات انجام میگرفت، تصويب می شد، اعضای هيأت دبيران موقت انتخاب میشدند، مأموريت تدوين و تنظيم اساسنامهی دوره سوم کانون نويسندگان ايران بهآنان محول میشد، مأموريت ما بهاتمام میرسيد و همه، همهی نويسندگان، شاعران، نمايشنامهنويسان، پژوهشگران، مترجمان از بلاتکليفی بيرون میآمدند و میدانستند که از اين پس مرجعی دارند، نمايندگانی دارند که میتوانند بهآنان مراجعه کنند، خواستهايشان را بيان کنند. میدانستند که اگر بههر دليلی در صحنهی فرهنگی نباشند، دور يا نزديک باشند، نمايندگانی هستند که از مواضع آنان بر مبنای منشور تصويب شده دفاع میکنند و میکوشند اهداف آنان را پيش ببرند و جامهی عمل بپوشانند.
هنوز دو ساعتی از جلسهی ما نگذشته بود که برادرزادهی من آمد و گفت: "عمو، دم در با شما کار دارند!" از رنگ چهرهاش بايد درمیيافتم که اتفاقی افتاده است، اما با اين تذکر که "میگفتی جلسه دارم" به در خانه رفتم.
اتفاق افتاده بود. هميشه پيش از آن که فکرش را بکنيم اتفاق میافتد. سال قبل هم همينطور شده بود. بهاصطلاح هميشه سربگاه میرسيدند. سال گذشته هم درست وقتی که تدوين و ويرايش منشور پيشنهادی تمام شد و دوستان (سيزده نفر) آن را امضا کردند، اتفاق افتاد. اگر اتفاق نيافتاده بود، اگر نريخته بودند و همه را (بهجز محمد بهارلو) را نبرده بودند، که دير يا زود منشور منتشر شده بود و پيش از اين که دوم خردادی در کار باشد، کانون حضور علنی و شکل گرفتهی خود را، برای فعاليت و عضوگيری اعلام کرده بود. آمدند، بردند و تهديد کردند که کافی است و ما هم بهتعهداتی که داده بوديم و پشت آنها تهديد مرگ نهفته بود، عمل کرده بوديم تا يک سال بعد. تا سالمرگ بزرگ داستاننويس ايران، صادق هدايت.
از ۲۳ بهمن که بهدور هم جمع شديم تا همانطور که صادق هدايت را بهانزوا انداختند، بهانزوا نيفتيم، (نه از آن گونه انزوا که اکتاويو پاز میگويد) تا ۶ مهر ماه حرفی و سخنی جز اين نداشتيم که مجمع عمومییِ کانون نويسندگان را برگزار کنيم و اميدوار باشيم که همه فعال شوند و مسؤليت هدايت و پيشرفت و رشد آن را بهعهده بگيرند. اما باز اتفاق افتاد.
همانطور که گفتم درِ خانه آمده بودند. من بهدادستانی انقلاب احضار شده بودم. وقتی اين خبر را، که حتا حکم جلب و احظار را هم بهدستم ندادند، بهدوستان گفتم، هر کس واکنشی داشت. هر کس برابر با شخصيت درونی و بيرونییِ خود واکنشی داشت. و کم و بيش، من بازتابهايی را میشناختم، اما از آنِ مختاری و پوينده سکوتی بود سنگين و پر حوصله. حتا وقتی بهدفتر تکاپو آمده بودند و از دادستانی انقلاب برايم اخطاريه آورده بودند، واکنشی اين گونه سنگين و صبورانه نداشتند.
پس از چند لحظه سکوت که فضای خانه را فرا گرفته بود، هر کس حرفی زد. هر کس پيشبينیهای خود و برداشتهای خود را گفت و راهنمايیهايی کرد. پوينده اما تا آخر ساکت ماند. دو ساعتی بعد، پس از اين که فرزانه طاهری خبر داد برای گلشيری هم برگ اخطاريه آمده است و موضوع بحث شکل عمومیتری گرفت، پوينده من را بهگوشهای برد و با بغض در گلو گفت: "نمیفهمند، نمیفهمند ما هر چه میخواهيم برای اين مردم است، برای فرهنگ، آيندهی اين مملکت، برای ناينها، خنياها، سياوشها، باربدها و ..."
پوينده که بهخانه رسيده بود، همسرش گفته بود او هم بهدادستانی احظار شده است. بهمن تلفن زد و گفت فردا همديگر را میبينيم. ساعتی بعد دريافتم که در فاصلهی ميان ساعت ۱۸ تا ۲۰، همزمان بهدر خانهی هر شش نفر ما رفته بودند. و چه بسا که اگر دريافته بودند هر شش نفر در يک جا جمع هستيم، امروز جامعه میبايست بهسوگ شش نفر بنشيند.
اما آخرين چهرهای که از پوينده به خاطر دارم، از آن روز دوشنبهی آذر ماه است، يک روز پيش از سفرم بهاسلو و چند روز پيش از دستگيری و مرگش. آمده بود بهسراغ من تا خداحافظی کند، هم آنچه را پيش از اين گفته بود، متذکر شود. وسواس غريبی در احيا و اجرای خواستههايش داشت. انگار دريافته بود که امکان ادامهی حيات نويسندگان يا دستکم بعضی از آنان، بهويژه چند نفرِ کميتهی تدارک و برگزاری مجمع عمومی کانون نويسندگان، سختتر، طاقتفرساتر و غير ممکنتر میشود.
چهار روز از ناپديد شدن دوستمان میگذشت و همه سايهی مرگ را بهدنبال خود احساس می کرديم. همان عصر پنجشنبه که مريم حسينزاده همسر محمد مختاری خبر ناگوار باگشتن او را بهخانه بهمن گفت، بههمهی دوستان جمع شش نفری اطلاع دادم. همه دريافته بوديم که ديگر نمیتوان بهتنهايی بيرون رفت. محمد پوينده هم دريافته بود، اما نخواسته بود باور کند. شايد هم نتوانسته بود. بهچهگونگی و چرايی آن انديشيده بود. برای همين هم تنهايی آمده بود بهسراغ من. هراسان غريدم که چرا تنهايی؟ چرا تنها آمدهای؟ با خندهای تلخ که گوشهی لبهايش نشسته بود، گفت: "دخل همهمان را میآورند، اما نهبهين سرعت، يکی يکی. تازه با کی بيايم، منصور؟"
اين تنها باری بود که وقتی لبهايش میخنديد، نه تنها در چشمهايش خنده نبود که ترس و هراس موج میزد.
بهاو قول دادم: "خواستههايش را دنبال میکنم." همانطور که بهمحمد مختاری، در دوره