سیر و سیاحتی در جهان مجازی وبلاگ ها
وبلاگ های: هنوز،عقاید یک احسان، پرنده خارزار، ...
بهمن 1383
انتخاب از میان متوسط ها
سیاست عرصه ظهور حد اقل هاست . راه کمال از دنیای سیاست نمی گذرد ، اما سیاست می تواند راه کمال را سد کند. با خود سیاست حتی نمی توان کشوری پیشرفته ساخت . سیاست فقط وقتی به پیشرفت کمک می کند که فضا را برای تنفس عرصه های دیگر فراهم کند . آرمان خواهی وکمال طلبی با این دنیا میانه ای ندارد و آنان که با این سودا به این عرصه چشم می دود ،در اندک زمانی به یاس و نا امیدی دچار می شوند و به افسردگی . نشانه های این یاس و افسردگی امروز در چهره تک تک ما دیده می شود ، در چهره سیاستمداران نیزکه باید میدانی را که واردش شده اند ،بیش تر می شناختند. این ماجرای امروز و دیروز ما نیست .نگاهی به تحولات سیاسی دروه جدید ایران – از دوره قاجار – از قبض و بسط های بسیاری حکایت می کند. دل بستن های احساسی به ایده ها و چهره ها و بعد دل بریدن و نفرت از همان ایده ها و همان چهره ها . من برخلاف بسیاری از دوستانم که این روز ها از نا امیدی می نالند و به آنانی که روزی امیدشان بودند ، ناسزا نثار می کنند ، فکر می کنم ،اگر به جایی انتقاد وارد باشد به آن دل بستن اولیه است ، یعنی به خودمان .فکر هم نمی کنم دل بریدن کاری از پیش ببرد ، چنان که دل بستن نبرد.من فکر نمی کنم ما 8 سال گول خورده ایم .
من دلم می خواست این 8 سال جور دیگری پیش می رفت و دلم می خواهد سال های بعد نیز جور دیگری پیش برود ،اما نه آن 8سال آن جور که من می خواستم پیش رفت و نه سال های بعد پیش خواهد رفت . با این همه راه حل را کنار کشیدن و نا امیدی و یاس نمی دانم . من فکر می کنم توقعم را باید از سیاستمداران پایین تر بیاورم و یادم نرود که سیاست عرصه حد اقل هاست و عرصه حضور متوسط ها . من در میان کنشگران سیاسی امروز ایران چه در خارج و چه داخل هیچ چهره ای را نمی شناسم که بتوانم به او دل ببندم و امیدوار باشم که بتواند بار همه خواسته ها و آرزوهای مرا به دوش بکشد . نه این که معتقد باشم همه مثل هم هستند ، اما هیچ کدام ، همه آن چیزی را که من می خواهم نمی توانند برآورده کنند و البته این بیش از این که ضعف آن ها باشد ، ویژگی دنیایی است که در آن فعالیت می کنند. نا آگاهی به این موضوع بیش ازهمه گریبان گیر سیاستمداران ماست . میزان انشعاب های حزبی در ایران تا حدودی بر آمده از همین نا آگاهی است . بسیاری با آرمان های بزرگ حزب تشکیل می دهند یا وارد حزبی می شوند یا از آن حمایت می کنند ، اما وقتی می بینند آرمان هایشان را در دسترس نمی بینند ، اختلاف پیدا می کنند و انشعاب می کنند ویا از آن روی بر می گردانند و به فکر ساختن جایگزین می افتند و این چرخه ادامه پیدا می کند و....
با این همه باید چکار کرد ؟من فکر می کنم به این پرسش باید با در نظر گرفتن چند پیش فرض پاسخ داده شود:
1-این که سیاست عرصه ظهورحد اقل هاست . آرمان خواهی و کمال طلبی در عرصه سیاست آخر و عاقبت خوشی ندارد و حکومت های برآمده از چنین سیاستی نه تنها نتوانسته اند به آرمان ها و ایده هایشان جامه عمل بپوشند ، بلکه بزرگ ترین فجایع را آفریده اند.
