قدرت و امنيت در روابط انسانى
آذردخت مفيدى*
شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۴
دو واژه «قدرت» و «امنيت» به فراوانى در گفت وگوهاى روزمره به كار برده مى شود. انسان هاى در طيف بهنجار با شنيدن يا گفتن اين واژه ها احساس مطبوعى مى كنند، زيرا همه به آن نيازمندند. اين دو واژه در مقابل واژه «خطر» معنا پيدا مى كنند. خطر هر آن چيزى است عينى يا ذهنى كه حيات روانى يا فيزيكى انسان را تهديد به نابودى مى كند.
امنيت به اين مفهوم است: «خطرى وجود ندارد.» و قدرت به مفهوم اينكه: «من بر خطر مسلط مى شوم.» البته اين واژه ها در مفهوم مطلق خود در دنياى واقعى مصداق پيدا نمى كنند و منحصر به دنياى اسطوره ها هستند كه از اعماق نيازهاى ناخودآگاه بشر سرچشمه مى گيرد. اما انسان به احساس حضور نسبى اين احساس ها در دنياى روانى خود به شدت نيازمند است و هر حركتى در هستى انسان، چه مادى و چه معنوى براى احساس هرچه بيشتر اين دو مفهوم در وجود اوست.
اين دو احساس اثر مستقيم بر هم دارند. يعنى احساس امنيت باعث افزايش حس قدرت و احساس قدرت باعث ازدياد حس امنيت در فرد مى شود.
انسان از بدو تولد تا مرگ از چه ابزارى براى به دست آوردن اين دو احساس استفاده مى كند؟ در واقع اگر به طريق عينى بررسى شود، مى تواند به دو طريق باشد (البته اين دو طريق در بسيارى موارد با هم همپوشانى دارند.) يكى از طريق اثر خود فرد بى ارتباط با رابطه انسانى و يكى از طريق رابطه انسانى. اثر خود فرد مانند انجام يك كار، به كار بردن خلاقيت و خلق، يا از طريق داشته ها مانند ثروت، شهرت، مقام و... كه البته اين تاثير، بخشى در رابطه فرد با خودش از طريق تعبير اين عمل به نام «ارزش» در سيستم ارزشى، فرهنگى فرد بدون ارتباط با رابطه انسانى توليد امنيت و قدرت مى كند و بخشى با تاثير روى رابطه انسانى فرد با ديگران توليد قدرت و امنيت مى كند. هدف اين مقاله بررسى اين بخش نيست. بلكه بيشتر بررسى توليد امنيت و قدرت در روابط انسانى منظور است. اين مفهوم مى تواند بسيار پيچيده و طول كشيده باشد و از ديدگاه هاى مختلف قابل بحث. اما از ديدگاه روانشناختى مى توان آن را به چارچوب هاى ساده اى تبديل كرد كه خواننده بتواند با آن ارتباط برقرار كرده، انواع عملكردها را در درون خود جست وجو كند.
مى توان از كودكى آغاز كرد تا به بزرگسالى رسيد. نوزاد انسانى ناامن ترين موجود ده هستى است و بى قدرت ترين آن. به تدريج در ارتباط با مادر (يا جايگزين آن) به درجاتى از امنيت و قدرت مى رسد تا به دنياى بزرگسالى قدم بگذارد. از چه طريق؟ از طريق گرفتن محبت، خدمات، حضور و انرژى از ديگرى. كودك به درجاتى از امنيت مى رسد چون اين عناصر را «دريافت» مى كند. اين «دهنده بودن» براى والد چه سودى دارد؟ در او ايجاد قدرت مى كند يعنى در دوران كودكى گرفتن اين عناصر در كودك توليد امنيت كرده و دادن اين عناصر در والد توليد قدرت مى كند. اين معامله پرسودى براى هر دو طرف است. در دوران بزرگسالى چگونه اين امنيت و قدرت در روابط انسانى كسب مى شود؟
نويسنده بر آن است كه راه هاى گرفتن امنيت را از راه هاى گرفتن قدرت جدا كند. اين توضيح بايد داده شود كه جز يك راه، مابقى راه ها در دوران بزرگسالى توليد امنيت و قدرت واقعى نكرده، امنيت و قدرت كاذب ايجاد مى كنند يعنى امنيت و قدرتى كه جزء شخصيت فرد نشده و تا وقتى باقى مى مانند كه رابطه مانده باشد و با قطع رابطه از بين مى رود و حتى خود توليد ناامنى و ضعف بيشتر مى كنند. راه هاى گرفتن امنيت مى تواند به دوگونه باشد: اول، ادامه راه كودكى يعنى دريافت كردن يك طرفه محبت، خدمات، حضور و انرژى از ديگرى يا ديگران. انسان هايى كه مى گيرند اما قدرت دهندگى ندارند. اين روش رابطه گرفتن توليد امنيت نسبى در فرد مى كند اما بسيار شكننده است و زود درهم مى شكند و فرد بايد براى ترميم اين من شكننده باز بيشتر و بيشتر بگيرد و هم اينكه ناپايدار است و به محض اينكه نگيرد، اين امنيت از بين مى رود يعنى جزء شخصيت فرد نمى شود. پس ادامه رابطه اى كه در كودكى انطباقى بود به دوران بزرگسالى، غيرانطباقى و روان آسيب شناختى مى شود.
