محسن مخملباف- سکس و فلسفه
آی عشق
هنر روز، بخش معرفی فیلم سینمای ایران را به فیلم جنجالی محسن مخملباف اختصاص داده است. این فیلم که سکس وفلسفه نام دارد بعد از تاجیکستان وآمریکا، هفته آینده در جشنواره فیلم لندن به نمایش در می آید. داستان فیلم، شرح کوتاهی از کارگردان به همراه متن یکی از سکانس های کلیدی وآلبوم عکس های فیلم در این شماره آمده است.
در همان روزهای داغ بهار 1358 که احمد شاملو در شعرجاودانه اش " بن بست" راتصویر می کرد وبانگ بر می کشید:
دهانت ر ا می بویند مبادا گفته باشی عشق...
محسن مخملباف تازه ازدان سیاسی درآمده که هنوز دانی " اید ئولوژی" بود، می کوشید آن هنر اسلامی – انقلابی را تئوریزه کند و در اجرا به الگو مبدل سازد که در اندیشه داشت. هنری که عشق را تنها در آسمان می جست وعشاق راکسانی می دید که جان بر سرآرمان می گذارند، آنهم تنها آرمانی که برخاسته از اندیشه "انقلاب اسلامی" باشد. اکنون بعد از سه دهه همه کسانی که براستی بر آن آرمان بودند ودرسینه خود قلبی هنرمندانه داشتند آن جهان را ترک گفتند و به معجزه هنربه جهان رنگارنگی روی آوردند که هیچ چیز درآن مطلق نیست، حتی عشق. ابراهیم حاتمی کیا، مجید مجیدی و محس مخمبلاف برجسته ترین کسانی اند که هرچه به هنر نزدیک تر شدند، ازجزم گرایی فاصله بیشتری گرفتند وبه ذات عشق نزدیکتر شدند. محسن مخملباف که ازهمه دورتر به جهان هنر وعشق بود و سازمان نظری وعملی "هنر واندیشه اسلامی" را رهبری می کرد، زودترازهمه ازروی سایه خود پرید واز"بایکوت" به " نوبت عاشقی" رسید. شاید برای همین هم زودتر ازهمه دهانش رابوئیدند وچون از عشق گفته بود، سودای هنری خود را در سرزمین دیگری پی گرفت.
هر فیلم جدید مخملباف دستمایه جنجال بسیار بوده است و اغلب بیشتراز روح اثر حواشی آن موردنظ قرارگرفته است. فیلم سکس وفلسفه بخاطر نامش وموضوعش، شاید با جنجال بیشتری روبرو شود. اما شک نیست که درهراثرمخملباف ورای جنجا ل های بی ارزش سیاسی و ایدئولوژیک باید روح جست وجوگری را دید که ازمطلق می گریزد و به رنگ های جهان دست می آویزد.
داستان و عوامل فیلم
مرد 40 ساله ای، تولد خود را در تنهایی جشن گرفته است. او در جست و جوی ریشه های تنهایی خویش، چهارمعشوق اش را به کلاس رقصی که درآن تدریس می کند، فرامی خواند. او بر آن است تا با کاوش در داستان عشق هایی که شکل گرفتند و سپس از بین رفتند، ریشه های تنهایی خود را بکاود. در این کاوش در می یابد که انسان دنیای معاصر،هرچه عشق را بر وجوه جنسی آن متمرکز کرده، به همان نسبت از" عشق" دور شده است.
