گفت و گو با حسن روحانی


علیرضا صلواتی

دوشنبه 8 فروردین 1384





سلام، آقاي ديپلمات





نام: حسن
نام خانوادگي: روحاني
نام پدر: اسداله
تاريخ تولد: 21 آبان 1327
صادره از: سرخه سمنان
ميزان تحصيلات: دكتراي حقوق از انگلستان
شغل پدر: مغازه دار
شغل مادر: خانه دار
همسر: خانه دار تحصيلات متوسطه
فردان: يك پسر مهندس كامپيوتر سه دختر دانشجو و دانش آموز


حسن روحاني «روحاني ديپلمات» است. ديپلمات از آن جهت كه در ميان روحانيون جمهوري اسلامي، او از معدود افرادي است كه در عرصه ديپلماسي و سياست خارجي هم وارد شده، او نه تنها راه قم و درس و بحث و تدريس را در پيش نگرفته كه در همان اوان جواني و طلبگي، مخفيانه «علوم جديده» را هم مي خوانده و همين خواندن او را ترغيب كرده كه به تهران رود و به «دانشگاه». همان تهران آمدن و تحصيل در رشته حقوق باعث شد تا ديگر حوزه را ادامه ندهد و به جاي فقه و رسايل و مكاسب، حقوق مدني و حقوق جزا و خصوصي بخواند و حتي براي ادامه تحصيل به جاي ايران، انگلستان را انتخاب كند.
برخي او را مدل كوچك تر هاشمي رفسنجاني مي دانند كه هم در جريان اصلاح طلب طرفدار دارد و هم در جريان اصولگرا و هم در هر دو جريان مخالف. از هر دو نوع، فراوان دارد. اما خودش «كارگزاران» بودنش را انكار مي كند و مي گويد: «به لحاظ فكري به طبيعت اصولگرا نزديك ترم» و نشانه آن را در آن مي داند كه هم از بنيانگذاران و هم عضو شوراي مركزي «جامعه روحانيت مبارز تهران» است.
حسن روحاني بسيار با متانت صحبت مي كند. متانتش در دقت او روي كلماتش و شمرده شمرده گفتن آنها فراوان هويداست. شايد اين متانت، ميراث مذاكرات فراوانش با ديپلمات هاي خارجي باشد. بر روي تك تك كلماتش دقت مي كند كه اشتباه نباشد كه اول شرط لازم يك ديپلمات همين است.
اتاق بسيار بزرگي دارد و در ميان كساني كه با آنها گفت وگو كرده ام اتاق حسن روحاني شباهت بسيار زيادي با اتاق هاشمي رفسنجاني دارد و تنها يك تفاوت كه دفتر كار هاشمي رفسنجاني كتابخانه بزرگي دارد و دفتر كار حسن روحاني، مانيتور بزرگي كه ابعادش به حدس من شايد 3 متر طول در 5/1 متر عرض است. در اين مانيتور (DCL) به جاي متن كتاب، متن اخبار تلكس هاي خبرگزاري ها و خبرگزاري جمهوري اسلامي است. اخبار را لحظه به لحظه پيگيري مي كند تا همواره در جريان آخرين اخبار باشد. جالب اين است كه آخرين اخبار روي تلكس هم اخبار مربوط به هسته اي است. روزي كه با او صحبت كرديم بسيار قاطع صحبت مي كرد همانند كنفرانس مطبوعاتي اخيرش. آن روز هم تهديد به شروع دوباره غني سازي كرد و قطع مذاكرات با اروپا . اما آن روز به اروپا خوش بين بود و خوش بين تر از امروز. البته اگر آمريكا بگذارد و بازي را به هم ند. تصوير DCL روي ميزش با DCL روي ديوار همسان است. شايد اخبار براي او بايد بزرگ تر باشند. به هر حال او يك ديپلمات است. تلفن روي ميزش چند خط مستقيم دارد كه در كنار هر دو دكمه خطوط مستقيم نام هاي زير به چشم مي خورد. موسويان، فروده، آقامحمدي، اميرآبادي و عباد. اينها كساني هستند كه حسن روحاني در يك روز بيشترين ارتباط را با آنها دارد. اين نام ها را به خاطر بسپاريد: همه مردان روحاني.
