آيزايا برلين و چندگانگى ارزش ها
بى اعتبارى نهادهاى ليبراليسم
چاندران كوكاتاس ـ ترجمه عزت الله فولادوند
دوشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۴
چاندران كوكاتاس در كوآلالامپور در مالزى به دنيا آمد. تحصيلات خود را تا پايان كارشناسى ارشد در استراليا به انجام برد و سپس در ۱۹۸۶ از دانشگاه آكسفورد موفق به اخذ درجه دكترى شد و اكنون استاد علم سياست در دانشگاه نيروهاى دفاعى استراليا و عضو انجمن علوم سياسى و انجمن فلسفه حقوق و فلسفه سياسى در آمريكا است. از مهم ترين كتاب هاى اوست: رالز: نظريه اى در باب عدالت و منتقدان آن، هايك و ليبراليسم مدرن و مجمع الجزاير ليبرال. كتاب جان گرى كه موضوع بحث اين مقاله است زير عنوان فلسفه سياسى آيزايا برلين به فارسى ترجمه شده است.
به عقيده جان گرى، حاصل نوشته هاى آيزايا برلين، قانع كننده ترين فلسفه ليبرالى عصر ماست. به ادعاى او، محور انديشه هاى برلين، مفهومى با قدرت عظيم براندازى است. گرى نام اين مفهوم را «چند گانگى ارزش ها» مى گذارد. «چندگانگى ارزش ها» بدين معناست كه بالاترين ارزش هاى انسانى همه عينيت دارند ولى از بيخ متفاوت و متعارف و به ندرت با هم قابل جمعند و وقتى با يكديگر تعارض پيدا مى كنند، يا هيچ قدر مشتركى ندارند يا با هيچ معيار عقلى با هم قابل مقايسه نيستند.
نتيجه اى كه در فلسفه سياسى از اين عقيده لازم مى آيد اين است كه تصور جامعه اى در حد كمال نه تنها ناكجا آبادى و خيالبافى، بلكه بى سر و ته است. در دگى سياسى بايد ميان آنچه رقيبان به عنوان خوب و بد عرضه مى كنند، انتخاب اساسى كرد. عقل از حل اين مشكل عاجز است، زيرا هر انتخابى مآلاً نه تنها سود، بلكه زيان هايى به بار مى آرود كه ممكن است غم انگيز و محنت افزا باشند. پس آن دسته از فلسفه هاى ليبرالى عصر ما كه اصحابشان مدعى يا اميدوارند كه تعارض ميان آزادى هاى اساسى يا جنگ بين طرفداران تصورات مختلف از عدالت به خوبى و خوشى پايان يابد، به فرض هم كه گرفتار توهم نباشند، لااقل سخت در اشتباهند. بنابراين، هر فلسفه سياسى ليبرالى كه قرار باشد جدى گرفته شود، بايد نقطه عزيمت را نظر «پيكارگرانه» برلين قرار دهد، نه آن قسم آرزوهاى خوش بينانه مضحك.
چنين ادعايى سخت جسورانه است، و اگر قابل دفاع باشد، آيزايا برلين را به مقام يكى از مهم ترين متفكران سياسى عصر ما مى رساند و در عين حال يادآور مى شود كه بايد درباره بخش بزرگى از فلسفه سياسى معاصر از اساس باز انديشى كنيم، از اين رو، نقد كتاب جان گرى بايد هم حاوى ارزيابى تفسير وى از انديشه برلين باشد و هم ارزيابى ادعاهاى فلسفى بزرگترى كه محور آن كتاب است. اين كار دشوارتر و ظريف تر از آن است كه به نظر مى رسد، زيرا گرى در عين اين كه خود را مفسر افكار برلين معرفى مى كند، مى خواهد از آراى خويش نيز در فلسفه سياسى دفاع كند. آيزايا برلين بنا به تفسير جان گرى بيشتر بيانگر افكارگرى است تا انديشه هاى برلين.
