خشونت و جنون تقليد
مصاحبه اى با رنه ژيرار در باب ۱۱ سپتامبر
هنری تینیک؛ ترجمه: صالح نجفی
دوشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۸۴
ياداشت مترجم: رنه ژيرار فيلسوف و انسان شناس شهير فرانسوى متولد ۱۹۲۳ است. او از ۱۹۴۷ تا به امروز در ايالات متحده رخت اقامت افكنده است. از ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۶ در دانشگاه استنفورد (كاليفرنيا) تدريس كرده است. پس از حمله هاى ۱۱ سپتامبر او از وحشت «خشكش زد». در مصاحبه با «لوموند» او نخستين بار سكوتش را در اين زمينه مى شكند و مصداق فرضيه هاى خود را در باب «رقابت تقليدى» و مضمون قربانى به قصد بلاگردانى در واقعه ۱۱ سپتامبر تصديق مى كند. قربانى كردن به قصد بلاگردانى به زعم وى ابزارى است براى رهايى از دور و تسلسل خشونت. ژيرار به رغم آنكه جزء پرخواننده ترين متفكران قرن بيستم است و آثارش طى سى سال گذشته به اكثر زبان هاى عالم ترجمه شده به جهت پايبندى عميقش به مسيحيت و دفاع جانانه از دين در محافل روشنفكرى تا حدودى مطرود است. از سوى ديگر جوامع كليسايى نيز به جهت تعابير و تفاسير نامتعارفش ميانه خوبى با او ندارند. خشونت در ديدگاه او در وهله اول نه مقوله اى سياسى و زيست شناختى بلكه موضوعى است مرتبط با ميل بنيادى آدميان به تقليد (mimesis) كه در فضاى رقابت آلود زمانه ما به رعب افكنى هاى تروريستى حاد انجاميده است.
•آيا مى توان نظريه «رقابت تقليدى» mimetic] [rivalry شما را در مورد بحران بين المللى اخير به كار بست؟
اشتباه تحليلگران اين است كه همواره در چارچوب مقولات مبتنى بر اصل «تفاوت» استدلال مى كنند و حال آن كه ريشه همه نزاع ها اكنون نوعى «رقابت» است، رقابتى تقليدى بين اشخاص، كشورها، فرهنگ ها. رقابت عبارت است از ميل به تقليد از ديگرى براى دست يافتن به همان چيزهايى كه او دارد و اگر لازم باشد با توسل به خشونت. بى ترديد تروريسم با جهانى «متفاوت» از جهان ما پيوند دارد، با اين حال علت وجودى تروريسم را نبايد در آن «تفاوت» جست وجو كرد، تفاوتى كه آن جهان را اين همه در نظر ما غريب و باورنكردنى مى نمايد. برعكس، تروريسم ريشه در ميلى غضب آلود و جنون آميز به همرنگى و همسانى دارد. مناسبات بشرى ذاتاً بر مبناى تقليد و بر شالوده رقابت استوارند.
حالتى كه اكنون جهانيان تجربه مى كنند، شكلى از رقابت تقليدى است كه سرتاسر سياره ما را فرا گرفته است. من خود زمانى كه نخستين اسناد به دست آمده مربوط به بن لادن را مطالعه كردم و گريزهاى سربسته وى را به بمباران ژاپن به دست آمريكايى به عينه ديدم، ابتدا احساس كردم با موضوعى طرف شده ام كه ابعادش ديگر محدود به جهان اسلام نمى شود بلكه كل سياره خاكى ما را دربرمى گيرد. تحت نام و عنوان اسلام، شاهد جريانى هستيم كه عزم جزم كرده تا كل آن دسته مردمان جهان سوم را كه در مناسبات رقابت تقليدى شان با غرب سرخورده و يا قربانى شده اند متحد سازد و عليه غرب بسيج كند. اما در برج هاى منهدم شده تجارت جهانى، شمار قربانيان خارجى كمتر از جان باختگان آمريكايى نبود. آدم وقتى كارآزمودگى، پيچيدگى ابزارهاى پيشرفته و آشنايى طراحان حمله به برج ها را در نظر مى آورد، از خود مى پرسد آيا اينها لااقل تا حدى آمريكايى نبودند؟ در اين جا خود را در بحبوحه وضعيتى مى يابيم كه در آن جنون تقليد به صورت مرضى همه گير درآمده است.