نویسنده، کارگردان و تدوینگر: محسن مخملباف
دستیاران کارگردان: مرضیه مشگینی، کاوه معین فر
مدیر فیلمبرداری: ابراهیم غفوری
صدا: فرخ فدایی
موزیک: ناهید
بازیگران: دالر نظراف، مریم غبوا، فرناز بکانزاروف، ملاحت عبدالوا
مدیر تولید: محمد احمدی
تهیه کننده: خانه فیلم مخملباف، وایلد بانچ(فرانسه)
زمان فیلم: 102 دقیقه
رنگی ـ 35 میلی متری ـ 2005
نگاه کارگردان
این چهار درواقع، برای من معرف یک هستند که هریک اززاویه ای تحول معنای عشق را در تجربه زندگی انه، منعکس می کنند: دوران بیگناهی رمانتیک، دوران انتقام های عاشقانه، دوران غرق شدن درمسائل جنسی و دوران اندوه پختگی وبازآفرینی . مرد، در هر یک از ان، عشق را می جوید و تنهایی را می یابد. و فریاد بر می دارد که دنیای معاصر دیگر از بازتولید عشق هایی چون رومئو و ژولیت، ناتوان است. از دید او، عشق، مانند هر پدیده دیگر محصول دوران خود است ولذا به این نتیجه می رسد که:عشق وجود ندارد، شرایط رومانتیک انسان را دچار اوهام می کند.از سوی دیگر"عشق"[ که در ترکیه ساخته شد] و" زمان عشق"[ که در تاجیکستان شکل گرفت] برای من دوگانه هایی هستند، که یکدیگر را تکمیل می کنند.
نگاه چنگیز آیتماتف
امروزه فیلم های عاشقانه، مضمون عشق را به بوس و کنار تقلیل داده اند. فیلم مخملباف اما، یک فیلم جنسی نیست. فیلمی است فلسفی که عشق را به ارزش های ذاتیش رهنمون می کند."عشق" فیلمی مدرن است که تماشاگر را تشویق به اندیشیدن درباره معنای عشق می کند. من دوست دارم این فیلم را باز ببینم.
سکانس کلیدی فیلم سکس وفلسفه
عشق بازی می کنم ،پس هستم
ـ الو مريم. من جان هستم. اگه توي خونه هستي گوشيرو بردار. اگه نيستي، پيغام منو گوش كن. من امروز چهل ساله شدم و تصميم گرفتم عليه خودم انقلاب كنم. تولدمرو توي خيابون جشن گرفتم. تنهاي تنها. چهل تا شمع روشن كردم و يك ساعته در پي دو نوادة دورهگردي هستم كه منو به ياد پدر و مادرم ميانداد.
ـ سلام. خوبي؟
ـ تشكر.
ـ من امروز جشن دارم.
ـ مبارك باشه.
ـ آواز ميخوونين.
ـ با جان و دل.
ـ شهررو دور مييم.
ـ باشه.
ـ چقدر پول ميگيرين؟
ـ بيا اينجا.
ـ هر چقدر ميدين.
ـ از صميم قلب ميخوونين.
ـ البته.
ـ سوار شين. نشستين؟
ـ نشستيم.
ـ برو بريم.
***
ـ موسيقيرو ميشنوي مريم؟ البته ميشنوي وقتي كه بيدار شوي. راستي! ساعت 2 به سالن رقص بيا. دو ساعت قبل از اون كه دخترهاي ديگه بيان. فراموش نكن با رُز سُرخت بياي. با عشق آسمونيات. كليد سالن رقص مثل هميشه داخل درخته. بيا برات يه سورپريز دارم. فعلاً اين موسيقيرو گوش كن براي احساس لطيفت.
***
ـ الو فرزانه. منم جان. امروز تولدمه. ميخوام ساعت 2 به سالن رقص بياي. لطفاً لطفاً سگتو نيار. كليد مثل هميشه داخل درخته. اگه كليد نبود، به سالن رقص بيا. در بازه. اونجا منتظرت هستم. پيش من بيا، اما بدون غم و گريه. من ميخوام فرزانه شادرو ببينم. بيا برات يه سورپريز دارم.
ـ جان! من آمدم. الو، جان. من آمدم.
***
ـ سلام. منم جان. تهمينه ميشه ساعت 2 به سالن رقص بياي؟ ساعت چهار نه. اگه ساعت 2 بياي برات يه سورپريز دارم. نه، ملاقاتمون به روز تولدم ربطي نداره. يه چيز ديگه است. يه چيز پيش افتاده، اما ترا به حيرت مياندازه. ميخوام كه حقيقترو به چشم خودت ببيني. من دارم عليه خودم انقلاب ميكنم.
