دگی ما تاویل های ماست
محمدسعيد حنايى كاشانى
دوشنبه ۶ تير ۱۳۸۴
پل ريكور كه گستره دانش او از پديدارشناسى تا هستى شناسى كنش و تأويل متون مذهبى را فرامى گيرد، در ۲۲ مه ۲۰۰۵ در سن ۹۲سالگى درگذشت. به همين مناسبت بزرگداشتى براى اين فيلسوف برجسته فرانسوى به همت دفتر پژوهش هاى فرهنگى، خانه هنرمندان ايران و مركز بين المللى گفت وگوى تمدنها در روز ۹ خرداد ۸۴ در تالار بتهوون خانه هنرمندان ايران برگزار شد.
اين نشست با سخنرانى سفير فرانسه آغاز شد و سپس روبرتو توسكانو (سفير ايتاليا در ايران) در خصوص «اخلاق در نگرش ريكور» سخنرانى كرد و رامين جهانبگلو به «فلسفه سياسى ريكور»، مهشيد نونهالى به كتاب «زمان و حكايت» ريكور و پيام يزدانجو به «مقايسه آرا و انديشه هاى دريدا و ريكور» پرداختند. از ديگر سخنرانان اين نشست محمدسعيد حنايى كاشانى بود كه در خصوص «هرمنوتيك و ريكور» سخنرانى كرد و اكنون مقاله ايشان به خوانندگان تقديم مى شود.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
درآمد
«عصر ما عصر تأويل است». اين جمله جيانى واتيمو، فيلسوف ايتاليايى، شايد مبالغه آميز به نظر آيد. اما رشد شتابانى كه علم هرمنوتيك در اين دو سده اخير داشته است شاهد خوبى است بر اينكه «تأويل خود چگونه موضوع تأويل قرار گرفته است». نيچه در قرن نوزدهم اعلام كرد كه «فهميدن ديگرى آسان نيست» و «هر روانى را جهانى ديگر است. هر روان را روان ديگر «جهان ديگر» است». بدين ترتيب، نيچه در به رسميت شناختن «ديگرى» و «تفاوت» او پيشگام است. اما نيچه تنها به اين بسنده نكرد كه فهميدن «ديگرى» را مسأله اى براى فهم بشرى بشمارد، او همچنين اعلام كرد كه هرآنچه انسان خوب و بد ارزيابى مى كند (اخلاق) ربطى به خود اشيا يا امور ندارد، چرا كه چيزى به نام امور اخلاقى وجود ندارد، بلكه فقط تأويل و تفسيرهاى اخلاقى است كه وجود دارد. نيچه در معرفت شناسى خود باز حتى تا آنجا پيش رفت كه اعلام كرد تمامى دانش ما تأويل است و اكنون تنها چندتنى هستند كه فهميده اند «علم تجربى» نيز تأويل است و علومى مانند فيزيك و ستاره شناسى نيز از واقعيتى برون از تأويل هاى بشرى حكايت نمى كنند. بدين ترتيب، با نيچه است كه تأويل به امرى هستى شناختى و وجودى بدل مى شود. اما پيش از اين تأويل فن يا صناعتى براى كسب معناى متن بود و هنگامى كه اشلايرماخر در نخستين دهه هاى قرن هجدهم به آن پرداخت باز از آن همين معنا مراد بود.
اما آنچه امروز علم هرمنوتيك مى ناميم چيست؟ و جايگاه ريكور در آن در كجاست؟ پل ريكور امروز جايگاه مهمى در علم هرمنوتيك و نظريه ادبى دارد و ما هر فضيلت ديگرى هم كه براى او قائل باشيم، يا او هر توانايى ديگرى هم كه داشته باشد، اكنون اجماع همگان بر آن است كه پل ريكور يكى از مهمترين نظريه پردازان هرمنوتيك و نقد ادبى در پايان قرن بيستم بوده است. از همين روست كه در هر تاريخ انديشه يا فلسفه اى او را در زمره ارباب هرمنوتيك قرار مى دهند. عنوان خاصى كه براى هرمنوتيك پل ريكور در نظر گرفته اند «هرمنوتيك پديدارشناختى» است. اما اين عنوان شايد چندان گوياى نظر مستقل ريكور نباشد، چرا كه روش هايدگر در «هستى و زمان» نيز عنوان «پديدارشناسى هرمنوتيكى» را برخود داشت.