2- سیاست عرصه حضور متوسط هاست . در این حوزه نباید به هیچ قهرمانی چشم دوخت . چنین قهرمانی اگر پیدا شود خود می تواند مشکل آفرین شود . چنین قهرمانی اگر پای بند اخلاق نباشد می تواند به خطری بزرگ تبدیل شود و به نظر من خاتمی از همین زاویه ستودنی است . او علیرغم این که چهره ای کاریزماتیک پیدا کرد و می توانست خیلی کار ها بکند ، نکرد .اگرچه همین کار های نشده در کارنامه اش ،صفت فرصت سوز را براده اش می کند ،اما نباید یادمان برود که بزرگ ترین ضربه را به منجی خواهی ایرانی خاتمی زد. حالا ما مطمئنیم که نباید دنبال قهرمان بگردیم.بی خود نیست که یخ تلاش ها برای تبدیل هاشمی و هیچ نامزد دیگری به قهرمان نمی گیرد . حتی اگر او یا هر کس دیگری رییس جمهور هم بشود با آرای کمی می شود و نمی تواند در کسوت یک قهرمان بر صندلی قدرت تکیه بد.این شاید برای آینده ما خوب باشد.
3- ما نمی توانیم که از کشور های خارجی حزب وارد کنیم ! می توانیم ؟کارنامه همه حزب هایمان هم – چه آن ها بیرون از کشورند و چه آن ها که داخل ، چه آن ها که داخل حاکمیت اند و چه آن ها که بیرون – پر از اشتباه است ،البته باز هم باید تا کید کنم که با هم فرق دارند و میزان اشتباهاتشان متفاوت است .بعضی ها ترور کرده اند و بعضی ها آدم کشته اند و بعضی ها ستم کرده اند و بعضی دیگر اشتباهاتشان از گونه دیگری است . به هر حال اگر احزاب آینه مردم نباشند ، آینه بازیگران عرصه سیاست ایران هستند .
ما چه بخواهیم به عنوان کنش گر سیاسی و چه به عنوان رای دهنده و هوادار وارد این عرصه بشویم به نظر من باید این پیش فرض ها را لحاظ کنیم و بدانیم که سیاست عرصه انتخاب از میان متوسط ها و برای حداقل خواسته هاست نه بیش تر.
منبع: وبلاگ هنوز
30 بهمنماه 1383 / علی اصغر سیدابادی
--------------------------------------------------------------------------------------------
پارادوكس مشاركت
من هر چی فکر می کنم می بينم که اين مشارکتی ها خيلی باحالند، اينا همونايی بودند که پارسال همين موقع ها تو زير زمين مجلس بست نشسته بودند و می گفتند ما رو بايد تاييد صلاحيت کنيد. خاتمی و کروبی هم خيلی زور زدند و آخرشم هم هيچی. بعدشم يکی يکی استعفا دادند به نشانه اعتراض. به نظر من اين حرکتشون يعنی خروج از حاکميت ظرفيت اصلاح پذيری به انتها رسيده. حالا بعد از يک سال اومدن و با عطش فراوان دنبال گرفتن دولت هستند، روزنامه زدند، همايش بر پا می کنند و Vice President خاتمی!!!، ميگه که ما برای 16 سال آينده دورخيز کرديم، البته شايد ميخوان قهرمان پرش با نيزه المپيک 2020 بشن، نمی دونم. اما سوال من ازشون اينه که شما 4 سال تکون نتونستين بخورين تو مجلس، از قانون مطبوعاتتون گرفته تا لايحه جرم سياسی و اصلاح اختيارات رئيس جمهوری تا ... . حالا چی شده، کمتر از يه سال برگشتين و دورخيز کردين؟ ما نسل دوم خردادی ها ديگه فراموش کار نيستيم، درسته تو خرداد 76 يادمون رفت که همين شما ها چپا بودين که وقتی صدام به کويت حمله کرد، می گفتين که بايد بريم کنار صدام با آمريکا بجنگيم، اما اين دفعه ديگه يادمون هست که شما ها زمستون پارسال به نشانه اعتراض به حاکميت و نهاد های انتصابی دونه دونه استعفا دادين حالا می خواين برگردين که مثلا چی کار کنين که تو 8 سالی که دولت و 4 سالی که مجلس و داشتين نکردين؟؟ فرض رو هم بر اين بذاريم که نيتتون قدرت طلبی نيست ( که خيلی تحليل خوشبينانه ای هست )، چی کار می تونين بکنين، اگه خيلی نيتتون پاک بود خودتون رو تبديل می کردين به يک اپوزوسيون داخل نظام و معتقد به قانون اساسی، چون هنوزم بعضياتون اعتقاد دارين که از تمام ظرفيت های قانون اساسی استفاده نکردين. واقعا فکر می کنين ميتونيد در دولت حتی از همون ظرفيت ها استفاده کنيد. اگه می تونستيد که می کرديد، حالا اگر فرضا برنده هم بشين ميتونين واقعا اون ظرفيت های بقول شما مغفول مانده رو به کار بگيرين؟ اگه نتونيد چی؟ که نمی تونيد البته...