تاكنون فكر كرده ايد كه وقتي مثلاً 4 سالتان بوده چه مي كرديد؟ كجا دگي مي كرديد؟
تاكنون هيچ وقت فكر نكرده ام كه چندسالگي ام را به ياد مي آورم. ولي معمولاً بعضي از داستان هايي كه براي مادرم قبلاً تعريف مي كرده ام، مادرم مي گفت: اين داستان ها مربوط به سن 3- 5/2 سالگي است.
۲‎/۵ سالگي؟
مادرم مي گفت. من كه يادم نيست چند سالم بود! مثلاً مي گفتم فلان عيد كه رفتيم منزل فلاني و او اينقدر به ما هديه داد. مادرم گفت: ها، اين مربوط به 3 سالگي ات است.
در «سرخه» سمنان ساكن بوديد؟
دوره دبستان را تا آخرش در سرخه بودم. تا 12 سالگي.
«سرخه» روستا بود يا شهر؟
الان «بخش» شده است. آن موقع به صورت يك «روستا» بود.
تأثير مقام شما است يا؟
يعني چي؟
يعني اينكه به خاطر سمت و مقامي كه شما در نظام داشته ايد، علاقه تان به زادگاهتان باعث شود كه سفارش «روستا»يتان را كنيد تا شهر شود و امكانات و رفاه هم ولايتي هايتان بيشتر شود؟!
الان كه بخش است. خودش بخش شد. هر روستايي بعد از 50 سال بخش مي شود. به من چه؟ (مي خندد)
مكتب مي رفتيد يا مدرسه؟
نه. مدرسه مي رفتم. دبستان معمولي.
مظلوم بوديد يا شيطان؟
يادم نمي آيد. ولي خيلي شيطان نبودم. عرض كنم كه كارهاي معمول مي كردم. در كنار كار دبستان، در مغازه پدرم به او كمك مي كردم.
چه شغلي داشتند؟ چي مي فروختيد؟
شغل خاصي نداشتند. آخه مغازه يك روستا كه شغل تخصصي نمي شود. در مغازه يك روستا همه چيز هست.
سوپرماركت روستا بود؟
آره. اينقدر در مغازه پدرم جنس بود و تنوع اجناس زياد بود كه وقتي پدرم در مغازه نبود، من قيمت همه جنس ها را نمي دانستم. مجبور بودم قيمت همه جنس ها را از پدرم مي پرسيدم و زير قوطي آن قيمتش را مي نوشتم. تابستان ها هم معمولاً كلاس چهارم، پنجم كه بودم، دنبال كار كشاورزي مي رفتم. چون ما يك مزرعه كوچك هم داشتيم
كوچك يعني چند هكتار؟
كوچك بود. زمين و مزرعه و باغ كوچكي داشتيم.
فئودال كه نبوديد!؟
نه. آنقدر نداشتيم. كوچك بود. تابستان ها كار مي كردم. پدرم هم به من حقوقي مي داد. غير از پول تو جيبي ام بود.
درستان چطور بود؟
درس دبستاني ام خوب بود. در كلاس هميشه شاگرد اول بودم.
هم كار مي كرديد، هم درس مي خوانديد!
نه. در موقع تحصيل كار نمي كردم. فقط بعضي از بعدازظهرها يكي دوساعتي را در مغازه كمك پدرم مي كردم. ولي تابستان را مي رفتم كار مي كردم. سال هاي آخر، يعني كلاس ششم ابتدايي را كه تمام كردم، درس هاي حوزوي را هم شروع كردم.
