درباب برخى اسطوره هاى پس از ۱۹۸۹
سوسياليسم نمى خواهيم ، فوتبال مى خواهيم
اميد مهرگان
شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۴
1- پس از ۱۹۸۹ و خاتمه كار جهان دوقطبى، نه فقط ساختارهاى عظيم سياسى و اقتصادى، بلكه معناى خود تفكر نيز تماماً تغيير كرد. غير از خيل كثير جاسوسان و مأموران مخفى، و قهرمانان ادبيات و سينماى پليسى/سياسيِ پيش از ،۱۹۸۹ جماعت روشنفكران نيز، خاصه در بلوك شرق، بى كس و كار شدند. به واقع، به تعبير فيلم «رونين» ساخته جان فرانكن هايمر، در عرصه تفكر نيز، رونين هاى بسيارى بدون ارباب رها گشتند. رونين، در حكايتى ژاپنى، سامورايى اى است كه ارباب اش كشته شده است. رونين كه نتوانسته است از كشته شدنِ ارباب اش جلوگيرى كند احساس شرم مى كند. اينك او آواره است و به ازاى مزدى كه مى گيرد دست به آدم كشى يا دزدى مى د. اكنون ارباب- كه اگر بخواهيم منصف باشيم بايد آن را معادل همان وعده «حقيقت كلى و جهان شمول»، يعنى آرمان سوسياليسم، بدانيم و نه صرفاً تجسم كاذب آن در شخصيت استالين- مرده است، و روشنفكران/ رونين ها مجبورند يا سازش كنند و يا خودى، و ازقضا هردو مورد رخ داده است. در اين ميان اما اسطوره هايى هم ظهور كرده است.
۲- در فيلمى مستند درباره نيكولاياى چائوشسكو، ديكتاتور رومانيايى، نظرِ يكى از شهروندان بوداپستِ بعد از انقلاب، يعنى همان اوايل دهه نود، را راجع به اوضاع حاكم در دوره چائوشسكو و تفاوت آن با وضعيت پس از ۱۹۸۹ مى پرسند و او اين طور جواب مى دهد: «ما ديگر خسته شده بوديم از اين كه تلويزيون صبح تا شب درباره ارزش هاى ميهن پرستانه، انقلابى و سوسياليستى حرف بد و پشت سر هم قيافه چائوشسكو را نشان بدهد. ما دوست داشتيم فوتبال تماشا كنيم، همين.» شك نيست كه پس از ۱۹۸۹ (تاريخ فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، و انقلاب هاى دموكراتيك در تمامى كشورهاى سوسياليستى بلوك شرق) عصر تازه اى آغاز شد. سخن اين شهروندِ دوره پس از «سوسياليسم واقعاً موجود» به واقع معرف گرايش عامِ يك دوران است، گرايش مردمانى كه ظاهراً ديگر از سياست و «آرمان» و «حقيقت» و «وفادارى به حزب» خسته شده بودند و دوست داشتند در آغوش جامعه مدنى، فوتبال شان را تماشا كنند. و اكنون پس از ،۱۹۸۹ يعنى در عصر سرمايه دارى واقعاً موجود، براى «درصدى» از ساكنان كره ارض، اين آغوشِ گرم و نرم مهياست.
۱-۲- در ميان كشورهاى بلوك شرق، رومانى تنها كشورى بود كه گذار از «ديكتاتورى پرولتاريا»، يا همان ديكتاتورى حزب، به جامعه دموكراتيك را به نحوى خشونت آميز انجام داد. گورباچف در ديدارش با چائوشسكو در نوامبر همان سال از او خواست كه كناره گيرى كند، ولى او نپذيرفت. خشونت آميز بودنِ انقلاب چندروزه رومانى نيز به دخالت گسترده و قدرتمند نيروهاى امنيتى و پليس مخفى حكومت، يا همان سكوريتاته، برمى گشت. وقتى چائوشسكو در۲۱ نوامبر ۱۹۸۹ (فقط چند روز پس از سفرش به ايران) برفراز بالكن ساختمان كميته مركزى، طبق معمول، مشغول سخن راندن در مدح «جامعه سوسياليستى و توسعه يافته» رومانى و نيز دستاوردهاى انقلاب سوسياليستى بود، هيچ نمى دانست كه انقلاب از قضا دارد همين جا، جلوى خودش اتفاق مى افتد: بالاگرفتن سروصدا و هياهوى مردمى كه در ميدان اپرا جمع شده بودند و سردادن شعار «تيميسوآرا» (مربوط به شورش هاى شهر تيميسوآرا كه توسط دولت سركوب شده بود) ديكتاتور را حسابى شوكه كرد، ترس و بهت در چهره اش پيدا بود و نمى دانست چه بايد كرد، و به واقع در اين بيست و چند سال حكومت اش نيز نمى دانست بايد چه كند. چه اتفاقى افتاده بود؟ پدر مرده بود.