من فکر می کنم که مشارکتی ها تاريخ مصرفشان تمام شده است. اگر آنها با استعفای از مجلس ششم، آبرويی برای خود خريدند، با بازگشتشان به صحنه رقابت رياست جمهوری نشان دادند فقط و فقط در پی دستيابی به قدرت آن هم در نظامی هستند که سال پيش می گفتند اصلاحات در آن به بن بست رسيده است.
البته انتقاد من به مشارکت به هيچوجه به معنی جانبداری از حزب و يا شخص ديگری نيست. اما اعتقاد دارم مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی دچار پاردوکس شده اند. گرچه اگر روزی ابهامات من برطرف شود نظرم را تغيير خواهم داد.
خلاصه: اونایي كه مي خواستن شعار اصلاح از درون نظام رو بدن و همه چیز رو درست كنن بالاخره از قدرت در اومدند. بنابراین دیگه نمي شه اسم اونا رو گذاشت اصلاح طلب. مي شود گفت كه یه نیروي سیاسي هستند كه دارن براي رسیدن به قدرت تلاش مي كنن. عیبي هم نداره، اما دیگه نمي تونند ادعاي نمایندگي اراده عمومي رو داشته باشن. اگر تا قبل از پایان مجلس ششم مي شد گفت كه اراده مردم در دیدگاههاي یك جناح سیاسي نهفته است اما حالا دیگه باید گفت كه آرمان هاي اكثریت خاموش هیچ نماینده اي در ساختار قدرت نداره و حتي هیچ نماینده اي در میان جناح هاي موجود...
میشه گفت كه در آرایش سیاسي ایران امروز گروهي یا جریاني به نام اصلاح طلب وجود ندارد.
منبع: یک احسان دیگر
--------------------------------------------------------------------------------------------
بکارت
بکر ماندن. باکره بودن. گواهی بکارت گرفتن. نظارت پزشکی بر صحت بکارت. واژگانی رایج در مطبهای پزشکان ان. دختران جوانی که میآیند تا نجابتشان در برگه کاغذی تایید شود. به راستی چه علاقه خاصی ما ایرانیها به کاغذ بازی داریم. پیوند ازدواجمان، کاغذی. طلاقمان کاغذی. مرگمان کاغذی. بکارتمان کاغذی. گویی این تنها سرمایه دختر ایرانیست که اگر به باد رود نگرشهای انسانی هم به باد میرود. تکه پوستی زائد چه سرنوشتساز میتواند باشد. آن گواهی کافی ست تا بدانند که تو هنوز دختری. هنوز کسی به حریم انگیات تجاوز نکرده. کسی نمیپرسد که این بیست و چند ساله دختر، که از زمان قاعدهگیاش بر انگی غریزیاش مهار زده، این چند سال را چگونه سر کرده؟ و اگرآن بخت همایونی مرد نام گرفته به سراغش نمیآمد چندین سال دیگر را چگونه سر میکرد؟ دکتر زنان که نگاه مهرمندانه بر دخترک میاندازد تا حسن امانتداری سرمایهای که خود صاحبش هست اما اختیارش را ندارد را به وی تبریک بگوید، توضیحی نمی دهد که از پس این همه سال سرکوب غریزه و انقباض عضلات، چگونه به اصطلاح عوام، بودن را آغاز کند؟ اصلا این تکه پوست چیست؟ و همینطور در مورد جنس مخالف. حتی اگر دختری با حفظ بکارت رابطه جنسی داشته باشد با آنکه از خیلی مسائل آگاهی دارد اما اضطراب مدام و مراقبتهای در حین سکس و ترس از پاره شدن پرده و انقباض عضلات ناشی از این ترس بر کل رابطه ازاله بکارت تاثیر خواهد گذاشت. و به طور کلی این همه هوشیار بودن در طول سکس میتواند موجب ناتوانی در درک لذت جنسی شود. و ارگاسم را یا به تاخیر بیاندازد یا امکان وقوعش را به صفر نزدیک کند. بکارت مسئلهای ست که در بسیاری از جوامع حل شده اما در جامعه ما، حتی برای من نویسنده هنوز یک تابوست. بسیاری از دختران ما هنوز نمیدانند مراقبتهای جنسی چیست؟ و یا لزوم استفاده از کاندوم فقط برای جلوگیری از بارداری نیست. یا حتی ارگاسم چیست؟ ما صحبت از سکس را هم ناخوشایند میدانیم و درست به همین دلیل جکها و فحشهایمان یا حتی گاهی محافل دوستانهمان رنگ و بوی این غریزه منع شده را میگیرد. نوجوانهای ما بسیار زود و به خاطر ممنوع بودن مسئله و به علت کنجکاوی و پرسشهای پاسخ نیافته به این حیطه پا میگذارند. هیچ اطلاعی از بیماریهای مقاربتی ندارند. هیچ از سکس نمیدانند و تنها می دانند که نیازی هست که باید جواب بگیرد. بعضی دچار افراط میشوند، بعضی احساس گناه میکنند، بعضی به خود ارضایی روی میآورند و بعضی گرفتار بیماریها یا بارداریهای ناخواسته میشوند. بعضی دختران هم به علت از دست دادن بکارت و مطرود بودن از جامعه به راههای نامربوط کشیده میشوند. برخی برای برطرف کردن این مشکل، متحمل هزینه شده و به ظاهر از خطر میگذرند اما حس دروغ و رازی پنهان، یک عمر آزارشان میدهد.
بکارت مردانه چگونه مشخص میشود؟ آیا جامعه مردسالار لزومی در این تشخیص میبیند؟ یا مطابق قاعده عصر حجر مرد غریزه دارد و هیچ؟ چه کسی گفته یک دختر 22 ساله به اندازه پسر 22 ساله میل جنسی ندارد؟ و چه کسی تعیین کرده نیاز این یکی باید برآورده شود و آن یکی نه؟ آیا به خاطر همین نگرش یکسوگرایانه نیست که برخی زنان باکره از شوهران نابکرشان بیماریهایی چون ایدز را هدیه میگیرند؟ آیا کودکان نیامده، قربانی این تفکرات غلط نیستند؟ اگر گرایشهای جنسی با آموزش صحیح و حقوقی برابر همراه شوند میزان بسیاری از نابهنجاریهای اجتماع ما پایین نمیآید؟ آیا اگر کمی به مفهوم باکرهگی فکر کنیم و دست از بکر ماندنهای تصنعی برداریم و جوانانمان را به سوی روابطی سالم، مدت دار، و با تفکر هدایت کنیم موج شکوفایی اندیشه های در بند مانده در عرصه علم و صنعت و زندگی افزونی نخواهد گرفت؟ حداقل اینجا متعصبانه نگاه نکنیم. فکر کنیم.
