فلسفه زيست شناسى چيست؟
احمدرضا همتى مقدم
دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۴
گفت وگوى اختصاصى شرق با اليوت سوبر
تحويل گرايى يا به عبارت ديگر رابطه ميان تبيين هاى زيست شناختى و تبيين هاى فيزيكى در چند سال اخير بسيار مورد بحث قرار گرفته است
فلسفه زيست شناسى تداعى كننده نام «اليوت سوبر» است. فيلسوفى بسيار دقيق با سبكى مشخصاً تحليلى. چند سال پيش بود كه براى اولين بار نام «سوبر» را شنيدم. يادم است مقاله اى درباره «سادگى» (Simplicity) مى خواندم كه در آن ارجاعات فراوانى به كتاب «سادگى» سوبر شده بود. بعد ها كتاب «فلسفه زيست شناسى» او به دستم رسيد، كتابى بى نظير با استدلالات قوى كه اشتياق خواندن آن را مى افزود. هر چه بيشتر از او خواندم بيشتر جذبش شدم. «سوبر» كه استاد دانشگاه ويسكانسين مديسون است عمده فعاليت هايش تا به امروز در فلسفه علم بوده است. كتاب «سادگى» او هنوز يكى از مهم ترين كتاب هاى عرصه فلسفه علم است. او از سى سال پيش با خواندن مقاله اى در مجله «فلسفه علم» به فلسفه زيست شناسى روى آورد. كتاب «ماهيت انتخاب» محصول تلاش هشت ساله او در اين حوزه است كه در سال ۱۹۸۴ منتشر شد. دو اثر مهم ديگر او «فلسفه زيست شناسى» و «پرسش هاى اساسى در فلسفه» است. «فلسفه زيست شناسى» كه ويرايش اول آن در سال ۱۹۹۳ و ويرايش دوم در سال ۲۰۰۰ منتشر شد، كتابى درسى در حوزه فلسفه زيست شناسى است كه به اعتقاد اكثر صاحب نظران در نوع خود بى نظير است. (ترجمه بخش هايى از اين كتاب در صفحات علم و انديشه روزنامه منتشر شده است) كتاب «پرسش هاى اساسى در فلسفه» كه ويرايش چهارم آن در سال ۲۰۰۰ منتشر شد به موضوعات مهم در فلسفه دين، فلسفه ذهن و اخلاق مى پردازد؛ كتابى كه خواندن آن براى تمام دانشجويان فلسفه شايد الزامى است. از «سوبر» تاكنون بيش از ۲۰۰ مقاله در مجلات معتبر فلسفى منتشر شده است. اين مصاحبه به بهانه نخستين همايش فلسفه علم كه چهارم و پنجم خردادماه به همت واحد علوم و تحقيقات دانشگاه آزاد برگزار مى شود، انجام شده است. فلسفه زيست شناسى كه از شاخه هاى فلسفه علم است، چندى است كه در كشور ما مورد توجه واقع شده چون به موضوعاتى مى پردازد كه ممكن است پيش فرض هاى هستى شناختى ما را تغيير دهد. اين مصاحبه به چيستى فلسفه زيست شناسى و موضوعات مهم آن مى پردازد.
•آقاى دكتر سوبر با تشكر از اينكه وقت تان را در اختيار ما قرار داديد، بفرماييد فلسفه زيست شناسى چيست؟ و چه نوع مسائلى را بررسى مى كند؟ و آيا فلسفه زيست شناسى يك معرفت درجه دوم است؟
من هم از اينكه با روزنامه شما (شرق) مصاحبه مى كنم بسيار خشنودم. بله فلسفه زيست شناسى يك معرفت درجه دوم است و موضوع آن علم زيست شناسى است. زيست شناسى ما را در فهم موجودات ده يارى مى رساند و فلسفه زيست شناسى به بررسى اين علم مى پردازد. بخش هاى مختلفى در فلسفه زيست شناسى بررسى مى شود مانند چگونگى ساختار نظريه ها، قانون و تبيين (explanation) تكامل، شايستگى (fitness) سازگارگرايى مسئله انتخاب طبيعى و نظاير آن. من سعى كردم در كتابم «philosophy of biology» موضوعات عمده اين رشته را بررسى كنم، لااقل بخش هايى را كه مربوط به نظريه تكامل است.