به عقيده گرى، انديشه محورى برلين مفهوم چندگانگى ارزش ها است. ولى خود اين تصور كه برلين داراى انديشه اى محورى است، خالى از پارادوكس نيست. برلين در يكى از معروف ترين نوشته هايش، «خار پشت و روباه»، كه در آن به بررسى نظر تولستوى درباره تاريخ مى پردازد، بين دو قسم از متفكران فرق مى گذارد: يكى آنها كه مانند روباه بسيارى چيزها مى دانند، و ديگرى متفكرانى كه مانند خارپشت فقط يك چيز بزرگ مى دانند. برلين در عين حفظ اعتقاد به چند گانگى ارزش ها، موضعى گرفته است بر ضد آنچه «يكتاگرايى» مى خواند - يعنى، به نوشته گرى، اين فكر كه «ارزش يكتاى مسلطى وجود دارد، همراه با اين تصور كه همه ارزش ها به هر حال ضرورتاً با هم سازگار و هماهنگند.» ولى آن يك چيز بزرگى كه برلين مى داند ظاهراً اين است كه فقط «يك ارزش بزرگ» وجود ندارد. پس آيا روباه در واقع خارپشت است؟
شايد با دانستن اين كه برلين كيست، موضوع روشنتر شود؟ برلين در ۱۹۰۹ در لتونى در شهر ريگا متولد شد و زبان هاى روسى و آلمانى آموخت. در ۱۹۱۷ هنگامى كه با پدر و مادر در پتروگراد [سنت پترزبورگ كنونى] به سر مى برد، نخستين انقلاب روسيه را به چشم ديد. در ۱۹۲۱ به انگلستان رفت و در دبيرستان سنت پل و دانشگاه آكسفورد درس خواند و از آن پس در همان كشور اقامت گزيد و به عضويت هيأت علمى كالج ال سولز در همان دانشگاه درآمد. از ۱۹۵۷ به مدت ۱۰ سال استاد كرسى نظريات اجتماعى و سياسى در آكسفورد و از ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۸ رئيس فرهنگستان بريتانيا بود. برلين دانشورى در يكى از مهم ترين دانشگاه هاى بريتانيا بود و به مقام برجسته ترين و مسلماً پر تأثيرترين متخصص تاريخ انديشه هاى اروپايى رسيد و آثارى مهم درباره طيف متفكرانى از ماكياولى و ماركس تا هگل و ويكو و هردر و همچنين در زمينه افكار سياسى در روسيه به نگارش درآورد. در جنگ جهانى دوم در نيويورك و واشنگتن براى دولت بريتانيا كار مى كرد. با بسيارى از فيلسوفان و هنرمندان و موسيقيدانان و شاعران اروپايى، از فيلسوف روسى تبار فرانسوى آلكساندر كوژو تا داستان نويسى مانند بوريس پاسترناك و متفكر آمريكايى لئو اشتراوس، دوستى داشت. بر عرصه هاى گوناگون فكرى، چه در اروپا و چه در آمريكا، مسلط بود و استادانه از يكى به ديگرى مى رفت و درباره فلسفه و ادبيات و موسيقى سخن مى گفت و مى نوشت.
رشد فكرى برلين، به گفته خودش، در بستر فلسفه انگلستان و آمريكا و انديشه هاى ايمانوئل كانت صورت گرفت. (او همچنين اذعان دارد كه از نوشته هاى فيلسوفان امروزى اروپايى بيرون از انگلستان، از قبيل آدرنو و دريدا، «حتى يك كلمه هم نمى فهمم».) برلين متفكرى اخلاقى بود و به توتاليتاريسم، چه در قالب كمونيسم و چه به لباس فاشيسم، به ديده تحقير و بيزارى مى نگريست. در معروف ترين نوشته او، «دو مفهوم آزادى»، دغدغه اش درباره آزادى و سرنوشت آن در دست مفسران آزادى ستيزى كه از «آزادى مثبت» سخن مى رانند، به وضوح ديده مى شود.