منبع: پرنده خارزار
--------------------------------------------------------------------------------------------
شوخی های تلخ
داشتم الان این سایت مکتوب آقای مهاجرانی را می خواندم دیدم جایی از سایت گویا تشکر کرده است که زمینه معرفی وب سایتش را فراهم کرده است. گفتم خوب است اولا آقایانی که مطالب این صفحه را می خوانند بروند آنجا هم سر بند....وبدانند که یک عنصر کاملا خودی که قصد سیاه نمایی را هم ندارد واین جور چیزها چطور اسم زنان سایت فلان وبهمان را که نمی خواهم دیگر اسمش را بیاورم -نعوذبالله- آورده. از آقای مهاجرانی هم خواهش می کنم یک جوری به دوستان یک ندایی بدهد وبگوید اساسا ماجرای سایت چیه؟ به دوستان بگوید که سایت اینترنتی با سایت موشکی یک خورده فرق داره وکسی که وب سایت برای خودش درست می کند اساسا قصد پرتاب موشک را ندارد. در این مملکت آدم های زیادی از همان زمان که گوجه، فرنگی نامیده شد وقاشق وچنگال ابزاری در دستان استعمار وهمه چیزهایی که شما درباره رادیو وتلویزیون واین جور چیزهای ازآن سوی آب ها آمده می دانید، هزینه شده اند. این زمان هم به سبب ناآشنایی دوستان با عواملی که به سوراخ شدن لایه اوزون منجر میشود و یا پدیده های دیگر...یک سری دیگر باید از زندگی کردن محروم بشوند....بگذریم. سایت مکتوب مهاجرانی حرف های خوبی برای گفتن دارد. وقتی مهاجرانی لینک می دهدو تعریف وتمجید می کند، ما که حق داریم از بغلش رد شویم؟ حق نداریم؟ راستی من واقعا حاضرم روزی دو ساعت از وقتم را بدم وکلاس هایی بگذارم برای بعضی از آقایان و درباره ای میل وشبکه ووب سایت ولینک دادن واین جور چیزها به عنوان کیفر خودم از اینکه در کله ام بخشی به نام مغروجود دارد وبرخی مواقع هم کار می کند، توضیح بدهم. وبگویم که کسی که انگلیسی بلد است ومی تواند به زبان دیگری حرف ید احتمالا خیلی زحمت کشیده وربطی به جاسوسی ندارد...ای میل هم با تلکس واین جور چیزها ومخصوصا دستگاه شنود متفاوت است وخیلی چیزهای دیگر.....همین جا اعلام می کنم که مجانی هم خواهد بود. دیگه شما آدم خیرخواهی از این مثبت تر دیده اید؟ شوخی هم نمی کنم.....ای بابا! من چه کنم که در این سرزمین بعضی اتفاقات حتی وقتی واقعی است شوخی به نظر می رسد.....به خدا شوخی هم نیست.... از من قبول کنید که شوخی نیست....تلخ است اما شوخی نیست....سیاه نمایی؟ بابا من چی کار کنم دیگه؟ بالاخره هر کس باید یک سری چیزها را یاد بگیرد دیگر؟ حالا مدرکش را که دارید بهتر است یک چیزهایی هم بدونید دیگر ...حرف اشتباهی می م؟ جان من بگویید دیگر؟
...از سایت گویا هم متشکریم که در آغاز کار زمینهی معرفی بیشتر و بهتر مکتوب را فراهم کرد. ما هم همهی تلاش و دانش خود رابه لطف خداوند و دوستی و مهر شما به کار میبریم، تا شاهد رشد محتوایی مکتوب باشیم....؛
درضمن آقای مهاجرانی ادیب می دانند که منظور اخوان ثالث از اینکه کاش اسکندری پیداشود چیست...
منبع: وبلاگ امید معماریان
--------------------------------------------------------------------------------------------
گاهی باید نوشت
... در نقد و نظر خوانندگان رووشتها گهگاه به مسائل سیاسی داخلی کشورمان اشاره میشود، دوستان گویی انتظار دارند که دربارهی آن مسائل چیزی بنویسم، از سویی نمیخواهم اتفاقهای روزمره که گاه پر اهمیت هم هستند در این نوشتهها سایهای سنگین پیدا کنند، از طرف دیگر به روشنی میبینم که به دلیل تجربهای که به خاطر عضویت هفده ساله در دولتهای پس از انقلاب دارم، نکتهها و مواردی به نظرم میرسد که ممکن است آگاهی از آن برای جوانان ما و شما خوانندهی گرامی مفید باشد. یک نمونهاش را امروز مینویسم، دربارهی سفر نخست وزیر سوریه به ایران و نیز سفر نخست وزیر ایران به سوریه.
