دفترچه خاطرات دان افسانه نوروزی


افسانه نوروزی

جمعه 5 فروردین 1384


شايد هيچ‌ چيز مانند نوشتن‌ خاطرات‌ براي‌ آينده‌ و خواندن‌ آن‌ پس‌ از آزادي‌، براي‌ انساني‌ محبوس‌ جالب‌تر و دلچسب‌تر نباشد. افسانه‌ چندين‌ دفتر خاطرات‌ دارد. دفترهايي‌ با يادداشت‌هاي‌ پراكنده‌. يادداشت‌هايي‌ در مورد وقايع‌ تلخ‌ و شيرين‌ دان‌، هم‌سلولي‌ها، شب‌هاي‌ دلگير دان‌، يادگاري‌ هم‌بندي‌ها و ...! اوراقي‌ از اين‌ دفتر را مي‌خوانيد.
16 تيرماه‌ 1383 دان‌ رجايي‌شهر ، اتاق‌ شماره‌ 10، سالن‌ 13
ديروز 15 تيرماه‌، سالگرد روزي‌ است‌ كه‌ من‌ مرتكب‌ قتل‌ شده‌ام‌. يعني‌ درست‌ 8 سال‌ است‌ كه‌ دان‌ هستم‌! ديگر خسته‌ شده‌ام‌. تحملم‌ تمام‌ شده‌ است‌. امروز ملاقاتي‌ داشتم‌. «مهديه‌» عزيزم‌ براي‌ ملاقات‌ من‌ آمده‌ بود. خيلي‌ خوشحال‌ شدم‌، عزيزم‌ براي‌ ملاقات‌ من‌ آمده‌ بود. خيلي‌ خوشحال‌ شدم‌ وقتي‌ كه‌ «مهديه‌» را ديدم‌. دختر خوبي‌ است‌. دلسوز، خوش‌اخلاق‌، باادب‌. دلم‌ مي‌خواهد بروم‌ بيرون‌ دگي‌ كنم‌. ديگر تحمل‌ حبس‌ را ندارم‌. نمي‌دانم‌ چه‌كار بايد بكنم‌. خسته‌ام‌ خسته‌.
17خرداد ماه‌ 1383 دان‌ رجايي‌ شهر كرج‌
امروز فهيمه‌ رفت‌. آزاد شد. دوست‌ خوب‌ و نجيبي‌ بود. شماره‌ خانه‌شان‌ را دارم‌. ان‌شاءالله‌ اگر خدا بخواهد، من‌ هم‌ آزاد مي‌شوم‌ وبه‌ او گ‌ مي‌م‌!.
يك‌ غروب‌ ديگر
امروز روز رفتن‌ مژگان‌ از دان‌ است‌. روز خيلي‌ بد و پردلهره‌يي‌ بود. ساعت‌ رفتن‌ مژگان‌ رسيده‌ است‌. غروب‌ است‌. خيلي‌ ناراحت‌ هستم‌، ولي‌ كاري‌ نمي‌توانم‌ بكنم‌. فقط‌ به‌ خدا مي‌سپارمش‌.
مژگان‌ رفت‌ و من‌ باز تنها شدم‌.
روز ملاقات‌
روز خيلي‌ بدي‌ بود. مژگان‌ بي‌معرفت‌ آمده‌ بود ملاقات‌ فرحناز، ولي‌ ملاقات‌ من‌ نيامد!. دلم‌ خيلي‌ شكسته‌،چون‌ همخرج‌ من‌ بود. از صبح‌ تا شب‌ را در پيش‌ من‌ مي‌گذراند. ولي‌ اصلا نيامد تا من‌ را ببيند! اين‌ را نوشتم‌ تا روزي‌ كه‌ مژگان‌ آمد، نشانش‌ بدهم‌ و بگويم‌ كه‌ واقعا بي‌معرفت‌ است‌!
معرفت‌ در گراني‌ است‌
به‌ هر كس‌ ندهندش‌
پر طاووس‌ قشنگي‌ است‌
به‌ كركس‌ ندهندش‌
دوم‌ شهريور 1382
