نبردمنظومه هاي فرهنگي
تجربه تجدد در ايران
گفت و گو با دكتر ماشاالله آجوداني
سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
در اين سال ها كمتر كسي از علاقمندان تاريخ معاصر ايران بوده كه نام كتاب مشروطه ايراني را نشنيده باشد. كتاب بسيار پر سروصدا شد و نقد هاي بسياري متوجه خود كرد. بسياري بر نحوه استفاده از منابع و حتي انسجام كتاب نقد داشتند، اما نگاه مولف كتاب دست كم بسياري از پيش فرض ها را در بازخواني تاريخ تجدد و معاصر ايران به چالش گرفت و بسياري از جزم هايي را كه پيش از اين تا حد اسطوره بالا رفته بود پايين كشيد. بي ترديد كتاب ماشاءالله آجوداني را بايد نمادي از وجدان معذب روشن فكري معاصر دانست كه پس از ناكامي در رسيدن به آرمان هايش به تجديد نظر در كارنامه خود پرداخته است. اينجاست كه آجوداني به جاي فرا فكني شكست مشروطه به اقشار سنتي و حكمرانان مستبد، نقش خود روشنفكران را مي كاود و نشان مي دهد روشنفكران در اين جا تقصيري كمتر از ديگران نداشته اند. خرد نامه همشهري سعي كرده است در گفتگويي چالشي كم و كاست ها و قدرت و ضعف كتاب مشروطه ايراني و ايده هاي آن را در باب تاريخ مشروطه برسي كند.ماشاءالله آجوداني پيش از اين استاد ادبيات دانشگاه اصفهان بوده و هم اكنون سرپرستي كتابخانه مطالعات ايران در لندن را بر عهده دارد.لازم به ذكر است، اين گفت و گو در دو جلسه و با همكاري بابك مهديزاده انجام شده است.
جناب آقاي آجوداني شما بيشترين علت شكست جنبش هاي آزاديخوا هانه را در كتابتان تقابل سنت و مدرنيته و به دنبال آن كارشكني سنت گرايان و حتي روشنفكران دانسته ايد. به نظر شما علت العلل شكست تمام جنبش ها همين بود؟
ببينيد درگيري بر سر محتوا و ديدگاه ها وجود داشت بخشي از روشنفكران ايراني با آشنايي هايي كه با فرهنگ غربي داشتند درك تازه اي از مسايل آزاديخواهي را در ايران مطرح مي كردند و طبيعي بود كه بخش سنتي جامعه ما در برابرش مقاومت نشان دهد بطوريكه آن ها هم سعي مي كردند كه درك خاص خودشان را از اين مسايل ارايه دهند به همين علت ما در يك وضعيت نابهنجار تاريخي قرار مي گرفتيم و شايد مشكل اساسي مربوط مي شد به اين مساله كه اين تحولات در درون تاريخ و فرهنگ ما پيش نيامده بود يعني آنچه كه ما تحت عنوان مشروطه يا تجدد مطرح مي كنيم پرداخته ي فرهنگ غرب بود يعني در واقع به تدريج در سنت فرهنگ غرب به وجود آمد و رشد كرد اما در ارتباط با تاريخ ما، تجدد از بيرون وارد شد. يعني حاصل تحولات دروني ما نبود و علي رغم آن سنت نيز به مانند سدسكندري در برابر اين تحولات قرار داشت به همين دليل درگيري بوجود مي ايد كه همچنان ادامه دارد كه درگيري بين دو جريان و دو نگاه نسبت به تاريخ و تحولات و مسايل فرهنگي ايران است.
