سرگذشت فكرى مسكوب از نظر خود او


متن سخنرانى يوسف اسحاق پور در يادبود شاهرخ مسكوب

شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۴





يادداشت تنظيم كننده: شاهرخ مسكوب مرد! او سال ها از ترس مرگ به دگى پناهنده شده بود. رشيد و مقاوم مى نمود و پيرى ناپذير، پيوسته شادى ِ دگى را به رخ هيبت مرگ مى كشيد و قاه قاه مى خنديد. و چه خنده اى داشت، قيافه اشآگاهى به مسئوليت يكى از پايه هاى اخلاق مسكوب بود با اعتقاد به اينكه از ماست كه بر ماست بيهوده تراژدى هاى يونان را ترجمه نكرده بود و به فردوسى نپرداخته بودطنزآلود بود. گرچه مى دانست كه او، مرگ، لجوج و دست بر ندار است و عاقبت كارش را خواهد ساخت. باغ لوگزامبورگ و محله ششم و هفتم پاريس براى شاهرخ جاهاى امنى بودند كه او در آنها استوار و آرام راه مى رفت و به ياد ايران انديشه مى بافت تا دوباره به آن پستوى پشت دكه عكاسى برود و بنويسد و به قول اسلام كاظميه تا زورش مى رسد سر مرگ را كلاه بگذارد. آخرين بارى كه او را ديدم به زحمت تابوت و مرگ را، هر دو را، پشت سرش و در پس پشت خنده هايش پنهان كرده بود. گفتم «چطوريد آقا؟ » با خنده گفت « اون طرف ما رو صدا كردن ولى من هيچ دلم نمى خواد كه حالا حالا اونجا برم...» و دوباره
قاه قاه خنديد! اما چند روز بعد، پيش از اينكه خورشيد بيدار شود شاهرخ براى هميشه خفت. مرگ شاهرخ انگيزه اى شده بود تا روز چهارم آوريل براى اولين بار در پاريس ما شاهد جمعيتى بزرگ از تمامى گوناگونى فكرى و سليقه اى سياسى و غيره از ايرانيانى باشيم كه براى آخرين ديدار با شاهرخ مسكوب به بيمارستان «كوشن» پاريس آمده بودند. پس از آن، بيست و دوم آوريل باز هم جمعيت افزون شده بود و جا كم بود و باز هم با كيفيتى بى نظير در سالنى در همين شهر، دوستداران او و طرز فكرش و نوشته هايش براى شنيدن سخنران ها يى آمده بودند كه همگى از خويشان و دوستان او بودند. سرور كسمايى تكه هايى از خواب و خاموشى ، ويدا بهنام پاره هايى از دو سه كتاب شاهرخ را خواندند، و احمد مسكوب خاطرات خودش را با «دايى جون» خواند كه از صميميتى لطيف و مشتاق برخوردار بود. ولى آنچه كه به نظر من مهم تر آمد سخنرانى يوسف اسحاق پور انديشمند و دوست شاهرخ مسكوب بود. اهميت سخنرانى يوسف اسحاق پور در محتوا، ساختمان و منطق آن است. از آن جا كه من از آن شب فيلم گرفته ام همه سخنرانى يوسف اسحاق پور را
باز نويسى كرده ام، كه مى خوانيد.

بخش اول
بين تمامى كسانى كه مى شناسم، از ايرانى و غير ايرانى، براى شاهرخ مسكوب بيش از همه احترام قائل بوده ام و هستم. قبل از هر چيز اين احترام براى آن چيزى بود كه خود شاهرخ اسم آن را اخلاق مى گذاشت.