چطور شد كه به درس هاي حوزوي تمايل پيدا كرديد؟
يعني چه عاملي باعث شد؟
بله. تشويق پدرتان بود؟
نه. پدرم روحاني نبود. ولي اولاً منزل ما در چند متري يك مسجد بود. همسايه يك مسجد پررونق بود. مسجد محل بود و در حقيقت مسجد روستا. مغازه پدرم هم نزديك مسجد بود. رفت و آمد به مسجد هم زياد داشتم. معمولاً در ماه محرم و ماه رمضان هم يك گوينده و سخنران مذهبي از قم مي آمد
روستاي شما روحاني نداشت؟
يك روحاني داشت كه مسجد را اداره مي كرد. ولي براي ماه هاي محرم و رمضان يك روحاني از قم براي هدايت مردم مي آمد. معمولاً هم ميزبانش ما بوديم. يعني به خانه ما مي آمد، معاشرت من در دوران كودكي و نوجواني با روحانيون و علمايي كه به منزل ما مي آمدند، باعث علاقه من به آنان شد، در مغازه پدرم هم چون همه چيز داشت، كتابفروشي بود، پارچه فروشي بود خرازي، عطاري، همه چيز بود، كتاب هم بود. كتاب هايي هم كه در مغازه بود بيشتر كتاب هاي مذهبي بود. و من هم در همان سن، اين كتاب ها را مي گرفتم و مي خواندم. كتاب هايي هم كه در خانه داشتيم، همين طور بود. مجموعه اين اوضاع و احوال مؤثر بود كه من به مسايل ديني علاقه پيدا كنم. ضمن اينكه اجداد من همه روحاني بودند، پدربزرگم و اجدادم همه روحاني بودند فقط پدرم روحاني نيست آن هم به اين دليل كه پدرم در سنين نوجواني، پدرش را از دست مي دهد و مجبور مي شود براي تأمين دگي از همان سن همه چيز را رها كند و برود سركار. روستاي ما اساساً، عالم [روحاني] زياد داشته، با اينكه يك روستاي كوچكي بود، روحاني زياد داشته. در زمان ما اينطور نبود، ولي پيرمردهاي روستا نقل مي كردند كه يك زماني روستاي ما هفتاد روحاني و طلبه داشته.
آن زمان جمعيت روستاي شما چقدر بود؟
سه هزار نفر، هفتاد نفر نسبت به سه هزار نفر شايد بيشتر از قم شود. البته دوره ما اينجور نبود. مجموعه اينها در كنار تشويق پدرم و شرايط محيطي باعث شد كه بروم سراغ حوزه.
رفتيد قم؟
نه. يك سال در سمنان بودم و در حوزه علميه سمنان درس مي خواندم. از سال دوم رفتم قم. سال 1340 بود.
تنهايي رفتيد؟
با كي مي بايست مي رفتم؟
با پدري، مادري، برادري
براي چي؟
خب، 13 سالتان بود! يك پسر 13 ساله برود شهر غريب. به نظر شما خوب است؟
چه مشكلي داشت؟ البته در قم دوستاني بودند از روستامان كه زودتر رفته بودند. سه برادر بودند. برادران اختري. آقاي عباسعلي اختري كه الان نماينده مجلس است، محمدحسن اختري كه در دفتر رهبري و علي اصغر اختري كه او هم روحاني است. اين سه نفر از روستاي ما بودند و زودتر از من رفته بودند به قم درس بخوانند. پس خيلي تنهاي تنها نبودم.
پس هم حجره شديد!
هم حجره نشديم ولي حجره شان بغل من بود. حجره آنها سه نفره بود و حجره من، يك نفره.
شما فقط به تحصيلات دانشگاهي اشاره كرديد نه تحصيلات حوزوي. آن تحصيلات دانشگاهي را چه موقع طي كرديد؟
من در حوزه تا حد رسائل و مكاسب درس خواندم. در واقع درس عالي «سطح» مي شود. تصميم گرفتم كه بروم درس هاي دبيرستاني را هم شروع كنم.