حالا ديدگاه شما در رابطه با اين دو جريان چيست با توجه به اينكه در اثر خود نيز به آن ها اشاره كرده ايد؟
واقعيت اين است كه از هر دو سو بايد اين دو جريان فكري سنت و تجدد مورد نقد و بررسي قرار بگيرند و اگر ما ناتوان باشيم از نقد منصفانه موفق به شناخت صحيح مشكلاتمان نخواهيم شد اين در حالي است كه نسل هاي تاريخ نگار ايران در رابطه با اين دو جريان هميشه از پيش موضع گيري داشت و به جاي اينكه مسايل تاريخ ايران را در آيينه ي زمان خودش و با مسايل مربوط به خودش بنگرد سعي كرده از مواضع ايدئولوژي هاي وارداتي و يا از مواضع سنت به مسايل تاريخ ايران نگاه كند به همين علت جانبدارانه بوده است بنابراين لازم است ما تعادلي را در بررسي هاي تاريخي مان پديد آوريم و اين تعادل زماني رخ مي دهد كه در تحليل تاريخ هر دوره زبان آن دوره را بشناسيم و سپس مسايل و مشكلات هر دوره را تحليل كنيم. به گمان من با اين مقدمه آنچه كه ضرورت دارد بررسي مشكلات تجدد در ارتباط با سنت در ايران است . اين مساله را به آن دليل عنوان كردم كه تاكيد كنم در ايران هواداران سنت تحت تاثير همين تجدد روايت هاي يك جانبه ي خودشان را از تاريخ ارايه مي دهند و در آن سو هوادارن تجدد نيز روايت هاي اغراق آميز خود را از تاريخ به رخ مي كشند در اين ميان، ما به نگاهي واقع بينانه و متعادل نياز داريم ولي روايت واقعي اين است كه جامعه ي سنتي در برابر ورود تجدد درتاريخ ما در ابعاد مختلف ايستادگي مي كند و اين مقاومت و كارشكني هايي كه صورت مي گيرد سرانجام حتي روشنفكران تجدد خواه را نيز به تقليل اساسي ترين مسايل و مباحث در ايران وادار مي كند بدين ترتيب روشنفكراني كه قصد داشتند مفاهيم متجدد غرب را وارد جامعه ي ايران كنند و به اصطلاح بو مي كنند در واقع تازه با مشكلي روبرو مي شوند كه آن مقاومت سنت بود. بنابراين آن ها مفهوم ها را به جهت هماهنگ كردن با زبان سنت گرايان تقليل مي دادند و در اين ميان جوهر اساسي مفاهيم و بنيان هاي اساسي تجدد كه در غرب تجربه شده بود از بين مي رفت به عنوان مثال روشنفكران عرف گراي ايران از ترس روحانيون، آزادي را امر به معروف و نهي از منكر تعبير مي كردند چنانكه ميرزا ملكم خان چنين مي كرد. بنابراين وقتي آزادي را از فرهنگي مي گيريم در حالي كه خوب درك نكرده ايم و بعد آن چيزي را كه به صورت نارسا مي دانيم تبديل به امر به معروف و نهي از منكر مي كنيم، آن وقت چيزي از آزادي باقي نمي ماند.
شما از مشكلاتي در ميان متجددين و سنت گرايان ياد كرديد كه در دوران معاصر نيز ديده مي شود حالا به نظر شما متجددين به چه صورتي مي توانستند مفاهيم جديد را وارد جامعه كنند كه هزينه كمتري داشته باشد؟ اين چيزي است كه كمتر در كتابتان به آن اشاره كرده ايد؟
فراموش نكنيم تاريخ آن چيزي است كه اتفاق افتاده است. بنابراين بايد مساله را آن چنان كه اتفاق افتاده در روايت خود تاريخ بيان كنيم. به همين دليل اساس شيوه اي كه در كتاب مشروطه ي ايراني بكارگرفتم زبان تاريخي بود يعني ما بايد زبان آن دوره را بشناسيم تا درك كنيم مفاهيم در آن دوره در محدوده ي زبان چه حركت هايي مي كنند و چه تعاملي با يكديگر دارند و از اين طريق كمابيش ما به ذهنيت تاريخي آن دوره پي ببريم بنابراين اگر