اخلاق وراى معناى معمولى پيش پا افتاده و قراردادهاى روزمره كه به آن مى دهيم. به گفته خود شاهرخ: «در حقيقت اخلاق خود من اخلاقى است ضد قراردادهاى اخلاقى،
ضد ظواهر و قوانين اخلاقى...در آنجاهايى كه مسئله اصول باشد كمتر فكر مى كنم كه آيا اين كارى كه دارم مى كنم در نظر ديگران چه جلوه اى دارد. قضاوت ديگران از پيش ملاك اصلى رفتار من نيست...آنچه دلم مى خواهد، باشم. خواه بد بدانند و خواه ندانند.» براى مسكوب اخلاق جوهرى بود از ميراث دنياى حماسى و از ايران قرن چهارم و پنجم هجرى. يك جنبه اين اخلاق آزادمنشى و حس داد بود كه به خاطر آنها مسكوب انواع ناعدالتى و تنگنايى و شكنجه جسمى و روحى را با بردبارى و وقار تحمل كرده بود و مى كرد و نه اينكه اين ها را حس نكند. هر كس با «روزها در راه» آشنايى داشته باشد مى داند كه تا چه اندازه زخم پذير بود و چقدر دنياى روحى شاهرخ دنياى متلاطم از احساس و در احساس بود. اخلاق مسكوب نفى دنياى احساس او نبود. كمال احساس و فائق شدن بر آن بود، با گذشتن از خويش بر احساس فائق مى شد و آن را تبديل به فكر مى كرد، چنانكه نوشته هاى او ناشى از اين رابطه اند.
جنبه ديگر اخلاق مسكوب چيزى بود كه كمتر در روشنفكر و متفكر و هنرمند و اهل قلم پيدا مى شود، مال هر كجا كه باشد. چون اين جماعت فكر مى كنند جلوى لوله توپ قرار گرفته اند. يا معمولاً عادت دارند مثل طاووس يا لااقل مثل بوقلمون چتر بند و پرهاى شان را باز كنند. به خيال اين كه پرهاى دمشان اشعه هاى خورشيدى هستند.
شاهرخ مسكوب دقيقاً به جا و اندازه خودش آگاه بود. زياد درباره «خداوند نام و خداوند جاى» فكر كرده و نوشته بود. چون جاى و نام براى او اهميت اساسى داشتند. اگر «نام» با آن جنبه اخلاقى شخصى او رابطه داشت كه گفتم، يعنى آزادمنشى و حس داد و بردبارى در مقابل همه مشكلات به خاطر آنها. «جاى» بيشتر به كار شاهرخ مسكوب مربوط است. به آنچه كه نوشته و در دسترس خواننده است. و همچنان كه گفتم خودش كاملاً به جا و اندازه خودش آگاه بود و آنها را به بهترين وجه به كمال رسانيده و پر كرده بود. آگاه كه هم تراز فردوسى و حافظ نيست. با آگاهى به اين فاصله عنوان كتابى را كه حاصل يك عمر درباره «شاهنامه» نوشت و درگذشت ارمغان مور گذاشت. ولى در عين حال خوب آگاه بود كه شاهرخ مسكوب است. يعنى از نوادرى كه با دانايى وارث دنياى فرهنگى ايران است. مى گفت: «فرهنگ ايران وطن من است». و در وجود خود و در نوشته هايش اين فرهنگ را ده نگاه داشت.
اين آگاهى به «خود» جنبه ديگر آزادمنشى و حس داد مسكوب بود. مى گفت: «مسئله عدم آگاهى، درد ما است. هر كدام مان از ديدن يك چيزهايى اساسى عاجزيم. خب نتيجه همين مى شود.» و جاى ديگر: «من مطلقاً ديگر به صداقت به عنوان يك ارزش فى نفسه اعتقاد ندارم. صداقت با چه ميزانى از خرد؟ با چه ميزانى از آگاهى...يك آگاهى و بينش تاريخى لازم است.» و شاهرخ مسكوب اين آگاهى و بينش تاريخى را نسبت به خودش و نوشته هايش داشت. در دوران مختلف، به مناسبت هاى مختلف و در سبك هاى مختلف، چند بار شاهرخ مسكوب به تحليل دوران دگى خود در رابطه با فكر و آثارش پرداخته بود. گاهى با صراحتى كه كمتر و در مورد روزها در راه اصلاً بين ايرانيان مرسوم نيست... از طرفى آگاهى از خود لازم داشت كه به گفته خودش«اسير خواننده و شنونده نباشد، عوامفريبى نكند، چون اين صورتى ديگر از فريفته عوام بودن است.» و از طرف ديگر خودفريبى هم نكند، و باز به گفته خودش: «با توجيه مسئله، رفع مسئوليت.»
