گفتار دکتر مهرداد مشایخی در پایان مراسم گرامیداشت او در واشنگتن
دکتر مهرداد مشایخی
11.12.2010
«دوستان، سروران و هممیهنان عزیز: زبان من در برابر دریای محبت شما به راستی قاصر است. در این نه ماهی که از شروع بیماری من میگذرد، من از موج عظیم همدلی و حمایت پر مهر شما عزیزان به حدی سیراب شدهام که بدون تردید، با بسیاری از دشواریهای این دوره مقابلهای در خور داشتهام. من از تک تک شما سپاسگزارم؛ از دوستانی که امروز از واشنگتن، و یا شهرها و کشورهای دیگر، قدم رنجه کرده و با حضورشان در اینجا به این گردهمآیی جلوهای دیگر بخشیدهاند؛ از دوستان عزیزم در کمیته برگزاری این مراسم که چندین ماه از اوقات گرانبهای خود را صرف تدارک و برنامهریزی برای آن کردند؛ و بالاخره سخنرانان فرهیخته، که بر من منت گذاشته و مرا با فرمایشاتشان شرمنده کردند. به راستی در برابر این همه محبت چه میتوانم بگویم؟ با وام گیری از واژه دایی فقیدم، دکتر امیرحسین آریانپور، باید بگویم من صرفا «معلمی ساده» بوده و هستم و آنچه که انجام دادهام عمدتا بر پایه مقتضیات و منطق حرفه معلمی و کار روشنگرانه بوده است. من واقعا و صمیمانه خود را اینگونه میشناسم و به مسئولیتهای آن سخت وفادارم. اگر در سالهای اخیر، برخی نوشتهها و یا صحبتهای من مورد توجه عدهای از هموطنان عزیز قرار گرفته است، مسلما نه به آن خاطر بوده که متن و یا کلامی «استثنایی» از سوی من عنوان شده که احیانا دیگران پیشتر از من از آن غفلت کردهاند؛ برعکس، شمار بسیاری از روشنفکران، دانشگاهیان و فعالان سیاسی ایرانی (از جمله حاضر در همین تالار) در تمامی این عرصهها آثاری بس ارزشمند تولید کردهاند که مایه مباهات بوده است. به باور من، اگر فعالیتهای من مورد توجه برخی قرار گرفته است عمدتا متاثر از فضای اجتماعی فعالیت من و مخاطبانی است که ارتباطگیری با آنها را وجهه همت خود قرار دادهام؛ یعنی کار در حوزه عمومی، به معنی تلاش برای انتقال مفاهیم، واژگان، ارزشها و مسایل دانشگاهی به جامعه تحصیلکرده ایرانی. بدون آن که قصد الگوسازی برای دیگران داشته باشم، خود به این نتیجه رسیدهام که یکی از نقاط ضعف جامعه ما ضعف این حوزه ـ یعنی روشنفکری حوزه عمومی ـ بوده است. من نیز، به سهم خود، و طی این سالها، همراه با بسیاری دیگر از یاران و دوستان خود تلاش کردهایم در رفع این نقیصه فرهنگی گامهایی کوچک برداریم و مانع از آن شویم که در آتیه نه چندان دور، مردم ایران بار دیگر انگشت اتهام را متوجه روشنفکران و دانشگاهیان کنند. باید اذعان کنیم که کارنامه منفی ما در دوره انقلاب ۵۷ چندان موفق نبود. ما به درستی به ضعف دانش، دنبالهروی از عوام، و تابعیت از الزامات «لحظه» متهم شدیم. این بار میباید نه تنها با آن محدودیتها، که با مسایل و پیچیدگیهای جدید زمان خود نیز مقابله کنیم. ما به عنوان روشنفکر، دانشگاهی، و یا جامعهشناس حوزه عمومی وظیفهای حساس در مقابل خود داریم: چگونه معیارها، جهانبینی، و ارزشهای پیشرو روشنفکری ـ دانشگاهی را در دسترس بخش تحصیلکرده جامعهمان قرار داده و برایشان قابلیت کاربرد ایجاد کنیم. ما ناچاریم که با ضوابط و حساسیتهای هر دو سو در ارتباط نزدیک باشیم: سطح دانش و آگاهی، ارزشها و استانداردهای روشنفکری و آکادمیک، روانشناسی جمعی مردم، و نیازهای ویژه هر مقطع تاریخی. یکی از مهمترین ابزار ما برای برقراری این ارتباط «زبان» است؛ زبان ارتباطگیری و انتقال مفاهیم به مردم. از یک سو، زبان نباید از محتوای روشنفکری خود تهی شود و از سوی دیگر میباید در دسترس و قابل درک اکثریت شود. عدهای از دوستان در این زمینه بر من خرده گرفتهاند که در نگارش از زبانی دیرفهم استفاده میکنم. من، به سهم خود، تلاش خواهم کرد که بر این محدودیت غلبه کنم. ما همه محصول شرایط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، تاریخی و جهانی خود هستیم. تردیدی نیست که این اصل شامل من نیز میشود. در این وقت تنگ مایلم با مروری