1- سفر نخست وزیر سوریه به ایران از زاویهی دید سوریها بسیار هوشمندانه تنظیم شده است، از این رو میتوان به سوریها آفرین گفت که در روزی که همهی نگاهها به لبنان و سوریه بود، این سفر اتفاق افتاد و خبر آن در کنار مراسم تشییع رفیق حریری که در واقع مراسمی با صبغهی ضد سوری بود در دنیا مطرح شد، وقتی از جبههی مشترک ایرانی - سوری سخن به میان آمد به نظرم رسید که طرح دوستان سوری ما دقیق و کامل است.
2- اما یک سفر دیگری را به خاطر دارم که قرار بود نخست وزیر ایران - مهندس موسوی - به سوریه بروند، به دلیل بیماری نخستوزیر سوریه، سفر دو روز پیش از انجام آن لغو شد، همهی دلایل برای بیماری نخستوزیر سوریه آماده بود، ایشان را در بیمارستان بستری کرده بودند. آقای رفیقدوست وزیر سپاه بود که به عنوان هیات مقدماتی رفته بودند برای مذاکرات. وقتی دوستان سوری میگویند، نخستوزیرشان در بیمارستان بستری است، رفیقدوست اظهار علاقه میکند که برای احوال پرسی به بیمارستان برود. سوریها بهانه میآورند، رفیقدوست اصرار میکند و سرانجام به بیمارستان میرود. گزارش عیادت از مریض را در بازگشت از سوریه داد. گفت واقعا نخستوزیر روی تخت بیمارستان خوابیده بود و گاهی هم صدایی مثل صدای مریض از دهانش خارج میشد. اما دیدم سرمی که به دستش وصل شده، بسته است و هیچ قطرهای از سرم وارد تن بیمار نمیشود، کنار تخت نشستم دست بیمار را که سرم به آن وصل بود، در دست گرفتم و در یک فرصت مناسب چسب سرنگ را کندم دیدم سرنگ را گذاشتهاند روی پوست دست و چسباندهاند! گفتم اصلا آقای زوبیعی غصه نخورید حالتان خوب است به این دکترها اعتماد نکنید.
3- پیداست دیگران برای سفرشان محاسبه میکنند و نیز برای سفری که به کشورشان انجام میشود، تردیدی نیست که ایران و سوریه آماج جنگ روانی آمریکا و نیز کم و بیش اروپا هستند، اما سفر نخستوزیر سوریه ضرورتی نداشت که حتما در روز چهارشنبه 28 بهمن اتفاق بیفتد. سوریها خدام را به بیروت فرستادند و نخستوزیرشان را به تهران.
4- واقعیت این است که سوریه در شرایط دشواری است، کار به جایی رسیده است که سوریها اعلام کردهاند که آمادهی مذاکره با اسراییل هستند، این آمادگی را هم فاروق الشرع مدتی پیش در مصاحبهی مطبوعاتی اعلام کرد و هم وزیر خارجهی اسپانیا از قول بشار اسد، پاسخ اسراییل هم شایسته توجه است. حالا اسراییل است که برای آغاز مذاکرات شرط میگذارد. از جمله شرایط این است که مذاکرات دوباره از اول شروع شود و نه از نقطهای که متوقف شد! در چهار سال پیش وقتی مذاکرات به ساحل جلیله رسید که جزو جولان است، مذاکره قطع شد؛ در این فاصله اسراییل آن مناطق را با تصویب کنیسه به اسراییل ملحق کرد.
منبع: سایت مکتوب
--------------------------------------------------------------------------------------------
نسل بلاگ، نسل بیپروا
چند روز پيش کامنتی برای حسين درخشان گذاشتم و از لحن توهينآميز و پوپوليستی نوشتههای اخير او انتقاد کردم. بعدتر که به کامنت فکر میکردم ديدم اين ماجرايی است که همه ما کمابيش آنرا تجربه میکنيم. زمانی محمود فرجامی از من خواست تا يادداشتی در مورد آفتهای وبلاگنويسی برای يکی از روزنامهها بنويسم. آن موقع چيزی به ذهنم نرسيد ولی کامنت گذاشتن برای حسين کمکم کرد تا يکبار ديگر ماجرا را در ذهنم مرور کنم و چيزی در حد روايت يک مشاهده و يک تذکر (يادآوری) بنويسم.
