« بازگشت به خویشتن» با چند دهه تاخیر!
پرسهای در برخی دیدگاههای آقای برقعی
دکتر مهرداد مشایخی
22.09.2009
آنها که با خلق و خوی من در امر مقالهنویسی آشنایی دارند شاید بدانند که من سخت به اصل ارایه نظرات خود، بدون انتقاد غیر لازم به دیگران، پایبندم. از این رو، به ندرت نوشتهای را به نقد مطالب سایر نویسندگان اختصاص میدهم؛ مگر مطلب از حیث سیاسی ـ فرهنگی بسیار غنی و در عین حال بحثانگیز باشد، و یا، بر عکس، از سطح نازلی برخوردار باشد ولی چنان انسان را خشمگین کند که تصمیم بگیرد به نقد آن بپردازد. شماری از نوشتههای آقای دکتر محمد برقعی، قطعا، در دسته دوم جای میگیرند. اصولا، ایشان استعداد کم نظیر و علاقه وافری به تدوین «مقالاتی» از این دست دارند؛ «مقالاتی» که اکثرا در یکی دو ساعت و با شتاب، بدون در نظر گرفتن معیارها و ملاحظات فضای روشنفکری (و صد البته آکادمیک) به تحریر در آمدهاند؛ معمولا بدون نظم نوشتاری، استدلالهای علمی، و البته استناد به منابع و نمونهها انتشار مییابند؛ و مهمتر از همه، غالبا یکی از ارزشهای جا افتاده در گفتمان سکولار ـ دموکراتیک ایران را مورد پرسش قرار میدهند. از آنجا که به برکت مقاله نویسی اینترنتی، کم کم، تفاوت میان گفتار روزمره و نوشتار نیز رنگ میبازد، و کسی هم حوصله «مچ گیری» و نقد ندارد، به تدریج، شاهد آنیم که لاابالیگری غیر مسئولانه از این دست در «مقاله نویسی» خارج کشوری میرود تا به هنجار مسلط بدل شود. آخرین دستنویس آقای برقعی، با عنوان «تظاهرات خارج از کشور: یار شاطر یا بار خاطر» به تمام معنی، در این مقاله جای میگیرد؛ نوشتهای، که علیرغم انشاء ابتدایی و ساده آن، سخت نامفهوم بود؛ بخصوص قسمت دوم مقوله را چندین بار مرور کردم تا متوجه شوم «پیامی که از این تظاهرات به حکومت و مردم میرسد» چگونه خواهد بود. دکتر برقعی، نظیر نگارنده، گاه به نقد «وضع موجود» فرهنگی و سیاسی علاقه نشان دادهاند. با این تفاوت که ایشان معمولا «راه حل»هایی را طرح میکنند که نوعی بازگشت به گذشته و فرهنگ بومی را برجسته میسازد. علی شریعتی، در اوایل دهه ۱۳۵۰، در مقابله با «غربزدگی» تز «بازگشت به خویشتن» اسلامی را طرح کرد. وی در مواجهه با امپریالیسم فرهنگی و مخدوش شدن هویت جوان مسلمان ایرانی، بازگشت به «ریشههای فرهنگی» را ارایه میکرد. مهرزاد بروجردی، در اثر پرمایهاش به نام «روشنفکران ایرانی و غرب»، علی شریعتی را در کنار جلال آل احمد، سید فخرالدین شادمان، احمد فردید، سید حسن نصر، احسان نراقی، و... در زمره «بومیگرایان» (Nativists) ایرانی قرار میدهد؛ نسلی از روشنفکران که پروژهشان «دیگری سازی» از غرب (در مقابل اصالت «خود» شرقی و یا ایرانی ـ اسلامی) بود. به هر حال، از درون جنین نقدی به غرب، چیزی بهتر از «انقلاب اسلامی» هم نمیتوانست عایدمان شود. برای خوانندهای که با مفهوم «بومیگرایی» هنوز آشنا نیست به نقل قولی از همان کتاب اشاره میکنم: «بومیگرایی را میتوان به عنوان دکترینی که به دنبال احیاء، بازگشت مجدد و یا ادامه آداب، باورها، و ارزشهای فرهنگی بومی است، تعریف کرد.» (مهرزاد بروجردی، متن انگلیسی، صفحه ۱۴) شباهتهایی، البته، میان بومیگرایی و ملیگرایی موجود است ولی وجه مشخص بومیگرایی اصالت دادن به هر آن چیزی است که فرهنگ «خودی» خوانده میشود. طبیعی است که این نگاه در دوران مبارزات ضد استعماری غالب شود و توجه بسیاری از روشنفکران «جهان سومگرا» را جلب کند. ولی در قرن بیست