چرا؟
اين تصميم هم از يك سفر و بحث من با علماي جوان راجع به مسائل ديني نشأت گرفت. آنجا حس كردم كه نياز دارم از علوم جديد هم مطلع شوم اين انگيزه اوليه من در آن مباحثات به وجود آمد. آمدم و تصميم گرفتم كه درس هاي دبيرستاني بخوانم. جداً كار خيلي خيلي سختي بود
چرا؟
در قم خواندن درس هاي دبيرستاني خيلي سخت بود. چرا كه اولاً اگر مي فهميدند و كشف مي شد، مشكل درست مي شد.
چرا اينقدر حساس؟
خيلي حساس بودند.
مدرسه دين و دانش در زمان شما نبود؟ گويا آنجا هم دروس حوزوي را مي خوانده اند هم دروس جديد را!
چرا زمان ما بود. مدرسه دين و دانش مثل يك مدرسه غير انتفاعي بود.
گويا هم دروس حوزوي بوده هم دروس جديد!
فقط علوم جديد بود. مثل يك دبيرستان غيرانتفاعي. منتها جايي بود كه در آن تربيت ديني بچه ها تحت نظارت بود و به تربيت ديني بچه ها اهميت بسيار داده مي شد. خب، شهيد بهشتي هم با آن افكار روشن مسئوليت داشت مدرسه دين و دانش به اين صورت بود. در قم هم اولين مدرسه اي كه رفتم، مدرسه علوي بود. مي گفتند مال آيت ا... العظمي گلپايگاني بود. آن مدرسه هم زير نظر شهيد بهشتي بود.
فكر مي كردند كسي كه دروس دبيرستان را مي خواند مي خواهد از طلبگي خارج شود. مي گفتند معني ندارد كسي در حوزه باشد در حجره باشد و بعد برود درس بخواند و برود شغل ديگري انتخاب كند اصلاً چرا اينجا است
با آن علوي تهران ارتباطي نداشت؟
نه، هم اسم بودند. بعد رفتم مدرسه حجتيه مدتي هم در فيضيه بودم. مدت زيادي هم در مدرسه مهديه بودم. عرض كنم كه تصميم گرفتم دروس دبيرستان را هم بخوانم. اگر مي فهميدند كار خيلي سخت مي شد
فكر مي كردند كسي كه دروس دبيرستان را مي خواند، مي خواهد از طلبگي خارج شود. مي گفتند معني ندارد كسي در حوزه باشد، در حجره باشد و بعد برود درس بخواند و برود شغل ديگري انتخاب كند. اصلاً چرا اينجا است؟ از همين حالا برود. حساسيت شان به اين جهت بود كفر نبود ولي خيلي خوشايند نبود.
شما چكار كرديد؟
من در تابستان كه حوزه كاملاً تعطيل است اين كار را كردم. در مدرسه ما هيچ كس نبود. مجموعاً در يك سال، كلاس 7 و 8 دبيرستان را مي خواندم و امتحان مي دادم. متفرقه امتحان مي دادم.
چگونه در يك سال، دو كلاس را خوانديد؟
آن زمان به اينگونه بود كه اگر كسي در ارديبهشت موفق مي شد در امتحانات معدل بالاي 15 بياورد، مي توانست در شهريور كلاس بعدي را امتحان دهد. در سه تابستان، دوران متوسطه را خواندم و سال بعد هم رفتم دانشگاه تهران.
قبل از انقلاب؟
بله، سال 48 وارد دانشگاه تهران شدم رشته حقوق.
حوزه را تمام كرديد؟
سال اول هم قم بودم، هم تهران مي رفتم ولي بعدش ديگر رها كردم
حوزه را؟
بله، حوزه را.