ـ جان! كجايي؟
***
ـ الو ملاحت! منم جان. چطوري؟ بهتر شدي؟
اميدوارم كه حالت بهتر شده باشه. خوب ميشد اگه امروز به سالن رقص مياومدي. ساعت 2. شراب دوست داشتني مونو فراموش نكن. برات يه سورپريز دارم.
ـ جان. جان.
***
ـ همزمان با چهار دوست دختر؟ اين عشقه؟
ـ اين جستجوست مريم. با هر يك از شما من پارهاي از قلب خودمو يافتم. ميدونم كه اين پاپان ماست اما ميخوام با يكي يكيتون گفتگو كنم. اجازه بدين از كسي گفتگو رو شروع كنم كه عشق اولم با اون شروع شد. حالا برميگردين سر تمرين رقص؟
ـ باورم نميشه كه اين آخرين باريه كه با تو ميرقصم. تقدير نبوده كه من و تو با هم باشيم. تو و رقصرو براي هميشه ترك ميكنم.
ـ اولين باري كه همديگرو ديديم يادت هست؟
***
ـ Wellcome
ـ تو گفتي خوش آمدي. يادت هست؟ اون روز ميخنديدي و دستهاتو تكون ميدادي. براي چي؟
ـ اين اولين بار بود كه هواپيماي من با يك مسافر ميپريد.
***
ـ مسافرين محترم كمربندهاي مخصوص پرواز را ببندين. خانمها آقايان در هنگام لزوم ماسك اكسيژن بطور اتوماتيك از بالاي سر شما آويخته ميشود. درهاي خروج ...
ـ خانمها آقايان در هنگام خروج اضطراري دو در در انتهاي هواپيما و دو در در ميان هواپيما وجود دارد. مسافرين محترم براي پرواز آماده باشين.
ـ يادت ميآد گفتي مدت پرواز يك ساعته و از مسافرين با انواع نوشيدنيهاي سرد و گرم پذيرايي ميشه؟ يادت ميآد؟
ـ من نگفتم. صدام از يك نوار ضبط شده پخش ميشد.
ـ خانمها و آقايان مدت پرواز يك ساعت است و از مسافرين با نوشيدنيهاي سرد و گرم پذيرايي ميشود. چايي ميخورين؟
ـ يادت ميآد پرسيدم چايي ميخوري و تو گفتي نه.
ـ يادت ميآد گفتم اگه چايي بخورم تپش قلب ميگيرم، و باز احساس ميكنم عاشق شدم.
ـ يادت ميآد پرسيدم پس چي ميخوري؟
ـ يادت ميآد گفتم عشق تو شنيدي قهوه.
ـ قهوة گرم لطفاً.
ـ ميدوني مادرم توي بچگي چي به من داد؟ گفت دو چيزرو نپذير. اول نگاه سرد، دوم قهوة سرد. نظر شما در اين باره چيه؟
ـ قهوه تون سرد بود؟
ـ قهوهام سرد بود.
ـ برات قهوه گرم آوردم.
ـ جان. تو كي با من حرف ميي؟
ـ البته كه با تو حرف ميم. برو برقص. من تپش قلب گرفتم نفسم بند اومده بود.
ـ يادت ميآد؟
ـ حالتون چطوره؟
ـ هوا را از من بگير، خندهات را نه.
ـ يادته ازت پرسيدم چرا من تنها مسافر هواپيمام؟ يادته جواب دادي بعد از حمله تروريستها مسافرها ميترسيدند پرواز كنند.
***
ـ خب! ميخواستي بفهمم كه غير از من سه تا دوست دختر ديگه هم داري؟ خب فهميدم. اما غير از من همه شاگردام فهميدند.