آگاهى به مسئوليت يكى از پايه هاى اخلاق مسكوب بود با اعتقاد به اينكه «از ماست كه بر ماست». بيهوده تراژدى هاى يونان را ترجمه نكرده بود و به فردوسى نپرداخته بود. در هر دو حال حس مسئوليت خيلى مهم است. سرنوشت كور و مسئوليت شخصى را نمى شود از هم جدا كرد و همه چيز را به حساب حوادث و شرايط گذاشت و از تنبلى و راحت طلبى چه در مورد خود و چه در مورد وقايع اجتماعى و تاريخى خود را قربانى حوادث و «ديگرى» و «ديگران» دانست. براى مسكوب اين آگاهى به مسئوليت شخصى از پيش پا افتاده ترين مسائل دگى شروع مى شد تا بزرگترين مسائل تاريخى. چندى كارمند يك شركت ساختمانى بود. مى گفت: «من بلد نبودم، بله، نمى خواهم بم توى سر كار، من بلد نبودم. اين كار را گذاشتم كنار.» اين يك مثال كوچك بود. ولى درباره تاريخ مى گفت: «يك ملتى در تاريخش دخالت دارد و دنبال سپر بلا نبايد بگردد. اصلاً معتقد نيستم كه امور را همه اش به حساب سياست هاى بين المللى بگذاريم. يا آن طورى كه عادت ماست دنبال مقصر ديگرى بگرديم. دست و بالمان را بشوييم و خودمان را راحت كنيم.»
• • •
اكثر نقل قول هايى كه كردم از گفت وگوى شاهرخ مسكوب با على بنوعزيزى بود از كتاب شاهرخ «درباره سياست و فرهنگ» كه اول بار نزد انتشارات خاوران در پاريس چاپ و پخش شد و بعداً در ايران با عنوان «كارنامه ناتمام» به انتشار رسيد.اين گفت وگو نمونه ارشد آن «آگاهى از خود» است كه صحبتش بود. و بهترين مقدمه براى شناسايى شرح دگى فكرى و آثار شاهرخ مسكوب است و خود به خود پايه اصلى يادآورى من از افكار و آثار او.
• • •
شاهرخ مسكوب در سال ۱۳۰۴ در شمال به دنيا آمد. اصل و نسب او از كاشان و شمال است، ولى شاهرخ در اصفهان بزرگ شده. كتاب «سفر در خواب» وصف حال و هواى اصفهان و اولين احساس هاى نوجوانى است.
شاهرخ مسكوب در دوره رضا شاه به دنيا آمده كه مى گفت دوره اى بود كه بعضى از خواست هاى اجتماعى و جنبش هاى فرهنگى دوره مشروطيت در آن شكفته شد. پيدايش يك دوره تجدد، توام با پايان دوران قبل كه نشان آن براى شاهرخ هم زمانى ملك الشعراى بهار آخرين شاعر كلاسيك و نيما اولين شاعر نوپرداز است. مسكوب كتاب «داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع» را به دوره مشروطيت و رضا شاه اختصاص داده است. او مى گفت كار رضا شاه تشكيل حكومت سراسرى ملى و تاسيس نهادهاى جديدى براى اداره مملكت و حكومت ناقص قانون بود ولى بدون آزادى و با ديكتاتورى. به نظر مسكوب افرادى چون هدايت نمونه هاى بارز خواست آزادى و برخورد با كمبود آن در اين دوره بودند.
