ميان حكايت و حقيقت


ژان لوک نانسی؛ ترجمه: امین تاجیک

• گاهي اين ادبيات است كه شيوني را كه فلسفه تحمل يا انكار مي كند هدايت مي كند و گاهي اين فلسفه است كه غيبتي را كه ادبيات وانمودش مي كند
• تاب مي آورداما ست يكي مي تواند واقعيت آن ديگري باشد






ژان لوك نانسي، رئيس گروه فلسفه، زبان شناسي و ارتباطات دانشگاه استراسبورگ است. شهرت او بيشتر به واسطه رهيافت هاي جديد او به فلسفه و ادبيات و ارتباط آن با سياست و جامعه معاصر است. نانسي به زبان فرانسه مي نويسد و ساكن استراسبورگ است. متن زير كه در راستاي جستارهاي تئولويستي او نوشته شده، به رابطه ميان حكايت و حقيقت مي پردازد و در شماره 392 مجله lieraire به چاپ رسيده است.
روزي خدايان به گوشه خلوتي عقب نشستند. آنان به ميل خود از الوهيتشان كناره گرفتند و اين را از حضور آنان مي توان گفت. آنچه از حضور آنان باقي مي ماند، هماني است كه از هر حضوري مي ماند. آنگاه كه اين حضور، خود به غيبت خويش مي پردازد، آنچه مي ماند، هماني است كه مي توان از آن سخن گفت و آنچه مي توان گفت، همان چيزي است كه مي ماند. آن وقت كه ديگر نمي توان نشاني از آن داد: نه سخني با آن گفت، نه لمسش كرد، نه ديدش و نه حتي پيشكشي به او داد.
(شايد كسي بگويد كه خدايان كناره گرفته اند، چراكه ديگر كسي پيشكشي به حضورشان تقديم نمي كند: نه قرباني و نه خيراتي. مگر از سر عادت يا سنت يا تقليد و او كارهاي ديگري انجام مي دهد: نوشتن، حساب كردن، تجارت يا قانون وضع كردن. با محروم شدن از پيشكش ها، اين خود حضور است كه كناره گرفته است.)
آنچه مي توان از حضور در حال غياب گفت، پيوسته يكي از اين دو چيز است: حقيقت آن يا حكايت آن (hisorie) و البته شايد حكايت حقيقي آن، اما از آنجا كه اين حضور ديگر از ميان ما رفته است ديگر به هيچ شكل نمي توان مطمئن بود كه حكايت آن، مطلقا حقيقي است: ديگر حضوري نيست كه بتواند بر حقانيت آن گواهي دهد.
پس آنچه مانده، به سادگي به دو بخش تفكيك شده است: حكايت و حقيقت. اولي و آن ديگري هر دو منشا مشتركي دارند و به يك چيز مربوط مي شوند: همان حضوري كه آنها را به هم ارتباط مي دهد. پس كنار رفتن همين حضور هم، چونان خطي تظاهريافته كه اين دو را از هم جدا مي كند؛ حكايت و حقيقت را.
عده اي افسانه ها را روايت كنش هاي الهي و اشتياق و احساساتي مي دانند كه در ميان آنها هميشه چيزي مربوط به جهان و عمل آن هم بوده است، انسان و تقدير او. افسانه ها دلالت مي كنند بر گفته اي راجع به چيزي كه به وسيله آن، مي توان آن چيز يا آن موقعيت را شناخت. در زبان لاتين روايت (narraion) يك چيز اشاره دارد به دانشي كه درباره آن موجود است. وقتي خدايان كناره گرفتند، ديگر حكايت آنها نمي تواند به سادگي حقيقت داشته باشد يا حقيقت آنها نمي تواند به سادگي روايت شود. غيبت اين حضور است كه بر موجوديت آنچه روايت شده، شهادت مي دهد و همچنين بر صداقت كلماتي كه روايت مي كنند.
آنچه هست، غيبت پيكر خدايان است. ازيريس (۱) مثله شده باقي مي ماند، پن (۲) بزرگ مرده است. ما با غيبت پيكر حقيقي روبه رو ايم كه آن، خود حقيقتش را بازگو مي كند: تنديس آن، به خون قربانيان آغشته شده و بخوري خوشبو به آن نفوذ كرده است. حتي مي توان زمزمه بهار را نيز از ميان چوب مقدس آن شنيد كه حضوري نهان از دل آن بيرون مي ريزد.
