گزارشی از بم


وبلاگ گلناز

14 فوریه 2005

بم 1


صبح از خواب بیدار می شوم . چشمانم را باز نمی کنم . هنوز خیال می کنم در کانکس هستم . چشمم را که باز می کنم آبی چشم نواز دیوار ها نوازش ام می کند و نفس عمیقی می کشم . من بر گشته ام به اتاق آبی خودم .
رفته بودم بم . چرایش را بعدا که گزارش ها و نوشته هایم را جمع و جور کردم می گویم . امید به هر گونه تغییر و باز سازی در بم همانقدر پوچ و خیالی است که سراب های دایما روبه رو در جاده ی کرمان و زاهدان . انگار تازه یک ماه پیش زلزله آمده است . هنوز بعضی از خیابان ها در برخی از محله ها مثل سیاه خانه ، عرب خانه ، سید طاهر الدین و سنگستان خاک بر داری نشده چون استخوان های پوسیده ی زیر آوار کسی را نداشتند که بیرونشان بکشد .

سه روز اول را در هتل ارگ جدید ماندیم و بعد منتقل شدیم به کانکس انجمن در اردوگاه امام خمینی . وضع اردوگاه ها افتضاح است . شب ها بوی تریاک سلطنت می کند . اعتیاد در شهر بیداد می کند . و مرد و کودک هم نمی شناسد . حتی مگس های شهر هم همگی نشئه اند ! بحث تریک و جنس اش و قیمت اش ( کیلویی 490 تومان ) بحث شیرین داخل تاکسی هاست . دومین باری که تاکسی سوار شدیم راننده ی خوش مرام اش تکه ای بهمان تعارف کرد و ما برای اولین بار چشممان به جمال افیون روشن شد . گفت اگر اهلش هستید منقل و وافور هم در منزل دارم و مهمان ما باشید و ما هم از آنجایی که خیلی بی چشم و رو هستیم مهمان نوازی ایشان را رد کردیم ! در عوض الکل سخت و گران گیر می آید .

بر عکس خیابان های تهران که به هر پس کوچه ای وارد شوی کارگری می بینی که آجری را بالا می اندازد و ساختمانی می سازد به ندرت جایی را در بم دیدم که کسی مشغول ساخت و ساز باشد . مردم به زندگی کم خرج و بی دردسر در کانکس ها خو کرده اند . ماشین های مدل بالایی که کنار کانکس ها پارک بود حکایت از وضع مالی خوبشان می کرد . می گویند منتظر وامی هستند که قرار است دولت بدهد .

آدم ربایی ، تجاوز و سرقت مسلحانه از حوادث عادی شهر است . البته همه ی جنایات را بر گردن جیرفتی ها و بلوچ ها می انداد که بعد از زلزله وارد شهر شده اند . روزنامه ی ندای بم _ تنها روزنامه ی محلی شهر بم _ پر است از اخبار دختر ربایی . البته بدون ذکر نام و نشانی از خانواده ی دختر . معمولا هم کسی پیگیر قضیه نمی شود . دختری که ربوده می شود بیش از هرچیز موجب سرافکندگی مردان با غیرت !!! خانواده است . همان بهتر که هرگز پیدا نشود .
وضع بهداشتی اردوگاه ها اسفناک است . حمام و دستشویی درست و حسابی وجود ندارد . فاضلاب ها بالا می زند . کسی هم عین خیال اش نیست . زنان جی او زنی ما حمام و دستشویی بیرون کانکس ساخته بود . حتی برای دستشویی رفتن هم امنیت نداشتیم و شب ها دو ، سه نفر با هم بیرون می رفتیم و دو نفر بیرون پشت در کشیک می کشیدند ! در همه ی این مدت فقط دوبار حمام رفتم . ( با عرض شرمندگی ) دفعه ی دوم همان حمام صحرایی بود با طول و عرضی اندازه ی کیوسک تلفن بدون هیچ روشنایی ( یک ربعی طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کند ) و چاهک عمیق و بدون درپوشی در وسط اش که باید در همان تاریکی مواظب می بودم داخل اش نیفتم ! موقع لباس پوشیدن به قدری مستصل شده بودم که به سرم زد همانطور با حوله بپرم بیرون و تا کانکس بدوم . ( پر واضح است که این تصمیم هرگز عملی نشد )