هماهنگ با روحيه كلى دوره رضا شاه، در مسكوب از بچگى حس ميهن پرستى و وطن دوستى و ناسيوناليسم رشد مى كند. عقايدش براينكه اين دستگاه مى تواند به آمال وطن دوستى اش حقيقت بخشد فرومى ريزد و در آن وقت شاهرخ مسكوب نزديك به دو سال به مذهب پناه مى برد، با همه تشريفاتش، تا حد دعوا با مادر و خواهر كه چرا بى حجاب توى كوچه مى رويد. چرا روزه نمى گيريد و از اين قبيل.
دست آخر، خواندن كتاب هاى كسروى كه در آغاز شاهرخ از او منزجر است، كم كم اعتقادات جديدش را متزلزل مى كند، بدون اين كه كسروى چيز مثبتى به جاى آنها بگذارد. و شاهرخ مسكوب در سال ،۱۳۲۴ به قول خودش، «با يك نوع خلاء فكرى» براى تحصيل در دانشكده حقوق به تهران مى آيد.
ولى قبل از اينكه به تهران برسيم، از لحاظ رشد فكرى شاهرخ، بايد چند مورد به نظر من اساسى را در نظر گرفت: او خيلى زود و از بچگى مبتلا به كتابخوانى شده بود. در آغاز چيزهاى ساده و مورد علاقه دبستانى ها، مثل «آرسن لوپن» و «جينگوز رجايى» و... ولى خيلى زود در دبيرستان، و از آن روز براى هميشه شيفته تفاسير قرآن و نوشته هاى عرفاست.
بايد اضافه كرد كه در آن دوره شاهرخ ورزشكار هم بوده و زورخانه رو. و اين در زورخانه است كه شاهرخ مسكوب هسته اصلى دگى اش را پيدا مى كند: شاهنامه فردوسى.
هميشه از مرشد حسن حرف مى زد و طنين صدايش براى او ده و حاضر بود. مى گفت: «اين مرشد حسن آدم بيسوادى بود. در حدود پنجاه شصت بيت يا كمى بيشتر شاهنامه حفظ بود. ولى حالش را حس مى كرد...در حقيقت فردوسى را مديون او هستم و خيلى چيزها را مديون فردوسى. شاهنامه در حقيقت راه مرا به ادبيات بزرگ باز كرد. چون يك كمى كه آدم با شاهنامه آشنا مى شود آسان نيست به سراغ ادبيات ميان مايه و متوسط رفت. آدم بى اختيار نظربلند مى شود.»
با دسترسى به اين گنجينه شاهرخ مسكوب به تهران مى آيد. بعد ها اين گنجينه و دوباره ده كردن آن بنيان افق فكرى او مى شود. ولى در آن زمان نطفه اى بيشتر نيست. و خلاء فكرى او را در برابر وقايع روز پر نمى كرد. در آن موقع، نه تنها در ايران بلكه در خيلى از جاهاى دنيا واژه هاى روشنفكر و كمونيست مترادف همديگر بودند. شاهرخ مسكوب هم بعد از چند ماه دانشجويى در دانشكده حقوق عضو حزب توده مى شود. مثل اكثر اعضا به قول خودش: «از روى احساسات و عواطف براى جبران بى عدالتى هاى اجتماع، و چون خواستار عدالت اجتماعى و بشر دوستى و وطن پرستى بودند.» مى گويد: «در آن دوره (و روى آن دوره تكيه مى كنم) حزب توده مجموعه اى بود از صادق ترين افراد كه گرفتار بدترين روش ها و بدترين سياست ها شدند. منظورم اكثريت حزب است. يك اقليتش البته سياست باز بودند و يا احتمالاً مى دانستند سرشان به كجا بند است.» در ضمن به قول