وبلاگ رسانه است. رسانهای که ما با اندک زحمتی در آن مینويسيم و میخوانيمش. رسانهای به غايت ساده، متنوع و فاقد نظارت که همچون هر رسانه ديگری قالب خودش را بر نوع انديشيدن مخاطبانش تحميل میکند. و البته ماجرای رسانه و نحوه تفکر موضوعی است که همه کمابيش در مورد آن شنيدهايم و میدانيم. محتملا اولين نوشته مهمی که در اين رابطه به ذهنمان میرسد آيينههای جيبی مارشال مکلوهان است و جمله معروفش که «رسانه خود پيام است». افزون بر آن اثر خواندنی نيل پستمن «دگی در عيش، مردن در خوشي» که شايد عنوان اصلی و فرعی انگليسیاش روشنتر باشد (Amusing Ourselves to Death : Public Discourse in the Age of Show Busines) يك اثر به يادماندنی و تاثيرگذار برای من و بسياری از دوستان همنسلم بود. پوپر هم در كتاب كوچكش «تلويزيون خطری برای دموکراسي» ايدهای کمابيش مشابه پستمن را ارائه کردهبود. پستمن تاکيد میکند که تلويزيون رسانهای برای سرگرمی و نه برای فرهيختهسازی است و با انتقال جامعه آمريکا از عصر رسانههای مکتوب به رسانههای ديداری احساسات بر عقل غلبه میکند و پروژه روشنگری (يا روشنانديشی؟) به پايان خود نزديک میشود. به نظر میرسد گفتگوی شفاهی که پستمن نمونههای درخشانی از آن را در مناظرات انتخابات رياست جمهوری آمريکا نقل میکند و همچنين کتاب به عنوان رسانهای که جنس و ماهيتش انتخاب کردن، محدود شدن و دقت کردن را میطلبد تا مدتها ابزاری مهم در ارتقاء انديشه بودهاند. تا جايی که من میفهمم ماجرا با ورود تلويزيون دگرگون میشود. اين بار ما با رسانهای سر و کار داريم که در مقابلش لم میدهيم و سرگرم میشويم و دايم از اين کانال به کانال ديگر میرويم. و البته خود رسانه هم بنا بر ذات خويش بر اين آشفتگی اصرار دارد. تلويزيون اسباب خبررسانی و تفنن و تبليغ کسب و کار است و لذا در عرض چند دقيقه میتواند مجموعهای از خبرها در مورد بيش از صدهزار کشته حادثه سونامي، فرار شيرها از قفس، ازدواج پرنس چارلز و کشف داروی جديد ضد سرطان را در مغز ما بريزد و اين کار راحتترين راه برای به ابتذال کشيدن هر چيز مهم و جدی است.
و اما اينترنت موضوع جديدتری است که هنوز خودش را به طور کامل بر ما عرضه نکرده است و ما چيز زيادی در باره تاثيراتش نمیدانيم. از نقش اينترنت در گسترش فرهنگ و انديشه بسيار شنيدهايم و البته کمتر نقدی بر اين حرف به گوشمان خورده است. چند سال پيش دکتر فرهنگ رجايی مقالهای در باب محسنات جامعه اطلاعاتی و دسترسی آزاد به اطلاعات و نقش آن در باروری انديشه نوشته بود. دکتر بيژن عبدالکريمی در جواب او نقدی نوشت و ترديدهايی پيش روی خوشبينی دکتر رجايی گذاشت. عصاره حرف دکتر عبدالکريمی اين بود که آيا واقعا در محيطی آغشته از اطلاعات نصف و نيمه و مغشوش که کاربر دائم در معرض انبوهی از اطلاعات و تفننها است انديشه جدی شکل میگيرد؟ من با دکتر عبدالکريمی همدلی دارم و اين ترديد را هميشه و در هر جمعی که به عادت مالوف، دوستان ايرانی هنوز موضوعی را به جد تجربه نکرده به عرش میرسانندش گفتهام. روشنتر بگوي