چنين است مردى كه جان گرى مى خواهد افكار او رادر جامه طرفدارى از مفهوم چندگانگى ارزشها به ما معرفى كند. بر طبق گزارش او، ريشه انديشه برلين مردود شمردن تصورى از طبيعت انسانى است كه معمولاً به نهضت روشنگرى (در سده هجدهم) منتسب مى شود. گرى استدلال مى كند كه به عقيده برلين «انسان ذاتاً موجودى ناتمام است و دست كم بعضاً خود ساده خويش است، نه از جميع جهات تابع نظم طبيعت. در اين برداشت از آدمى، تصور طبيعت انسانى مشترك يا ثابت جايى ندارد و محوريت با تصورى است كه به موجب آن، نوع بشر از بالاترين درجه ابتكار و ابداع به منظور ساختن طبايعى متعدد و مختلف برخوردار است.»
يكى از نتايج اين عدم قطعيت در طبيعت آدمى، گوناگونى شيوه هايى است كه آدميان پيش مى گيرند و همچنين گوناگونى طبايع بشرى. گرايش به تنوع و گوناگونى، بنا به استدلال گرى، عارضى يا تصادفى نيست، بلكه در نوع بشر سرشته شده، زيرا لازمه طبيعت آدمى به عنوان موجودى است كه ويژگى دگانى او انتخاب و تصميم است. لازمه ديگر اين گوناگونى اين است كه تصور فقط يك تاريخ بشر «نيز مانند تصور دگى در حد كمال نادرست و بى سر و ته است»، زيرا «همان طور كه بنا به طبيعت زبان بسيارى زبانها وجود دارند، بسيارى تاريخهاى بشر نيز وجود دارند». روشن است كه چنين برداشتى از طبيعت آدمى نه بر سازوكار طبيعت، بلكه كلاً بر تاريخ بنياد شده است.
اگر سخنان برلين درباره طبيعت بشر درست باشد، معقول نيست كه كسى در خصوص علاقه هاى انسان به نحوى صحبت كند كه گويى همه آدميان بعضى علاقه هاى مشترك دارند. در واقع، يكى از مدعيات اساسى در موضع برلين نه تنها چندگانگى ارزشها، بلكه ضرورت چندگانگى آنهاست. از اين گذشته، به عقيده او، ارزشها قابل جمع نيستند و گاهى حتى قدر مشتركى ندارند و بنابراين در هر مجموعه اى از قواعد اخلاقى، ميان بالاترين ارزشها معارضه اى درمى گيرد كه نه عقل نظرى قادر به رفع آن است و نه عقل عملى، چنان كه مثلاً آزادى ممكن است با برابرى يا انصاف تعارض پيدا كند. حتى در درون هر يك از اين مطلوب و مقبول، امكان تعارض منتفى نيست، زيرا آزاديهاى مختلف (مثلاً آزادى دسترسى به اطلاعات درمقابل آزادى در حريم خصوصى)، يا برابرى هاى مختلف (مانند فرصت برابر در مقابل رفاه همگانى برابر) ممكن است به دليل عدم وفق ارزشهايى كه در هر كدام مستترند، با يكديگر در تعارض بيايند و سرانجام اينكه فرهنگهاى مختلف ارزشها و قواعد اخلاقى مختلفى به وجود مى آورند كه به رغم برخى تداخل ها، بيانگر بسيارى فضيلت ها و تصورات نامتوافق درباره خير و نيكى اند.
اين استدلال مهم است نه تنها به اين جهت كه مبين تصورى متفاوت از طبيعت بشرى است، بلكه همچنين به دليل آنكه اساس نقادى جان گرى از شكلهاى مختلف ليبراليسم است. به عقيده او، اشتباه همه انواع ليبراليسم در اين است كه مى خواهند اساس كار را ادعاهاى كلى درباره طبيعت بشر قرار دهند. اما توجه به اين نكته مهم است كه تفسير آراى برلين را ما از زبان نويسنده اى به نام جان گرى مى شنويم. از اوايل دهه ،۱۹۸۰ گرى چند كتاب شايان توجه داشته است و در آنها خواسته در ضمن پژوهش در سنت ليبراليسم، به مبانى ليبراليسم دست يابد. در ،۱۹۸۳ در كتاب دفاع از ميل در باب آزادى، آن مبانى را در نوعى سودنگرى غيرمستقيم ديد، ولى بعد اين تعبير را چون وافى به مقصود ندانست، كنار گذاشت. در كتابهاى بعدى، براى جهت يابى، نخست متوجه ليبراليسم كلاسيك هايك شد، بعد نظريه جيمز بيوكنان كه در آن محوريت با پيمان يا قرارداد اجتماعى بود و سرانجام مخالفت شكاكانه مايكل اكشات باعقل گرايى.