چرا؟ حرف بزرگان حوزه صحيح از آب درآمد؟
نه. حرف درست در نيامد. من معمم بودم. دانشگاه هم كه مي رفتم با لباس روحاني مي رفتم. آن حرف درست در نيامد. من كه در سلك خودم ماندم
پس چرا ديگر حوزه نرفتيد؟
سخت شد. سال اول دانشگاه هم ازدواج كرده بودم، هم دانشگاه مي رفتم هم طلبه حوزه بودم. جمع وجور كردن اينها با هم سخت بود.
چرا حقوق را انتخاب كرديد؟
علاقه داشتم. اولويت اول از سه رشته اي كه انتخاب كردم حقوق بود، بعد حقوق سياسي، بعد جامعه شناسي. در رشته اول قبول شدم. البته حقوق با درس هاي ديني هم نزديك است. حقوق مدني و حقوق خصوصي خيلي نزديك است.
كي ازدواج كرديد؟
سال 48
خودتان اقدام كرديد؟
نه خانواده من اصرار داشتند كه من ازدواج كنم. سن من هم حدود 20 سال بود. سال 47 عقد كردم.
راضي بوديد؟
پدرم اصرار داشت. مادرم هم همين طور. من هم خيلي بي ميل نبودم. يك موردي هم از اقوام ما بود. پيشنهاد كردند و من هم خوشم مي آمد، قبول كردم.
اشاره كرديد كه با لباس روحاني به دانشگاه مي رفتيد. سخت نبود؟
كمي. سختي اش متلك هايي بود كه مي گفتند. بايد تحمل مي كردم. نه خيلي مشكل نبود. ولي غذا خوردن در كافه تريا يا رستوران ها
تريا مي رفتيد؟
بله، مي رفتم. البته دانشكده ما رستوران نداشت. من بيشتر دانشكده دندانپزشكي مي رفتم.
چرا آنجا؟
به دانشكده مان نزديك بود. محيط خوب و آرامي بود. دانشكده هنرهاي زيبا هم نزديكمان بود. آنجا رفتيم، ديديم جو خيلي خطرناكي دارد. [مي خندد] دندانپزشكي خيلي آرام بود. معمولاً با دوستانمان مي رفتيم آنجا.
طيف دوستانتان هم روحاني بودند؟
يك نفر از آنها روحاني بود. البته وقتي ليسانس گرفت، از لباس خارج شد ولي كس ديگري نه.
مي خواهم تيپ دوستانتان را بدانم. بيشتر مذهبي بودند؟ مبارز بودند؟ يا.!
اولاً دانشكده حقوق فقط در دانشگاه تهران بود. 200 نفر را در سال پذيرش مي كرد. بنابراين كلاس ها 200 نفره بود از اين 200 نفر، 50 نفر دختر بودند و 150 نفر پسر. از اين 150 نفر پسر شايد 8 – 7 نفر مذهبي بودند. 15 – 10 نفر مبارز و برخي شان وابسته به سازمان مجاهدين خلق. تعدادي هم وابسته به گروه هاي چپ بودند ولي بيشترشان بي تفاوت بودند.
نه. آن 15 – 10 نفري كه هم گروه بودند چطور؟ طيف دوستان خودتان چه تيپي بودند؟
همان درصدها در طيف دوستان من هم بود. هم با مبارزين و هم با مذهبي ها صميمي بودم. با
بقيه هم رابطه ام خوب بود.
مثل الان فراجناحي بوديد؟
كاملاً فراجناحي! همه طيفي در دوستانم بودند. همين آقاي دكتر مهرپور شوراي نگهبان هم، هم دانشكده اي ما بود.
اهل مبارزه هم بوديد؟
اهل مبارزه كه از نوجواني و جواني بودم
بر چه اساسي؟ بر پايه كدام ايدئولوژي؟
قم بودم، طلبه بودم، مريد امام بودم.