•شما در آخرين كتاب تان نوشته ايد، «آنان نه تنها از غرب روى گردان نيستند و دست رد به سينه اش نمى ند، بلكه اصلاً نمى توانند از تقليد از آن و از قبول ارزش هاى آن بپرهيد ولو اين كه بدان اقرار نكنند، در آنان نيز همچون ما ميل مفرط به موفقيت فردى و جمعى موج مى د، ميلى كه همه قواى ما و ايشان را تحليل مى برد.» پس آيا بايد گفت «دشمنان» غرب خواهى نخواهى در طراحى آمال و آرزوهاى شان آمريكا را الگو قرار مى دهند ولو اين كه احساس كنند براى رسيدن به اهداف شان بايد آن را از بين ببرند؟
اين احساس نه در مورد توده هاى مردم بلكه در مورد طبقات حاكم مصداق دارد. كسى چون بن لادن به لحاظ مكنت و توفيق شخصى هيچ سببى براى رشك بردن و حسرت حال كسى خوردن ندارد. شما چند رهبر حزب يا فرقه در جهان مى شناسيد كه در اين موقعيت بينابينى به سر برند، وضع او با هيچ كس قابل مقايسه نيست. ميرابو را در آغاز انقلاب فرانسه به ياد آوريد: او يك پايش در يك حزب بود و يك پايش در حزبى ديگر و در تمام حيات كارى جز سر كردن با احساس آزرده خاطرى و كين توزى خويش آن هم به گونه اى به مراتب جانكاه تر نداشت [اونوره گابريل ميرابو (۱۷۹۱-۱۷۴۹) خطيب انقلابى طراز اول فرانسه كه ابتدا در جرگه محافظه كاران و البته از چهره هاى معتمد عوام بود، از ۱۷۸۹ اما در آستانه انقلاب از جلد محافظه كارى برون آمد و چهره دموكرات خود را عيان نمود. م]
در ايالات متحده برخى مهاجران به آسانى جذب فضاى جديد مى شوند و هويت آمريكايى را مى پذيرند، ديگران اما هر قدر هم به مدارج عالى و توفيق هاى چشمگير برسند، باز هم در حالت بغض و كين توزى دائمى روزگار مى گذرانند. از همين روى است كه بسيارى شان به خلقيات كودكى شان رجعت مى كنند و از نو سرخوردگى ها و تحقيرهايى را تجربه مى كنند كه ميراث گذشته است. اين بيش از همه در مورد مسلمانان مصداق دارد كه سنت هايى استوار بر غرور و عزت نفس دارند و سياق مناسبات فردى شان بيشتر به روابط نظام فئودالى نزديك است.
•با همه اين اوصاف، آمريكايى ها مى بايست كمتر از همه از وقايع اخير جا مى خوردند، چون آنها همواره در مناسبات و روابطى رقابت آميز دگى مى كنند.
آمريكا در حقيقت تجسم كامل اين مناسبات تقليدى رقابت آميز است. ايدئولوژى كسب و كار آزاد به اين مناسبات به چشم راه حلى تمام عيار مى نگرد كه مو لاى درزش نمى رود. راه حلى موثر و كارآمد كه البته همواره آماده انفجار است. اين مناسبات رقابت آميز حرف ندارند به شرطى كه در عرصه رقابت برنده باشيد، ولى اگر بنا باشد هميشه گروه مشخص واحدى برنده باشند بالاخره روزى خواهد رسيد كه بادگان بازى را به هم ريد و «ميز قمار» را واژگون كنند. وقتى كار اين رقابت تقليدى به جاهاى باريك بكشد، فرجامى جز شكلى از خشونت نخواهد داشت. از اين حيث، بنيادگرايان اسلامى همان مصالحى را توليد مى كنند كه زمانى ماركسيسم به دنبالش بود. خروشچف خطاب به آمريكايى ها مى گفت: «ما شما را [در گور تاريخ] دفن خواهيم كرد»... بن لادن اما بيش از ماركسيسم موى دماغ آمريكا است و مايه تشويش ذهن غربى ها است، چون در ماركسيسم مفهومى از رفاه در دگى مادى و دنيوى، رونق اقتصادى و آرمان موفقيت مى بينيم كه فرق چندانى با آنچه در غرب جست وجو و دگى مى شود ندارد.