امروز از صبح‌ تا به‌ الان‌ دم‌ دفتر بودم‌. براي‌ زدن‌ تلفن‌. تلفن‌ زدم‌ ولي‌ متاسفانه‌ مصطفي‌ نبود. الان‌ با آقاي‌ خرمشاهي‌ تماس‌ گرفتم‌. او گفت‌: اگر بتوانيم‌ مي‌ خواهيم‌ به‌ تهران‌ بياوريمت‌. خيلي‌ ناراحت‌ بودم‌. خسته‌ شدم‌. پشت‌ تلفن‌ گريه‌ كردم‌ و به‌ او گفتم‌:ديگر طاقت‌ بندر بودن‌ را ندارم‌. اميدوارم‌ با انتقاليم‌ موافقت‌ شود.
الان‌ وقت‌ خاموشي‌ است‌. خيلي‌ خسته‌شده‌ام‌، چون‌ موكت‌ و ملحفه‌هاي‌ تخت‌هايمان‌ را با «پيكسر» شستيم‌. فردا صبح‌ زود بايد از خواب‌ بيدار شويم‌ و به‌ جست‌جوي‌ خانه‌ بپردازيم‌. اميدوارم‌ فردا روز خوبي‌ باشد.
چهارم‌ شهريور 1383
سلام‌ باز هم‌ سلام‌. سلام‌ هاي‌ بي‌جواب‌. مگر نه‌?! خب‌ بايد اينجوري‌ باشد چون‌ تنهايي‌ هم‌ عالمي‌ دارد!. الان‌ خاموشي‌ ظهر را زده‌اند. بچه‌هاي‌ اتاق‌ ده‌نفري‌ نشسته‌ايم‌ و خاكشير مي‌خوريم‌. آيدا،ياسمن‌، گلي‌، كلثوم‌، خودم‌، زهرا. امروز خيلي‌ ناراحت‌ هستم‌. چند روز ديگر روز ‌ است‌ و روز مادر! ولي‌ حيف‌ كه‌ ما اينجا هستيم‌. نه‌ روز مادر داريم‌ ونه‌ چيز ديگري‌.
5 شهريور 83
الان‌ وقت‌ خاموشي‌ زدن‌ است‌. فعلا همه‌ در حال‌ رفت‌ وآمد هستند امروز آمدند و هواخوري‌ را چراغاني‌ كردند . فردا روز مادر است‌. مي‌خواهند برايمان‌ جشن‌ بگيرند. اصلا حوصله‌ اين‌ چيزها را ندارم‌. آيدا كوچولو! دم‌ تخت‌ نشسته‌ و برايم‌ كمي‌ شعرهاي‌ قشنگ‌ مي‌خواند. صدايش‌ قشنگ‌ است‌. خيلي‌ اميدوارم‌ كه‌ در همين‌ روزها نجات‌ پيدا كنم‌.
روز مادر، ساعت‌ 10\7 شب‌
امروز روز ‌ است‌. در اين‌ ندامتگاه‌ جشن‌ گرفتند. اصلا من‌ نرفتم‌ و دوست‌ هم‌ ندارم‌ كه‌ بروم‌. شش‌ سال‌ است‌ كه‌ در اين‌ جشنها شركت‌ مي‌كنم‌. ديگر خسته‌ شده‌ام‌. الان‌ تلويزيون‌ دعاي‌ توسل‌ پخش‌ مي‌كرد. خيلي‌ دلم‌ شكست‌ و كلي‌ گريه‌ كردم‌. هر سال‌، اين‌ روزها به‌ مجرمان‌ «مواد» عفو مي‌خورد ولي‌ افسوس‌ كه‌ اين‌ عفو شامل‌ ما نمي‌شود. خيلي‌ ناراحت‌ هستم‌، دلم‌ گرفته‌. شش‌ سال‌ است‌ كه‌ بچه‌هايم‌ بيرون‌، بدون‌ مادر، روز مادر را مي‌گذرانند.
دل‌ شكسته‌
امروز خيلي‌ منتظر ملاقاتي‌ بودم‌. چون‌ مصطفي‌ تلفن‌ زد و گفته‌ بود كه‌ مي‌خواهد براي‌ ملاقات‌ بيايد ولي‌ متاسفانه‌ خبري‌ نشد. خيلي‌ ناراحت‌ و غمگين‌ شدم‌. نمي‌دانم‌ چرا نيامد? چي‌ شده‌? مثل‌ آدم‌هاي‌ مرده‌ هستم‌. فكر مي‌كنم‌ ديگر كسي‌ نيست‌ كه‌ به‌ ملاقات‌ من‌ بيايد. ديگر مصطفي‌ هم‌ مثل‌ آن‌ موقعها نمي‌آيد!