وضع زنان و کودکان بم از هر فاجعه و زلزله ای غم انگیز تر است . چند تایی گزارش در مورد فحشا ، ازدواج ، بهداشت روان و وضع کودکان نوشته ام که منتظرم از گیجی خارج شوم و ویرایش شان کنم . راست اش هنوز گیج و منگ هستم و تصاویر از جلوی چشمم کنار نمی رود . فکر می کردم داغون تر از این حرف ها شوم ولی هنوز و همچنان توانسته ام مشاعرم را حفظ کنم . همه ی تلاش ام را می کنم که عاقل بمانم . یا دست کم از این که هستم دیوانه تر نشوم . همه ی تلاش ام را می کنم . تنها به خودم قول می دهم ...

بم 2
وضعیت کودکان در بم واقعا اسفناک است . حتی بهزیستی آمار دقیقی از کودکان بی
سرپرست ندارد . کودکانی که به قیم هایشان سپرده شده اند شدیدا تحت فشار و بدرفتاری هستند با وجود اینکه بهزیستی ادعا می کند که هر دوماه یکبار به قیم ها سر می زند و از وضعیت کودک با خبر می شود و به مشکلاتشان رسیدگی می کند . خانم صدیقه سام نژاد مددکار و مشاور خانواده در بهزیستی بم می گویند بیشترین بد رفتاری نسبت به کودکانی که نزد قیم هایشان زندگی می کنند بی توجهی به وضع تحصیلشان است . بیشتر کوکانی که نزد قیم ها زندگی می کنند ترک تحصیل کرده اند . بر طبق گفته ی ایشان بیشترین سو استفاده از کودکان ، سو استفاده از املاک و مستقلات به جا مانده از خانواده است و پولی که به کودک ارث رسیده است . خشونت خانگی و بد رفتاری با کودکان از سوی قیم ها از جمله معضلاتی است که به آن اشاره می شود . خانم سام نژاد شدیدا منکر سو استفاده ی جنسی از کودکان از سوی قیم ها می شوند و می گویند آماری در این مورد به دست بهزیستی نرسیده است . با این وجود بر اساس مشاهدات خود فکر می کنم بیشترین بدرفتاری که با کودکان می شود سو استفاده ی جنسی از سوی قیم ها است . در همان اردوگاهی که ما ساکن بودیم ، چند کانکس آن سو تر ، دختر نوجوانی از پدرش باردار شده بود . از آن خانواده تنها همین پدر و دختر باقی مانده بودند و پدر ، قیم و تنها تکه گاه دخترک 13 ساله بود . مردک بی خیال حتی حاضر به سقط جنین هم نیست . با موارد بسیاری از سو استفاده ی عمو از برادر زاده و دایی از خواهر زاده مواجه شدم . متاسفانه کودکی که مورد سو استفاده ی جنسی قرار می گیرد به دلایل مختلف مشکل اش را بیان نمی کند . در یکی از مهدکودک های یکی از زنان جی او ها مربیان با پسر 5 ساله ای مواجه می شوند که نا آرام است و نمی تواند روی صندلی اش بنشیند . بعد از معاینه ی پزشکی متوجه می شوند که کودک مورد تجاوز قیم اش ( دایی اش ) قرار گرفته است . با وجود موارد چنین باز هم بهزیستی ادعا می کند که هیچ آماری در مورد سو استفاده ی جنسی ندارد و همچنان بدون تحقیق و بررسی کودکان را مثل نخود و لوبیا بین قیم ها تقسیم می کند و کوچکترین سرکشی و بازرسی ای از خانواده ای که کودک را به سرپرستی قبول کرده به عمل نمی آورد .