يكايك اين مواضع به دليل اينكه قابل دفاع نيست، رها شد. در دو مجموعه مقالات درباره ليبراليسم و پساليبراليسم كه فراوان موضوع بحث بود، حتى گفته شد كه خود ليبراليسم بايد ترك شود، زيرا گرچه ممكن است نهادهاى آن براى عده اى به منزله بخشى از ميراث فرهنگى پذيرفتنى باشد، ولى خودش قابل دفاع محكم فلسفى نيست. اما در ،۱۹۹۵ گرى در كتابى در باب نهضت روشنگرى حتى اين موضع اخير را رد كرد، زيرا به اين عقيده رسيده بود كه ليبراليسم بدترين خطاهاى فلسفى روشنگرى را به ارث برده است. محور اين خطاها، به نظر او بدفهمى طبيعت بشرى بودكه در مفروضات همه ليبرال هاى مدرنى كه براى تحكيم اصول ليبراليسم دست به كوششهاى بيهوده مى زدند، به وضوح ديده مى شد. پيامدهاى سياسى اين امر، به زعم گرى، در فاجعه هاى اجتماعى عصر ما، از نوفاشيسم گرفته تا شكست روابط انسانى در جوامع متكى بر بازار آزاد، آشكار است.
با توجه به اين مطالب، بايد پرسيد كه ايا آيزايا برلينى كه جان گرى معرفى مى كند آيزايا برلين واقعى است؟ پاسخ اين پرسش آسان نيست، زيرا در افكار برلين بسيارى چيزها وجود دارد كه تفسير جان گرى را به باور نزديك مى كند. مشكل دو چندان مى شود هنگامى كه به ياد بياوريم كه برلين در اساس مورخ تاريخ سير انديشه هاست، نه فيلسوف. درست است كه او خود در اين تفاوت جاى شبهه مى بيند، ولى به هر حال حقيقت اين است كه افكارش غالباً بيش از آنكه تأملاتى مستقيم درباره مسائل فلسفى باشد، شرح حركتهاى فكرى يا قدر و اهميت انديشه هاى يك شخص به تنهايى است. در واقع، حتى مى توان پرسيد كه آيا سخن گفتن در خصوص «انديشه» خود برلين معنايى خواهد داشت؟
به جاى حل اين مشكل تفسيرى، شايد بهتر است بپرسيم قضيه اى كه گرى طرح مى كند نه به عنوان قضيه اى فلسفى، بلكه به عنوان تفسير تا چه حد قانع كننده است . آيا مى شود از نوشته هاى برلين آنگونه پرونده ضد روشنگرى ساخت كه گرى سعى در ساختن آن دارد؟ به نظر من، پاسخ در اينجا اكيداً منفى است. ادعاى بنيادينى كه بايد رد شود اين است كه گفته مى شود طبيعت بشر ثابت نيست، زيرا انسانها ضرورتاً با هم متفاوتند و هيچ گونه ذات كلى انسانى وجود ندارد.
آيا ژوزف دمستر درست مى گفت (و همان قدر كه گرى مى گويد بصيرت داشت) هنگامى كه نوشت «من فرانسوى و انگليسى و ايتاليايى و اسپانيايى مى شناسم، ولى بشر نمى شناسم»؟ البته آشكارا به يك معنا مى توان گفت كه آدميان ذاتاً «چندگانه و گوناگونند». بسيارى اقسام مختلف مردم وجود دارند كه به زبانهاى مختلف سخن مى گويند و به شيوه هاى مختلف دگى مى كنند. ولى اين نكته توضيح واضح است. به طور سطحى درست است كه بگوييم تا جايى كه اصنافى از يك نوع وجود داشته باشند، گوناگونى نيز وجود دارد. ولى بيهوده است كه گفته شود گوناگونى «ذاتى» يا «ضرورى» است. جعبه هاى شكلات ناگزير شكلها و اندازه هاى مختلف دارند، اما به هيچ معناى مهمى ذاتاً گوناگون و چندگانه نيستند، زيرا اگر باشند، پس همه چيز چنين است.