اشكالي‌ ندارد، شايد دوست‌ ندارد بيايد. نمي‌توانم‌ با زور بگويم‌ بيايد. از دگي‌ سير سير شده‌ام‌. حوصله‌ هيچ‌ داني‌ را ندارم‌. از خودم‌ بيزارم‌ چه‌ برسد به‌ اين‌ داني‌هايي‌ كه‌ اصلا نمي‌دانند معرفت‌ چيست‌!
امروز روز ملاقات‌ حضوري‌ بود. مصطفي‌ آمده‌ بود. خيلي‌ ناراحت‌ شدم‌ وقتي‌ كه‌ چهره‌ ناراحت‌ او را ديدم‌. از خودم‌ بيزار شدم‌. چرا اينقدر براي‌ همسر خوبم‌ دردسر درست‌ كرده‌ام‌?! كاش‌ اين‌ مشكل‌ پيش‌ نيامده‌ بود و آنها هم‌ اين‌ همه‌ به‌ زحمت‌ نمي‌افتادند.
حكم‌ اعدام‌
امروز روز خوبي‌ برايم‌ نبود. چون‌ مصطفي‌ برايم‌ روزنامه‌ آورد. در روزنامه‌ چيزهايي‌ نوشته‌ شده‌ بود كه‌ باورش‌ برايم‌ خيلي‌ سخت‌ است‌. خيلي‌ ناراحت‌ شدم‌ ولي‌ چه‌ كار مي‌توانم‌ بكنم‌. فقط‌ مي‌توانم‌ به‌ خدا توكل‌ كنم‌ تا ببينم‌ چه‌ پيش‌ مي‌آيد. امروز با مصطفي‌ صحبت‌ كردم‌. اصلا نمي‌توانم‌ باور كنم‌ اين‌ اتفاق‌ بد مي‌خواهد بيفتد! نمي‌دانم‌ چه‌ بنويسم‌? از چي‌ بنويسم‌? براي‌ چي‌ بنويسم‌?! اصلا همه‌ چيز را پيش‌ پا افتاده‌ مي‌بينم‌. سكوت‌ همه‌ جا را پوشانده‌ است‌. دلم‌ گرفته‌. يعني‌ واقعا مي‌خواهند مرا اعدام‌ كنند?! به‌ همين‌ سادگي‌?! پس‌ مهدي‌ و محمد چه‌ مي‌شوند? اين‌ بچه‌هاي‌ معصوم‌ چه‌ كار خواهند كرد. بي‌مادري‌ را چقدر تحمل‌ كردند.
در سكوت‌
در سكوت‌ دان‌ مي‌نويسم‌. همه‌ در اتاقهاي‌ خود خوابيده‌اند. نمي‌دانم‌ چه‌ام‌ شده‌? اصلا حال‌ و حوصله‌ هيچ‌ چيز و هيچ‌كس‌ را ندارم‌. ديگر كم‌ آوردم‌. ديگر برايم‌ دان‌ غيرقابل‌ تحمل‌ شده‌ است‌. كسي‌ كه‌ اين‌ سرنوشت‌ شوم‌ را مي‌خواند نمي‌فهمد كه‌ چقدر دگي‌ در اين‌ مكان‌ خسته‌ كننده‌ و كشنده‌ است‌. انسان‌ مرگ‌ خودش‌ را بيشتر دوست‌ دارد تا دگي‌ كردن‌ را.
بيستم‌ شهريور 1381
دلم‌ خيلي‌ گرفته‌. چند روز ديگر مدارس‌ باز مي‌شوند. نمي‌دانم‌ مصطفي‌ چيزي‌ براي‌ بچه‌ها خريده‌ يا نه‌?! خيلي‌ تو فكرشان‌ هستم‌. نمي‌دانم‌ وسايل‌ مدرسه‌ دارند يا نه‌! بي‌مادري‌ درد بزرگي‌ است‌. مصطفي‌ هم‌ دست‌ تنهاست‌. خدايا به‌ او كمك‌ كن‌ تا بتواند جلوي‌ بچه‌ها سرفراز باشد.