ـ يك مرد و يك ، تنها روي آسمون. مثل آدم و حوا. و نخستين ملاقات آنها در بهشت. تا حالا همة عشقها زميني بودند، اما الان احساس يك عشق آسمونيرو دارم. حالا ممكنه بگين دوستم دارين.
ـ من يك مهماندارم و بايد به وظايفم برسم. به ما ياد دادند اونقدر به مهمونها نزديك بشيم كه احساس كنند توي خونه خودشون هستند، اما بيهيچ نوع رابطة نزديكي.
***
ـ شنيدم.
ـ يك قهوة سرد با يك نگاه سرد لطفاً.
ـ چي ميخواي.
ـ ميتوونم يك قهوه سرد با يك نگاه سرد داشته باشم، لطفاً.
ـ منظورتون چيه؟
ـ نگاه سرد لطفاً.
ـ قهوه مريم گرم بود؟
ـ آره باهاش قرار ملاقات گذاشتم.
ـ هر وقت عاشق شدم از يك درخت خشك يك مجسمه ساختم.
ـ اينو براي من ساختي؟
ـ اون يكي رو براي تو تراشيدم.
ـ ميدوني من كليد خونهمو هربار مثل يك راز پيدا ميكنم.
ـ اين چيه؟ ساعت؟
ـ اين كورنومتره.
ـ براي چي.
ـ لحظات خوش دگيمو باهاش اندازه ميگيرم.
ـ تا حالا چقدر شده؟
***
ـ يادم ميآد گفتي 19 ساعت و اگه 21 ساعت ديگه اضافه بشه، ميشه 40 ساعت عاشقي. اونوقت سالي يك ساعت خوشبخت بودم. راستي امروز 40 ساله شدي! تولدت مبارك!
ـ تشكر. چهل سالمه، اما چهل ساعت بيشتر دگي نكردم. يادم ميآد پرسيدي براي چي با كورنومتر تايم ميگيرم. يادم ميآد بهت گفتم عمر مفيدمرو اندازه ميگيرم.
***
ـ يافتي؟
ـ هنوز نه. ميدوني عمر پروانهها فقط يه روزه. توي همون يه روز به دنيا ميآن، عاشق ميشن، بچهدار ميشن، به هيچ چيز فكر نميكنند تنها پرواز ميكنند و گلهاي خود را بوسه ميند. پروانهها در اون يك روز از ما بيشتر عمر مفيد دارند. من در اين چهل سال حتي به اندازة عمر يك روزة يك پروانه نزيستم. تو چي؟
ـ من؟
ـ منظورم اينه كه حجم زماني خاطرات عاشقانه تو چقدره؟
ـ كورنومتر را پيدا كردي؟ توي دستت بود.
ـ هنوز نه. هيچ وقت عاشق شدي؟
ـ نه.
ـ شايد به خاطر اين كه در هواپيما طبق مقررات مهماندارها بايد قلبشون از سنگ باشه.
ـ راستش فقط يك بار عاشق شدم. اوندفعهرم خودم نفهميدم. مادرم فهميد. يادم ميآد بچگيام وقتي ميرفتم به كوچه يه پسريرو ميديدم اون هميشه منو نگاه ميكرد، همچون گربهاي كه بخواد كبوتري رو بگيره. من ازش ميترسيدم و قلبم تاپ تاپ ميكرد. از اون خيلي ميترسيدم. به مادرم گفتم من از اين پسر ميترسم، هروقت اونو ميبينم قلبم تاپ تاپ ميكنه. مادرم گفت تاپ تاپ قلب علامت ترس نيست، علامت عشقه. تو عاشق شدي دختركم!
***
ـ حالا قلبت تاپ تاپ ميكنه؟ميخوام ترا در آغوش بگيرم.
ـ چرا مردها همهاش ميخوان جسم رو تسخير كنند؟
ـ براي اين كه ميخوام عشقمو ثابت كنم.
ـ تصاحب تن، عشقه؟
***
ـ من عشقبازي ميكنم، پس هستم. فلسفة من اينه.
ـ من دوست داشته ميشوم، پس هستم. فلسفة منم اينه.