تاريخ آن چيزي ست كه اتفاق افتاده و ما امروز تحليلش مي كنيم ديگر صحبت اينكه چه مي توانستند بكنند كه نكردند نيست بلكه اين مسايل جزو سليقه هاي شخصي مان قرار مي گيرد كه هر كس بر اساس ديدگاه هاي خودش راه هاي چاره اي مي يابد. اما ما تاريخ را در هوا نمي خوانيم و اگر حرف شما اين است كه مسايل امروز به كجا خواهد رسيد بايد بگويم كه ما از خواندن و تحليل تاريخ قصد داريم زمينه ي مناسب تري براي فهم مشكلات امروز خودمان بيابيم. مثلا در حال حاضر روشنفكري ايران در چه شرايطي است و توان انجام چه كاري را دارد. بنابراين به عقيده ي من بنا به بنياد نظري كه در نوشته هايم تاكيد كرده ام تجدد در درون تاريخ غرب با نقد سنت اتفاق مي افتد يعني در غرب تجدد با نقد سنت از درون خود سنت آغاز مي شود و بانقد سنت، تجدد و انديشه گسترش مي يابد يعني بسياري از روحانيون كليسايي نيز وادار شدند به انديشيدن و نقد كردن. بنابراين اگر بپذيريم كه تجدد در غرب با نقد سنت و از درون سنت آغاز شد در مي يابيم سرنوشت تاريخ ما اين گونه نبود يعني تجدد ما با نقد سنت از درون آغاز نشد بلكه تجدد ما از بيرون وارد شد بنابراين وقتي از بيرون آمد ما در تجدد خود، سنت را از بيرون نقد كرديم به اين ترتيب بسياري از بدفهمي ها در رابطه با سنت در همين تجدد رخ داد. امروز قبل از اينكه سنت را نقد كنيم بايد به نقد تجدد بپردازيم. بنابراين اعتقاد دارم برعكس بسياري از كشور هاي غربي بايد نقد را از تجدد آغاز كنيم چرا كه بسياري ازبد فهي هايي كه در تاريخ ايران ايجاد شد ماحصل همين تجدد ما است .. به عنوان مثال دكتر شريعتي با برداشت هايي از مسايل غربي و تفكرات سارتر، سوسياليسم، امه سرز و ... اين مسايل را به صدر اسلام متصل مي كند. مثلا در مورد سوسياليسمي كه در قرن هيجدهم و نوزدهم شكل مي گيرد، مي گويد نمونه اش را در مذهب داريم، مبحث آزادي را نيز همينطور به آنجا مي برد و به دنبال نمونه هايش در صدر اسلام مي گردد. در حالي كه اين ها يعني حرف هاي زائد و اضافه را بار تاريخ و فرهنگ ما كردن. اينگونه است كه سراغ سنت رفتند و آنقدر در آستين سنت باد كردند تا آن را به ابزار سياسي و ايدئولوژيك تبديل كردند و از سوي ديگر نيز نهضت چپ ماركسيستي در ايران تمام تاريخ ما را تاريخ ستم شاهي تعبير كردند و با بزرگ كردن چند نهضت از جمله نهضت مزدك و يا پاره اي قيام هاي روستايي تن ها راه نجات ايران را در سوسياليسم مي جستند اين هم نوعي بدفهمي نسبت به سنت بود كه تمام تاريخ چند هزار ساله يك مملكت را كه نمي شود در نظام ستم شاهي خلاصه كرد. از سوي ديگر ناسيوناليست هاي ايراني هم تمام وه را روي ايران باستان گذاشتند و دنيايي آرماني از ايران باستان ساختند و 1400 سال از دوران اسلا مي تاريخ ايران را به به بهانه ي انحطاط ايران تقريبا حذف كردند از آن سو مذهبي ها و سنتي هاي ما تاريخ باستاني ما را تاريخ گبر و كفر تلقي مي كردند. در واقع اين بدفهمي ها و تكه پاره كردن تاريخ در ميان جريانات تجددگراي ما بود كه ضربه هاي اصلي را بر ما وارد كرد چون نگاه نقد گونه اي كه نسبت به سنت در تجدد ما سر برآورد نگاهي ويرانگر بود نگاهي كه به جاي نقد تاريخ به نفي آن مي پرداخت. در حالي كه در ميان سنت ما اين همه تناقضات نبود.