•نظر شما درباره شيفتگى خلبانان انتحارى مسلمان، به از جان گذشتن و قربانى شدن چيست؟ اگر مسيحيت دينى است كه در آن بيگناهى قربانى مى شود تا بلاگردان آدميان گردد، آيا شما تا جايى پيش مى رويد كه بگوييد اسلام دينى است كه پيشكش قربانى را جايز مى داند و اساساً اسلام دين قربانى است كه در آن مى توان مفهومى از «الگو» را يافت كه كانون نظريه شما راجع به تقليدگرى است؟
اسلام معتقد به رابطه اى با مرگ است كه هرگونه شبهه ارتباط اين دين را با اسطوره هاى مهجور جهان باستان [يا به تعبير قرآن «اساطير الاولين». م] برطرف مى كند، اسلام هيچ نسبتى با اين قبيل افسانه ها ندارد. از يك منظر، بايد گفت رابطه اسلام با مقوله مرگ مثبت تر از آن است كه در مسيحيت مى بينيم. در اين جا من به عذاب و الم روحى مسيح در دم مرگ نظر دارم: «الاهى، الاهى، چرا مرا ترك گفتى؟» [فرياد شكوه آ ميز مسيح بر فراز صليب: «ايلى، ايلى، لما سبقتنى؟» براى نمونه، بنگريد به انجيل متى، ۲۸: آيه ۴۶. م] و «چه مى شد اگر اين پياله از من دور مى گشت؟» [بنابر متن «عهد جديد» اين پياله اى است كه در شام آخر مسيح به همه يارانش مى نوشاند و مى گويد: «اين است خون من در عهد جديد كه در راه بسيارى به جهت آمرزش گناهان ريخته شود.» اما جمله غريب و شگفت انگيزى كه يرار نقل مى كند بعد از پايان مراسم «شام آخر» است و كامل آن برپايه متن انجيل متى اين است: «گفت اى پدر، اگر ممكن باشد اين پياله از من بگذرد ليكن نه به خواهش من بل به اراده تو» (متى۳۹،:۲۶) مسيح به رغبت روح و عجز تن اشاره مى كند. م]
اسلام با مرگ پيوند سرى و رمزى دارد كه مرگ را از آنچه در تصور ما مى گنجد بسيار اسرارآميزتر مى كند. آمريكايى ها ابتدا به اين خلبانان انتحارى به چشم مشتى «جبون بزدل» نگاه مى كردند اما خيلى زود حرفشان را پس گرفتند و ديدشان تغيير كرد. در خودكشى و انتحار آنان رازى هست كه به پيچيدگى و غموض رمز و راز عمل تروريستى شان دامن مى زند بله، اسلام دين قربانى است. دين از جان گذشتن است كه در آن مى توان مصاديق نظريه رقابت تقليدى و الگو يا اسوه سازى مرا پيدا كرد. شمار داوطلبان عمليات انتحارى حتى زمانى كه به نظر مى رسد كار تروريسم به بن بست رسيده اصلاً كم نشده است حال زمانى را در نظر آوريد كه قرين موفقيت هم شده باشد؛ اتفاقى كه _ اگر جرات كنم و بگويم- گويا دارد مى افتد. پيدا است كه در حال و هواى بنيادگرايى اسلامى، تروريست هايى كه در پروازهاى انتحارى جان باختند الگوهاى مجسم قداست و پاك دينى به شمار آيند.
•شهيدان راه ايمان و وفادارى به مسيح نيز از ديد آباى كليسا «دانه ها» يا «بذرها»ى مسيحيت هستند؟ [اشاره به آيه ۲۴ باب ۱۲ انجيل يوحنا كه «آمين آمين به شما مى گويم اگر دانه گندم كه در زمين مى افتد نميرد تنها ماند اما اگر بميرد، ثمر بسيار آرد» از اين حيث شهدا نيز مايه رشد و باليدن دين هستند. م]
بله؛ اما در مسيحيت، شهيد براى آن جان نمى دهد كه سرمشق و اسوه ديگران شود. ممكن است فرد مسيحى در قبال شهيد احساس ترحم و چه بسا تاسف كند ليكن اصلاً دلش نمى خواهد مثل او بميرد. اى بسا كه نسبت به مرگ او بدگمان هم باشد. شهيد در نزد مسيحيان الگويى است براى اينكه تا هميشه همراهشان باشد نه سرمشقى كه هر كس بايد به تاسى از وى خود را با او در آتش درافكند. [ژيرار البته دستورات قرآنى نظير «با دست خود خويشتن را به هلاكت نيفكنيد» را در نظر نمى گيرد يا نمى شناسد. م]
در اسلام قضيه فرق مى كند. شما جان مى بازيد و به مرتبه شهادت مى رسيد تا اسوه ديگران گرديد، تا ديگران شما را مظهر تلاش در راه ايجاد تحولات سياسى در جهان بشمرند. الگويى از اين دست وقتى در طليعه قرن بيست و يكم به كار مى رود به راستى مرا مبهوت مى كند آيا اين به واقع جزء لوازم اسلام است؟ شايد باشند كسانى كه به ياد سلوك فرقه «حشاشين» [يا همان فداييان اسماعيلى] در قرون وسطى بيفتند كه بعد از هلاك كافران و خدانشناسان خود را مى كشند ليكن فهم اين نحوه سلوك در حد توان من نيست چه رسد به اينكه بخواهم آن را تجزيه و تحليل كنم فعلاً بايد به تحقيق در صحت و سقم نسبت چنين اعمالى با اسلام بسنده كنيم.