ولى برلين (ياگرى ) ممكن است ادعاى ظريف ترى طرح كنند بدين معنا كه بگويند گوناگونى ضرورتاً وجود دارد منتها در سطحى عميق تر. آدميان موجوداتى اند باتفاوتهاى مهم، و اين تفاوتها ضرورت دارند. اينكه مى گوييم عده اى فرانسوى يا ايتاليايى يا اسپانيايى اند به اين جهت است كه گوناگونى فرهنگى يكى از ويژگيهاى وضع بشر است. اما اين امر چندان معنايى ندارد و امكان وجود طبيعت عام بشرى را منتفى نمى سازد. سخن دمستر واقعاً معقول نيست ، زيرا فوراً مى توان پاسخ داد كه ما نيز كسانى از اهل پاريس ياولايت بورگونى يا آلزاس را ديده ايم ولى هيچ جا فرانسوى نديده ايم. دنياى بدون فرانسويان كاملاً قابل تصور است ، كما اينكه در طول بيشتر تاريخ اروپا، فرانسوى وجود نداشت. به همين وجه، وجود فرانسه اى با فرانسويان نيز امكانپذير است، حتى اگر چنين چيزى در روزگارى كه اروپا از بيش از ۳۰۰واحد سياسى كوچك تشكيل مى شد غيرقابل تصور بود. اگر گوناگونى مردم فرانسه را بتوان زير عنوان «فرانسوى» يا «اهل فرانسه» فهميد، دليلى نداردكه نتوان گوناگونى مردم جهان را تحت مقوله «انسان» درك كرد.
در درستى استدلالِ گرى (يا برلين ) در باره اهميت عدم قدر مشترك ميان ارزشها نيز مى توان شك كرد. او مى گويد دو گزينه ارزشمند هنگامى فاقد قدر مشترك يا نامتوافقند كه هيچ يك بهتر از ديگرى نيست و گزينه ديگرى وجود دارد ( يا ممكن است وجود داشته باشد) كه از يكى از آن دو بهتر است و از ديگرى بهتر نيست. مثلاً آيسخولوس [شاعر باستانى يونانى ] و شكسپير هر دو نمايشنامه نويسانى بزرگند، ولى قدر مشتركى ميان هنرشان وجود ندارد و، بنابراين، درست نيست كه بگوييم يكى بهتر از ديگرى است. اما مى توان گفت كه ائوريپيدس [شاعر باستانى ديگر يونانى ] از آيسخولوس بهتر است، بى آنكه نتيجه شود كه ائوريپيدس از شكسپير بهتر است. شكسپير و ائوريپيدس قابل مقايسه نيستند زيرا آثارشان بيانگر ارزشهايى متفاوت در هنر درام است،ولى هريك از آنان را مى توان با ساير همروزگارانش مقايسه كرد. يا به عنوان مثالى ديگر، نمى توان رتبه يك كليساى گوتيك را به لحاظ هنر معمارى با رتبه تاج محل سنجيد چون با هم قابل مقايسه نيستند. پس مهمتر اينكه شكلهاى مختلف دگى با هم قابل مقايسه نيستند.
نتيجه اى كه گرى از همه اين مطالب در زمينه اخلاق مى گيرد اين است كه واقعيت نهايى هستى آدمى شيوه هاى گوناگونى است كه او بدان وسيله به شكوفايى مى رسد، و اين شيوه ها با هم قابل مقايسه نيستند. به عبارت ديگر ، هنگامى كه بر سر دوراهى هاى اخلاقى قرار مى گيريم و مجبوريم خيرى را كه از يك گزينه به دست مى آيد به خير حاصل از ديگرى ترجيح دهيم، هيچ نظريه اى در اخلاق نمى تواند راهنماى ما باشد. هيچ سنجه اى براى محاسبه مقدار خوبيها نيست كه امكان دهد يك گزينه را با ديگرى معاوضه كنيم. پس نهايتاً دليلى وجود ندارد كه «دو راهى ها و مشكلات سرگردان كننده و حل نشدنى دگى اخلاقى را كه به آن عمق و غنا مى بخشند به خاطر افقهاى بى محتواى نظريات اخلاقى از دست بدهيم.»