3- پدر مرده است، پس ظاهراً همه چيز مجاز است: ديگر شاعران، نمايش نامه نويسان، روزنامه نگاران و نظريه پردازان مجبور نيستند بنابر سرمشق تعيين شده ازسوى «حزب» بنويسند، و اين يعنى آزادى مطلق بيان. ظاهراً ايدئولوژى به پايان رسيده است و چسبيدن به هر نوع «حقيقت»، با خوردن انگ «جزم انديشى» طرد مى شود. ما با جهان تكثرها و تنوع شيوه هاى دگى روبه روايم. ديگر دوران حاكميت مطلق «حزب» به سر رسيده است. اكنون دموكرات بودن به فضيلتى اعلا بدل شده است، چنان كه حتى «اقتدار گرايان» نيز مجبورند قواعد بازى را رعايت كنند و براى پيش بردن منافع خويش، منافعى كه ظاهرى همگانى و جهان شمول به خود مى گيرد، در برابر چشم «ديگريِ بزرگ» دموكرات مأبانه رفتار كنند. ديگر، به قول لوكاچ، حق همواره با حزب نيست، بلكه برعكس، هر كسى «نظر شخصيِ» خودش را دارد و نظرش البته «محترم» است. همه چيز رواست، و جامعه روادار (permessive society) به فرد اجازه مى دهد هر مرزى را درنوردد و هر سنتى را بشكند و از هر قانونى تخطى كند مگر قانون سرمايه. با مرگ پدر، دوره «حقيقت» به پايان رسيده است و عصر «معناها»، كالاها، تصاوير و گردش سرمايه، ظهور كرده است. روادارى و تساهل دوران پس از پايان «حقيقت» و فروپاشى «شر اعظم»، يعنى همان سوسياليسم، نوعى روادارى سركوبگرانه است: «هرچه دوست دارى بگو و بنويس- به شرط آن كه اجماع سياسيِ مسلط را عملاً به پرسش نگيرى و مختل نسازى.» (البته بگذريم كه هنوز هستند جوامع متعددى كه در آنها حتى تحقق بخش نخست عبارات فوق نيز هنوز ناممكن است) همين جا بايد، پيش از ادامه دادن اين قسم نقد، نكته اى حياتى را متذكر شد، نكته اى روش شناختى كه بى توجهى بدان معادل برباددادن حقيقت نقد است:
۱-۳- جدل فوق با دستاوردهاى ليبرال دموكراتيكِ «غرب» به هيچ رو به معناى همدلى با نقدهاى «ارتجاعى»، اعم از چپ گرا و راست گرا، بر ليبرال دموكراسى نيست (خاصه درجامعه اى حاشيه اى كه تشنه توسعه و «دموكراسى» است): ضديت چپ افراطى، خاصه نمونه وطنى يا اصولاً جهان سومى آن، با بورژوازى و ليبرال دموكراسى، بيشتر مبين خواست رجعت به نوعى بدويت و دگى جماعتى- روستايى با الگوهاى پدرسالارانه است. در سوى ديگر، راست مرتجع نيز گرايش هاى ضد بورژوايى خود را برپايه مشروعيت بخشيدن به اقتدار و ايدئولوژى سلطه سمت