رئاليسم ۲۷ خرداد و بورژوازى سرافراز
تأمل كوتاه
اميد مهرگان
دوشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۴
«بار سنت همه نسل هاى گذشته با تمامى و خود بر مغز دگان سنگينى مى كند. و حتى هنگامى كه اين دگان گويى بر آن مى شوند تا وجود خود و چيزها را به نحوى انقلابى دگرگون كنند، و چيزى نو بيافرينند، درست در همين دوره هاى بحران انقلابى است كه با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد مى طلبند؛ نام هايشان را به عاريت مى گيرند، و شعارها و لباس هايشان را، تا در اين ظاهر آراسته و درخور احترام، و با زبان عاريتى، بر صحنه جديد تاريخ ظاهر شوند.»(كارل ماركس/ هيجدهم برومر لويى بناپارت/ ترجمه باقر پرهام/ نشر مركز/۱۳۸۲/ص.۱۱)
تصاوير اخير از شور و هيجان بورژوازى تهران در اطراف برخى ستادهاى تبليغاتى هاشمى رفسنجانى و محمد باقر قاليباف، به هوادارى از آنها، گوياى ميلى متناقض است: ميل به تكرار صرفاً صوريِ آن چيزى كه ديگر از محتواى خاص اوليه اش تهى شده است، يعنى تلاشى ناخودآگاه و نافرجام براى تكرار دوم خرداد، آن هم فقط و فقط در فرم: دختران و پسرانِ مشتاق، با سرو وضعى كه در حالت عادى احتمالاً كارمندان آقاى قاليباف به آنها «گير» مى دادند، سوار بر پژو ۲۰۶هاى بزك كرده (كه بيشتر يادآور مسابقات رالى است)، با چهره هاى آراسته، موهاى دم اسبى و.... تيپ شناسى اين پسران و دختران بورژوا بى شباهت به تيپ شناسى جوانانى نيست كه در تحقق رخداد دوم خرداد سهيم بودند. گشايشى كه در آن لحظه تاريخى دست داد، البته به لطف گره خوردن اش با اروس، خاصه در دانشگاه، واجد سويه هاى سياسى بود، اما صرفاً به عرصه سياست محدود نمى شد. مشاركت كنندگان عامِ صحنه سياسى آن دوره فقط سياسى نبودند، آنها به كتاب خوانى، موسيقى پاپ، كلاس آموزش موسيقى، فوتبال، و در يك كلام به «آزادى هاى مدنى اجتماعى» نيز شيفتگى داشتند. اما حضور «شورمندانه» بورژوازى در عرصه سياست اكنون، آن هم در متناقض ترين شكل خود، معناى طنز آلود ديگرى دارد. دوم خرداد و ظهور خاتمى واجد فرم خاص خود بود: نوعى جشن همگانى كه همتاى آن را تقريباً در مورد وقايع سياسى نمى توان سراغ گرفت؛ اين جشن به واقع از جنس شادى عيد يا خوشحالى جمعى پس از برنده شدن تيم ملى فوتبال در مسابقه اى حساس بود. ولى چرا جوانان بورژوا، كه هشت سال پيش به خاتمى درمقام نمادِ ايستادن دربرابر فضاى سياسيِ قبل از ۷۶ آرى گفته بودند، امروز دقيقاً از همان «فرمِ» خاص دوم خرداد براى انتخابات رياست جمهورى نهم استفاده مى كنند، انتخاباتى ظاهراً عارى از هر نوع ردپاى «خاتميسم»، و مقهور رئاليسمى عافيت طلب؟ آنها مى خواهند چه چيزى را تكرار كنند؟
به نظر مى رسد هم زمانى تصادفيِ شادى دوم خرداد و جشن پيروزى تيم فوتبال ايران بر استراليا در ،۷۶ تازه اكنون است كه معناى تاريخى خود را آشكار مى سازد: تجلى ناخود آگاه اين امر را در برخى پوسترهاى تبليغاتى قاليباف نيز كه آكنده از تصاوير تماشاگران جوان سرمست فوتبال است، مى توان ديد. مسئله اين است: بورژوازى تهران صرفاً غيرسياسى است، و نمى داند چه چيزى را مى داند. اين همان ناخودآگاه اوست؛ اكنون نيز نوبت بازگشت امر سركوب شده (return of the repressed) است: رفسنجانى در انتخاب مجلس ششم توسط اصلاح طلبان، اعم از پير و جوان، پس زده شد، اينك اما از نو فراخوانده مى شود. راديكاليسم دوم خرداد جاى خود را به رئاليسم بيست و هفتم خرداد مى دهد. بورژوازى ناشكيبا در تقلاست تا دوم خرداد را به نحوى صورى بازتوليد و تكرار كند، اما گويا ديگر حوصله آن به اصطلاح «هزينه دادن» را ندارد. به جاى جديت خوفناك ژاكوبنى، او كلبى مشربى و عافيت ترميدورى را ترجيح مى دهد، زيرا به واقع «ارزانى» و رفاه «جامعه مدنى» را ترجيح مى دهد و از «سياست » بيزار است: خاتميسم ادامه مى يابد و براى جوانان سياست زدايى شده نيز فرقى نمى كند چه كسى آن بالا باشد و كارناوال را رهبرى كند، آنها حتى از مواجهه با ناخود آگاه خويش نيز ذره اى به وحشت نمى افتند، آنها بى حس شده اند: زيرا به واقع بايد از رئاليسم بيست و هفت خرداد جا خورد، كه آنان جا نمى خورند (مسئله، طرد خام و انتزاعى اين رئاليسم نيست: فعلاً بايد پذيرفت كه قطار دارد قدرتمندانه به راه خويش ادامه مى دهد و سرمايه دارى جهانى نيز خيال ندارد جا بد). بورژوازى راديكاليسم اش را به فرم محدود مى كند و دان رفتن را نيز به ديگران وامى گذارد. آدورنو و هوركهايمر تمثيل هولناكى دارند: « سگى بزرگ كنار بزرگراه ايستاده است. اگر با اعتماد، به درون بزرگراه قدم نهد زيرگرفته مى شود. حالت آرام چهره اش گوياى آن است كه در مواقع عادى از او بهتر مراقبت مى شود - حيوانى خانگى كه هيچ كس آسيبى به او نمى رساند. ولى آيا پسرانِ رده هاى بالاترِ بورژوازى، كه هيچ كس به آنان آسيبى نمى رساند، حالتى آرام بر چهره دارند؟ آنان از همان مراقبتى برخوردار بودند كه آن سگ، كه اينك زيرگرفته شده است.» (ترجمه فارسى ديالكتيك روشنگرى/ آدورنو و هوركهايمر/ انتشارات گام نو/ ۱۳۸۴/ صص.۳۶۱-۳۶۲)
منبع: روزنامه شرق