نا برابري جنسيتي در گذر فلسفه


دکتر عباس محمدی اصل

بهمن 1383


1
فلسفه از زمان يونان باستان به اين سو عمدتاً ارزش مندي حقيقت و قابليت خرد آدمي براي انكشاف آن را باور داشته است. مع هذا جريان فمينيسم، مفهوم حقيقت را چونان ادراك مطابق واقع در قالب گزاره هاي منسجم مورد ترديد قرار داد و به دليل تفاوت تجربه انه از جهان كالبدي و زيستي و رواني و اجتماعي، قابليت دستيابي زنان و مردان را به آن متفاوت انگاشت. به اين لحاظ بود كه در قرن 18 ميلادي، سودمندي عقلانيت اخلاقي و سياسي براي زنان در عرصه هايي چون نظم مشروع اجتماعي، مناسبات شهروندي و هم ياري جمعي به واسطه تبعيت اين امور از ايدئولوژي مردسالارانه خدشه پذيرفت. اين در حالي است كه فمينيسم قرن 19 ميلادي، متعاقب تساوي طلبي جنسي از مضامين و معيارهاي عقلاني در اثبات حقانيت خويش سود جست و فمينيسم قرن 20 ميلادي، ادراك وجود تبعيض جنسيتي در ملاك هاي عقلانيت را ناشي از امكان پيوستگي دو جهان خردورزي مردانه و انه دانست و البته كوشيد در قبال اين ادراك، نقش "ديگري" زنان را در اين آيين به محور "خود" انتقال دهد.
به اين ترتيب، جريان متأخر فمينيسم، حاكميت مرد محور انديشه را در فلسفه عمدتاً پدرسالار باستان از حيث مفروضات و استنتاجات به زير سوال برد و البته به واسطه نابرابري قدرت اثبات استدلال خويش نيز گاه به سوفسطايي گري انتساب جست. به علاوه در همين راستا، قانون مندي قوه ناطقه و استدلال و برآيند ثبات اجتماعي از آن در قالب عقلانيت به مذاق فمينيسم عقلاني نيامد و بامايي كلامي هستي و چيستي واقعيت از اين نگره تحت الشعاع ارزش هاي اخلاقي فرهنگ قرار گرفت و در نتيجه، توان پيش بيني منطقي رخدادهاي آتي توسط نشريات فلسفي نيز از اين زاوايه، تداوم دهنده قوانين تجربي نابرابر سالاري حاكم بر انديشه علمي – فني زنان و مردان تلقي گرديد.

2
نمونه اي از اين وضعيت در آراي ارسطو قابل پي گيري است. ارسطو گوهرشيء را بر حسب كاركرد آن تعيين كرد و شكل فرجام گرايانه امور و اشيا را به منظور خدمت رساني به كل در نظر گرفت. به علاوه از نگره ارسطو، طبيعت به شكل سلسله مراتبي تنسيق يافته و لذا همواره پايين تابع بالا و خير و سعادت مندي نيز ناشي از رعايت همين تابعيت و متبوعيت است.
در واقع جهان طبيعت از اين رو به خانواده اي مي ماند كه در آن برخي به لحاظ دارا بودن مسؤوليت بيش تر داراي اقتدار گسترده تري هستند و لذا بر اين سياق تابعيت و حاكميت اموري طبيعي مي نمايد كه مي تواند توجيه گر تمايز انسان از حيوان، روح از جسم و شهروند از غير شهروند (برده و ) باشد. در اين ميان حتي اتحاد جسماني مرد و براي بازتوليد نسل هم نمي تواند رافع اين سلسله مراتب قلمداد گردد؛ زيرا به عقيده ارسطو در توليد مثل، جسم كودك از مادر و روح او از پدر به وجود مي آيد.
بالاخره اين كه ارسطو جسم و روح زنان را ذاتاً ناتوان مي انگارد؛ زيرا توزيع ظرفيت عقلي ميان و مرد را نا برابر مي داند و لذا از اين رهگذر، شرايط را براي حضور نابرابر زنان و مردان در صحنه اجتماع فراهم مي آورد.

3
افلاطون مدعي است كه در هر نظام معقول سياسي، كالبد جنسي زنان تنها به وظيفه اجتماعي توليد مثل اختصاص دارد. در اين ميان گذشته از برتري مردان بر ان، تفاوت جنسي آنان به لحاظ زيست شناختي باعث تفاوت نقش هاي طبيعي دو جنس در عرصه بازتوليد نسل مي شود و در اين ميان زنان از ايفاي فعاليت هاي مردانه اجرايي و قانوني و قضايي و دفاعي باز مي مانند.
دليل اين وضعيت نيز آن است كه آدميان برخلاف ساير حيوانات داراي دگي خانوادگي هستند و در اين قلمرو كاركردهاي جنسي متفاوتي براي ايشان رقم خورده است. گذر از نظم طبيعي براي زنان ناممكن است؛ زيرا اين نظم به نحو مستدل از عرصه متافيزيك تا فيزيك ريشه دوانيده است.
اگر چنين استدلالي به نحو پنهان توسط فيلسوف مرد كشف گرديده است؛ لذا ناگزير مرد فيلسوف، نگهبان برقراري و حفظ و استمرار چنين نظمي به شمار مي رود. به علاوه در اين نظام، حد خوب و بد كاركردي نظام دگي جمعي براي زنان و مردان مشخص مي شود و صور مثالي حضور اجتماعي آنان در ساخت جامعه شكل مي گيرد. به عبارت ديگر، حد و صور مستدل جنسيتي، فلسفه تبعيض آميزي را عليه زنان و مردان به وجود مي آورد كه بينش منتج از آن عملاً وظيفه توليد و باز توليد مستمر نابرابري جنسيتي را بر عهده دارد و گذر از نظم سلسله مراتبي فرادستي مردان و فرودستي زنان را نا ممكن مي سازد.
بدين سان، انديشه با تفاوت جنسيتي و آگاهي متافيزيكي از ارزش منفي جنس دوم نسبت به ارزش مثبت جنس اول جان مي گيرد. اين انديشه به لحاظ تاريخي نيز با غفلت از مردانه بودن متكلم و مخاطب گزاره هاي فلسفي تا بي توجهي به حقوق و تكاليف جنسيتي شهروندان پيش مي رود و به اتكاي كليت از انفرادگرايي جنسيتي شانه خالي مي كند. انتزاع ناب جنسيت و حتي شهود ارزشمند آن از اين حدود و صور نتواند رهيد؛ خصوصاً آن كه برچسب نا معقول بودن آماده پذيرايي از اين درگذشتن است.