پيكر سخنگو در حال از دست رفتن است. آنچه باقي مي ماند، هماني است كه ما مي توانيم از آن سخن بگوييم - و اين گفته (le di) كيفيتي غير مادي يافته است، چيزي همچون خلاء، همچون فضا و مانند زمان. اينها 4 شكل از غير مادي بودن اند و آن وقفه اي است و فرجه اي است كه پيكرهايي در آن يافت مي شوند، اما نه فقط يك پيكر. اين فاصله هميشه باز مي ماند و تقسيم مي شود. گفته ديگر داده نمي شود، به پيكر آن جهاني اش اتصال يافته، همچون نيايشي روي لبانش: از خود جداست، متورم شده.
از اين رو، حقيقت و روايت از هم جدايند. جدايي آنها با همان خطي مشخص شده كه كناره گيري خدايان را در پيش نشان داده بود. پيكر خدايان همان چيزي است كه ميان اين دو باقي مي ماند و آنجا باقي مي ماند، به مثابه غيبت خويش. آنجا باقي مي ماند، پيكري نقاشي شده، تراش خورده و شكل گرفته و روايت شده: اما اين پيكر، ديگر آن پيكر مقدس نيست.
در بين ادبيات و فلسفه، خلاء اين به هم پيچيدگي، در آغوش گرفتگي واين ممزوج شدگي مقدس انسان و خدا مشهود است كه اين را درباره حيوان و نبات و آذرخش و كوه هم مي توان گفت. جداافتادگي بين آنها در واقع همان ازهم گشودگي و بازشدگي پيچش آنهاست. امتزاجي كه از هم گشوده شده و ديگر امتزاج نيست، به وسيله تيزترين و برنده ترين تيغ ها پاره شده است، اما همين بريدگي، خود براي هميشه آثار اين گرفتاري را نمايش مي دهد. در ميان اين دو، چيزي است كه نمي تواند از گرفتاري درآيد.
حقيقت و روايت در اين رويكرد از هم گشوده و جدا شده اند و همين جدايي است كه آنها را با عنوان اين و آن ديگري در جايگاهشان قرار مي دهد. اگر اين جدايي نبود، نه حقيقتي بود و نه روايتي: آنچه مي ماند، پيكري الهي بود.
نه تنها روايت، مستعد به از دست دادن حقيقت است و مشكوك به اين قضيه هم هست، بلكه كلا از آن بي بهره است و از آن پيشكش پيكر، به عنوان بشارتي و نمايشي از خودش، بي بهره مانده است. اين بي بهرگي، همزمان، بي بهرگي از حقيقت را به همراه دارد. درواقع حقيقت در حال نقصان است، در حال كناره گيري است، به چشم نمي آيد و نمي تواند روايت شود. حقيقت به نقطه اي محوشونده تبديل مي شود كه به علامت سوالي تغيير شكل مي دهد. حقيقت
تبديل مي شود به: حقيقت چيست پرسش را از ميان برمي دارد، بر آن فائق مي شود و از آن بالاتر، از آن برمي آيد؛ همان نقطه محوشونده مي ماند: دورنمايي بيكران از آنچه از اين پس لوگوس خوانده خواهد شد.
روايت اشكال را نمايش مي دهد: در اصل به شكل تشبيهي و صورت وارگي بنا شده و طرحي از خطوط و حدودي را شامل مي شود كه به وسيله آنها يك پيكر تميز داده مي شود و در اولين قدم، به عنوان پيكر شناخته مي شود. البته به طرحي كه با واقعي بودن پيكر مشخص شده بايد شك كرد. طرح روايي تظاهري از يك پيكر را آشكار مي كند، با توجه به اينكه نمي توان مطمئن بود كه آن پيكر، همين پيكر تظاهريافته است يا مي توان مطمئن بود كه اين همان نيست: با شكل دادن به آن، روايت، غيبتش را هم افشا مي كند، اما اين بامايي عادي از خود است: پيكر الهي در آن مفقود است.