با اين همه، گرچه فقدان قدر مشترك ياعدم توافق امكان پذير است ، معلوم نيست چندان ربطى به قضايا داشته باشد، زيرا گفتن اينكه بعضى خوبيها با هم قدر مشترك ندارند ، توضيح واضح است. ظاهراً گرى مى خواهد بگويدكه هر عمل يا گزينشى به بهاى از دست رفتن فرصتى تمام مى شود و از اين جهت هزينه اى در بر دارد و هيچ «ارزشى» در مقام معيار و ملاك نيست كه بدان وسيله بتوان آن هزينه را اندازه گرفت. ولى اقتصاددانان از ۱۸۷۰ به اين امر آگاه بوده اند. اگر بنا باشد قضاوتى براساس مقايسه انجام گيرد، بايد قدر مشتركى پيدا كرد. اما خواه شاهكارهاى معمارى را با هم بسنجيم و خواه قرار باشد بين سيب و موز يكى را برگزينيم، آن قدر مشترك نيز محصول قضاوت ما خواهد بود. مى توان سيب يا موز را انتخاب كرد برمبناى مواد غذايى يا شيرينى ياخوش رنگى يا حتى قيمت. به همين وجه، مى توان سنجه اى براى سنجش هنر نمايشنامه نويسى برگزيد. (البته ممكن است اختلاف نظر درباره آنچه مطلوب و خواستنى است به وجود بيايد، ولى دليلى نيست كه اصولاً نتوان به ملاكى متعارف دست يافت.)
البته گرى تصديق مى كند كه در دگى ترجيحاتى صورت مى گيرد. اما مى گويد عدم قدر مشترك بدين معناست كه هيچ اصل يا سنجه اى نيست كه نشان دهد فلان ترجيح عموماً همه جا و درهمه وقت منطبق با عقل است يا گزينه ديگرى به جاى آن وجودندارد.
بنا به استدلال او، از حقيقت چندگانگى نتيجه مى شود كه نهادهاى ليبراليسم به هيچوجه داراى اعتبارعام نيستند، زيرا علاقه ها يا ارزشهاى انسانى عام و همه جا معتبرى وجودندارند كه نهادهاى ليبراليسم بخواهند از آنها حراست كنند.به فرض هم كه نهادهاى ليبراليسم را برگزينيم، فقط گزينه اى را انتخاب كرده ايم كه هيچ اساس اخلاقى يا عقلى عميقترى ندارد. با همه اين اوصاف، مشكل بتوان باوركرد كه گرى يا برلين به اين امر واقعاً معتقداست. آيا به هيچوجه نمى توان گفت كه ليبراليسم اخلاقاً برتر از رژيم هيتلرى نازيسم است؟
حتى خودگرى هم يادآورى مى كند كه بنا به شرط «حداقل عموم و شمول» كه برلين بدان قائل است، نازيسم حذف مى شود. ولى مى گويد تصديق به اين امر چندان مهم نيست، زيرا قبول «افق اخلاقى مشترك» براى نوع بشر گرچه احياناً بعضى ازتصورات (مانند تصور نازيها) را در زمينه خوشبختى و خوش زيستى آدمى از دور رقابت خارج مى كند، ولى اساس و امتيازى براى ليبراليسم به وجود نمى آورد. اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه ليبراليسم چيست؟ استدلال من اين است كه ويژگى ليبراليسم دقيقاً همان «حداقل عموم و شمول» است. صرفنظر از اينكه دلايل رابرت نازيك سراسر قانع كننده باشد يا نه، تصور او از مدينه فاضله به عنوان چارچوبى كه درآن بتوان به دنبال انواع مختلف خير بود در اساس به معناى قسمى حداقل عموم وشمول است، زيرا بر اين درك اساسى ليبراليسم كلاسيك و آزادى طلبى دلالت دارد كه شيوه هاى شكوفايى انسان مختلفند و آشتى دادن آنها بايكديگر كليتى واحد و هماهنگ و خالى ازتعارض بعيد است و رفع اين تعارضات و تحمل شيوه هاى مختلف و تعيين حد و مرزها به منظور امكان دادن به همزيستى، برعهده نهادهاى سياسى است. اگر گزارش گرى درست باشد، در انديشه برلين نيز تأكيد بر همين است. منتها روشن نيست كه او از چه نظر شكل بهترى از ليبراليسم كلاسيك عرضه مى كند.