قم بودن و طلبه بودن كه پايه مبارزه نمي شود. خيلي ها همان زمان هم در قم بودند، طلبه كه نه، آيت ا بودند و اهل مبارزه نبودند!
مريد و مقلد امام بودم. اين شرط سوم را آنها ندارند. من اولين باري كه دستگير شدم، 16 سالم بود
چرا دستگير شديد؟
در سخنراني.
۱۶ ساله سخنراني مي كرديد؟
زود است يا دير؟
زود است!
زود نيست. من سال 44 در تويسركان همدان دستگير شدم. 16 سالم بود. بعد از سخنراني دستگير شدم.
حتماً جثه بزرگي داشتيد؟
نه اتفاقاً كوچك بودم. سال هاي 1354 به بعد ديگر به عنوان فعال در سخنراني ها در تهران و شهرستان ها حاضر مي شدم. سال 55 در مسجد حكيم اصفهان منبر مي رفتم، ريختند دستگيرم كنند، فرار كردم. در مسجد امام قم در سال 56، 10 شب سخنراني داشتم كه شب ششم به هم ريخت و فرار كردم. در تهران سخنراني زياد داشتم تا جلسه ختم مرحوم حاج آقا مصطفي [خميني] در مسجد ارك تهران كه به دعوت شهيد مطهري رفتم سخنراني كردم براي اولين بار هم كلمه «امام» را من پيشنهاد دادم.
چرا؟
در همان سخنراني توضيح دادم. امام را به حضرت ابراهيم خليل تشبيه كردم و آيه «اني جاعلك للناس اماما» را توضيح دادم. كلمه امام مرسوم نبود. امام معروف به آيت ا... خميني بودند.
فعاليت مبارزاتي شما بيشتر سخنراني بود يا فعاليت ديگري هم داشتيد؟
عمدتاً سخنراني بود و البته مدتي هم در قم در پخش نشريات «بعثت» و «انتقام» با مرحوم شهيد حقاني بودم. عمدتاً سخنراني بود.
حاج آقا به نظر شما جواني كردن يعني چه؟
يعني جواني كردن.
شما جواني كرديد؟
خب، آخه شرايط ما به آن صورت نبود. از 12 سالگي رفتم در حوزه و درس و بحث و اينها. جواني به معناي دگي پرجنب و جوش و پرنشاط اجتماعي به آن صورت نبود. ولي جواني به مفهوم وارد مبارزه شدن و اينها چرا. سال 41 و 42 با مرحوم شهيد محمد منتظري مي رفتيم در اجتماعات اعلاميه پخش مي كرديم. فرستادن نوار امام به جاهاي مختلف، پخش عكس و رساله امام و اينها مسير مبارزاتي ما بود.
تا چه اندازه جوانگرايي مي كنيد؟
جوانگرايي به چه معنا؟
به معناي عام؟
ببينيد يك كسي مي گويد اگر من رئيس جمهوري شدم همه مسئولان را از جوان ها قرار مي دهم...
شما اين كار را مي كنيد؟
اين كار كه اصلاً منطقي نيست. ما بايد يك فرد شايسته با تجربه را بگذاريم شما وقتي مي خواهيد يك وزير را انتخاب كنيد از نسل چهارم انتخاب مي كنيد؟
شما خودتان 13 سالتان بوده كه سخنراني مي كرديد!