ـ ميخواستم در آغوشات بگيرم، اما تو ...
ـ جسم من مال كسي است كه روحمرو تسخير كرده باشه.
ـ دخترها تمرين. دستها بالا. يك، دو، سه، چهار. يك، دو، سه، چهار. چرخش. مثل يخ بيحركت. يك، دو، سه، چهار. يك، دو، سه، چهار.
ـ مريم! همة عشقها معلول چند حادثة پيش پا افتاده است. اگه من با اون هواپيما پرواز نميكردم و يا اگه تو در اون هواپيما مهماندار نبودي. اصلاً عشقي اتفاق نميافتاد. يا الان دو كس ديگه درحال جدايي از هم بودند.
ـ وايسا. گوش كن. من به دنبال يه عشق زميني، توي آسمون ميگشتم. اما تو روي زمين هم عشقات آسموني موند. تو حتي نگذاشتي من تو را ببوسم. ميدوني لحظات خوش من با تو چقدر بوده. دو ساعت و بيست دقيقه.
گوش كن. من با چهل سال عمر، اندازه عمر يك پروانه نزيستم. وايسا. اين كورنومتر رو براي يادگاري ببر. از مادرت بپرس در كودكيات چند دقيقه قلبت براي اون پسر به تپش افتاده. اونو در كورنومتر ثبت كن. از اين به بعد هم لحظات خوش دگيتو ثبت كن، ببين در طول دگيات قلبت چقدر به تپش ميافته. بگذار اقلاً سالي يك دقيقه قلبت به تپش بيفته وگرنه اين كورنومتر از بيكاري از كار ميافته. راهِ سپيد.
***
ـ جان، چرا اينكار رو كردي؟ من فكر كردم تو فقط با من اينجوري شراب مينوشي. حالا فهميدم تو با همه يكجور بودي. اين كورنومترو بگير، اين سه ساعت و سيزده دقيقهاي كه خاطرات شيرين دگي من بوده، حالا خاطرات تلخ منه.
ـ برو برقص. دخترها. رقص نو.
ـ تو به من رقص ياد نده. من از تو رقصرو بهتر بلدم.
ـ اين رقصرو من از راه رفتن تو الهام گرفتم. اون شب مهمان من يك شاعر بود. يك شاعر معروف.
***
ـ پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نميبرد.
اين جامها كه در پي هم گشتهاند تهي.
درياي آتشند كه ريزم به كام خويش
گرداب ميربايد و آبم نميبرد.
ـ تشكر. چه نوع شرابي دوست دارين استاد؟
ـ ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نميبرد.
پر كن پياله را.
ـ سلام استاد. به شهر ما خوش آمدين.
ـ ده باشين.
ـ يك امضاء لطفاً.
ـ باشه.
***
ـ جوانها اون شاعرو شناختند و ميخواستند با اون همراه باشند، اما شاعر از آنها ميگريخت.
ـ قصة شاعر به من چه ربطي داره؟
ـ چطور به تو مربوط نيست؟ تو بايد بدوني قبل از اون كه من ترا ببينم چه اتفاقاتي افتاد. من به اون شاعر گفتم براي چي به هوادارانت توجه نميكني؟
***
ـ استاد اين سه جوان دوستدار شما هستند. پنج دقيقه به آنها وقت بدين.
ـ جان، اينها دوستداران شعر من و قاتلين وقت من هستند. تمام عمر من با اين 5 دقيقهها به هدر رفت. دقيقهها اسمشون وقته ولي ماهيتشون عمره. عمر كوتاهه و براي حفظ عمر نبايد شرم كرد.
ـ ببخشيد استاد.
ـ جان نرو. رنگ خطره.
ـ دقيقهها اسمشون وقت است ...
ـ بهترين شعر عمرتان كدام است استاد؟
ـ بهترين شعر؟ همين شعري كه حالا سروده ميشود.
***
ـ به نام عشق.
ـ به نام عاشقان.