از زنان جی او های فعال در بم در زمینه ی کودکان می توان از انجمن حمایت از حقوق کودکان ( که من هم یکی از اعضایش هستم ) ، خیریه ی مادر و کودک ( که تقریبا نیمه تعطیل است ) و زنان جی او سیب ( موسس اش آقای فریبزر رییس دانا است ) نام برد . پیش از این زنان جی اوی دیگری تحت نام شکوفه های بم به مدیرت آقای ژیوار در بم فعال بود که آن زمان که بهزیستی هیچ آماری از کودکان بی سرپرست در دست نداشت آقای ژیوار 250 کودک را تحت پوشش قرار داده بود . متاسفانه به دلایل سیاسی زنان جی او زنی شکوفه های بم را منحل کرده و آقای ژیوار نیز بم را ترک کردند . ( گویا ژیوار از جمله دانشجویان بازداشت شده پس از حادثه ی 18 تیر 78 بوده است)
از خانم سام نژاد شرایط فرد خواندگی از می پرسم . شرایط را بدین گونه توضیح می دهند :
خانواده های متقاضی باید وضع مالی قابل قبول داشته باشند و یک سوم از اموال را به نام کودک تحت سرپرستی خود کنند . سن متقاضیان نباید بالا تر از 45 سال باشد . نباید بچه ی دیگری داشته باشند و برای پذیرش بچه باید 8 سال عدم باروری و نامه ی پزشک مبنی بر اینکه امکان باروری وجود ندارد ارائه کنند .تا کنون 15000 درخواست برای فرد خواندگی به بهزیستی بم فرستاده شده که در نوبت بررسی قرار دارند .
کسانی که شرایط ذکر شده را برای فرد پذیری ندارند می توانند به شکل دیگر کودکان را تحت پوشش قرار دهند . آن هم بدین صورت است که کودک نزد قیم اش می ماند ولی زیر نظر و کنترل شخصی که او را به فرد خواندگی پذیرفته است و هر ماه پولی به حساب کودک ریخته می شود . یکی از اشخاصی که چنین کاری را انجام داده شخصی به نام آقای فریور است که در امریکا زندگی می کند و 700 کودک را در بم تحت پوشش قرار داده است و در ایران برایشان حسابی باز کرده و ماهیانه مبلغی واریز می کند . تا زمانی که کودکان به سن 18 سالگی نرسیده اند کسی حق برداشت از حساب شان را ندارد .
قرار بر این است که گروهی تشکیل دهیم و تعدادی از کودکان بم را تحت سرپرستی بگیریم و ماهیانه پولی برای خرج تحصیل و پوشاک و خوراک شان پرداخت کنیم . تا آنجا که من پرس و جو کردم با ماهیانه 30 الی 40 هزار تومان می توان مایحتاج یک کودک در بم را فراهم کرد . خودم هم قبول کرده ام که هر چند ماه به بچه ها سربم و از رسیدن پول به دستشان و شرایط زندگی و امنیت شان مطمئن شوم . می دانم ممکن است کارمان شبیه رفتار های خیرمآبانه و بورژوا منشانه باشد . ولی فعلا همین به مغز ناقص من می رسد . اگر رفقا در پی بسیج توده ها جهت انقلاب پرولتاریایی هستند قدم پیش بگذارند . فقط بد نیست برای اینکه کمی با خلق قهرمان آشنا شوند سری به بم و زاهدان و جیرفت و... بند . از توی کافه و باشگاه بیلیارد و سونای خشک که نمی توان انقلاب سرخ را رهبری کرد جانم !
اگر کسی مایل است در این زمینه کمک کند ( سرپرستی کودکان را می گویم نه انقلاب سرخ ) و یا ایده ای دارد و یا به هر شکل دیگر می توانند با یکی از این زنان جی او هایی که گفتم همکاری کند حتمن به من ایمیل بد .