مسكوب: «در مملكت از هم پاشيده و بعد از اشغال متفقين حزب جاى امن بود و مثل يك خانواده و يك مذهب علمى.» بدين ترتيب فعاليت حزبى شاهرخ مسكوب شروع مى شود. كادر و حقوق بگير حزب و تا عضويت در تشكيلات كل و مسئول شهرستان ها. دوره حزبى از ۱۳۲۴ شروع مى شود، براى مدت ده سال و بعد هم دو سال و دوماه، گو اينكه ديگر توده اى نيست. در دان و تا ۱۳۳۶. اولين كار نويسندگى شاهرخ مسكوب تفسير اخبار خارجى است در قيام ايران. ولى حتى تا آن موقع كه خود را وقف فعاليت حزبى مى كرده، در مسكوب دوگانگى بين حزب و ادبيات وجود داشته كه نه تنها افراد حزبى كه او را اگر با شاهنامه يا تورات مى ديدند تعجب مى كردند، بلكه خود شاهرخ هم از اين تعجب بى نصيب نبوده است. مثلاً از شيراز براى سركشى به فسا مى رفته و خمسه نظامى در دست داشته است. مى گويد: «اوامر بعيد: خمسه و انقلاب، براى خودم هم تعجب آور بود. ولى نه مى توانستم از خمسه نظامى دست بردارم نه از كار حزبى.» بار ديگر در لار، در شب كوير، «ايلياد» هومر مى خواند: «از وضع خودم خنده ام مى گرفت كه در لار يكى آمده با چهار پنج تا عضو شاخ شكسته بدبخت مفلوك تر از خود سر و كله انقلابى مى د. با ترس و لرز و مخفى كارى آمده به لار و حالا دارد بالاى پشت بام ايلياد هومر مى خواند. آن حماسه باشكوه، در پنهان كارى و ترس.» بعد از مدتى غلبه با سياست است. ولى كم كم دوگانگى ديگرى در شاهرخ و اين بار در مورد حزب پيدا مى شود: از جمله قضيه آذربايجان، فردپرستى استالينى و به خصوص رفتار حزب توده با دكتر محمد مصدق. تا بعدها يك روز در دان مى فهمد كه ديگر توده اى نيست. نه به خاطر اقدامات مقامات انتظامى مثل شكنجه و غيره كه در عقايدش اثرى ندارند. بلكه از رفتار مسئولين حزبى در دان، و تمام لفاظى هاى معمول براى پوشاندن حقايق بعد از دستگيرى سازمان افسران و بى لياقتى گردانندگان و متلاشى شدن حزب و به خصوص دو امر مهم تر مسكوب مى گويد: «گزارش خروشچف به كنگره بيستم حزب كمونيست شوروى و جنايات استالين را توى دان خواندم. چيزى بود كه مى خوانديم براى اينكه حالمان بد بشود و كيف كنيم. بعد ماجراى مجارستان پيش آمد. اين دوتا حادثه اى بود كه مرا زير و رو كرد. اين دو حادثه بحرانى در من پيش آورد كه در حدود يك ماه ادامه داشت و آخر كار به اينجا رسيد كه من پيش خودم فكر كردم كه خب حالا بالاخره چه كار مى خواهى بكنى؟ مى خواهى ده بمانى يا نمى خواهى ده بمانى؟ ديدم نه قوياً مى خواهم ده بمانم و هيچ راه دومى نمى خواهم انتخاب بكنم جز اين. يادم هست كه به خودم گفتم مرتيكه اگر مى خواهى ده بمانى همين عقل ناقص احمقانه گنجشكى خودت را به كار بينداز. به همين، ناچارى اعتماد كنى، و همين را ملاك كار قرار بدهى.»