با اين حساب مي توان گفت تناقض اصلي مشروطه تقابل بين سنت و تجدد بوده است؟
دو جريان فكري سنت و تجدد بايد مورد نقد و بررسي قرار بگيرند در غير اين صورت موفق به شناخت صحيح مشكلاتمان نخواهيم شد نسل هاي تاريخ نگار ايران در رابطه با اين دو جريان هميشه از پيش موضع گيري داشت
من چنين چيزي نگفتم اما به يك معنا مي توان چنين حرفي زد اما بستگي به اين دارد كه ما از چه زاويه اي بنگريم اگر مشكل روشنفكران را با سنتي هاي جامعه نگاه كنيم ممكن است بتوانيم چنين ديدگاهي داشته باشيم ولي اگر مسايل را در همين محدوده ي مشكل روشنفكران عرف گرا با روحانيون نبينيم مساله همان مي شود كه قبلا گفتم يعني مشكل، مشكل تاريخي بود كه همه در آن سهيم بوديم چرا كه ما با ابزار هاي جديد تجدد ي كه از فرهنگ ديگر برخاسته بود به نقد سنت رفته بوديم.
يعني اين ها ريشه ي تاريخي در تجربه تاريخي ما نداشتند؟
بله! نداشتند. به عنوان مثال احمد كسروي آدم خردگرا و متجددي بود او با ابزار نقد خردگراي خودش به نقد حافظ مي رود در حالي كه وقتي با ابزار نقد خردگرا يك فرهنگ اشراقي را نقد كنيم يعني با ابزار نقد خرد گرايي كه از بيرون آمد و هيچ ربطي به درون ندارد ديگر چيزي از حافظ باقي نمي ماند اين نوع نقد ها يا نقد ناسيوناليست هاي ما همچون ميرزا آقاخان كرماني همه ي مشكلات جامعه ي ايران را گردن سنت اسلا مي و عربي مي انداد و با يك كاسه كردن همه ي اين ها تعالي و خوشبختي و سعادت جامعه را در ايران باستان مي ببينند. يا مثل دكتر علي شريعتي كه يك مذهب سلحشور مي سازد كه اقتصاد سوسياليستي و عالي ترين دستاورد هاي دموكراسي را در خودش دارد اين ها حرف هاي بي اساسي بود كه متاسفانه در زماني طولاني بر زبان و ذهن مملكت ما سنگيني كرد و متاسفانه در كشور ما به شكل هاي ديگري خود را باز آفريني مي كنند و اخيرا اين بد فهمي ها و سو تفاهم ها را بومي كردن تجدد نام مي نهند تا آن را مقوله اي مترقي جلوه دهند. در حالي كه مشكل اساسي كار ما مشكل تاريخي است يعني سرنوشت تاريخي ما و غرب دو مسير جداگانه اي بوده است وحتي نظريات روحانيون متاخر و انقلابي ما نيز كه به ظاهر از سنت سخن ميگفتند و يا از سنت پاسداري مي كردند نظرياتي بود كه از درون تجدد متناقض ما سر بر آورده بودند. در حالي كه در اصل ربطي به سنت نداشتند و نيز بسياري از ديدگاه هاي سياسي كه طي دهه هاي اخير در ايران مطرح شد ديدگاه هاي جديدي بودند كه لباس سنت به تن مي كردند . به عنوان مثال جامعه ي بي طبقه ي توحيدي كه بني صدر و طرفداران مسعود رجوي از آن ياد مي كردند در واقع عكس برگردان هايي بودند كه از ماركسيسم گرفته بودند يعني از بخشي از تجدد گرفته بودند و بعد به اسلام يا همان سنت مي چسباندند و اين مصيبت تاريخي ما بود.
يعني به نظر شما آنچه كه سبب پيدايش اين مشكل شد تفكر و عمل روشنفكران مصرف گراي ما بود؟
من اصلا به اين مشكل آن گونه نگاه نمي كنم كه همه چيز را به پاي روشنفكران و يا جريان خاصي بنويسم براي اينكه اين مفاهيم و تحولات دروني تاريخ ما نبود يعني در تاريخ ما تجدد از بيرون وارد شد و هدفش تن ها نقد سنت بود در حالي كه ابزار نقد را هم نمي شناخت. متاسفانه آنچه در تجدد ما رخ داد نقد نبود بلكه بيشتر نفي بود چرا كه هر كس با قرائتي خاص از تاريخ حرف خودش را بيان مي كرد اسلام گرايان ما به دنبال دين و احياي شوكت اسلامي بودند، آناني كه به دنبال آزادي طبقه ي كارگر بودند مي گفتند ماركسيسم و لاغير، يعني از دموكراسي سخن درخوري به ميان نمي آمد و ناسيوناليست هاي ما هم همه ر هايي را در بازگشت به خويشتن باستاني مان مي دانستند و همين جريانات نيز پس از نهضت مشروطه علل شكست آن را گردن ديگري مي انداخت و هر يك ديگري را مقصر مي پنداشت و اين يعني ما تاريخ ايران را در روايت واقعي اش نمي بينيم. وقتي اين روايت هاي تاريخي خود را نمايان مي سازد تازه ما به عمق مشكلاتمان پي مي بريم.