بم 3
همه ی ترس ام این است که با رفع گیجی حافظه ام هم از هر آنچه دیده ام خالی شود . برای همین سعی می کنم همه را در همین حال بنویسم حتی اگر نوشته هایم شلخته به نظر بیایند .
در بم روزهایی بود که از بودنم دچار وحشت می شدم . وقتی می شنیدم همه ی ارزش من در آن شهر بین 20 تا 70 هزار تومان است و چه راحت ربوده و خرید و فروش می شوم . تنم لرزید وفتی از زنی شنیدم که در شهرشان ( زابل ) من را ، دختری مثل من را ، با 3 بز معاوضه می کنند . آن وقت بود که همه ی خوانده ها و شنیده ها و ادعا هایم و هر آنچه هستم جلوی چشمم پودر شد و به زمین ریخت . من در آن شهر فقط و فقط سوژه ی جنسی بودم . یاد شهرنوش پارسی پور می افتادم و طوبا و معنای شب اش . آنجا که وقتی طوبا به خانم شازده گفت می خواهد با پای پیاده از این زیارتکده به آن زیارتکده برود و خانم شازده پاسخ داد : " خانم جان ، مهره ی سوراخ است، فورا نخ اش می کنند " ...و من معنی این جمله را و معنی مهره ی سوراخ را با همه ی وجود در بم حس کردم.
پچ پچ های مدام در مورد تجاوز و دخترربایی مو را بر تنم راست می کرد . مردم از آمبولانس های پر از زنان مجروحی می گفتند که همان روزهای بعد از زلزله شهر را به قصد کرمان ترک کرد و برای همیشه ناپدید شدند . از مادران و دخترانی که از سر آوار ها ربوده می شدند و سر از دوبی و پاکستان در می آوردند .
از دعوای طایفه ها می گفتند که شعله اش دامن زنان را می گیرد . نقاص گردن کلفتی مردان طایفه را دختران پس می دهند وقتی وجودشان و انگی شان به تاراج می رود .
من از بودن ام وحشت می کردم و از مرد بودن آن دیگران عقم می نشست .
قصه ها و ماجراهای عاشقانه هم زیاد شنیدم . عشق بین امداد گران و دختران بمی که عموما عاقبت خنده داری داشتند . مردی که به شهرش باز می گشت و دختری که می ماند و با قطره اشکی آویزان از چشم ، هی آه می کشید .
با وجود همه ی گیر و گره های روانی که زنان بم دچارش هستند کمتر کسی به روان پزشک و روان شناس مراجعه می کند . البته حق هم دارند . زنی با طعنه می گفت : اوایل پیش روانپزشک می رفتم . از تهران آمده بود . به من که شوهر و بچه هایم را با دست خودم دفن کرده بودم می گفت چشمانت را ببند و خیال کن کنار دریا قدم می زنی ! در عوض آرایشگاه های انه برای زنان بم کارکرد جلسات گروه درمانی را دارند . دور هم جمع می شوند بدون آنکه کاری داشته باشند و درد دل می کنند . معمولا بدون مراجعه به پزشک دارو مصرف می کنند و گاهی از همان به کودکان شان هم می دهند .
از خشونت و بد رفتاری همسرانشان گله دارند که مرگ فردان را بهانه ی اعتیاد می کنند و اعتیاد را بهانه ی کتک زدن . مرگ فردان را و یائسگی را بهانه می کنند برای ازدواج مجدد . چند همسری بعد از زلزله در شهر بسیار زیاد شده که این خود به تنهایی درد است اما سوزش اصلی آنجاست که زنان هم با ازدواج مجدد همسر به بهانه ی بچه دار شدن کنار آمده اند و حق مردشان می دانند که بخواهد به هر شکل و شیوه ای نسل برجسته اش ادامه پیدا کند . زنان هم خود پذیرفته اند که چیزی بیش از ابزارتولید مثل و ارضای جنسی مردان نیستند و همین کار را هزار بار دشوار تر می کند .
...
گفتنی باز هم هست . من حس و حال نوشتشان را ندارم . عکس خواهم گذاشت که گویا تر است . من باز هم به آن شهر متروک باز خواهم گشت . ( احتمالا بعد از عید ) باز هم به عنوان مهره ی سوراخ و به ارزش سه بز دیده خواهم شد و از بودنم وحشت خواهم کرد و از مرد بودن آن دیگران عقم خواهد نشست . امیدی به ساخته شدن شهر و آدم بزرگانش ندارم . تنها انگیزه ام کودکان آفتاب سوخته ایست که با دمپایی لنگه به لنگه در خاک و خل می دوند و زمین می خورند و گریه می کنند و کسی نیست که خاک سر زانو هاشان را بتکاند و زخم شان را بشوید . من باز خواهم گشت ...