تنها نكته نسبتاً مهمى كه در گرى ديده مى شود اين است كه «شكل ليبرال دگى» هيچ مزيت ويژه اى ندارد، نه اينكه براى ليبراليسم نمى توان بنيادى استوار فراهم آورد. ولى اين نكته هم دليلى بر رد نوع آزادى طلبانه ليبراليسم نيست كه مى گويد در چارچوب آزادى طلبى مى توان جماعتهاى غيرليبرال را نيز تحمل كرد. بنا به اين نظر، جامعه ليبرال ضرورتاً متشكل از جماعات ليبرال نيست و امكان دارد فرقه هاى مختلف مذهبى و مسلمانان و مسيحيان و جدايى طلبان و وحدت طلبان را نيز دربربگيرد.
آنچه با اين نظر مغايرت دارد آن شكل از ليبراليسم مدرن و رايج در ميان روشنفكران دانشگاهى است كه مى گويد سراسر جامعه بايد تابع يك ملاك ليبرالى مسلط، يعنى ملاك عدالت اجتماعى، باشد و دستگاه دولت بايد آن را به اجرا بگذارد.
بينش محورى ليبراليسم كلاسيك نهايتاً داير بر اين است كه هدفها و عادات عملى و شيوه هاى دگى انسانها چندگانه اند و نمى توان آنها را تحت كنترل كليتى واحد و هماهنگ درآورد. اينكه چرا چنين است دلايل متعدد دارد، ازجمله طلب منافع اقتصادى و آرزوى مقبوليت اجتماعى درما. اين واقعيت كه ارزشها گاهى با هم قابل مقايسه نيستند دراين ميان چندان واجد اهميت نيست.
جان گرى در بررسى آيزايا برلين نهايتاً ادعا دارد كه برلين خارپشتى است كه فقط يك چيز بزرگ مى داند، يعنى چندگانگى ارزشها، كه محوريت در آن با عدم قدر مشترك ارزشهاست. برلين، به نوشته گرى، با اين ايده به جنگ سنت مسلط انديشه غربى مى رود. بنابراين، چيز بزرگى كه برلين مى داند سبب شده كه موضع وى به صورت موضعى ممتاز و بديع درآيد و سنتهاى تقليدى در فلسفه اخلاقى و سياسى غرب را متزلزل كند و براندازد.
ولى حقيقت اين است كه برلين درنهايت مورخى فلسفى و متخصص تاريخ سير انديشه هاست كه بسيارى چيزهاى مختلف و شنيدنى درباره متفكران و هنرمندان و جنبشهاى فكرى به ما گفته است. برلين خارپشت نيست، روباه است. آن ايده بزرگى كه، به عقيده گرى، محور تفكر اوست، فقط يك ايده درميان بسيارى ايده هاست، نه ايده اى به ويژه بزرگ يا ممتاز يا نو يا برانداده. برلين و گرى هردو به ما اندرز مى دهند كه در فلسفه ميانه رو و محتاط باشيم. اگر اين اندرز را آويزه گوش كنيم، احتمالاً بايد از خود بپرسيم كه آيا خود آن اندرز هم كاملاً درست است؟
پى نوشت:
مأخذ اين مقاله:
Chandran kukathas, Reason, Nov.1996
منبع: روزنامه ایران