ريكور را شايد نتوان در پديدارشناسى يا هرمنوتيك يا ساختارگرايى داراى نظريه اى مستقل و ابتكارى به شمار آورد، اما او بى گمان موفقيت عظيمى داشته است در به وجود آوردن تركيبى بزرگ از تمامى انديشه هايى كه در علم هرمنوتيك به ظهور رسيده است، از تفسير متون دينى عهد عتيق و عهد جديد گرفته تا اشلايرماخر و ديلتاى و هايدگر و گادامر و هابرماس. روش نويسندگان در مطالعه انديشه هرمنوتيكى ريكور مقايسه اى است و نظريه خاص او را نمى توان فهميد، مگر با مطالعه آنچه او خود مطالعه كرده و بدان انديشيده و از آن انتقاد كرده است. هرمنوتيك و پديدارشناسى و ساختارگرايى سه رودى است كه در ريكور به يكديگر مى پيوندند. اما ابتدا ببينيم كه ريكور در كجاى هرمنوتيك ايستاده است.
نظريه هرمنوتيك، به تعريفى نه چندان دقيق، نظريه اى است درباره فهم معنا. ما چگونه مى توانيم معنايى بفهميم براى آنچه انسانها بيان مى كنند. هرمنوتيك در دوره جديد با سه جريان از يكديگر متمايز مى شود: ۱) نظريه هرمنوتيكى يا هرمنوتيك كلاسيك - نمايندگان برجسته آن عبارتند از: اشلايرماخر، ديلتاى، بتتى، هيرش؛ ۲) هرمنوتيك فلسفى - نمايندگان برجسته آن عبارت اند از: هايدگر و گادامر؛ ۳) هرمنوتيك انتقادى - نمايندگان برجسته آن عبارت اند از: هابرماس و آپل. ريكور در هيچ يك از اين سه جريان جا نمى گيرد. اما او با هرسه جريان موافقتهايى دارد و مخالفتهايى.
ريكور و نظريه معنا
ارتباط ريكور با هرمنوتيك كلاسيك چيست؟ هرمنوتيك، چنانكه ريشه لغوى اين كلمه در يونانى نيز حاكى از آن است، در آغاز مربوط بود به فهم آنچه از سوى خدا به بشر ابلاغ مى شد. بدين ترتيب، متون دينى نخستين متونى بودند كه بايد تأويل («تأويل» در زبان عربى به معناى بازگشتن به اول است. در خصوص متون دينى، معناى «تأويل» يعنى پى بردن به آنچه خدا مقصود داشته است) مى شدند و معناى واقعى شان فهميده مى شد. نياز به فهم معناى «درست» اين متون، عالمان دين را بر آن داشت كه براى فهم معناى «درست» يا «پنهان» اين متون روش شناسى اى فراهم آورند كه «علم تأويل» يا «علم تفسير» نام داشت. اين روش شناسى به آنان كمك مى كرد تا درباره صحت و سقم يا اعتبار و بى اعتبارى برداشت هاى مختلف از معانى متون دينى معيارى در دست داشته باشند. در دوره جديد تاريخ اروپاى مسيحى، پس از آنكه پروتستانها «تأويل رسمى» كليساى كاتوليك رومى از متون دينى را به معارضه طلبيدند، نياز به روش شناسى تأويل، برخلاف آنچه شايد در بادى نظر مى نمود، از ميان نرفت و بر لزوم و ضرورت آن نيز افزوده شد. پيشرفت دانش هاى زبانى كه از دوره رنسانس آغاز شده بود، به ويژه علم لغت (فيلولوژى)، زباندانان و مترجمان را نيز بر آن داشت كه به مسأله معناى متون و نقش زبان در انتقال معنا بيشتر بينديشند و براى آن معيارهايى فراهم آورند. با فريدريش اشلايرماخر، متكلم پروتستان ليبرال و مترجم آثار افلاطون به زبان آلمانى، مسأله هرمنوتيكى كانون بحث تازه اى قرار گرفت كه به برافراشته شدن پرچم علم هرمنوتيك بر قله فتوحات تازه بشرى انجاميد. اشلايرماخر اعلام كرد كه «پرهيز از سوء تفاهم يا بدفهمى مسأله اصلى هرمنوتيك» است و زبان در مقام حامل معنايى كه گوينده مى خواهد به مخاطب منتقل كند بايد معيارى باشد براى فهم آنچه ما از بيان ديگرى مى فهميم. بدين ترتيب، اشلايرماخر مدعى بود كه معناى «معينى» وجود دارد كه گوينده اى مى خواسته از راه زبان آن را به ديگرى منتقل كند. بنابراين يگانه معيار براى هرمنوتيك رسيدن به «نيت» گوينده يا مؤلف است كه از راه زبان به بيان درآمده است و در اين خصوص هيچ تفاوتى ميان متون دينى و متون غيردينى وجود ندارد. آنچه نظريه هرمنوتيكى به دنبال آن بود حل اين مسأله بود كه چگونه معنا را مى توان به طور عينى فهميد.
