حکومت در درازمدت نمی‌تواند از پس ملت برآید

گفتگوی ماندانا زندیان با مهدی خانبابا تهرانی


22.02.2010

ماندانا زندیان: شما در مصاحبه‌ای پیرامون جنبش شهروندی ایران- جنبش سبز- گفته‌اید: «آنچه در ایران اتفاق افتاده است نبرد بین سنت و مدرنیته است که از مشروطه آغاز و در انقلاب ۵۷ دنبال شد.»
نخست: گفتمان مسلط جنبش اعتراضی که به انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷خورشیدی منجرشد، چه بود؟ آیا شما به «ربوده شدن انقلاب به دست نیروهای مذهبی به رهبری آیت الله خمینی» و انحراف آن از خواست آزادی و عدالت باوردارید؟
دیگر این که: پس از گذشت هشت ماه از خیزش شهروندی مردم ایران، به نظر شما مدرنیته به معنای خردگرایی، انسان گرایی و عرفیگرایی تا چه اندازه در این حرکت چندصدا نهادینه شده است؟

مهدی خانبابا تهرانی: به باور من گفتمان مسلط جنبش اعتراضی که به انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ انجامید خواست آزادی، استقلال و سپس جمهوری بود که به دلیل پیش زمینه‌های قبل از انقلاب یعنی نبود آزادی و فقدان فرهنگ دمکراسی در جامعه، اکثر نیروهایی که در پی پایان دادن به وضعیت موجود در زمان شاه بودند، تنها راه رسیدن به آزادی را در سرنگونی می‌دانستند.
سلطه یابی روحانیت بر انقلاب و تفسیر قشری نیروهای اسلامی از آزادی– علیرغم مقاومت بخشی از نیروهای لیبرال اسلامی و چپ دمکرات و برخی روشنفکران عرفیگرا در برابر دین سالاران خواهان حکومت اسلامی- در اثر بی توجهی و بی باوری اکثر نیروهای چپ رادیکال و حتی بخشی از نیروهای روشنفکر دینی(که امروز ملی مذهبی نامیده می‌شوند) به دمکراسی شهروندی، که به نظر نیروهای چپ چیزی جز حاکمیت و دیکتاتوری سرمایه تلقی نمی‌شد، و به باور نیروهای ملی مذهبی چیزی جز یک نمونه‌ی غربی نبود؛ مفهوم لیبرالیسم را به ناسزای سیاسی تبدیل کرده بود- چیزی شبیه اصطلاح ضد انقلاب. این برداشت غلط از لیبرالیسم چنان مورد تأیید مذهبیون قرارگرفت که حتی دولت موقت را ضد انقلاب و لیبرال خواندند و جبهه‌ی ملی را هم که به نوعی مفهوم شهروندی و لیبرال را نمایندگی می‌کرد ضد انقلاب نام دادند.
این مجموعه با همراهی قدرت مطلقه‌ی آیت الله خمینی به کمک دین سالاران آمد و در نهایت منجر به شکل گیری حکومت اسلامی شد.
در پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی که آقایان عبدالکریم لاهیجی، ناصر کاتوزیان، حسن حبیبی و محمد جعفر جعفری لنگردوی در آن نقش فعال داشتند (در زمانی که هنوز رهبران مذهبی به تحقق نظرات خود اطمینان نداشتند) سخنی از اصل ولایت فقیه و حکومت اسلامی آشکارا به میان نمی‌آید. بعدها زمانی که آقای بازرگان بر اثر فشار نیروهای دمکرات و عرفیگرا پیشنهاد داد به جای عنوان جمهوری اسلامی، جمهوری دمکراتیک اسلامی برگزیده شود، یا آقای حسن نزیه گفت عنوان جمهوری به تنهایی کافی است، آیت الله خمینی در یک سخنرانی با تحکم اعلام کرد که «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد» و بدین ترتیب به آن بحث پایان داد. بعد از آن هم در یک همه پرسی با دستکاری در اذهان هیجان زدۀ مردم عنوان جمهوری اسلامی را جاانداختند. عنوانی که در ذات خود متناقض با اصل جمهور مردم است و این دو به واقع با هم قابل جمع نیستند. اسلام که از نگاه روحانیت شیعی یک ایدئولوژی بسته است و به میل فرد یعنی فقیه ربط دارد یکسره نافی حاکمیت مردم بود. با تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی فاتحه‌ی جمهوری در همان روز و با همان همه پرسی خوانده شد و آزادی رسماً در چهارچوب اسلام آقایان معنا یافت و قضاوت به دست حاکمان شرع افتاد که هر که را در تعریف شیعه‌ی اثنی عشری نمی‌گنجید از دایرۀ خودی‌ها – به اصطلاح خودشان- بیرون گذاشتند، سرنوشت غمناک شعار استقلال را هم همه می‌دانند. شعاری که یکی از خواسته‌های برجستۀ انقلاب سال ۵۷ بود دچار نگرش عقب ماندۀ رهبران مذهبی و حتی بخشی از نیروهای رادیکال غیر مذهبی آن زمان شد که استقلال را در چهارچوب خارجی ستیزی می‌شناختند، همچنان که پل پوت در کامبوج و عیدی امین در اوگاندا و قذافی در لیبی و یا سایر مستبدین؛ در صورتی که به باور من و بسیاری از نیروهای طرفدار رشد و تجدد در ایران، نه تنها استقلال، بلکه عدالت هم بدون آزادی و تجدد معنایی ندارد و اساساً استقلال نیست. این استقلالی هم که سران حکومت ایران امروز همچنان از آن صحبت می‌کنند و به دنبالش روان‌اند و به معنای بیگانه ستیزی است چیزی جز فقر و ورشکستگی برای کشور به بار نمی‌آورد.
و اما در پاسخ به این سؤال که آیا انقلاب سال ۱۳۵۷ به دست نیروهای مذهبی با رهبری آیت الله خمینی ربوده شد، باید بگویم که پاسخ در میزان آگاهی تاریخی، فرهنگی و سیاسی در میان نیروهای مخالف شاه - چه فعالان جنبش چپ چه دیگر گروه‌های رادیکال سیاسی- نهفته است، که دچار فقدان فرهنگ دمکراسی بودند.
فقدان این آگاهی‌ها نگاه آنان را از نقش دوگانه‌ی اسلام در عرصه‌ی قدرت منحرف ساخت. همراه شدن همه با خواست توده‌های حاشیه نشین و به گفته‌ی خمینی مستضعفین، به همپایی و همراهی نیروهای طرفدار سنت و تجدد انجامید که یک تکرار تاریخی ناگوار از مشروطه تا امروز در میان ماست؛ و بالاخره فقدان احزاب سیاسی و مطبوعات آزاد به عنوان رکن چهارم مشروطیت، همه و همه پیش زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی بودند که به رهبری و حکمرانی مطلق خمینی و اطرافیانش بر انقلاب منجرشدند.
اما در جنبش سبز حضور دختران و پسران جوان با رویکرد و رفتار ضد خشونت و نگاه انسان گرایانه در برابر سرکوبگران حکومت و شعارها و تولیدات فرهنگی در بستر این جنبش، همه و همه بیانگر این واقعیت است که جنبش سبز نماد حرکت زنان و مردانی است که به درک و درایت شهروندی رسیده‌اند، بدین معنی که به بهای خون جوانان خود، اعلام انتقام جویی نمی‌کنند، بلکه می‌خواهند در حرکتی مشارکت داشته باشند که بر رهبری آن ناظر باشند. جوانان ایرانی دیگر خواهان ایدئولوژی‌های بسته و رهبر فرهیخته نیستند. این نسل از آرمان‌های واهی و مدینه فاضله‌ها فاصله گرفته و روند روزانه‌ی زندگی بهتر را در این دنیا دنبال می‌کند. اینها همه نشانه‌های خوبی از خردگرایی آنهاست جنبش سبز با پذیرش حق دگربودی و دگراندیشی در عمل نشان داده که کثرت گراست و شکی باقی نگذاشته که دیگر مجذوب هیچ آیین و مرام سیاسی تمامیت خواهی نخواهد شد.
آیا انصاف حکم می‌کند که به خاطر مصلحت اندیشی، حقوق مردمی با چنین بلوغ شهروندی را نادیده انگاشت یا مشروط به رضایت قدرت استبداد دینی موجود نمود؟ حاکمان حکومت اسلامی نشان داده‌اند که گوش شنوایی برای این حرف‌ها ندارد. به نظر من انسان گرایی و خردگرایی و خشونت پرهیزی در جنبش سبز نهادینه شده است، برای این که تجدد بتواند توسط این جنبش در جامعه نهادینه شود، باید به فرایند رشد این گرایش و به ویژه تفکیک حقوق شرعی از حقوق مدنی یاری رساند.

متن کامل مصاحبه