و یکم و در عصر جهانی شدن؟! بگذریم. مجددا به این مبحث باز خواهم گشت. ولی اکنون به مقاله اخیر آقای برقعی باز گردیم. در این نوشته، ایشان تظاهرکنندگان علیه احمدینژاد در نیویورک را، پیشاپیش، به سه دسته من در آوردی تقسیم کردهاند: «سرنگونیطلبان»، «طرفداران آشکار جنبش سبز» و «سرگردانهای بی هویت». از آنجا که این نگارنده، خود را در همان دسته «سرگردانهای بی هویت» قرار میدهد، دستکم، خود را از این حق برخوردار میداند که در مقابل تهمتهای مغرضانه آقای برقعی توضیحاتی را به اطلاع دیگران برساند. «طبقه بندی» من در آوردی آقای برقعی فاقد کوچکترین دقت و معیار سیاسی است. از ایشان میخواهم که از این «جمع پراکنده هزار رنگ» تنها پنج رنگ از آنها را معرفی کرده و علل بی هویتیشان را برای خوانندگان توضیح دهند. جالب توجه آن که خود آقای برقعی مدتهاست با همین طیف بی هویت فعالیت میکنند! واقعیت این طیف آن است که اکثریت قریب به اتفاق آنها از نظر فکری دموکرات، سکولار (دینی و غیر دینی)، و جمهوریخواه بوده و در رابطه با رهبری کنونی جنبش سبز معتقد به حمایت، در عین حفظ استقلال خود، هستند. به عبارت دیگر، تفاوت این طیف با «طرفداران آشکار جنبش سبز» آن است که فعالانش حاضر نیستند با هر گونه شعار و سیاست جنبش سبز همراهی کنند و اگر در مقطعی تشخیص دهند که میباید از سیاستی پرهیز کرد و یا شعار بدیلی را مطرح ساخت از طرح آن ابایی ندارند (از جمله شعار «انتخابات آزاد»). به راستی چرا آقای برقعی به ناگاه بر آشفته شده و از آوردن عکس رهبران جنبش در تظاهرات نیویورک حمایت میکنند؟ مگر در این سه ماه اخیر چنین بحثی در ایران و یا در خارج (درون این طیف) مطرح بوده است؟ واقعیت آن است که مشکل ایشان مشکل فرهنگی ـ سیاسی با دیدگاههای بنیادین طیف سکولار ـ دموکرات است. آقای برقعی با داشتن دیدگاههایی که میتوان آنها را در زمره محافظهکارانهترین گرایشهای درون طیف موسوم به «ملی - مذهبی» محسوبشان کرد، طبعا از هر فرصتی برای ابراز ناخرسندی بنیادیشان با فرهنگ این طیف وسیع و رو به رشد استفاده میکنند. بهویژه، آنچه که احتمالا موجبات ناخرسندی اخیرشان را فراهم آورده مقاومت و ایستادگی متکی بر اصول طیف «سرگردانهای بی هویت» در مقابل ترفند جدید «طرفداران آشکار جنبش سبز» برای طرح شعار بیربط «نه جنگ، نه تحریم» در تظاهرات پیش رو است! بحث در این موارد را به بعد از تظاهرات موکول میکنم. «استدلال» سوء استفاده جمهوری اسلامی از سیاستهای اپوزیسیون! یکی از «استدلال»های آقای برقعی در محکوم کردن طیف «سرگردانهای بیهویت» همان استدلالی است که در سالهای اخیر بارها مورد سوء استفاده ایشان و شماری از همفکران سیاسیشان قرار گرفته است. مضمون این «استدلال» آن است که اگر اپوزیسیون فلان سیاست یا فلان موضع را اتخاذ کند جمهوری اسلامی در دستگاههای تبلیغاتیاش از آن سوء استفاده میکند! در اینجا هم آقای برقعی هشدار میدهد که: «جمهوری اسلامی با آب و تاب عکسها و گزارشهای تصویری این جماعت با پرچم سه رنگ شیر و خورشید، یا بدون شیر و خورشید، را از رسانههای خود پخش میکند تا نشان دهد که بدنه اصلی این نظام دنبال سرنگونی هستند.» چندی پیش امیر حسین گنجبخش در مقالهای با عنوان «چگونه جمهوری اسلامی به اپوزیسیون احساس گناه میدهد» به توضیح همین نکته همت گماشت. آنچه من میخواهم اکنون به آن بحث اضافه کنم نقش برخی «مخالفان» در تداوم این امر است. امروز، من دیگر متقاعد شدهام