در سلول انفرادى دان كتاب ممنوع بود، ولى بعد از انفرادى مسكوب زياد كتاب مى خواند، شاهنامه درس مى داد. مى گويد: «در حقيقت در آنجا، در آن گفت وگو ها «مقدمه اى بر رستم و اسفنديار» نوشته شد. بعد كه بيرون آمدم، بعد از چند سال روى كاغذ آمد.» پس از آزادى، شاهرخ مسكوب در يك كارخانه فلزكارى و يك شركت ساختمانى وارد كار شد و از سال ۱۳۳۹ به بعد در سازمان برنامه بخش «جلب سياحان» كار كرد. فوراً بعد از دان به قول خودش دوره اى را به «اتودستروكسيون» (خود تخريبى) مى گذراند: «مى زدم خودم را داغون مى كردم. از نظر روانى. يكى دوسالى به شدت اين طور بود... با لودگى و ولنگارى و عذاب وجدان و برگشت به دوره گذشته...» «در آن زمان يك چيز هنوز وجود داشت كه حس مى كردم مرا نگه مى دارد، كه نمى گذارد غرق بشوم و آن مطالعه بعضى از متن ها بود. در همان دوره بود كه بارها و بارها اديپ را مى خواندم. فقط جمعه ها وقت داشتم، طى يك سال و نيم ترجمه آن طول كشيد. در ادبيات فارسى هم بيشتر داستان سياوش را در شاهنامه، يك مقدارى مثنوى و بعضى كتاب هاى تورات: ايوب، مزامير، غزل غزل ها و جامعه... اصلاً فكر مى كردم ايرانى بودن گرفتارى ها و بدبختى هاى فراوانى دارد. ولى زبان فارسى، ادبيات فارسى همه چيز را جبران مى كند. با خواندن اين آثار فكر مى كردم وقتى برسر ديگران، آدم هايى مثل اديپ يا سياوش، ايوب يا اسفنديار يك چنين بلاهايى آمده بر سر ما چيزى نيامده. البته مقايسه بلندپروازانه اى است، ولى در ضمن تسلى فوق العاده اى است.» «هويت مرا در پنج شش سال اول بعد از دان اينها قوام مى داد. فلسفه آلمان را كمى ديرتر با مطالعه «استتيك» هگل شروع كردم. منظورم از فلسفه آلمان فقط هگل و كانت است، آن هم ناقص، كه همين نزديك ده سالى مرا از مطالعه رمان و ادبيات محض اروپايى دور كرد. و «تئورى رمان» لوكاچ كه تحسين و تعجب مرا برمى انگيخت.»
نه تنها شناخت شاهرخ مسكوب از فرهنگ و تاريخ ايران شگفت انگيز بود بلكه او با فرهنگ غرب بسيار و عميقاً آشنا بود. تا آنجايى كه نسبت به آن عقده اى نداشته باشد. به شوخى به شاهرخ مى گفتم كه براى او فرهنگ غرب مثل كودى است كه باعث بارورى و شناختش از فرهنگ ايران شده. بدون شناخت فرهنگ غرب كارهاى مسكوب درباره ادبيات ايران مثل سوگ سياوش و در كوى دوست كه در عرض سال ها نوشت هرگز وجود نمى داشت. چون نه اين طور برخورد با ادبيات در ايران مرسوم است نه اين وسعت نظر و عمق. خود مسكوب نوشتن در كوى دوست را مديون خواندن مرگ ويرژيل از هرمن بروخ مى دانست. ولى شاهرخ مسكوب نه غربى بود، نه غرب زده. و نه درگيرى منفى با غرب داشت. خوب مى دانست كه براى ده ماندن ايران و فرهنگ ايران، شناخت عميق غرب لازم است. شاهرخ مسكوب عاشق فرهنگ قديم ايران براى امروز بود و نه سنت پرست. مى دانست كه بدون نگاه به آينده سنت خفه مى شود و خفقان مى آورد. مى گفت: «ما براى آنكه در مقابل تجدد و مدرنيته كه جهانى شده بتوانيم ادامه حيات بدهيم از راه پناه بردن به سنت به نتيجه اى نمى رسيم. بايد ابزارش را بشناسيم و به آن نزديك شويم. به دست بگيريم و بتوانيم با آن به نحوى كنار بياييم. من آن نحو