و سو مى دهد. بنابراين نقد هر دوى اين گرايش ها كاذب است، و از اين حيث اتفاقاً خطاب ليبراليسم جهان شمول تر است و واجد حقيقت بيشترى است. بنابراين اصولاً نقد ليبراليسم توسط كسانى كه در چنين جوامعى به سر مى برند كار بسيار پرمخاطره اى است و به سادگى مى تواند به ضد خويش بدل شود و حقيقت اش بر باد رود. پس مسئله اين است كه هرگز نبايد اين نقد را از وضعيت مشخصى كه اين نقد در آن صورت مى گيرد جدا ساخت. به بيان لنين، ما نيازمند نوعى نقد مشخص يا انضماميِ وضعيت مشخص و انضمامى هستيم. در غير اين صورت، نقد يا نفى نهايتاً به تمامى انتزاعى مى شود و لاجرم سراپا از حقيقت تهى مى گردد. اين كه چه چيزى را از «كدام جايگاه» نقد مى كنيم حتى از محتواى خود نقد نيز مهم تر است. درست به همين معنا، مثلاً، شعارهاى ضد فاشيستيِ چائوشسكو كاملاً متفاوت با مبارزه نظرى كسى نظير برتولت برشت با فاشيسم آلمان است. اين دو در خدمت يك هدف واحد نيستند. جايگاه آنها محتوا و معناى نقد شان را به كل تغيير مى دهد.
۴- ژيژك، كسى كه خود از نزديك تجربه دگى زير سيطره سوسياليسم را در اسلوونى تجربه كرده است، در مؤخره كتاب «يادداشت هاى ۱۹۱۷ لنين»، در نقد اجماع ليبرال دموكراتيك حاضر و روادارى و «نقدپذيرى» آن مى نويسد: «وفادارى به اجماع ليبرال دموكراتيك به معناى پذيرش اجماع ليبرالى پارلمانيِ فعلى است، اجماعى كه سد راه هر نوع تلاش جدى براى به پرسش گرفتنِ نحوه همدستى و تبانيِ اين نظام ليبرال دموكراتيك با همان پديده هايى مى شود كه خود علناً محكوم شان مى كند، و البته سد راه هر اقدام جدى براى مجسم ساختن يك نظام اجتماعى سياسى متفاوت… همه چيز مجاز است، اصلاً تقاضا هم مى شود، آن هم درمقام يك موضوع يا مبحث انتقادى: دورنماى فاجعه جهانى بوم شناختى؛ نقض حقوق بشر؛ تبعيض جنسى؛ انزجار از همجنس گرايى؛ خشونت فزاينده نه تنها در كشورهاى دورافتاده، بلكه در كلان شهرهاى عظيم خودمان؛ شكاف ميان جهان اول و جهان سوم، ميان غنى و فقير… امروزه، هيچ كارى سهل تر از گرفتن بودجه از صندوق هاى بين المللى، دولتى يا شركت ها براى پروژه هاى تحقيقاتيِ ميان رشته اى درباب چگونگى مبارزه با صور جديدِ خشونت قومى، دينى يا جنسى نيست. اما مسئله اينجاست كه اين همه در پس زمينه نوعى Denkverbot بنيادين رخ مى دهد: نوعى منع تفكر.»