که اکثر افرادی که این نکته را برجسته میکنند، غالبا، خود ریگی در کفش دارند. به عبارت دیگر، آنها به همان اندازه که نگران «سوء استفاده» جمهوری اسلامی هستند، خود نیز از آن سیاستها و مواضع «ساختارشکنان» خشمگین هستند و، به یک معنی، خشم خود را پشت جمهوری اسلامی پنهان میکنند. به اینان باید گفت، گویا شما زمان و مکان را از یاد بردهاید! کدام «سوء استفاده» جمهوری اسلامی؟! حکومت شمشیر را از رو بسته و هرگونه مقاومت مردم و حتی اصلاحطلبان «خودی» را با واژهها و عباراتی نظیر «خیانت»، «انقلاب مخملی»، «وابستگی به غرب» و نظایر آن پاسخ میدهد. آنها نیازی به بهانه و مدرک ندارند. همین چند روز پیش بود که «کیهان»، چاپ تهران، اتهامات جدیدی را متوجه موسوی و جنبش سبز کرد. این بار کیهانیها پرچم شیر و خورشید نشان و سرنگونیطلبان را مطرح نکردهاند، بر عکس، آنها از حمایت «گروهکهای ضد انقلابی» فداییان خلق [اکثریت] و اتحاد جمهوریخواهان ایران آشفته شدهاند. «کیهان» مینویسد: «شایان ذکر است میرحسین موسوی که با شعار اصلاحطلبی اصولگرایانه و برای فریب ملت متدین ایران به میدان رقابتهای انتخاباتی پا گذاشته بود، هم اینک به جریانهایی چراغ سبز نشان میدهد که از دشمنان نشاندار اسلام و انقلاب و نظام به شمار میآیند.» کافی است که نگاهی، ولو سطحی، به اظهارات مقامات حکومت، گویندگان و مفسران «صدا و سیما»، و نوشتههای نشریات حکومتی بیفکنیم تا برایمان مسجل شود که از مدتها پیش جناح کودتاگر تصمیم به وصل کردن موسوی و کروبی به انگلیس و آمریکا و طرح «انقلاب مخملی» گرفته و منتظر ما نمانده است تا در صورت عدم حمل تصاویر موسوی، حمله به او را آغاز کند. حال ببینیم آقای برقعی چه توقعی از «ساختار شکنان» و «سرگردانهای بیهویت» دارد. او در آخر دستنویس خود، ریش سفیدانه از ما میخواهد از سیاست بیفایده «حمایت پر از تردید و مشروطمان که از منزهطلبی و حداکثرخواهی ما سرچشمه میگیرد» و «در عمل... عزم حکومت را در سرکوب [جنبش داخل کشور] جزمتر میکنیم» دست بشوییم. پس ایشان مایل است صحنه سیاسی خارج از کشور را دو قطبی کند: در یک سو «سرنگونیطلبان» و در سوی دیگر «طرفداران آشکار جنبش سبز». ایشان از صف مستقل سکولار ـ دموکراتها بیزار است زیرا (در واقعیت امر) آنها را با خود از نظر فرهنگی و سیاسی مانوس نمییابد. لاجرم، میباید آنها را در «طرفداران آشکار» مستحیل نماید. البته ایشان حق دارد هر جور که تمایل دارد برای این عرصه طرح و نقشه ارایه دهد. ولی آنچه که غیر قابل توضیح است ادامه حضور ایشان در جمع سکولار ـ دموکراتها است! اشتباه نشود، این نکته را به حساب تمایل این نگارنده برای عدم حضور آقای برقعی در طیف سکولار ـ دموکرات نگذارید، ایشان تا زمانی که خود مایل باشند میهمان عزیز ما خواهند بود. جهانبینی بومیگرایانه دکتر محمد برقعی به باور من، و بر پایه یک شناخت بیست و چند ساله، ساختار فکری آقای برقعی نه به معنی اخص کلمه «اسلامگرایانه» و نه «ملی ـ مذهبی»، که همان بومیگرایانه است. در این نگرش هم ایشان بسیار ثابت قدم، شجاع، و متداوم بوده است؛ به یک معنی، ایشان از یک سیستم فکری برخوردار است. به عنوان مثال، ایشان از اکثر نقدهایی که در سالهای اخیر در مورد فرهنگ و تاریخ ایران صورت گرفته فاصله میگیرد. استدلالش هم این است که «مگر تاریخ و فرهنگ اروپاییان کمتر استبدادی بوده است.» ایشان به دفعات در مقابل انتقادهایی که نسبت به رفتار جمهوری اسلامی