•آيا شما تا آنجا پيش مى رويد كه دعوى كنيد در اسلام چهره مسلط سيماى مرد جنگ آور است اما در مسيحيت سيماى قربانى بى گناه و اين تفاوت كاهش ناپذير و ناگزير لاجرم هر تلاشى را در راه رسيدن اين دو دين توحيدى به تفاهم عقيم مى گذارد؟
در تاريخ اسلام نكته اى هست كه مرا سخت تحت تاثير قرار مى دهد و آن سرعت گسترش اين دين است جهان گشايى مسلمانان از تمامى فتوحات نظامى در طول قرون و اعصار چشمگيرتر بود. بربرها همواره در جوامعى كه مغلوب مى كردند و سرزمين هايشان را به تصرف خود درمى آوردند حل مى شدند و رفته رفته به رنگ و آيين مغلوبان درمى آمدند. در تاريخ اسلام معكوس اين را مى بينيم مسلمانان دو سوم جهان مديترانه اى [كل سواحل شرقى و جنوبى درياى مديترانه و بخش هايى از جنوب غربى اروپا] را به آيين خود درآوردند. با اين حساب برخلاف آنچه بسيارى مى گويند اسلام هيچ نسبتى با اسطوره هاى مهجور و منسوخ باستانى ندارد. من حتى تا جايى پيش مى روم كه مى گويم اسلام به نوعى تداوم و از سرگيرى _ از پاره اى جهات، عقلانى- حادثه اى است كه در مسيحيت رخ داد، نوعى انقلاب پيش از موعد پروتستانى [مذهب پروتستان در تاريخ مسيحيت در قرن ۱۶ ميلادى يعنى قريب به هزار سال پس از ظهور اسلام پديد آمد. م] در ايمان مسلمانان سويه اى ساده و بسط و عملى هست كه كار گسترش آن را آسان ساخته و حيات خيل كثير مردمانى را كه در جوامع قبيله اى به سر مى بردند با گشودن افق هاى ذهنى شان به صورتى از توحيد يهودى كه به وسيله مسيحيت جرح و تعديل يافته بود دگرگون كرده است. با اين همه اسلام فاقد عنصرى است كه ركن اساسى مسيحيت به شمار مى آيد: صليب. همچون مسيحيت، اسلام نيز ميان به اعاده حيثيت از قربانى بى گناه مى بندد ليكن اين كار را با توسل به شيوه هاى نظامى انجام مى دهد. صليب اما راهى خلاف اين را مى پيمايد و از اين حيث بر اسطوره هاى كهنه و خشونت آلود عهد قديم مهر پايان مى د.
•اما آيا اديان توحيدى در ساختار خود حامل نحوى خشونت نيستند؟ بدين اعتبار كه تصورى از وحدت حق و حقيقت مى پرورند كه هرگونه جلوه ديگر و متفاوتى از حقيقت را طرد مى كند؟
مى توان اديان توحيدى را همواره به گونه اى به صورت هاى كهنه و مهجور قربانى و بلاگردانى برگرداند، ليكن نص متون مقدس چنين تاويلى را برنمى تابد. گاهى مى گويند مزامير كتاب مقدس به خشونت آميخته اند، اما كسانى كه در مزامير به صداى بلند سخن مى گويند و مناجات مى كنند [كسانى چون داوود، سليمان، آساف و خاندان قورح.م] جزء قربانيان خشونت اساطير كه مى توانند بود: «نره گاوان بلعام دور تا دورم را گرفته اند و چيزى نمانده كه حلق آويزم كنند»؟ مزامير كتاب مقدس به آسترى چشم نواز و باشكوه مى مانند، اما اين ظاهر امر است، وقتى اين آستر را برمى گردانى درمى يابى كه روى پوستى خون آلود را پوشانده است. مزامير از خشونتى حكايت مى كنند كه بر دوش ابناى بشر سنگينى مى كند و ملجاء و ماواى ايشان را در نزد خداى شان برمى آشوبد.