ـ صبر كن. اجازه ميدي به روسي حرف بم؟ يك رسمي هست كه براي عاشقانه نوشيدن، نه اين كه فقط گيلاسهارو به جنگ هم بندازيم، بلكه هر كي عاشقتره بايد گيلاسشرو پائينتر ببره.
ـ يك لحظه. منم ميخوام يه چيزيرو به تو ياد بدم. خواب شيرين.
ـ تو چرا نميخوابي؟
ـ نميدونم. تو قلب داري؟
ـ هان. دارم.
ـ براي من روسي حرف زدن آسونتره. تو ميتووني به روسي حرف بي؟
ـ اوهون.
ـ قلبت كجاست؟ ميخوام صداشو بشنوم.
ـ اينجاست. بيا گوش كن.
ـ اين چه قلبيه كه نميتپه. مگه مرده؟
ـ نه.
ـ تو صداي قلب منو گوش كن ببين از عشق تو چگونه به تپش افتاده. گوش كن.
ـ اين صداي قلب نيست. اين صداي كورنومتره. تو براي چي همراهت كورنومتر داري؟
ـ تايم خوشيهامو اندازه ميگيرم. هيچ وقت عاشق بودي؟
ـ نه، بقيه عاشق من ميشدند.
ـ از كجا ميفهميدي كه عاشقات شدند؟
ـ من تپش قلب اونها رو از پشت اين پرده ميشنيدم.
ـ بعد؟
ـ وقتي به اين ور پرده مياومدند، قلبشون از تپش ميافتاد. ميشنوي قلب تو سخت ميتپه. دارم صداشو ميشنوم. بيا اينور.
***
ـ اينجا كجاست؟
ـ كلاس رقص. منم معلم رقصم. رقص بلدي؟
ـ من شرم ميكنم.
ـ اين رقص نيست. راه رفتن تو خودش رقصه. برو بشين تماشا كن اين رقص توئه.
ـ تو به دنبال اين رنگ آمدي يا به دنبال اين رنگ.
ـ من اغواي راه رفتن تو شدم. انگي راه رفتنات. ديوانگي راه رفتنات. اين مرا به دنبال خود برد. راه برو.
ـ پشت اين در چيه؟
ـ پشت اون در يه رازه.
ـ چه رازي؟
ـ هر وقت تو رازتو گشودي منم رازم رو ميگشايم.
ـ من رازي ندارم.
ـ براي چي كفشهات رنگارنگه.
ـ سرخشو بو كن.
ـ تو گريه كردن رو دوست داري؟
ـ نه. گريه كردن رو دوست ندارم. چون آرايشم پاك ميشه، زشت ميشم.
ـ داره قلبت تاپ تاپ ميكنه. تو يكباره عاشق شدي.
ـ نه من عشقرو دوست ندارم. وقتي مردها با منند، دوستشون ندارم. وقتي تركم ميكنند، عاشقشون ميشم.
ـ پس من رفتم.
***
ـ تو با اين كفشها خوب راه نميري.
ـ فراموش كردي كه تو عاشق راه رفتن من بودي، به خصوص با همين كفشها.
ـ نه فقط اين كفشها. همه عشقها از حوادث پيش پا افتاده شروع ميشن. اگه من اون شب تحت تأثير حرفهاي اون شاعر نبودم كه نبايد عمررو بيهوده هدر داد. شايد صداي كفشهاي تو اون شب مرا اغوا نميكرد. اگه تو با دوست پسرت قهر نكرده بودي شايد اصلاً به من توجه نميكردي. پس اين عشق نبود، اين يك شرايط عاشقانه بود. و شرايط عاشقانه فقط تا شرايط عاشقانه بعدي ادامه پيدا ميكنه.
ـ فراموش نكن كه تو به خاطر همين كفش عاشق من شدي؟ تو بودي كه ميگفتي كفشهاتو دوست دارم.
***
ـ من ترا دوست دارم.
ـ به زبان تاجيكي بگو.
ـ من ترا دوست دارم. اين ترجمه نميشه.