از سوی شخصیتهای ایرانی سکولار ـ دموکرات انجام گرفته موضعگیری کرده و بر این نظر بوده است که منابع اطلاعاتی و رسانهای غرب غیر قابل اعتماداند. (حال، این که ایشان چگونه در این سرزمین به منابع قابل اتکاء و قابل اعتماد دسترسی دارد بحث دیگری است!). و این نگاه تعصبآمیز برای ایشان که مدرک دکترای مردمشناسی دارد امری پسندیده نیست. در این نگرش، پدیدههای بومی ـ اعم از فرهنگ، تاریخ، حکومت ـ باید باری به هر جهت مورد حمایت قرار گیرند؛ صرف نظر از آن که چه ضررهایی از برخی جوانب آن متوجه اکثریت مردم شود. اوج این نگرش را در مقالهای با عنوان «بر زمینت میزند نادان دوست» [هفتهنامه «ایرانیان»، اپریل ۲۰۰۷] مشاهده میکنیم. در آن نوشته، آقای برقعی با ادبیاتی جانبدارانه نسبت به اقدام دستگیری پانزده ملوان انگلیسی توسط پاسداران، به نقد «بیخبری» و «نفهمی» حکومتگران در مورد چگونگی بهرهبرداری تبلیغاتی از این قضیه میپردازد. و ما میبینیم که آقای برقعی آشکارا برآشفته است که چرا جمهوری اسلامی این فرصت طلایی را برای بهرهبرداری تبلیغاتی از دست داده است! «اگر نادانیهای دشمنان ایران فرصتهای طلایی در اختیار حکومت ایران میگذارد و سبب قدرت زحمت نکشیده آن میشود حماقتها و جهالتهای دولتمردان ایران سبب بر باد رفتن گنجهای باد آورده خودشان میشود و آنان با دست خودشان پایههای قدرت خود را فرو میکوبند.» در همان زمان و برحسب کنجکاوی از آقای برقعی پرسیدم «آیا منظورتان از نادان دوست همان احمدینژاد است؟» و ایشان تایید کردند. من در اعتراض گفتم آیا احمدینژاد را از مقوله «دوست» میدانید؟ پاسخ آقای برقعی چنین بود: «به هر حال دشمن که نیست» (نقل به معنی). فراموش نکنیم که این صرفا یک مکالمه خصوصی نبود، چه آقای برقعی عنوان مقالهاش را بر همین پایه انتخاب کرده بود. البته، من همین اظهارنظر را هم ناشی از بومیگرایی ایشان میدانم. به هر حال، هرچه باشد آقای احمدینژاد رییس جمهور «خودمان» است. دو سال بعد از انتشار آن مقاله، در نوشتهای با عنوان «آیا تقلب گسترده در این انتخابات ممکن است» [هفتهنامه «ایرانیان»، جون ۲۰۰۹] آقای برقعی با قاطعیت این امکان را رد میکند و مینویسد: «من بر آنم خطر این تقلب چنان بالا است که امکان آن بسیار کم است... » و میافزاید: «... به نظر من این خطری نیست که آقای خامنهای حاضر به انجام آن باشد.» از آنجا که آقای برقعی همواره و در هر فرصتی به درستی از لزوم رفتار مسئولانه و احساس مسئولیت در انتقاد از خود در میان سیاسیون ایرانی، سخن به میان میآورند، خواستم با ذکر مثالهای بالا (که تنها بخش کوچکی از این گونه اظهارات کتبی ایشان است)، توجهشان را به رفتار و گفتار امروزشان جلب کنم تا با احساس مسئولیت بیشتری سخن بگویند. اگر علی شریعتی پروژه «بازگشت به خویشتن» اسلامی خود را در اوایل دهه ۱۳۵۰، در کوران مبارزات ضد سلطنتی، ضد امپریالیستی و جهان سومگرای آن دوره، طرح کرد، اکنون نزدیک ۳۵ سال دیرتر، با بومیگرایی آقای دکتر محمد برقعی مواجهیم! امروز، درست در مقطعی که نسل جوان ایران دورخیز کرده است تا با عبور از قید و بندهای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی تجربه «جهانی» خود را در مدار بالاتری ادامه دهد، آقای برقعی به ارایه راه حلهای بومی اقدام میورزد که آخرینش تقدیس «صیغه» به عنوان راهکاری در مقابل مشکلات جنسی نسل جوان بود؛ راهکاری که هنوز در اذهان باقی است. تا نظر آقای برقعی چه باشد!