سخنراني كردن كه وزارت نيست. خيلي تفاوت دارد. [مي خندد]
حاج آقا شما اولين سمتي كه داشتيد، چند سالتان بود؟
بعد از انقلاب، طبق نظر آيت ا خامنه اي، تشكيل عقيدتي سياسي در ارتش بود و بعدش هم در سال 58 در انتخابات مجلس شركت كردم و آمدم مجلس. سن من را مي خواهيد بپرسيد كه چند ساله بودم نماينده شدم؟
۳۱ سالتان بود؟
بله، 31 سالم بود. نه، اشكالي ندارد كه يك فرد 25 ساله وزير و نماينده شود. ولي شما وقتي مي خواهيد يك وزير انتخاب كنيد، بايد چه ويژگي هايي داشته باشد؟ بايد تحصيلات لازم، تجربه كاري، حداقل سابقه 10 ساله داشته باشد، اين خودش مي شود 35 سال. بله ممكن است افراد شايسته اي باشند. اگر 30 سال را نسل دوم انقلاب بگيريم، مي شود. ولي اگر نسل سوم را بگيريم، مي داني چه مي شود؟ نسل سومي ها الان در دبيرستان هستند.
الان در اين بحث هسته اي چگونه است؟ بيشتر جوان ها هستند يا بزرگ ترها؟
در بحث هسته اي، چون من خودم مستقيماً افراد را انتخاب نمي كنم، دخالتي ندارم. در بحث فني، سازمان انرژي اتمي است كه افراد را انتخاب مي كند، در مذاكرات ما تيم را وزارت خارجه تعيين مي كند. البته من با همه اينها كار مي كنم هماهنگي با من است. عمده اينها را من انتخاب نكرده ام ولي به لحاظ سني عمده اينها حدود 40 ساله هستند. همان نسل دوم. نه نسل سوم!
كم كم از آن بحث اول خارج مي شويم. اكنون كه بحث مذاكرات هسته اي پيش آمد، اصلاً چه شد شما مسئول پيگيري مذاكرات هسته اي شديد؟ با وجود اين همه دستگاه مسئولي كه هست. هم وزارت خارجه داريم، هم سازمان انرژي اتمي. چرا شما را مسئول اين كار گذاشتند؟
اين هم از مشكلات عالم است. عرض كنم از آن وقتي كه پرونده هسته اي شروع شد، يعني مرداد سال 81، سروصداها شروع شد. آنكه به ما ربطي نداشت. مسئولين مربوطه كار خودشان را انجام مي دادند تا خرداد سال 82 كه موضوع ايران در دستور كار شوراي حكام قرار گرفت و بيانه اي عليه ايران صادر شد. احساس كرديم كه ممكن است دردسرآفرين باشد. جلسات ابتدايي در دبيرخانه (شوراي عالي امنيت ملي) گذاشتيم و از مسئولين مربوطه هم دعوت كرديم كه گزارش بدهند چه خبر است. در آن گزارشهاي اوليه كه خبر دادند، گفتند خبر مهمي نيست، مشكلي نيست. از آن گزارش ها احساس كرديم كه در شهريورماه مسئله خاتمه مي يابد. بعد در شهريور با مشكل بزرگي مواجه شديم كه يك قطعنامه شديداللحني با اجماع عليه ايران تصويب شد. از آن موقع شوراي امنيت ملي وارد عمل شد يعني احساس كرديم كه قضيه جدي است. آن زمان جلسه اي در سطح سران نظام براي بررسي موضوع تشكيل شد. در آن جلسه يكي از اعضا پيشنهاد داد كه خوب است در اين پرونده يك نفر مسئول شود و بقيه نهادها تابع او باشند، يك فرمانده. اصل اين بحث تصويب شد.
چرا شما را انتخاب كردند؟
آقاي خرازي در آن جلسه پيشنهاد داد. گفت خوب است فلاني عهده دار اين كار شود. همه گفتند خيلي خوب است. اما من نپذيرفتم، گفتم نه. وزارت خارجه انجام دهد ما هم كمك مي كنيم. شايد هم مسبوق به اين سابقه بود كه نظام در مسئله افغانستان و مسئله عراق هم يك مسئول واحد انتخاب كرد و همه نهادها خود را با آن مسئول هماهنگ كردند. شايد همين سابقه باعث شد كه در اين قضيه هم نظام به اين نتيجه برسد كه يك مسئول واحد انتخاب كند.