•همان گونه كه گفتيد كتاب شما بيشتر به مباحث نظريه تكامل پرداخته است به گونه اى كه احساس مى شود فلسفه تكامل است نه فلسفه زيست شناسى. البته در جا هايى نيز كه مثلاً «تبيين» و «قانون» در زيست شناسى را بررسى كرده ايد باز هم با توجه به نظريه تكامل است، آيا شما ميان فلسفه تكامل و فلسفه زيست شناسى تفاوتى قائل هستيد؟
بله ميان اين دو تفاوتى وجود دارد. مثال اخلاق پزشكى (medical ethics) مثال خوبى است. در واقع ما از «اخلاق زيستى» (bioethics) صحبت مى كنيم اما عمده مباحث آن مربوط به اخلاق پزشكى است. اخلاق زيستى فراتر از اخلاق پزشكى است اما معمولاً اين دو معادل يكديگر استفاده مى شوند. «تكامل» و زيست شناسى نيز اين گونه هستند. اين رابطه براى فلسفه زيست شناسى و فلسفه تكامل هم صادق است. بسيارى از بخش هاى زيست شناسى بر سئوالات غيرتكاملى تمركز دارند مانند زيست شناسى مولكولى. در اين رشته سئوال نمى شود كه چرا DNA پايه فيزيكى كد ژنتيكى است. اين پرسشى تكاملى است يا مثلاً اكولوژيست ها كه بدون توجه به مباحث تكاملى، مباحث خود را پى مى گيرند. اما بحث تكاملى، تبيين هاى ما را كامل مى كند مثلاً فهم كاملى از فتوتروپيسم نيازمند اطلاعاتى از زيست شناسى مولكولى، اكولوژى و نظريه تكامل است. برخى از موضوعات فلسفه زيست شناسى نيز مانند تحويل گرايى (reductionis) اساساً به تكامل ارتباطى ندارد. در اينجا سئوال بر سر اين است كه آيا زيست شناسى قابل تحويل به فيزيك و شيمى است يا نه؟ كه چالش هاى فلسفى بسيارى برانگيخته است. بحث هايى هم در فلسفه زيست شناسى مطرح مى شود كه چندان ارتباطى به خود علم زيست شناسى يعنى ماهيت اين علم ندارد بلكه بيشتر صبغه فلسفى دارد مانند بحث «خلقت گرايى» (creationis) و تكامل و البته براى اين منظور از دانش زيست شناسى كمك گرفته مى شود.
•به نظر شما فيلسوفى كه مى خواهد در حوزه فلسفه زيست شناسى تامل و تعمق كند، دانستن دانش زيست شناسى ضرورى است؟ و يا يك زيست شناسى كه مى خواهد به مباحث فلسفه زيست شناسى بپردازد تا چه حدى بايد فلسفه بداند؟
در هر دو صورت تا اندازه اى كه موضوع بررسى نياز دارد. مثلاً وقتى فيلسوفى مى خواهد بر روى «واحد انتخاب» (unit of selection) يا موضوعات فيلوژنتيكى كار كند، نيازمند دانستن نسبتاً زيادى از دانش زيست شناسى در رابطه با اين موضوعات است.
اما برخى اوقات مانند مسئله «تحويل گرايى» اين نياز چندان زياد نيست. به طور كلى در حوزه هايى چون زيست شناسى و البته ساير علوم، فلسفه ورزى نيازمند آگاهى مكفى از آن رشته ها است.
•اين مسئله درباره خود شما صادق است. در مقدمه كتاب «ماهيت انتخاب» تلويحاً ذكر مى كنيد كه در حدود هشت سال به مطالعه زيست شناسى پرداخته ايد كه دستاورد آن كتاب «ماهيت انتخاب» است كه چالش هاى فلسفى پيرامون «انتخاب طبيعى» را بررسى مى كند.
بله، درست است. همان طور كه در آنجا گفته ام، قبل از شروع به فلسفه زيست شناسى، عمده كار من بر روى كليت فلسفه علم بود. در واقع از نظر من فلسفه علم عمدتاً بررسى سئوالات كلى درباره ماهيت علم به عنوان يك كل بود. تا اينكه در يكى از شماره هاى مجله «فلسفه علم» مقاله اى ديدم كه به مرور كتاب «جورج ويليامز» يعنى كتاب «سازگارى و انتخاب طبيعى» مى پرداخت. اين مقاله و آن كتاب علاقه من را به اين رشته برانگيخت.