حالا با توجه به آنچه گفته شد به نظر شما انقلاب مشروطه بن مايه اي مذهبي داشت و يا شاكله اش بر اساس ديگري بود و اصولا جرياناتي كه ياد كرديد در اين انقلاب تا چه اندازه نقش داشتند؟
مشروطيت ايران و انديشه هاي مربوط به آن را روشنفكران عرف گرا و تحصيل كردگان غرب وارد ايران كردند. روحانيون سنت گراي ما هم چون چيز زيادي از اين مفاهيم نمي دانستند وارد آن مباحث نمي شدند و همچنان به دفاع از سنت مي پرداختند. از سوي ديگر چون روشنفكران عرف گراي ما حريف استبداد سياسي نمي شدند سراغ روحانيون مي روند و از آنان مي خواهند كه در امور سياسي مداخله كنند و براي اينكه نظر آنان را جلب كنند بسياري از مفاهيم را تقليل مي دهند تا يك زبان مشتركي پيدا شود. با اين حساب هم روشنفكران و هم روحانيون در جريان تقليل دهي نقش داشتند. روحانيون سنتي اساسا با اين مفاهيم و مباحث جديد مخالف بودند و از آزادي به كلمه ي قبيحه ي آزادي ياد مي كردند روحانيون نيمه متجددي كه در مشروطه شركت كردند از مشروطيت روايت اسلامي و تقليل يافته اي به دست دادند كه پر از تناقض بود .
به نظر شما به دليل همين جريان ها و تحولات بود كه در زمان مشروطه استقلال مقدم بر آزادي قرار گرفت؟
در نظر داشته باشيم كه مفاهيم آزادي هم در ايران خيلي جا افتاده نبود. در يك جامعه ي سنتي و عقب مانده ي دوره ي قاجار با آن قدرت فوق العاده كه روحانيون داشتند نمي شد از آزادي زنان و آزادي هاي فردي و مدني و آزادي اقليت ها و ... حرف زد تازه استبداد سياسي هم سد سكندر ديگري بود كه پيش روي روشنفكران قرار مي گرفت . بنابراين طبيعي بود كه تمام اين مفاهيم را تقليل مي دادند به مسايل آشنايي كه مي شد در سنت جامعه ايران و در اطراف آن حرف زد نتيجه اينكه مفهوم آزادي روز به روز در جريان مشرو طه كمرنگ شد و جاي خود را به استقلال داد و از آزادي به آزادي سياسي و استقلال تعبير شد كه يكي از وجوه اين استقلال، استقلال از دو قدرت بزرگ روسيه و انگليس بود كه تحولات تاريخ معاصر ايران را به شدت تحت تاثير قرار داده اند.
خيلي هاسعي كرده اندمشروطه را از منتظر تجربه تجدد در ايران تحليل كنند. امّا كتاب تجدد بومي و بازانديشي تاريخ سعي مي كند به اوّلين برخوردهاي ما با تجدد غربي بپردازد و دگرديسي هاي گفتماني و بازانديشي در عرصه آگاهي اسلاف ما را نشان دهد.
محمد توكل طرقي در اين كتاب شكل گيري مفاهيم مدرني همچون وطن، ملت و آزادي را در ذهن ايرانيان پيگيري مي كند.
