از روزنامه نگاری تا حبس در دارلمجانین
یحیی ریحان
سه شنبه 6 فروردین 1384
آقا سيد ضياالدين طباطبايي مدير روزنامه «رعد» وقتي بعد از كودتاي سوم اسفند 1299 رييس الوزرا شد يكي از كارهايش توقيف همه روزنامهها و مجلههاي كشور بود. روزنامه «گلزرد» من هم توقيف شد. اما چون با سيدضياء دوستي داشتم تقاضاي امتياز روزنامهيي به نام «نوروز» به نام من صادر شد. من شاعر بودم. «گل زرد» ادبي و فكاهي بود. اما اينبار قصد داشتم «نوروز» را به صورت يك روزنامه سياسيانتقادي منتشر كنم. كاري كه در آن تجربه نداشتم.
با استاد دهخدا صحبت كردم! او وعده همكاري داد، ولي همكاري نكرد. با يك نويسنده ارمني به نام «تيگران»خان آشنا بودم. مقالهنويس زبردستي بود، ولي در نوشتن به زبان فارسي تجربه نداشت. قرار گذاشتيم او مقاله را به زبان فرانسوي بنويسد و من هم به فارسي ترجمه كنم. در آن زمان اغلب روزنامهنويسهاي تهران در يكيدو صفحه از روزنامه خود خبرها و مقالههايي را به زبان فرانسوي چاپ مي كردند. اين كار نفوذ روزنامه را در ميان خارجيهاي مقيم ايران زياد ميكرد. تيگران خان نويسنده مقالههاي فرانسوي اغلب روزنامهها بود.
«نوروز» اولين روزنامهيي بود كه بعد از كودتا منتشر شد، به اين علت همه تصور ميكردند كه اين روزنامه طرفدار دولت و حتي ارگان سيدضياءالدين طباطبايي است.
شماره اول بدون هيچ مسالهيي منتشر شد. اما مقالهيي را كه تيگرانخان براي شماره دوم نوشت كار را خراب كرد. عنوان مقاله تيگران« مفتخر» بود. در آن به زمامداراني كه با ريختن خون مردم و غارت ايرانيان بر كشور حكومت ميكنند سخت حمله شده بود. در شرايطي كه هيچ روزنامهيي جز «نوروز» در كشور منتشر نميشد، مقاله «غارتگران مفتخر» انعكاس عجيبي پيدا كرد، بطوري كه سيدضياءالدين از خواندن آن بشدت عصباني شد او انتظار نداشت دوستش در روزنامهيي كه امتياز آن به دستور خودش صادر شده بود به او و دولتش به آن شدت حمله كند.
يك روز بعد از انتشار شماره دوم روزنامه بود كه دو مامور تامينات )آگاهي( به دفتر روزنامه آمدند و مرا با خود به نظميه )شهرباني( بردند. در آنجا بدون هيچ سوال و جوابي مرا به محبس شماره 2 يعني دان سياسيانفرادي انداختند. من پنجروز در اين دان ماندمأ پنج روز فراموش نشدني. روز ششم دونفر نظامي مرا از نظميه تحويل گرفتند و به حكومت نظامي بردند.
حاكم نظامي تهران در آن زمان كلنل كاظمخان سياح بود. او تحصيلات نظامي خود را در اروپا به پايان رسانده و در ايران وارد خدمت ژاندارمري شدهبود.
كلنل كاظمخان كه مردي تحصيلكرده و باادب بود، تا مرا ديد با عتاب گفت:اين چه كاري بود كردي?
گفتم:من كاري نكردهام!
گفت:ميدانم تو نكردي، ولي بگو چه كسي اين مقاله را نوشته? او الان دارد براي خودش آزاد ميگردد ولي شما گرفتار هستيد.
گفتم: چون به نويسنده قول دادهام نامش را فاش نكنم به شما هم نميگويم. شما بخاطر يك مقاله پنجروز مرا به دان انفرادي انداختيد. ديگر چه كاري با من مي توانيد بكنيد?
كلنل كاظمخان با تمسخر گفت: خيال كردي كارت تمام شده? اما اينطور نيست.
رييسالوزرا درباره شما دستوراتي صادر كرده كه ناچارم آنها را اجرا كنم. شما حالا با مامورين برويد من هم ميروم شايد راه نجاتي پيدا كنم!
راهنجات? معلوم ميشد هنوز با من كار دارند!
او رفت و دو مامور مرا گرفتند، سوار يك درشكه كردند وبه كميسري )كلانتري( شهر نو بردند و در آنجا مرا با يك يادداشت تحويل رييس كميسري دادند. رييس كميسري يادداشت را خواند،نگاهي به سرتاپاي من انداخت وگفت:از ظاهرتان نميآيد ديوانه باشيد? مگر چه كارهاي ديوانگي از شما سرزده كه دستور دادهاند فورا شما را به دارالمجانين تحويل بدهيم?
از سخنانش دچار حيرت شدم،اول تصور كردم شوخي مي كند،اما قيافهاش جدي بود،حتي به نظر ميرسيد احتياط ميكند به من نزديك شود.
جواب دادم:چه ديوانگي بالاتر از اينكه در اين كشور بيحساب و كتاب روزنامهنويسي مي كنم! و يك لحظه به سرم زد اداي ديوانهها را درآورم، اتاق را به هم بريزم و داد و فرياد راهبيندازم، ولي ترسيدم كارم خرابتر شود. پس آرام ماندم و منتظر سرنوشت شدم.