•به نظر شما زيست شناسان اصلاً به آنچه فلاسفه زيست شناسى مى گويند و مى نويسند، يا حتى فيلسوفان ديگر رشته ها به مباحث فلسفه زيست شناسى توجهى مى كنند؟
برخى اوقات. مخصوصاً در نظريه تكامل. در اين زمينه تعدادى از نظريه پردازان زيست شناسى مانند «ارنست ماير»، «ويلسون»، «لونتين» و «گولد» به مباحث فلسفى توجه كرده اند. اين حوزه بيشتر از بخش هاى ديگر علم پذيراى فلسفه است. معمولاً در ميان فيلسوفان ذهن و خب البته فيلسوفان علم علاقه بسيارى به مباحث فلسفه زيست شناسى وجود دارد. مثلاً فيلسوفان ذهن از كاركرد بيولوژيكى در كارهاى شان استفاده مى كنند و براى اين منظور از فلسفه زيست شناسى كمك مى گيرند. در مباحث اخير «آگاهى» (consciousness) نيز توجهاتى به مباحث مطرح در فلسفه زيست شناسى شده است. نظريه تكامل نظريه اى جهانشمول است كه حوزه هاى بسيارى از علم را تحت تاثير قرار داده است. طبعاً مباحث فلسفى پيرامون آن نيز جايگاه خاصى دارد.
•با توجه به اينكه تاملات فلسفى در زيست شناسى تاريخى طولانى دارد، ارتباط دوره جديد اين نوع تاملات را كه به صورت نظام مند و آكادميك مطرح شده با مباحث قبلى مخصوصاً نظرات ارسطو و كانت چگونه مى بينيد؟
پاسخ اين سئوال در واقع بسيار گسترده است و نيازمند يك مقاله مفصل. كانت و ارسطو هر دو درباره فلسفه زيست شناسى صحبت هايى داشته اند. برخى از موضوعات مانند رده بندى، غايت شناسى، تبيين و عليت پيشينه اش به ارسطو برمى گردد. اما هر دو هر چه نوشته اند قبل از داروين بوده و اگر كسى علاقه مند به سئوالات تكاملى باشد ارسطو و كانت كمكى به او نمى كنند. نظريه «سنتتيك تكامل» [نظريه اى كه توسط «رونالد فيشر»، «رايت» و «جان هالدن» در نيمه نخست قرن بيستم ارائه شد و نظريه داروين را بسط و گسترش داد] و كشف DNA زيست شناسى را وارد مرحله جديدى كرد و چالش هاى فلسفى جديدى را نيز به وجود آورد. مسائلى چون مفهوم «انتخاب»، «واحد انتخاب» و «تحويل گرايى».
•به «تحويل گرايى» اشاره كرديد، در طول مصاحبه نيز چند بار به اين مسئله ارجاع داديد. به نظر شما زيست شناسى قابل تحويل به فيزيك يا شيمى است يا اينكه رشته اى «خودمختار» است همان گونه كه «ارنست ماير» اعتقاد دارد؟
اين يكى از سئوالات اساسى فلسفه زيست شناسى است. رابطه ميان تبيين هاى زيست شناختى و تبيين هاى فيزيكى در اين چند سال اخير بسيار مورد بحث قرار گرفته است. با كشف DNA بسيارى به اين نظر گرايش پيدا كردند كه زيست شناسى قابل تحويل به شيمى است. در كتاب «فلسفه زيست شناسى» اين موضوع را كاملاً بررسى كرده ام. انطباق ديدگاه فيزيكاليستى بر زيست شناسى به وضوح بدين معناست كه بايد فيزيكى بودن موجودات ده را پذيرفت. اما دو نكته مهم است: يكى اين كه پذيرش چنين ديدگاهى لزوماً بدين معنا نيست كه واژگان زيست شناسى كاملاً مشابه با واژگان فيزيكى است. به نظر من اين واژگان اساساً با يكديگر متفاوتند. دوم اينكه اين آموزه بيان نمى دارد كه چه رابطه اى ميان تبيين هاى زيست شناختى و تبيين هاى فيزيكى وجود دارد. تحويل زيست شناسى به فيزيك در واقع بدين معنا است كه هر واقعيتى كه توسط زيست شناختى تبيين مى شود قابل تبيين به وسيله فيزيك هم است. در اينجا اين چالش مطرح است كه علم فيزيك حال حاضر قادر است پديده هاى زيست شناسى را تبيين كند يا يك علم فيزيك آرمانى نياز است. در هر دو حالت حوزه هاى بسيارى از زيست شناسى وجود دارد كه به هيچ طريقى به فيزيك قابل تحويل نيست. مانند مباحث آنتوژنتيك (ontogenetic) [آنتوژنى به معناى رشد و نمو فردى يا هر موجود ده به تنهايى و فيلوژنى به معناى رشد و نمو تكاملى گونه ها است]. در حال حاضر اكثر فيلسوفان زيست شناسى معتقدند كه زيست شناسى قابل تحويل به فيزيك نيست. من مقاله اى با عنوان The» multiple Relizability Argument Against «Reduction نوشته ام و در آنجا استدلالات موثرى بر عليه تحويل گرايى آورده ام. اگر كسى علاقه مند به اين بحث باشد مى تواند به اين مقاله رجوع كند كه در «وب سايت» من موجود است.۱