و اين به دليل ماهيت ساخت قدرت بود؟
ببينيد حكومت شيعه صفويه وقتي تشكيل مي شود ما را از سني مذهب هايي مانند ازبكايان و عثماني ها جدا مي كند. ما قبل از تجدد در دنياي اسلام با هويت شيعي خودمان را از مسلمانان سني جدا كرديم و با زبان فارسي و با هويت شيعي حكومت مستقلي نيز بوجود آورديم كه حدود دو قرن پابرجا ماند و سپس وقتي كه صفويه مضمحل مي شود اين هويت شيعي را با خودمان حفظ مي كنيم كه در اصل پرداخته شده بود براي اينكه ما را از جوامع سني اطراف جدا كند. ساختار سياسي هم به شكلي بود كه درباريان و امراي لشكري با همكاري روحانيون قدرت را در دست مي گرفتند يعني عمدتاً سران ايل ها كه قدرت نظامي داشتند قدرت سياسي را بدست مي گرفتند و اگر روحانيون از آنها حمايت مي كردند سلسله ي پادشاهي تشكيل مي دادند. يعني ساختار قدرت بين دو قطب سران ايل و روحانيون جريان داشت . اما اگر در دوره ي كلاسيك دشمنان ما ازبك ها و عثماني هاي سني مذهب هستند در دوره تجدد روس و انگليس مسيحي جاي اين دو را مي گيرند و طبيعتاً ساختار قدرت را نيز درهم مي شكند بطوريكه در عهدنامه ي تركمن چاي و گلستان اين دولت روس است كه استمرار پادشاهي عباس ميرزا را در خاندان قجر تضمين مي كند در حالي كه در دوره ي قبل از تجدد چنين اتفاقي در ايران نمي افتد يعني همين نياز به مداخله ي روس در تضمين سلطنت در خاندان قاجار نشان دهنده ي شكاف در ساختار سنتي قدرت است. به اين معني كه اگر قبلا ساختار قدرت از روحانيون و سران ايل شكل مي گرفت در دوره ي تجدد اين كافي نبود و ردپاي دولت هاي خارجي هم براي تضمين قدرت الزامي شد. از سوي ديگر آن هويت شيعي كه ساخته شده بود تا ما را از دنياي اسلامي سني جدا كند حالا ديگر كاركردي نداشت. در نتيجه وقتي به دوران تجدد مي رسيم هم ساختار قدرت ما شكست خورده بود و هم با هويتي كه ساخته شده بود براي عصر پيش از مدرن ما وارد دنياي تجدد شديم به اين ترتيب بحران، پيكره ي تاريخ ايران را دربرگرفته بود يعني وقتي ما وارد دوران تجدد مي شويم هم هويت قبلي نا كار آمد و نامناسب است و پاسخگو نيست و توان ايستادن در مقابل تمدن غربي را ندارد و هم ساختار قدرت كلاسيك ما نمي تواند در برابر ساختار قدرت جديدي كه وارد مي شود ايستادگي كند بنابراين ما وارد دنياي جديدي مي شويم كه بايد هويت و ساختار ديگري مي ساختيم .انقلاب مشروطه در واقع تلاشي بود براي اين كه ساختار جديدي از قدرت را شكل دهد و هويت تازه اي در ايران بوجود آورد و خب مي دانيد كه در همين عصر است كه ما تعريف جديدي از خودمان به عنوان ايراني مي كنيم و اگر چه اغراق زيادي نيز در آن است ولي از همين جا مشكلات اساسي تاريخمان شروع مي شود و اگر اكنون ما نتوانيم مسايل و جريانات پيش از تجددمان را بشناسيم يقيناً در ارزيابي مسايل امروزمان نيز دچار مشكل خواهيم شد.