بسيارى از روابط وابسته افراد اين جامعه بر پايه اين نوع درخواست براى گرفتن است، چه در اشويى، چه در دوستى يا... كه هيچيك در توا بهنجار قرار نگرفته است.
طريق دوم، آويزان شدن به «من» ديگرى است. در اين روش فرد ناامن، ديگرى را كه صاحب قدرتى از هر دست مى بيند در ذهن ايده آليزه مى كند و با ستايش او و همانندسازى و الگوبردارى ناخودآگاه با او احساس امنيت مى كند. يعنى من خود را كه ضعيف مى بيند به من ديگرى كه صاحب قدرتى مى بيند آويزان مى كند .حتى من خود را به او تقديم مى كند يعنى در او حل مى شود تا امنيت بگيرد. اين در واقع سيستم قهرمان سازى و ديكتاتورپرورى است.
در دوران نوجوانى اين سازوكار تا حدى انطباقى است اما در دوران بزرگسالى نابهنجار و غيرانطباقى است و نه تنها سبب رشد فرد نمى شود بلكه چون فرد خود را در مقايسه با قدرت من ديگرى ناتوان و ضعيف مى بيند بيشتر احساس ضعف و ناتوانى و عدم باور به خويشتن مى كند و امنيت كاذب تا وقتى وجود دارد كه آن قهرمان وجود داشته باشد يعنى من ديگرى كماكان ايده آليزه باقى بماند. اين دو نوع رابطه نابهنجار توليد امنيت بود. اما دو طريق توليد قدرت نابهنجار و كاذب هم وجود دارد. اولى روش ساده و بدوى زورگويى و سلطه طلبى است. يعنى كنترل كردن ديگرى يا ديگران- يك رفتار آزارگر (Sadistic). كسى كه براى توليد قدرت در خود به چنين روشى مبادرت مى ورزد، خود، منى است بسيار ناامن كه هر فرد و هر پديده و هر واقعيتى مى تواند براى او توليد خطر كند و او در خود قدرت اداره كردن اين خطر را نمى بيند. بنابراين فكر مى كند با زور و سلطه و كنترل ديگران مى تواند در خود ايجاد قدرت و در نتيجه امنيت كند. در ذهن چنين فردى، يا او بايد باشد يا ديگرى. يا او بايد خوب باشد يا ديگرى و اگر ديگرى خوب باشد پس او بد است. بنابراين ديگرى را بد و بى ارزش مى كند تا خود خوب باشد و قدرت بگيرد. اين عمل موقتى در فرد ايجاد قدرت مى كند اما چون ديگران در رابطه با او حالا در واقعيت، دشمن او مى شوند (كه زمانى نبودند) ميزان احساس خطر و ناامنى فرد بالاتر مى رود و بيشتر دست به اين عمل مى زند و در يك چرخه روان آسيب شناختى ناامن تر و ناتوان تر مى شود.
راه ديگر ايجاد قدرت، تبديل شدن به «من ايده آل» ديگران است. يك من ناامن و ضعيف كه واجد خصوصيات شخصيتى خودشيفته (كسى كه خود را به صورت هذيانى بالاتر از ديگران مى پندارد) و نمايشى (كسى كه جلب توجه شديد از ديگران را نيازى اساسى براى خود مى بيند) و وسواسى (فردى كه صاحب پشتكار و سرسختى است اما به شدت كنترل كننده مى باشد) است، پتانسيل اين را دارد كه در چنين موقعيتى قرار بگيرد. اين خصوصيات مى تواند در فرد مقابل كه خود، ضعيف و ناامن مى باشد، توليد توهم قدرت از سوى او را بكند و من ضعيف ديگرى در يك سيستم ايده آليزه كردن به او مى چسبد و از او امنيت مى گيرد. در اين سيستم تعاملى، فرد ايده آليزه شده قدرت فراوان كسب مى كند، اما اين قدرت وابسته به موقعيت رابطه اى بوده، مى تواند با از بين رفتن رابطه فرو بريزد. ديكتاتورها و برخى قهرمانان از دريافت چنين قدرتى تغذيه مى كنند.