•مفهوم «شايستگى» (Fitness) مفهوم مهمى در نظريه تكامل است كه از طريق بقا و توليدمثل تعريف مى شود. برخى به لحاظ معرفت شناختى آن را به چالش خوانده اند. يعنى بقا و توليدمثل از طريق «شايستگى» تعريف مى شود و شايستگى نيز از طريق بقا و توليدمثل تبيين مى شود، نظر شما چيست؟
بايد توجه كرد كه «شايستگى» به عنوان «احتمال» بقا و توليدمثل موفق تعريف مى شود. يعنى اگر صفتى (مثلاً x) مى گوييم شايسته تر از صفت ديگرى (مثلاً Y) است اين سخن معنى مى دهد كه x احتمال بالاترى براى بقا و توليدمثل موفق نسبت به y دارد. از اين تعريف برنمى آيد كه x لزوماً بقا و توليدمثل موفقى خواهد داشت. به طور مشابه اگر بگوييم احتمال خط آمدن سكه A نسبت به سكه B بالاتر است لزوماً بدين معنى نيست كه اگر دو سكه ده بار انداخته شوند خط آمدن سكه A بيشتر از سكه B است. به عبارت ديگر اگر افرادى با صفت A بيشتر از افرادى با صفت B تا دوران بزرگسالى ده بمانند اين دليلى است كه A شايسته تر از B است. يعنى اگر مشاهده كرديم كه افراد A بيشتر از افراد B دگى كردند، اين مشاهده اين گزاره را كه «A شايسته تر از B است» از اين گزاره كه «B شايسته تر از A است» محتمل تر مى سازد. در كتاب «ماهيت انتخاب» اين مسئله را كاملاً بررسى كرده ام و اگر كسى مايل باشد مى تواند به آن كتاب مراجعه كند.
•كتاب «ماهيت انتخاب» (nature of selection) يكى از آثار برجسته شماست كه در آن به مفهوم «انتخاب» و چالش هاى فلسفى آن مى پردازيد. شما در آن جا استدلال مى كنيد كه در هر سطحى «انتخاب» مى تواند رخ دهد. همچنين ميان «انتخاب براى» (selection for) و «انتخابِ» (selectionof) يا (انتخاب به وابسته) تمايز قائل شديد. كمى در اين باره صحبت كنيد.
بله من استدلال كردم كه انتخاب طبيعى مى تواند در هر سطحى رخ دهد مثلاً در سطح ژن ها، در سطح گروه يا حتى در سطح ملكول. اينها انواع مختلفى از انتخاب طبيعى است و البته اين كه كدام يك از انتخاب ها به تكامل كدام صفات مربوط هستند، سئوالى تجربى است. من در آنجا اين انواع انتخابات طبيعى را به عنوان علل احتمالى تكامل در نظر گرفتم، يعنى به عنوان نيروهاى على ممكن (causal forces) كه مى توانند فراوانى صفات را در جمعيت تغيير دهند.
«انتخاب براى» مربوط مى شود به عللى كه موجب تغيير تكامل مى شوند و «انتخابِ» [انتخاب وابسته به] به اثرات عمل اين علل مربوط مى شود. دو صفت را در نظر بگيريد كه با هم، همبستگى دارند. مثلاً افرادى كه به بيمارى اى مقاوم هستند، چپ دست هستند و افرادى كه به اين بيمارى مقاوم نيستند، راست دست هستند. حال اگر اين بيمارى رخ دهد و «انتخابى براى» مقاومت به بيمارى وجود دارد، فراوانى افراد چپ دست نيز افزايش مى يابد. اما در اينجا «انتخابى براى» وجود افراد چپ دست نيست بلكه انتخابى وابسته به يا از آن افراد چپ دست وجود دارد (selection of) در واقع «انتخاب براى» ويژگى چپ دست بودن آنها نيست.
پى نوشت:
۱ - http://philosophy.wisc.edu/sober/
منبع: روزنامه شرق