۱-۴- اكنون در نظر همگان، فروپاشى اتحاد جماهير شوروى درحكم يك «پيروزى» بى چون و چراست، پيروزى خير مطلق، يعنى دموكراسى ليبرال، بر شر مطلق، يعنى سوسياليسم توتاليتاريستى. در اين روايت، كل تجربه بلوك شرق يك «اشتباه» تمام عيار تلقى مى شود. درحال حاضر، حرف زدن از لنين و استالين معادل «مرتجع بودن» است، و هر نوع اشاره به سياست رهايى بخش و مبتنى بر نوعى «حقيقت كلى» با خوردن انگ «توتاليتاريسم» طرد مى گردد. اين امر البته گوياى محدوديت ذاتى خود دموكراسى هم هست: همگان حق اظهار نظر دارند اما به شرطى كه اصل اساسى يعنى دموكرات بودن را زير سئوال نبرند. دموكراسى به ناچار مبتنى بر نوعى حذف است. تكثر طلبى و تصديق تفاوت ها در آن نيز ضرورتاً استوار بر حدزدن بر تفاوت ها و تهى كردن امر غير از غيريت خويش است. به قول فردريك جيمسون، اين همان منطق فرهنگيِ سرمايه دارى متأخر است. بنابراين در متن آزادى بى قيد و شرط بيان، هنوز نوعى منع تفكر (Denkverbot) وجود دارد كه ضامن تداوم هژمونى ليبرال دموكراتيك امروزين است؛ فرمان منعى شبيه فرمان مشهور و رسوايى آور Berufsverbot (منع استخدام افراد داراى گرايش هاى چپ راديكال در ارگان هاى دولتى) در آلمان اواخر دهه ۱۹۶۰- همين كه كوچك ترين نشانه اى حاكى از درگير بودن در پروژه هاى سياسى اى از خود نشان مى دهيم كه هدف شان به چالش كشيدن نظم موجود است، فوراً چنين جوابى تحويل مان مى دهند: «خيرخواهانه هم اگر باشد، باز به ناچار به يك گولاگ جديد ختم مى شود!» از اين رو، كاركرد ايدئو لوژيكيِ ارجاعات پياپى به هولوكاست [كشتار توده اى يهوديان در آلمان نازى]، گولاگ [آوارگى، دانى شدن و مرگ هزاران هزار دهقان روس توسط استالينيسم] و فجايع متأخر تر در جهان سوم چيزى نيست مگر حمايت از Denkverbot، آن هم از اين طريق كه بى وقفه به يادمان بياورند كه اوضاع مى توانست از اين هم بدتر باشد: «نگاهى به اطراف ات بينداز و خودت ببين چه اتفاقى مى افتاد اگر قرار بود از برداشت هاى راديكال تو پيروى مى كرديم!»» (ژيژك، همان جا)
۵- هر نوع مقايسه ميان جهان پيش و پس از فروپاشى به ناچار مستلزم دست زدن به مقايسه اى ميان سوسياليسم و سرمايه دارى است، مقايسه اى ضرورتاً ارزشى. البته قضيه صرفاً به كاركردهاى «اقتصادى» دو سيستم مختلف محدود نمى شود. در اين اثنا، اسطوره هاى فراوانى هم ظهور كرده است: گذشته از اسطوره انواع «پايان» (پايان تاريخ، پايان سياست، پايان ايدئولوژى، پايان سوژه…)، ما با كليشه پايان كار «شر اعظم»، يعنى همان سوسياليسم شوروى، روبه روايم: رهايى نوع بشر از توتاليتاريسم و اختناق و جزم انديشى، و درآغوش كشيدن دموكراسى و آزادى حقيقى. ولى اين حكم به وضوح كاذب است. به هيچ رو قصدِ ناديده گرفتن سويه هاى عميقاً فريب كارانه، غيرعقلانى، توحش آميز و غيرانسانيِ تجربه شوروى و استالينيسم را نداريم. هرچند نبايد فجايع حاصل از قطب ديگر را نيز از ياد برد: استالين نزديك به صد ميليون نفر را آواره كرد يا كشت، آلمان نازى شش ميليون يهودى را قلع و قمع كرد، در عوض آمريكا نيز براى فيصله دادن قضيه، در عرض يك روز، بيش از صد هزار نفر را با بمب اتم (هيروشيما و ناكازاكى) سوزاند، و در بمباران شهر درسدن آلمان نيز هزاران نفر را به زير آوار برد. به قول كورت ونه گات در رمان «سلاخ خانه شماره پنج»، متفقين در درسدن