را نمى دانم چيست ولى مسلماً پناه بردن به سنت نيست، نفى غرب نيست. اين غرب يك «غيرى» است كه جهان را گرفته. ما با نفى آن نمى توانيم خودمان را اثبات كنيم.» به خاطر اين فكر و اعتقاد بود كه شاهرخ مسكوب متوجه وقايعى كه در چند سال پيش از انقلاب در ايران رخ مى داد، يعنى بازگشت به سنت نشد. اين خود يكى از آن «ناآگاهى» ها بود كه به خاطرش شاهرخ به خود ايراد مى گرفت. به قول خودش نه وه سنت را مى شناخت و نه توده ها را. شايد اذعان اين عدم شناخت توده ها از زبان كسى كه سال هاى زيادى توده اى بوده عجيب به نظر برسد. ولى توده ها را كسانى مى شناسند و در دست مى گيرند كه طالب قدرتند، نه شاهرخ مسكوب با آن آزادمنشى و حس ِ داد. مسكوب مى گويد كه در ابتدا «يك تماشاچى تحسين كننده انقلاب» بوده تا بيست روز بعد از انقلاب و شركت در تظاهرات زنان در هشتم اسفند: «ديدم كه باز راه تركستان مى رويم و اين انقلاب در چه مسيرى افتاده». در آيندگان دو مقاله مى نويسد براى اينكه به قول خودش «نشان بدهم كه موافق نيستم». يك سال و خرده اى بعد از انقلاب اول به خاطر مريضى به پاريس مى آيد. بعد كارى پيدا مى شود و مسكوب در پاريس مى ماند. ابتدا با دوست نزديكش داريوش شايگان و همكارشان كريستيان ژامبه، هر كدام در بخشى از تحقيقات راجع به هانرى كربن در تشكيلات فرهنگى اسماعيليان پاريس كار مى كنند. بعد هم كه آنجا بسته شد، شاهرخ همكار خواهرزاده اش مى شود در دكه عكاسى...
در كتاب «روزها در راه» يادداشت هاى اين زمان و اثرى نمونه هم جريان انقلاب هست و بعداً مشكلات دگى در غربت. آسمان خاكسترى پاريس و فشار روحى، و مسافرت هاى مرتب به لندن براى تدريس زبان فارسى، شديداً شاهرخ را رنج مى داد كه مسافرنامه با اسم مستعارش البرزى؛ و در جهت مخالف اين همه تاريكى ها «گفتگو در باغ» نشان هايى است از آن دوره...
ولى در اين سال ها حواس شاهرخ جوياى آگاهى بخشى از تاريخ ايران بود كه تا كنون بدان نپرداخته بود. و حالا فكر مى كرد كه آن روزگار تاريخى زاينده وضع امروزى ايران است و حكومت مذهبى امروز ريشه هايش در دوران صفويه كاشته شده. مى گويد: «بايد اعتراف كنم كه اساساً در زمينه ادبيات و تاريخ هم به چهار قرن اخير بى توجه بودم و هميشه پيش خودم گفتم اين دوره انحطاط و ابتذال بوده و خبرى نيست. تاريخ فرهنگى، و از طرفى ديگر فعاليت سياسى و فكرى مذهبيون و خواسته هاى آنها در اين دوره برايم جالب نبود. بعد از تجربه اخير و بعد از انقلاب همين دوره بدل شده به يك نوع وسواس فكرى كه ولم نمى كند. حالا بيشتر اين چهارصد سال است كه اكثراً مورد توجهم است كه ببينم چى شد كه همچين شد.»
از كارهاى اين سال ها، از مسكوب همگى «مليت و زبان» و داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع را مى شناسيم ولى كمتر دو كتاب ديگرى كه با اسم مستعار چاپ و پخش كرده: جهاد و شهادت با اسم مستعار كسرا احمدى، و بررسى عقلانى حق، قانون و عدالت در اسلام با اسم مستعار م. كوهيار. مقالات ديگرى هم در اين سال ها نوشت كه بعداً به صورت كتابى به عنوان چند گفتار در فرهنگ ايران چاپ و پخش كرده است.
منبع: شرق
تنظيم: هرموز كى