دورنماي حقيقت به اين فقدان، همزمان به عنوان جايي كه به آن ميل دارد نيز مي نگرد، اما همين فقدان هم هست كه قصد افشايش در كار است. با افشاي اين فقدان - از طريق خودشكل، تقليد، بامايي، تمثيل، اسطوره شناسي و ادبيات - حقيقت راجع به آن نيز گفته مي شود كه اين يك فقدان است، اين كذب است (يا اشتباه، توهم، دروغ، فريب). در گفتن اين حقيقت، فقط نيمي از حقيقت گفته مي شود: حضور پشت شكل يا درون آن مفقود است، اما سخن حقيقت ادعا مي كند كه اين حضور ماوراي بودن است. اين سخن به خودي خود تا اين ماورا به پيش مي رود، تا جايي كه در نور بيكران آن نابود مي شود؛ نور خيره كننده اي كه در آن هر شكل ممكني ناپديد مي شود.
در ميان شكل و اين خيره كنندگي، غيبت پيكر مي ماند. آنچه مي ماند پيكر منفردي از غيبت است كه از هر سو، به واسطه روايت و چشم انداز حقيقت به آن راه يافته شده است. اولي طرح بدن را تشريح مي كند و ديگري حفاري آن را نقش مي د. بين آنچه كه شرح داده شده و آنچه كه نقش بسته، فقط نوشتن (l'ecri) در كار است، نموداري بي پايان كه بر سرب مهر آويخته بر جايگاه كناره گيري، نقش بسته است. اين صحنه حول مقبره اي خالي اجرا مي شود، حول يك موميايي تهي، پرتره اي كه هيچ كس را بازسازي نمي كند: حول پيكري كه از اين پس به عنوان پيكر نمايانده و آشكار مي شود.
اما اين صحنه است و خيلي هم تاثيرگذار اجرا شده است؛ صحنه اي است مركب از شيون و ميل: فلسفه و ادبيات، هركدام در شيون و ميل نسبت به ديگري كه در عين حال هر كدام در به كمال رساندن شيون و ميل، با آن ديگري در رقابت است.
اگر شيون آن چيزي است كه شيوع يافته و در بي خيالي پيوسته اي بي صدا شده، هر يك از اين دو با بغضي در گلو، بر سر آن پيكر از دست رفته، در سودا غرق مي شوند، اما اين آخري (پيكر از دست رفته) تصويري است كه هركدام از اين دو، از آن ديگري دارد: فلسفه، همچون ادبيات، با امكان ناپذيري خود دچار انسداد شده است - در مقابل، ادبيات خود، امكان ناپذيري خود است - حتي مي توان اين قضيه را برعكس خواند.
گاهي اين ادبيات است كه شيوني را كه فلسفه تحمل يا انكار مي كند، هدايت مي كند و گاهي، اين فلسفه است كه غيبتي را كه ادبيات وانمودش مي كند تاب مي آورد، اما ست يكي مي تواند واقعيت آن ديگري باشد. حتي مي شود شعر فلسفي باشد كه در ميل به ديگري از پا درآمده است:
بر فراز هيمه اي كه افراشته شده براي سوزاندن ديگران،
در همهمه اي جاودان،
مردها نزديكان خويش را به بند مي كشيدند.
و مشعلي را به كار مي بستند،
كه پيش از اين در جنگ هايي خونين به كار رفته بود
و اين، به جاي آن بود كه پيكرها را رها كنند.
پيكرها را رها نكنيد، حتي اگر مجبور به گريز از كار باشيد. اين يك وظيفه است. پيكر خدايان را رها نكنيد، پيش از آنكه بخواهيد حضور آنان را فرا خوانيد. خدمت حقيقت يا آن شكل را رها نكنيد، پيش از آنكه رخنه جداكننده ميان آن دو را از حضور معنا سرشار كرده باشيد. جهان را رها نكنيد، پيش از آنكه آن را با معنا، الهام، افشا، اعلان يا وضعيت آخرالزماني اشباع كرده باشيد كه همواره در زير طلسم اين غيبت جهان بيشتري شكل مي گيرد و در اين فرجه، مجردات بيشتري پديدار مي شوند. غيبت خدايان، وضعيتي است كه ادبيات و فلسفه، هر دو ناگزير به بودن درآنند و اين، وجود درميان است كه به هر دو مشروعيت مي بخشد و آنها در قبال محافظت و نگهداري از در ميان مسئولند: در نگهباني از پيكر باز آن و اجازه به امكان اين بازبودگي.
پي نوشت ها:
۱ - اله آفتاب و حامي اموات
۲ - اله حامي مزرعه و حيوانات

منبع: ماه نامه همشهری
- ارديبهشت ۱۳۸۴ . ويژه نامه ماه . شماره پنجم -