شما در كتاب مشروطه ي ايراني تاكيد داريد كه ما تجربه ي تاريخي و زباني از دولت ملي، ملت و مجلس ملي و اين مفاهيم جديد در تاريخ و زبانمان نداشتيم. بر اين اساس اين مفاهيم در تفكر شيعي چه تفاوتي با اين مفاهيم در زمان مشروطه داشت؟
عمدتا در تفكر شيعي ملت به مفهوم شريعت بود و به پيروان شريعت هم ملت مي گفتند. وقتي مي گفتند روساي ملت منظور روحانيون بودند و در همان دوران قاجار وقتي مي گفتند رييس دولت منظور شاه بود اما وقتي مي گفتند رييس ملت منظور روحانيون بودند و به همين دليل برداشتي كه از ملت وجود داشت اين بود كه روساي ملت در ايران گاه مدعي سلطنت بودند و معتقد بودند كه سلطنت غصبي است چون از آن حضرت صاحب زمان است وچون غصبي است هميشه با كارگزاران سلطنت به صورت كج دار و مريض رفتار مي كردند و اگر آن ها به ميل روحانيون رفتار داشتند روحانيون نيز هماهنگي كرده و به دو لتشان مشروعيت نسبي مي دادند. اين مفهوم ملت بود در مقابل دولت چون دولت به معناي مدرن نبود دولت به معناي سلطنت بود وملت به معناي شريعت اسلام و پيروان شريعت. در اين حال با اين مفاهيم به تاسي از تركان عثماني وقتي كلمه ي ملت را در مقابل nation مي گذاريم اين ساختار سنتي مفهوم خود را بر ساختار جديد تحميل مي كند. چون ملت در اين برش تاريخي با دولت يكي نبود. در حالي كه وقتي ما از كلمه nation صحبت مي كنيم يعني دولت به اضافه ي ملت يعني مفهوم ملت در اين كلمه وجود دارد اما ملت در معناي اسلامي ضد دولت است و در نتيجه ضديتي كه در مفهوم سنتي ملت با دولت وجود داشت بر مفهوم جديد هم جا خشك مي كند و ساختارش حفظ مي شود به عنوان مثال وقتي برخي قشون ملي تشكيل مي دهند هدفشان اين است كه با دولت خودشان بجنگند ولي وقتي در فرانسه قشون ملي تشكيل مي شود در جهت اين است كه با دشمنان خارجي بجنگند نتيجه اينكه ساختار هاي ذهني ما دنيا را به اين شكل مي ديد مثلاً ايراني هزار سال فكر مي كرد كه ملت مخالف دولت است بنابراين مثلا وقتي گارد ناسيونال را به صورت قشون ملي ترجمه مي كند گمان مي برد كه اين قشون بايد برود با دولت بجنگد اين جنگ كلمات نيست بلكه جنگ ساختار هاي ذهني ماست كه بر روند تحولات تاريخي ما تاثير مي گذارد و همين وضعيت نابهنجاري است كه در تجدد ما حادث مي شود و ما از درست درك كردن آن عاجز مي مانيم بنابراين وقتي ما براي مباني جديد مفاهيم واقعي و مناسب ايجاد نمي كنيم آن وقت نمي توانيم توقع داشته باشيم مملكت از بنياد دگرگون شود كه پس از سال ها همين مساله باعث شد تا در ايران نتوانيم دولت ملي تشكيل دهيم. اين هاست مشكلات اساسي ما كه نمي توان به پاي يك يا دو گروه نوشت و اگر گسترده تر نگاه كنيم مي بينيم ريشه هاي خيلي عميق تري در تاريخ ايران دارد.
در كتاب مشروطه ي ايراني تلويحا آمده است كه آغاز مشروطه با انديشه ي روشنفكران عرف گرايي آغاز شد كه قصد داشتند حوزه ي نفوذ شرع را محدود كنند اما به نظرم اين نمي تواند وقايع دوره معاصر ايران را تبيين كند؟
اگر ساختار تاريخي نكته اي كه طرح كرديد مشخص شود مي تواند به بسياري از مسايل ما پاسخ دهد. ببينيد ايران در دوره ي قاجار با ساختاري كلاسيك مواجه بود. يعني ساختاري سنتي از قدرت و از هويت داشتيم. هويت ما شيعي بود. كه درواقع ساخته شده بود تا ما را از دنياي سني ها جدا كند و ساختار قدرت هم متشكل از رهبران ايل ها و روحانيون بود. با ورود روس و انگليس در دوره ي جديد ساختار قدرت كلاسيك فرو مي ريزد از سوي ديگر ساختار هويتي ما هم كه نمي توانست جلوي تهاجم روس و انگليس را بگيرد بنابراين ما با اين شرايط پس از جنگ هاي ايران و روس اولين قدم هاي جديد را براي آشنا شدن با فضاي جديد بر مي داريم اما در اين مسير دو مشكل بزرگ در برابر روشنفكران وجود دارد.
بخشي قدرتمندان ايلي قجر بودند و بخشي نيز روحانيون سنتي بودند كه با ترقي مخالفت مي كردند و شاكله ي اصلي شان نماينده ي طبقه ي سنت ب