ويلهلم ديلتاى، ويراستار و گردآورنده نوشته هاى اشلايرماخر در باب هرمنوتيك، و واضع نظريه اى تازه در اين علم، كوشيد نشان دهد كه براى فهم معنا ما نيازمند هستيم اعمال انسانى را به گونه اى بازسازى كنيم كه معناى نهفته در آنها را از درون خودمان بفهميم. بنابراين، معنا «تاريخى» است و آنچه در گذشته اى دور معنا داشته است تنها وقتى براى ما معنادار مى شود كه ما بتوانيم باز آن را دگى كنيم. بدين ترتيب، ديلتاى نظريه اى پرورد در اين خصوص كه چگونه مى توانيم «معنا» و در نتيجه «فهم» معنا را خاص علوم انسانى به عنوان علوم فرهنگى يا روحى بشمريم و «تبيين» را خاص علوم طبيعى.
ريكور همچون همه ارباب هرمنوتيك مدعى است كه «معنا» كانون اصلى هرمنوتيك است. اما معنا همواره مستقيم نيست، بلكه «غيرمستقيم» است. و هرمنوتيك در نزد او به «صناعت رمز گشايى از معناى غيرمستقيم» تعريف مى شود. بنابراين زبان از نظر او صرفاً وسيله اى براى تأويل نيست. ما «با» زبان به فهم معناى چيزى نمى رسيم، چرا كه قبل از آن كه به چنين كارى دست يازيم بايد خود زبان را معنا كرده باشيم. به تعبير خود او: «تأويل قبل از آنكه تأويل زبان باشد، تأويل با زبان است.» از نظر ريكور مسأله تأويل در جايى رخ مى نمايد كه تعدد معنا وجود داشته باشد. بنابراين، در جايى كه همواره بيش از يك معنا وجود دارد، ما خواهان تأويل مى شويم. اين امر در هيچ كجا به اندازه «نمودگارها» يا «نمادها» (symbols) روشن نيست. در نمودگارها ما همواره با دومعنا رو به رو هستيم كه يكى به وراى خودش دلالت مى كند و يكى ديگر هرگز به طور مستقيم به ما داده نمى شود.
در واقع، نمودگارها معنا را وضع نمى كنند بلكه معنا مى بخشند و به ما چيزى براى انديشيدن مى دهند. و بدين ترتيب، ما با راهى پر پيچ و خم براى تأويل رو به رو مى شويم كه ويژگى همه تأويل هاى ما براى دريافت و كشف معناست. هرمنوتيك از نظر ريكور روندى بى پايان و پيوسته است كه از پيچ و خم هاى بسيار مى گذرد.
آنچه سهم متمايز ريكور در علم هرمنوتيك است نظريه او در باب مغايرت تأويل هاست. ريكور مى كوشد ميان كسانى كه به معناى عينى قائل اند و كسانى كه به تخصيص وجودى معنا قائل اند ميانجى گرى كند. طرفداران معناى عينى از «يگانه معناى معين» متن سخن مى گويند و طرفداران تخصيص وجودى از تنوع برداشت هايى كه پيشداورى هاى وجودى خواننده سبب برآمدن آنها مى شود. اما چگونه مى شود هم به وجود معناى عينى قائل بود و همه از افزايش معنا و يافتن معناى پنهان دفاع كرد؟ ريكور راه حل را در اين مى بيند كه ما بتوانيم نشان دهيم «متن» در عين حال كه با معناى معينى كه نويسنده در نظر داشته است نوشته شده است، خود رفته رفته شأنى مستقل مى يابد، و در تعامل ميان خواننده و متن، معناى متن همواره از آنچه نويسنده و خواننده هردو در گمان دارند فزونى مى يابد. ما مى توانيم براى متن هاى مكتوب قواعدى بيابيم كه معناى مشخص آنها را تا حدودى تثبيت كند، اما هرگز نمى توانيم معناى متن را محدود كنيم و افزايش معنا را مهار كنيم.