خودتان از روندي كه در اين دوسال طي شده، در مجموع راضي هستيد؟
من راضي هستم از اين باب كه اگر به اين شكل نبود، حتماً مشكلات ما بيشتر بود.
پس چرا اينقدر انتقاد مي شود كه تصميمات شما در جهت مصالح نظام نبوده، كمي سياه نمايي!
به هر حال از آن كسي كه انتقاد و سياه نمايي مي كند، بايد پرسيد
آنهايي كه اين حرف ها را مي ند، از مدارك و اطلاعات فراوان سخن مي گويند. از درون بدنه حاكميت هستند.
من كه تصميمات را اتخاذ نمي كنم كه خوب اتخاذ كنم يا بد. مديريت اين كار بر عهده من است تصميم در جاي ديگري گرفته مي شود. سران نظام اين را تصويب مي كنند يا حداقل مصوب شوراي عالي امنيت ملي است. شوراي عالي امنيت ملي يعني حداقل سران سه قوه . در نهايت مصوبات ما در شوراي عالي امنيت ملي را رهبري بايد تاييد كنند. اين را همه مي دانند.
يعني رهبري در برابر يك عمل انجام شده قرار نمي گيرند؟
يعني چه؟ اول تصميم گرفته مي شود، بعد عمل مي شود. عمل انجام شده اي در كار نيست.
رهبري مي توانند نظرشان را اعلام كنند. بارها و بارها اعلام كرده اند، موضع گرفته اند، همين اخيراً ايشان رسماً اعلام كردند كه در پاريس مسئولين خط قرمزها را رعايت كردند.
ايشان مي توانستند بگويند اينها خط قرمزها را رعايت نكردند، مي توانستند بگويند نتيجه اين مذاكرات مورد نظر من نيست. رهبري مشكلي ندارند. مگر مي شود در مهم ترين مسئله امنيت ملي كشوري رهبري با روند و نتيجه آن موافق نباشند و سكوت كنند؟ مگر چنين چيزي مي شود؟ مگر مي شود در يك چنين كار مهمي كه به همه چيز ما مربوط مي شود، به هستي ما مربوط مي شود، به بقاي نظام مربوط مي شود، مگر امكان پذير است؟ به علاوه بنده هم كه داوطلب چنين سمتي نبودم. من با اصرار پذيرفتم. تحميل، عبارت قشنگي نيست.
اصرار چه كسي؟
اصرارهاي رئيس جمهور و نظر موافق رهبري نظام و بعدش هم در تمام مراحل تصميم گيري اين كار به عهده سران نظام بود، من كه تصميم نگرفتم كه خوب باشد يا بد؟ مثلاً مي گويند چرا با اروپا مذاكره كرديد؟ خود آنها مي دانند چه كسي تصميم گرفته كه با اروپا مذاكره كنيم. سران نظام بالاتفاق تصميم گرفتند كه با اروپا مذاكره كنيم. مي گويند چرا از NPT خارج نشديم؟ سران نظام بالاتفاق تصميم گرفته اند از NPT خارج نشويم. ببينيد اين ماجرا، ماجراي فرد نيست، ماجراي نظام است. منتها ما كه نمي توانيم هر روز بياييم براي مردم بگوييم اين آقا دروغ مي گويد، آن آقا سياسي كاري مي كند، آن آقا مطلع نيست، آن آقا هدف و منظور ديگري دارد.
مي گويند از NPT خارج شويم
خيلي خب، احسنت همين را مي گويند. خب حالا از NPT خارج شويم. نتيجه اش چيست؟ مسئله حل مي شود يا مشكل تر مي شود. معلوم است نتيجه مي شود
مي گويند ما هرچه عقب نشيني كرده ايم، آنها جلو آمده اند
عيب ندارد. حالا مي رويم ببينيم ما عقب رفته ايم يا نه؟ آنها جلوتر آمده اند يا نه؟ مي گويند از NPT خار