رييس كميسري دو نفر آژان را صدا كرد. گفت:يك درشكه بگيريد و اين آقاي محترم را به دارالمجانين ببريد، ولي كاملا مراقب باشيد كه وسط راه فرار نكند!
قلبم فروريخت. تا اين لحظه باورم نميشد موضوع آن قدرها جدي باشد كه مرا به دارالمجانين بفرستند. بياختيار فرياد كشيدم: چه گفتيد? دارالمجانين? مي خواهيد مرا به دارالمجانين ببريد? من به آنجا نميروم. مرا به همان محبس نمره 2 برگردانيد.
رييس كميسري پوزخندي زد و گفت: آقاجان،اينجا با كسي شوخي نميكنند. اين دستور صريح جناب رييسالوزرا است كه شما را بيدرنگ به دارالمجانين تحويل بدهيم. اگر شما به ميل و رضا تشريف نميبريد مختاريد،ولي ما هم براي چنين مواردي قواعدي داريم و مي دانيم چطور شما را به آنجا ببريم! باز خواستم مقاومت كنم، فرياد بكشم، مردم را به كمك بخواهم،خودم را معرفي كنم، ولي فكر كردم هرگونه مقاومت كار را خرابتر ميكند و اتهام جنون را مسجل ميسازد. پس بهتر آن دانستم كه تسليم قضاو قدر شوم. از آنجا باز مرا سوار درشكه كردند و به دارالمجانين بردند.دارالمجانين هم در محله شهرنو بود و يك صاحبمنصب قشون )افسرارتشي( رياست آنجا را بر عهده داشت.
مشاهده محيط ترسناك دارالمجانين باعث شد كه يكباره قدرت ارادهام را ازدست بدهم ناچار شروع به خواهش و تمنا كردم: جناب رييس، به خدا قسم مرا بيجهت اينجا آوردهاند. من عاقل هستم. اتهام من سياسي است. من با سواد هستم، من شاعر هستم، من روزنامهنويس هستم. مرا اشتباهي به اينجا آوردهاند. رييس الوزرا از دوستان نزديك من است. كلنلكاظمخان دنبال كار من است. من بزودي آزاد ميشوم. اما حالا كه قرار است مدتي در خدمت شما باشم،خواهش مي كنم يك اتاق تميز با وسايل راحت براي دگي در اختيار من بگذاريد.
افسر خندهيي كرد و گفت: ميدانم عزيزم، مي دانم. همه آدمهايي كه اينجا هستند عاقلند. خيالتان تخت باشد. دستور ميدهم يك اتاق روبهآفتاب، تميز با فرش و مبل و تختخواب فلزي در اختيارتان بگذارند.
خوشحال شدم.اما برخلاف گفته او مرا در اتاقك تنگ و تاريك و كثيف مخصوص ديوانههاي جيري انداختند و يك مامور هم مراقب من گذاشتند تا فرار نكنم.
آن شب اولين وآخرين شب دگي من بود كه تا صبح لحظهيي خواب به چشمم نرفت. صداي داد و فرياد ديوانهها آسايش را به كلي از من سلب ميكرد.
بدتر از همه اين بود كه كمكم امر بر خود من هم مشتبه شد كه نكند واقعا ديوانه شدهام و خودم نميدانمأ چون هيچ ديوانهيي نميداند كه ديوانه است پس من هم كه فكر ميكنم عاقلم حتما ديوانه هستم. اين فكر آنقدر در من تقويت شد كه پس از مدتي اطمينان يافتم كه ديوانه شده ام. تنها اميدي كه داشتم اين بود كه بدانم آيا امكان دارد روزي دوباره عاقل شوم يا نه?
به هر زحمتي بود يكي از پليسها را راضي به صحبت با خود كردم. از او پرسيدم:آقاي آژان! شما كه مدتها در اينجا بودهايد و با اخلاق و رفتار ديوانهها آشنا هستيد،آيا تاكنون اتفاق افتاده كه ديوانهيي عاقل شود?
پليس جواب داد:چرا خيلي اتفاق افتاده كه ديوانهيي عاقل شده و از اينجا رفته!
گفتم: نشانه عاقل شدن چيست?
جواب داد:ديوانهها هرگز گريه نميكنند. هر وقت كسي گريه كرد،دليل آن است كه عاقل شده! او رفت و من تصميم گرفتم خودم را امتحان كنم. آن قدر زور زدم و بر بدبختي خود انديشيدم كه سرانجام چند قطره اشك از چشمانم سرازير شد. اين اشكها چنان نشاطي در من بهوجود آورد كه به صداي بلند شروع كردم به خنديدن. من ديوانه نبودم!
اينكه آن شب بر من چگونه گذشت، بهتر است حرفش را نم. اماخوشبختانه صبح روز بعد اقدامات كلنلكاظمخان سياح به نتيجه رسيد و دستور آزادي من صادر شد. روز بعد هم مردم تهران فهميدند كه مرا به دارالمجانين بردهبودند. خبر را روزنامه «وطن» ابوطالبخان شيرواني چاپ كرده بود. ولي موضوع عجيب آن بود كه حتي عدهيي از دوستان من، بعد از مطلعشدن از ماجرا، رفتارشان نسبت به من تغيير كرده بود آنها باور كرده بودند مرا بخاطر جنون به تيمارستان بردند نه به علل سياسي بطوري كه مدتي ناچار شدم در انظار ظاهر نشوم!
منبع: روزنامه اعتماد