اما راه صحيح توليد قدرت پايدار كه مى تواند بخشى از شخصيت فرد شود و انسان در سير كسب آن به حد مطلوب امنيت، بلوغ، پختگى و قدرت برسد كدام است؟ در واقع تلاش براى توليد امنيت در ديگرى به واسطه دهندگى در محبت، خدمات حضور و انرژى و انتقال حس ارزشمند بودن (دادن تصوير «تو خوبى» به ديگرى) در رابطه هاى انسانى. اين تنها راه كسب قدرت پايدار و در نتيجه توليد امنيت مانا در خويشتن است. چنين قدرت و امنيتى در يك سيستم انطباقى، در تمام شخصيت فرد نفوذ كرده از او انسانى والا و پرقدرت با خصوصيات انسانى قوى مى سازد. قدرت و امنيتى كه وابسته به شرايط نيست و در يك چرخه مثبت افزايش يابنده قرار مى گيرد. يعنى با دادن امنيت انسانى به ديگرى قدرت واقعى كسب مى كند و هرچه اين قدرت در او افزايش يابد توانايى امن كردن ديگران در او افزايش مى يابد.
كمك به رشد ديگرى در روابط مساوى و دموكراتيك، احترام به عزت نفس او و هرآنچه متعلق به اوست مانند افكار، احساسات، عقايد و قضاوت هايش، توليد پيغام «تو خوبى» در او مى نمايد و پديده اعتماد شكل مى گيرد. با بسته شدن پيوند اعتماد، امنيت و در نتيجه قدرت واقعى انسانى توليد مى شود.
شايد اين سئوال براى خواننده ايجاد شود كه كسى كه خودش به درجات مطلوبى از امنيت نرسيده چگونه مى تواند اين امنيت را به ديگرى بدهد؟ كسى كه عشق و احترام كافى دريافت نكرده چگونه مى تواند ديگرى را دوست بدارد و به تماميت او احترام بگذارد؟
شايد پاسخ اين باشد كه همه انسان ها در طيف معمولى، لااقل توشه اى اندك از محبت و امنيت را با خود به دنياى بزرگسالى مى آورند. جايى كه مسئوليت ما در قبال خود، ديگر با خود ماست. جايى كه هر انسان بزرگسال با هر من نصف و نيمه اى كه دارد و حاصل تجربيات كودكى و نوجوانى او است، ديگر خود مسئول سامان بخشيدن به اين امن است. اينجا بايد سرمايه گذارى كرد. جاى گله و شكايت وجود ندارد. سهم هر فرد، چيزى است كه دارد و اگر از سهم خود هرچند ناچيز (چه عاطفى، چه عقلانى، چه مالى، چه موقعيتى) شروع به بخشيدن كند و ديگران را در آن سهيم بداند، به اندك زمانى پارادوكس شگفت آورى رخ مى دهد. سرمايه اش را داده اما صدافزون شده بازپس مى گيرد به صورت رشد و پختگى و قدرت. اين ويژگى شگفت رابطه انسانى مساوى و دموكراتيك است: «اگر من در تو ايجاد امنيت كنم، خود قدرت امن كننده مى گيرم.»
خواننده مى تواند به اين نتيجه برسد كه چگونه امنيت و قدرت واقعى او در گروه توليد امنيت و قدرت در ديگرى است. در گروه تعاملات سالم كه در آن پيغام «تو خوبى» به ديگرى داده مى شود.
در جامعه اى دگى مى كنيم كه به دليل اينگونه روابط ناسالم، روزبه روز درجه ناامنى بيشتر مى شود و در يك چرخه نابهنجار با توليد ناامنى بيشتر، رابطه ناسالم بيشتر مى شود. اين چرخه را بايد از جايى قطع كرد.
مى گويند دو عامل انگيزه تغيير است. رنج از شرايط فعلى و افزايش خودآگاهى. نويسنده بر اين گمان است كه هر ايرانى در رنج خود شناور است. پس اميد بر اين است كه فرصت آگاه شدن بر خود افزايش يابد.
*روانپزشك و روانكاو
منبع: روزنامه شرق