جامعهشناختی بر مهمترین دورههای زندگی خود ـ دورههایی که در تکوین و شکل بخشیدن به ذهنیت و ارزشهای روشنفکری من موثر افتادند ـ شما را نیز در این سفر تاریخی با خود همراه سازم. از خانواده آغاز کنم. خانواده مادر بزرگ من (خاندان سپهر) مروج یک سنت بدیع ادبی و تاریخنگاری در دوره خود بودند. از سوی دیگر، گرایش به شورشگری بر علیه وضع موجود از سوی خانواده پدر بزرگ ما ـ خاندان نایبی ـ وارد روحیه عمومی نسلهای بعدی شد. تلفیق این دو گرایش بعدها در وجود دایی بزرگم امیرحسین آریانپور (جامعهشناس) متبلور شد. نقش او در علاقمند کردن من به مطالعه، سیاست، شورشگری، جامعهشناسی، زبانشناسی، و توجه به وضع محرومان غیرقابل انکار است. در اینجا باید یادی هم از محله «وکیل آباد» (در حوالی سیدخندان) بکنم. محلهای نسبتا فقیرنشین که در کنار محله زرین کلاب ما (طبقه متوسطیها) از گذشته موجود بود و حامل نوعی تنش طبقاتی میان ساکنان این دو محله بود. به مرور زمان ارتباط حداقلی میان شماری از ما و آنها ـ به واسطه ورزش فوتبال ـ ایجاد شد. طی این معاشرتها با جلوههایی از مسایل و حساسیتهای فرهنگی طبقات فرودست بهتر آشنا شدم. آنچه که آریانپور بطور تئوریک به من آموخته بود در وکیل آباد جلوه عملی یافت. در جامعه برونمرزی، فعالیت سه ساله در جوار کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در واشنگتن حامل درسهای سیاسی ارزشمندی برای من بود. معاشرت با دوستان و فعالان واحد واشنگتن ـ که بسیاریشان امروز نیز حضور دارند ـ فرصتی استتثنایی را در اختیارم قرار داد تا در عرصههایی نظیر مبارزه با استبداد، تفکر انتقادی، برابرخواهی و کار گروهی از آنها بیاموزم. پس از انقلاب، و پس از خاموشی زود هنگام سازمانهای سیاسی، فرصتی فراهم آمد که با دوستان سیاسی ـ دانشگاهی به فعالیت در نشریههایی با چنین محتوایی بپردازیم: «علم و جامعه»، «اندیشه و انقلاب»، «نظم نوین»، و «کنکاش» در این لیست قرار میگیرند. از دوستان عزیزم، دکتر ناصر طهماسبی، علی میرسپاسی، مهرزاد بروجردی، و عبدی کلانتری (که همگی امروز در اینجا حضور دارند) طی یک دوره ۱۵ ساله بسیار آموختم و تاثیر همگی آنها را بر تفکر خودم همچنان حس میکنم. با پایان گرفتن فعالیت نشریهای، زمینههای بازگشت به فعالیت سیاسی در هیات «جمهوریخواهی» قد علم کرد. از سال ۲۰۰۳ حرکت ما از شکل برکههای سیاسی ـ روشنفکری (که زیر عنوان جلسات «یکشنبهها» انجام میگرفت) وارد دریایی گسترده شد که حضور صدها عضو سیاسیکار الزامات و توقعات و روش کارهای متفاوتی را طلب میکرد. به ناگاه خود را در کنار چهرههای سیاسی نامداری همچون خانبابا تهرانی، امیر خسروی، فتاپور، بیژن حکمت، شریعتمداری و از نسل بعدی امیرحسین گنجبخش یافتم. در جریان تشکیل و تکوین «اتحاد جمهوریخواهان ایران» و ضمن تجربهآموزی از دهها عضو کارکشته، متوجه شدم که تلفیق دو حوزه مجزای «روشنفکری عمومی» و «سیاسیکاری» امری سخت دشوار است و برقراری توازن میان این دو مثل حفظ تعادل روی بند است؛ موضوعی که همچنان برایم مورد مناقشه و تاملبرانگیز است: من واقعا به کدام حوزه تعلق دارم؟ و بالاخره در دهه اخیر به موازات گسترش رسانههای عمومی در جامعه برونمرزی یکی از مهمترین مشکلات ما (یعنی امکان تماسگیری با مردم و جامعه) تسهیل گردید. برای اولین بار خود را در فضای مجازی مواجه با مردمی دیدم که بسیار سریع قضاوت میکنند، نظر میدهند، تشویق میکنند و انتقاد میکنند. این بزرگترین سرمایه و مشوق من و امثال من در تداوم کار روشنفکری بوده است. در چند سال اخیر دریافتم که در دراز مدت تحصیلکردههای ما بسیار هوشیارند و من و امثال من نمیتوانیم با استفاده از ترفندهای گوناگون آنها را فریب دهیم و از خود تصویری جدا از آن که هستیم ارایه دهیم. آنها با هشیاری بسیار تعهد و وفاداری حرفهای را از هیاهو و غوغاسالاری تمیز میدهند و بهترین داور این فعالیتها هستند. نقش آنها را بیشتر ارج گذاریم. زندگی زیباست.»