چشم انداز فلسفه سياست در جهان معاصر


محمدجواد غلامرضا كاشى

يكشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۸۴



فلسفه سياسى و فلسفيدن در باب سياست و امر سياسى يكى از موضوعاتى بوده كه در طول تاريخ انديشه بشر همواره مورد توجه قرار گرفته است. اينكه اساساً سياست چيست و كنشگر سياسى كيست و چه ويژگى هايى دارد، از ابتدايى ترين پرسش ها و در عين حال پيچيده ترين آنها در حوزه فلسفه سياسى به شمار مى رود. در ميان اين سؤالات، اين پرسش كه فلسفه سياسى چيست و فيلسوف سياست كيست، نيز در حوزه فلسفه سياسى و به تبع، فيلسوف سياست قرار دارد.
دكتر محمدجواد غلامرضاكاشى، استاد علوم سياسى و عضو هيأت علمى دانشگاه علامه طباطبايى، در نشستى كه روز چهارشنبه پنجم اسفند ماه به همت انجمن اسلامى دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران و مؤسسه پژوهشى حكمت و فلسفه ايران برگزار شد، به دنبال ترسيم فضايى براى رسيدن به پاسخ اين پرسش ها بود. متن حاضر ،صورت مكتوب سخنان ايشان در اين نشست است كه با عنوان«فلسفه پسامتافيزيكال و چشم انداز فلسفه سياسى» در تالار كمال دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران ايراد شده است.
گروه انديشه

مقدمه :
بحث فلسفه سياسى طى چند سال اخير در جامعه ما حاد و برجسته شده است و توجه بيشترى به آن مى شود دليل اين امر شرايط فرهنگى و اجتماعى حاكم بر جامعه است. اساساً ظهور و پيدايش فلسفه سياسى به نحوى به شرايط فرهنگى و اجتماعى خاصى مرتبط است. به صورتى كه يكى از عوامل اصلى ظهور فلسفه سياسى در يونان باستان-كه خود مهد فلسفه سياسى بوده است- سست شدن فضاى سنتى، ارزش ها و هنجارهاى حوزه سنت و عدم توانايى اين هنجارها براى مشروعيت بخشيدن به نظم سياسى، اجتماعى و فرهنگى بوده است. در واقع وقتى سنت ها و هنجارها به پرسش گرفته مى شوند، زمينه براى ظهور فلسفه سياسى آغاز مى شود. با اين وصف بحث از فلسفه سياسى، موضوعى مرتبط با شرايط جامعه معاصر ايران است كه به اقتضاى اين شرايط، عده اى از متفكران نيز در اين خصوص سخن گفته اند. برخى به امتناع فلسفه سياسى در فضاى فرهنگى ايران باور دارند و عده اى ديگر نيز بر اين عقيده اند كه طى دوره اى، نطفه هايى از فلسفه سياسى در ايران منعقد شده، اما به سرعت رو به زوال نهاده است. اين عده امروز در تمهيد آن هستند كه پرونده فلسفه سياسى را در ايران باز كنند. در اين راستا ترسيم يك چارچوب و نقشه جامع از جايگاه جريان هاى فلسفه سياسى در جهان از لوازم باز كردن پرونده فلسفه سياسى در ايران است كه من در اين بحث سعى خواهم كرد اين نقشه را تصوير نمايم. براى اين كار جوهر بحث خود را بر فاصله اى متمركز كرده ام كه فلسفه سياسى در اواخر قرن نوزدهم از روايت متافيزيكال (مابعدالطبيعى) فلسفه سياسى گرفته است. در واقع من تاريخ فلسفه سياسى را به دو دوره تقسيم كرده ام. يكى از خاستگاه آن يعنى يونان تا اواخر قرن نوزدهم كه شامل فلسفه هاى سياسى متافيزيكال است و ديگرى از اواخر اين قرن تا حال حاضر كه اساساً فلسفه هاى سياسى پسامتافيزيكال نمود بيشترى مى يابند. در اين ميان قرن نوزدهم نقطه عطف كليدى خواهد بود. كه پيش از بررسى آن ضرورى است به اجمال به تعاريف فلسفه سياسى و تاريخ اين دانش تا قرن نوزدهم و خصلت متافيزيكال آن اشاره اى داشته باشم.