ريكور در نظريه خود درباره معنا با پديدارشناسى نيز به مواجهه برمى خيزد. هوسرل معنا را در شهودى قرار مى داد كه فاعل از «خود اشيا» داشت، اما ريكور به پيروى از شعارى هرمنوتيكى بر اين اعتقاد بود كه شهود همواره متكى به تأويل است. اما از اين سخن نتيجه نمى شود كه «معنا» امرى صرفاً ذهنى يا قصدى است. از نظر ريكور، «معنا» در عين حال كه ميان فاعل ها مبادله مى شود خود شأنى مستقل نيز دارد. معنا، در واقع، با تاريخ و زبان سر و كار دارد و ما به وساطت اينهاست كه آن را مى فهميم.
ريكور در بحث خود از «متن» معناى متن را نيز گسترش مى بخشد. ما مى توانيم «متن» را گفتارى مكتوب بشماريم يا آن را به همه پديدارها گسترش دهيم، همه پديدارهايى كه مى توانند نظامى متنى داشته باشند، يا كنش هاى معنادار باشند. بدين طريق ريكور بر تمايزى كه ديلتاى ميان «تبيين» (erklaren) و »فهم» (verstehen) قائل بود چيره مى شود و باب گفت و گو ميان علوم انسانى و طبيعى را مى گشايد. چرا كه «تبيين» نيز مى تواند به فهم ما بيفزايد. تكيه بر اين دو ركن آن چيزى را مى سازد كه در اصطلاح ريكور به آن «قوس هرمنوتيكى» گفته مى شود.
ريكور با هايدگر موافق است كه «وجود» ما اساساً هرمنوتيكى است و در-جهان- بودن ما جز به وساطت تأويل فهم نمى شود. اما او نمى خواهد مانند هايدگر صرفاً به هستى شناسى بپردازد و نشان دهد كه ما چگونه امكان هاى «وجود» خود را مى فهميم. از نظر ريكور، «وجود» (existence) خود نحوه اى از تأويل است، اما ما وجود خودمان را از راه تأويل هايى خم اندر خم و متنوع به دست مى آوريم كه داستان ها و اسطوره ها و اديان و فلسفه ها و علوم همه در شكل گيرى آن دست اندر كارند. از همين جاست كه او با گادامر موافق است كه سنت بخش مهم از دگى ماست، اما او با گادامر موافق نيست كه سنت خود حالتى معصومانه دارد و بايد بر ما ولايت داشته باشد. او با هابرماس در نقد «ايدئولوژى» موافق است، آن گاه كه «سنت» شكل ايدئولوژى به خود بگيرد، و در عين حال مدعى است كه «نقد» نيز خود سنت است.
ماركس، نيچه، فرويد سه بت شكن عصر نو راهى را در مواجهه با سنت در پيش مى گيرند كه مى توانيم «هرمنوتيك سوء ظن» بناميم. اين سه تن، در تأويل خود از سنت، سنت را آگاهى دروغينى مى شمارند كه واقعيت زيربنايى آن مى تواند نابودكننده خودش باشد. بدين ترتيب، اينان از تأويل براى كنار زدن نقابى سود مى جويند كه جز دروغ نيست. اما از نظر ريكور ما همان طور كه همواره نيازمند هستيم در هرمنوتيك از معناى آشكار به سمت معناى پنهان برويم، به همان اندازه نيازمند هستم كه به «ميل ِبودن» آرى بگوييم. بنابراين، كشف معناى چيزى يك بار و براى هميشه نيست. موقعيت هستيم شناختى ما، ما را همواره بر آن مى دارد تا معناى تازه اى از چيزها دريافت كنيم و بنابراين روند تأويل بى پايان است.
فدريكو فللينى زمانى گفت: «دگى ما رؤياهاى ماست و رؤياهاى ما دگى ماست». بيان اين جمله به زبان ريكور جز اين نيست كه: «تأويل هاى ما دگى ماست و دگى ما تأويل هاى ماست». ريكور در تأويل، دگى را مى بيند كه خودش را مى فهمد و در «ديگرى» خود را مى يابد كه به خودش مى نگرد. «كشف من در تو» كه شعار ديلتاى بود در هرمنوتيك ريكور باز طنين مى افكند. هركوشش ما براى رسيدن به خود از «ديگرى» مى گذرد و در اين ميان تأويل است كه همواره به ما مى آموزد كه «فهميدن ديگرى آسان نيست» و «كوتاه ترين راه از خود به خود ديگرى است». پل ريكور را مى ستاييم و يادش را گرامى مى داريم، چرا كه او دگى را خوب مى فهميد.
منبع: روزنامه ایران