4
تفكر ديالكتيكي كه خود ناشي از نارسايي توضيح منظم برخورد متضاد نيروهاي متخاصم اجتماعي در انديشه هاي فيلسوفاني نظير پروتاگوراس بود؛ اما اين امكان را هم به وجود آورد كه استدلال بتواند خردمندانه ناظر به گفت و گوي زنان و مردان نه بر پايه نشانه هاي رفتاري كالبد خويش كه بر اساس تصور از زنان و مردان چونان كنش گراني نيت مند و معقول و خردمند در عرصه تعاملات و پويش هاي جمعي باشد.
ارزشمندي استدلال ديالكتيكي در آن بود كه زنان اينك مي توانستند در اين قالب به نحو منطقي از نظم مستدل سياسي انتقاد كنند و به دفاع از منافع خود بپرداد و سهم خويش را از تعلقات مردانه طلب نمايند و سبك و سياق خاص سياست گذاري خويش را جويا گردند. به ديگر سخن، گذار از هستي شناسي كينونت امور به صيرورت پذيري آن، حد را به نامحدود و صورت را به فرآيند ارتقا بخشيد و تكثر ارزش حقيقت را منادي تأمل در نابرابري جنسيتي نمود.
از اين نگره، تعاطي قوانين مدون و نامدون در آنتيگونه سوفوكل، نمونه اي است كه ارزش حدود سلسله مراتبي را در انديشه افلاطون به نقد مي كشد يا تركيب اصول آپولوني و ديونزي در تراژدي يوناني، صورت مندي و غير صورت مندي را طلايه دار فرصت تجربه جديدي از تفكر در باب ماهيت و چيستي بر پايه تأكيد بر اصل تفاوت و اختلاف و در گذشتن از مناط هاي پيشيني "اين هماني" و "نا اين هماني" مي سازد.
بر اين مبنا بود كه امكان اخلاقي در گذشتن اطاعت محض از خوب و بد مستدل فلسفي براي زنان و تجربيات گران سنگ آنان از زيست اجتماعي فراهم آمد.

5
فمينيسم بر اين پايه توانست تعارض اخلاق عدالت و اخلاق حمايت را در انديشه فلسفه باستان نسبت به زنان دريابد. اقتدار مردان به مثابه خود، در قبال فرودستي زنان به منزله ديگري، در فلسفه بر اين سياق مورد نقد واقع شد.
اخلاق عدالت، هر شخص را موضوع قوانين عام قرار مي دهد و بي توجه به تفاوت اخلاقي حاكم بر دگي روزمره، نگرشي ايستا را از هر رخداد وضعيتي به شكل تمثيلي از نگاهي مسلط و نسبتاً مشابه آن واقعه ارايه مي نمايد. اخلاق حمايت نيز هوشمندي را بدون توجه به وجود نيروهاي خير و شر در هستي ما، تابع حساسيت به نيازهاي ديگران و البته عمدتاً فرادستان مي انگارد.
تحت اين شرايط، زنان با درگذشتن ديالكتيكي از اين حدود مثالي، توانستند از يك سو صورت مقايسه خود را به مثابه ديگري با مرد به منزله خودِ محوريِ فرهنگِ مستدلِ فلسفيِ باستان نقض كنند و از طرفي ضرورت حمايت از نيازهاي ساير آحاد جامعه خصوصاً فردان را به نقد كشند. لذا زنان از همين زاويه قدرت يافتند تا خود را علي رغم تعريف ناپذيري فلسفي در قبال مردمحوري فرهنگ به تعريف بنشينند و حقوق و تكاليف خويش را از اين رهگذر به شكل خاص و عام مطرح نمايند و با مزيت بخشيدن حقوق خاص خويش، نسبت آن را با حقوق عام اجتماعي مشخص كنند و چنين حقوقي را به جد پي گيري نمايند.

6
به اين ترتيب همچنان مهم مي نمايد كه امكانات نفي و اثبات برابري و نابرابري جنسيتي در فلسفه باستان توسط زنان براي هر گونه نظريه پردازي فمينيستي در راستاي ريشه يابي معرفتي جنسيتي يا ايجاد زمينه تحول ساختي – عملي در دگي زنان معاصر به جد كاويده شود و از اين رهگذر، نظام نقدناپذير مردسالار به ورطه شبهاتي عظيم گرفتار آيد تا سپس امكان تحقق جنسيتي جامعه بعيد ننمايد

منبع: نشریه نام
شماره 35 نیمه بهمن 1383