مد هاى روشنفكرى ما حاضر نيستند در اين متن ها چيزى به جز خشونت ببينند و ديده شان را بر هر مضمونى جز آن مى بندند، اما خطر را به راستى در كجا بايد جست و منشاء آن را كجا بايد يافت؟ امروزه ما در جهانى پرخطر و هائل دگى مى كنيم كه در آن همه تكاپو هاى جمعى و خلقى خشونت آميز مى نمايند. اين قسم ازدحام يا تجمع هاى انبوه در گذشته ها هم به خشونت آلوده بوده همچنان كه در مزامير مى توان ديد. نظير همين معنا را در حكايت ايوب نيز مى بينيد. جماعت «دوستان» با خشونت از ايوب مى خواهند كه به گناهكارى خويش اقرار كند و او را در موقعيتى قرار مى دهند كه به راستى يادآور محاكمه هاى تمام عيار دادگاه هاى مسكو [در شوروى سابق] است. محاكمه او محاكمه اى نبى وار است. آيا محاكمه مسيح [به رياست پيلاطس و در برابر انبوه خلق و با تكيه بر قضاوت آنها.م] از همين سنخ نيست، جماعتى كه تا بود مجيزش را مى گفتند و چون لحظه «مصيبت» او فرا رسيد از وى برائت جستند؟ اين روايات در نهايت همه راه به حقيقت صليب مى برند، به مرگ قربانى بى گناهى كه بر همه اسطور هاى منسوخ قربانى و بلاگردانى باستان پيروز مى گردد.
آيا قضيه در اسلام زمين تا آسمان با آنچه در مسيحيت ديديم فرق مى كند؟ اسلام نيز بصيرت هاى پيشگويانه و اعجاب آورى را درباره رابطه ميان انبوه خلق، اسطوره ها، قربانيان و مضمون ذبيح [يا بلاگردان] دارد. در سنت اسلامى قوچى كه هابيل به عنوان قربانى ذبح مى كند همان است كه خداوند براى ابراهيم مى فرستد تا بلا را از فردش بگرداند و پسرش را ده نگاه دارد. هابيل چون قوچ ها را قربانى مى كند، برادرش را نمى كشد و قابيل چون از قربانى و ذبح دام هايش خوددارى مى كند برادرش را مى كشد. به عبارت ديگر ذبيح يا همان قربانى بلاگردان (sacrified animal) جلوى قتل برادر و پسر را مى گيرد. يعنى راه برون شدى از چنبره خشونت پيش پا باز مى كند.
بر اين قرار محمد [ص] بصيرت ها و ژرف بينى هايى داشت كه تنها پاره اى از انبياى بزرگ يهود از آنها بهره داشتند، با اين حال در اسلام [برحسب ظاهر] گرايشى به خصومت با و برائت از يهوديت و مسيحيت به چشم مى آيد كه شايد با تاويل و تفسير ما جور درنيايد.
•شما در آخرين كتاب تان به تامل در «انتقاد از خود» غربى ها كه همواره در كنار قوم محورى ايشان حضور داشته، پرداخته ايد. به گفته شما «ما غربيان همواره در آن واحد خود و دشمن خود هستيم.» آيا اين انتقاد از خود بعد از واقعه ۱۱ سپتامبر و فرو ريختن برج هاى سازمان تجارت جهانى ادامه خواهد يافت؟
اين روند ادامه مى يابد؛ اين كار براى بازانديشى در آينده لازم است، همچنين براى برطرف كردن اشتباهات موجود در آراى امثال جان لاك و آدام اسميت كه تصور مى كردند رقابت آزاد همواره مطلوب و مثمرثمر خواهد بود. بطلان اين عقيده برملا شده است و ما ديرى است كه با آن و عواقب و تبعات آن آشنايى داريم. واقعاً عجيب است كه بعد از شكست ظاهرى و رسوايى ماركسيسم، ايدئولوژى كسب و كار آزاد ديگر توانى براى توجيه و دفاع خويش ندارد [تو گويى براى توجيه خويش به ايدئولوژى رقيب خود وابسته بوده است] ديگر كسى فريب اين قسم توجيهات را نمى خورد كه چون ايدئولوژى بازار و كسب آزاد هرگونه «جمع باورى» را از ميدان به در كرده است ديگر به «پايان تاريخ» رسيده ايم. اختلاف درآمد ها در كشور هاى غربى هنوز كه هنوز است بيشتر و بيشتر مى شود و هر دم به بروز عكس العمل هاى شديد و انفجارى نزديك تر مى شويم. با اين همه بعد از حمله ها [۱۱ سپتامبر] بايد چشم در راه صورت تحول يافته و عقلانى ترى از ايدئولوژى ليبراليسم، آزاديخواهى و پيشرفت خواهى باشيم.
منبع: Le Monde, November 6, 2001
منبع: شرق