همان اندك چيزهايى را هم كه نازى ها سالم به جا گذاشته بودند، با خاك يكسان كردند. قضاوت بر اساس محاسبه «دودوتاچهارتا»ييِ تعداد قربانيان در سوسياليسم، نازيسم و كاپيتاليسم نيز نه تنها مضحك و عبث است، بلكه اساساً درحكم خيانت به قربانيان است. حيرت ناشى از شنيدن تعداد «عظيم» قربانيان به راستى حيرت حقير و كثيفى است. هنوز كه هنوز است افراد با لحنى رمانتيك و ژستى «دلسوزانه» و «انسانى»، كه ازقضا و متأسفانه در صداقت شان شكى نيست، از كشته شدن «شش ميليون» يهودى به دست هيتلر حرف مى ند و با حيرتى ابلهانه به يكديگر نگاه مى كنند و بر حال و روز بشريت افسوس مى خورند. اما واقعيت اين است كه آنان، به زبان كانتى، در حد حيرت حاصل از مواجهه با يك «والاى رياضياتى»، يعنى همان عظيم بودن «تعداد» قربانيان، باقى مانده اند. اين همان سويه ژورناليستيِ فضاى ايدئولوژيك و اسطوره اى حال حاضر است. اين ژورناليسم است كه چيزهاى «گنده»، «والاهاى رياضياتى»، را خوش دارد. هرچند وقت يك بار، «اسنادى مخفى» از «جنايات» فلان ديكتاتور كه هفت كفن پوسانده است پيدا مى شود و كتاب هاى حاصل از آنها در صدر پرفروش ترين ها قرار مى گيرد. حُسن سوسياليسم براى ژورناليسم و صنعت فرهنگ سازى اين است كه جنايات اش را مستقيماً مى توان گردنِ يك فرد خاص و مشخص انداخت: استالين، لنين، يا حتى خود ماركس، اما ديكتاتورها و جانيان سرمايه دارى كاملاً بى نام و نشان اند. اگر بناست تفكر واجد حقيقتى باشد، ضرورتاً بايد وسوسه چيزهاى گنده را، كه خوراك مطبوعات است، كنار گذارد: «برخلاف مطبوعات، فلسفه براى كشتارهاى توده اى عظيم اهميت بيشترى قايل نيست تا براى امحاى معدودى پناهنده. فلسفه دسيسه چينى هاى دولت مردانى را كه با فاشيسم سازش كرده اند، بالاتر از مراسم بى زرق و برق تعزير نمى نشاند، يا جنون تبليغاتى صنعت فيلم را بالاتر از آگهى هاى صميمانه تسليت. ذوق فلسفه با چيزهاى گنده بيگانه است.»(آدورنو و هوركهايمر/ ديالكتيك روشنگرى/ ترجمه فارسى/ انتشارات گام نو/ص ۳۹۸)
6- پيشرفت يا توسعه بهايى دارد، و تمدن همواره با توحش همراه است؛ اين چيزى است كه خيلى ها طاقت شنيدن، يا توانايى دركِ، آن را ندارند. اسطوره هاى فوق نيز ازجمله ريشه در عدم دركِ همين نكته دارند. سوسياليسم شوروى واقعاً تجربه موفقى نبود، اما با «شر مطلق» هم يكى نبود. به هرحال در قياس با نازيسم يا سرمايه دارى، سوسياليسم واجد حقيقت بيشترى است، آن هم درست به اين دليل كه حقيقت و آرمانى كه سوسياليسم مبشر آن است حقيقتى كلى تر و جهان شمول تر، و كمتر وابسته به منافع خاص و امور جزئى است. برعكس، آن به اصطلاح «حقيقتِ» نازيسم يكسره استوار بر اصلى بدوى، ابلهانه و كور، يعنى نژاد است. جهان شمول بودن كاذب سرمايه دارى نيز صرفاً ريشه در منطق پول و سود بيشتر دارد، و لاجرم ضرورتاً نمى تواند خطابى كلى و جهان شمول داشته باشد. البته محدود كردن مقايسه به چند مفهوم انتزاعى و ناديده گرفتن محتوا و صورت بندى تاريخى شان كارى از پيش نمى برد و خود نقض غرض است. نمى توان بر اساس «تعريف» صرف، يكى را بر ديگرى ترجيح داد. مسأله نه دفاع صرف و كور از يك سنت فكرى-سياسى، آن هم به هرقيمتى، بلكه تلاش براى پيدا كردن راه دستيابى به آن چيزى است كه ما امروز بيش از هر زمان ديگرى نيازمند آنيم: نقد مشخصِ وضعيت مشخص.
منبع: روزنامه شرق