تعاريف:
بر حسب جنس فلسفه سياسى و انتظار فيلسوفان از آن، تعاريف مختلف و گوناگونى از اين مقوله عرضه شده است. البته به طور كلى هر تعريف از فلسفه سياسى الزاماً در يك قالب كلى پى ريزى مى شود. اين قالب، ناظر به توضيح وضع موجود عرصه سياست و ارائه وضع مطلوب آن است. به عبارت ديگر توصيف وضع موجود و پيشنهاد مطلوب، از الزامات پرداختن به فلسفه سياسى است. بنابراين هر تعريف از فلسفه سياسى حداقل با يك«هست»و يك«بايد»سروكار دارد. جنس فلسفه سياسى به صورتى است كه نمى توان تنها به توصيف اكتفا كرد. در واقع فلسفه سياسى گفتارى هنجارى در باب وضع ايده آل و نحوه رسيدن به آن وضع است. در چنين چارچوبى است كه برخى از تعاريف، فلسفه سياسى را بسيار صورى قلمداد مى كنند. بر اين اساس فلسفه سياسى نقش و شأن چندانى ندارد،مگر اينكه كلام و بيان سياسى را از ابهامات، تخيلات و پيچيدگى ها پيراسته و در خصوص آن تأمل كند. تلقى فلسفه سياسى به مثابه يكى از فلسفه هاى مضاف[شاخه اى از فلسفه تحليلى]در همين قالب مى گنجد. نگاه ديگر در تعريف فلسفه سياسى كه در مقابل ديدگاه صورى قرار مى گيرد، فلسفه سياسى را مسبوق به محتوا و يافتن غايت ها و ارزش هاى عرصه سياست قلمداد مى كند. رويكردهاى ديگرى نيز در خصوص فلسفه سياسى وجود دارد. به عنوان مثال برخى فلسفه سياسى را به تعيين حدود و مشروعيت نظام سياسى و دولت ناظر مى دانند و عده اى ديگر با نگاهى وسيع تر آن را بحث در باب امر عمومى و بهبود كيفيت آن در حوزه عمومى تسرى مى دهند.
به اجمال اين تعاريف درباره فلسفه سياسى وجود دارد كه تحليل مفصل آنها خود به بحث مستقلى نياز دارد. با اين تفصيل براى ترسيم نقشه اى كه به دنبال آن هستيم، بايد به تاريخ فلسفه سياسى بپردازيم.

تاريخ فلسفه سياسى:
از آنجا كه خاستگاه فلسفه سياسى يونان باستان بوده است براى پرداختن به تاريخ فلسفه سياسى نيز بايد به يونان باستان رجوع كرد. البته به اين دليل كه مواجهه با سقراط مواجهه با خوانش هاى مختلفى است كه از سقراط شده و متن اصلى موجهى از او وجود ندارد تا بتوان به صورت مستقل به آن پرداخت. از سقراط صرف نظر كرده و به افلاطون و فلسفه سياسى افلاطونى مى پردازم.