نوزدهم‌ شهريور 1382
امشب‌ عروسي‌ خواهرم‌ بود. من‌ متاسفانه‌ گوشه‌ دان‌ هستم‌. الان‌ 7 سال‌ است‌ كه‌ در اين‌ بندرعباس‌ گرفتار دان‌ هستم‌ و اميدي‌ به‌ جايي‌ ندارم‌. الان‌ توي‌ خانه‌ ما چه‌ خبر است‌? خدا كند كه‌ هميشه‌ مراسم‌ شادي‌ باشد. دلم‌ مي‌خواست‌ آنجا بودم‌. پيش‌ پدر و مادرم‌. چرا خدا? چرا كمكم‌ نمي‌كني‌ تا پدر و مادرم‌ را يك‌ بار ديگر ببينم‌ و در آغوش‌ گرم‌ آنها باشم‌. ديگر تحمل‌ اين‌ دان‌ لعنتي‌ را ندارم‌. خدايا مي‌شود حالا كه‌ عروسي‌ خواهرم‌ را نمي‌بينم‌، عروسي‌ بچه‌هاي‌ خودم‌ را ببينم‌?! اميدوارم‌. دلم‌ خيلي‌ گرفته‌، خيلي‌، خيلي‌.

جمله‌يي‌ سرگردان‌ در دل‌ صفحه‌
من‌ يه‌ لال‌ بي‌زبونم‌.

اول‌ فروردين‌ 1383 )يادداشت‌ يك‌ دوست‌(
امشب‌ اول‌ فروردين‌ 1383 است‌. افسانه‌جان‌ من‌ عيد را به‌ شما تبريك‌ مي‌گويم‌ و اميدوارم‌ هرچه‌ زودتر به‌ آغوش‌ گرم‌ خانواده‌ات‌ برگردي‌. امروز روز خوبي‌ براي‌ من‌ بود، چون‌ در كنار افسانه‌ عزيزم‌ اصلا كمبود مادرم‌ را احساس‌ نكردم‌. اميدوارم‌ سال‌ ديگر عيد به‌ آغوش‌ گرم‌ خانواده‌اش‌ بازگردد و كنار بچه‌هاي‌ گلش‌ باشد سال‌ خوبي‌ را آرزو مي‌كنم‌. ان‌ شاءالله‌ آزادي‌ شما.
قربانت‌، دوستت‌ سحر

نامه‌ «مهديه‌» به‌ «مادرش‌»
مادر من‌
مهربان‌ مادر من‌، اي‌ من‌ از در تو در جامه‌ گرم‌،اي‌ من‌ از لطف‌ تو در بستر ناز هرگز از خويش‌ مرا دور مساز. اي‌ مرا مظهر ايمان‌ و غرور اي‌ نگاه‌ تو پر از گرمي‌ و نور، اي‌ صداي‌ تو مرا روح‌نواز هرگز از خويش‌ مرا دور مساز، ناين‌ مادر من‌، من‌ به‌ گلزار وجود چون‌ گلي‌ تشنه‌ باران‌ محبت‌ هستم‌ هرگز اي‌ ابر پر از رحمت‌ و عشق‌ نو گل‌ تشنه‌ خود را مبر از خاطر پاك‌، اي‌ در گلشن‌ من‌ بر روي‌ تو باز، هرگز از خويش‌ مرا دور مساز، «مادر» از نغمه‌ لالايي‌ تو مي‌رسد بانگ‌ ملائك‌ برگوش‌، اي‌ صداي‌ سخن‌ عشق‌ تو عالم‌ مدهوش‌، قسمت‌ مي‌دهم‌ اي‌ از همه‌ دنيا بهتر به‌ همان‌ شير محبت‌ كه‌ مرا دور مساز.
سينه‌ پاك‌ و دل‌ كوچك‌ من‌ همه‌ از مهر رخت‌ لبريز است‌، با تو پاييز برايم‌ چو بهار و بهارم‌ بي‌تو سرد و غمناك‌تر از پاييز است‌، اي‌ پرستار تن‌ كوچك‌ من‌ از آغاز، هرگز مرا زخويش‌ دور مساز، بي‌تو من‌ هيچم‌ و هيچ‌، همه‌ هستي‌ من‌ از هستي‌ توست‌، شيره‌ جان‌ تو در رگ‌ رگ‌ جانم‌ جاريست‌ و به‌ پاكي‌ تو و شير تو سوگند كه‌ من‌ تا كه‌ خون‌ تو بر رگهايم‌ است‌ از تو اي‌ چشمه‌ جوشان‌ اميد بر نمي‌دارم‌ دست‌، قسمت‌ مي‌دهم‌ اي‌ از همه‌ دنيا بهتر به‌ همان‌ نغمه‌ لالايي‌ شبهاي‌ دراز هرگز از خويش‌ مرا دور مساز، هرگز از خويش‌ مرا دور مساز.
مامان‌ جان‌ يادت‌ باشه‌ كه‌ من‌ دختر مورد اعتمادي‌ هستم‌، راستي‌ مامان‌ يادت‌ هست‌ كه‌ اين‌ شعر را از روي‌ آلبومم‌ برايم‌ مي‌خواندي‌أ هرگز از خويش‌ مرا دور مساز
غلامت‌ ، مهديه‌

منبع: روزنامه اعتماد