افلاطون:
جنس فلسفه سياسى افلاطون كه در ترسيم نقشه كلى فلسفه سياسى در اين بحث اهميت زيادى دارد، به نحوى ويژه و خاص است. اين جنس از فلسفه سياسى را كه با افلاطون آغاز مى شود، مى توان فلسفه سياسى متافيزيكال ناميد. در واقع شاخص اصلى فلسفه سياسى افلاطون وجه متافيزيكى آن است. به قول هانا آرنت، جوهر فلسفه سياسى افلاطون اين است كه به يك امر سياسى يك پاسخ غير سياسى مى دهد. به تعبير ديگر، افلاطون در پاسخ به امر سياسى از نقطه عزيمت غيرسياسى و متافيزيكى آغاز مى كند. او پاسخ به پرسش هاى اصلى فلسفه سياسى را از خود زمينه سياسى آن استخراج نمى كند؛ بلكه پيشاپيش دركى جهان شناسانه و مابعدالطبيعى از چند و چون جهان و هستى ارائه مى دهد. افلاطون پيش از آنكه به مقوله سياست و غايت نظام اجتماعى و«بايد» اين حوزه بپردازد به«هست» اى مى پردازد كه اين«هست» به سر و سامان جهان و نظام عالم اختصاص داد. سامان و تركيب نظام جهان زمينه اى به فيلسوف مى دهد تا چگونگى امورى از عالم را كه در حوزه تصميمات و اختيار بشر قراردارد تبيين نمايد. بنابراين چون فيلسوف از ترتيب نظام هستى و جوهر جهان[آنچه هست] اطلاع دارد، بهتر از هر كس مى داند كه در حيطه اختيارات چه«بايد»كرد و صورت راستينى كه«بايد»به آن رسيد، چيست. چنين است كه افلاطون از حوزه«هست»جهان شناسانه به حوزه«بايد» اخلاقى كه امرى عام و ناظر به تمام امور است، مى رسد. اين نگاه به فلسفه، جهان و به صورت خاص فلسفه سياسى مورد نقد ارسطو قرار مى گيرد. اين رويكرد متفاوت ارسطو، بنياد بحث فلسفه هاى سياسى پسامتافيزيكال معاصر خواهد بود.


ارسطو:
نقد راديكال ارسطو به افلاطون، ناظر به تعريف و تفكيك حكمت عملى و حكمت نظرى است. ارسطو بين حكمت نظرى و حكمت عملى تمايز قائل شده و نظر افلاطون را در خصوص اينكه سياست در حوزه امور نظرى جاى دارد، نفى مى كند. ارسطو بر اين باور است كه افلاطون نمى داند سياست از زمره حكمت نظرى نيست؛ بلكه در زمره حكمت عملى جاى دارد (نظرورزى و حكمت نظرى همواره به واسطه انتزاع امور خاص ميسر مى شود. در واقع نظرورزى فاصله گرفتن از امور خاص و پرداختن به امور تعميم يافته، عام و انتزاعى است. به عنوان مثال وقتى انسان را به حيوان ناطق تعريف مى كنند يك انسان خاص مدنظر نيست؛ بلكه مفهوم عام از نوع انسان لحاظ شده است) در باب سياست بايد روندى معكوس از نظر ورزى را در پيش گرفت. در سياست همواره افراد، موقعيت ها و شرايط خاص زمانى و مكانى مطرح مى شود كه هرگز نبايد اين مسأله را فراموش كرد. به زعم ارسطو جوهر فلسفه سياسى مهارت و قدرت تصميم گيرى است و نسخه اى عام براى اينكه كنشگر بداند چگونه امور را در عرصه سياست سامان دهد، وجود ندارد. تنها قاعده اى تنظيم كننده وجود دارد و آن نيز منافع عموم است. اين رويكرد ارسطو به فلسفه سياسى به صورت نسبى غير متافيزيكال است. البته آراى ارسطو در تاريخ اسلام و مسيحيت چندان دنبال نشد و او همواره تحت سيطره افلاطون قرائت شد. در واقع همان فهم متافيزيكال افلاطونى بود كه در خوانش ارسطو مورد تأكيد قرار گرفت، با اين تفاوت كه متافيزيك در سنت اسلامى و مسيحى متافيزيكى يزدان شناسانه بود. در واقع الهيات جايگزين متافيزيك شد و تمام امرسياسى به خواست و مشيت الهى منوط شد. بر اساس چنين آموزه اى، خداوند مشيتى دارد و متأله بر مبناى حكمت الهى و خواست يزدانى بايد امور را سامان دهد. اين درك مبتنى بر متافيزيك [الهياتى و غير الهياتى] در عصر جديد نيز تداوم يافت. اگر چه در قرون جديد با هابز و لاك جوهر قدرت از آسمان به زمين كشيده شد؛ اما الگوى ديگرى از جهان شناسى متافيزيكى جايگزين نگاه گذشته شد.
منبع: روزنامه ایران