ـ من كلمه تاجيكي عشقرو دوست دارم. من كلمه روسي عشقرو احساس نميكنم. ـ من تا ابد تورو دوست دارم.
ـ چقدر؟ فقط يك ماه.
ـ تا ابد.
ـ هر مردي به من گفت تا ابد، يك ماه بيشتر با من نموند.
جان وايسا. چتر را بگير. تر ميشي. وايسا.
***
ـ تشكر.
ـ حق با تو بود. هيچ چيز ابدي نيست. حتي تپش عاشقترين مرد، براي زيباترين . تو كجا ميري؟
***
ـ وايسا. شما منو دوست داشتين، چون من هم شمارو دوست داشتم پس اين عشق نبود، يك معامله بود.
***
ـ صبر كن من تورو ميرسونم. بشين.
ـ نه. تايم عشق ما به پايان رسيده.
ـ وايسا. نه به عنوان يك عاشق. به عنوان يك راننده تاكسي. كجا ميرين خانوم.
ـ به زمان گذشته. به يك سال قبل. وقتي كه خوشبخت بودم.
ـ تو روز تولد منو ياد داري. وقتي كه براي 39 سالگي من 39 شمع هديه آوردي.
***
ـ حراج. حراج. پرترة لنين.
ـ چطوري آقاي ولاديمير.
ـ خوبم.
ـ چي دارين؟
ـ پرترة لنين كه وقت ده بودنش كشيده شده.
ـ من پرترة لنين خودمو فروختم پرترة مسيح رو ازت خريدم. يادت ميآد پرترة مسيح رو به خودت پس دادم و به جاش كورنومتر گرفتم؟
ـ يادمه. بفرمائين. توي اين مغازه همه چيز پيدا ميشه. كورنومتر ميخواين؟ ايناهاش. كورنومتره نوة تولستوي. ببينيد. اين كورنومتر چخوف.
ـ راست ميگي؟ خود چخوف؟! چخوف رو خوشات ميآد يا تولستوي؟
ـ اين.
ـ اين مال كيه؟
ـ مال نوة ... نه! مال پسر استالينه.
ـ پسر استالين؟ نوة تولستوي. خود چخوف. خوشات ميآد؟
ـ آره.
ـ خب.
ـ ميخرين؟
ـ ميخريم.
***
ـ تو ميدوني تايم خوشيهاي ما چقدر بوده؟ تو ميدوني تايم خوشيهاي ما چقدر بوده؟
ـ الو
ـ الو. منم جان.
ـ تهمينه هستم.
ـ تو ميدوني تايم خوشيهاي ما چقدر بوده؟
ـ نه نميدونم. پاكش كردم.
ـ صدامو ميشنوي؟ ميشنوي؟
***
ـ همه عشقها معلول چند حادثه پيش پا افتادهاند. اگه من اسهال نگرفته بودم تا سر از بيمارستاني كه تو توش دكتر بودي دربيارم و اگه تو از من نپرسيده بودي كه شغلم چيه و اگه من نگفته بودم كه شاعرم و اگه تو نگفته بودي كه به شعر علاقه داري، الان بين من و تو جدايي صورت نميگرفت. تو خودت گفتي عشقها جز اون كه اتفاق ميافتند هيچ معنايي ندارند. نه دل بستن دو دلداده چيزيرو در جهان عوض ميكنه. نه جدايي دو دلداده چيزي رو از جهان ميكاهه. اينها حوادث پيش پا افتادة بشريه. همه عشقهاي تاريخ جهان به اندازة سوارخ شدن لايه ازون بر زمين اثر نگذاشته. پس از عشق، يك ايدئولوژي نساز. عاشقي به عشق بايد دوام داشته باشه نه به وفاداري. صداي منو ميشنوي؟
***
ـ غذا چي ميخورين؟
ـ شير.
ـ شكمتون چند بار كار كرده؟
ـ يك بار.
ـ يك بار؟ اين كه طبيعيه.
ـ يك بار. اما از صبح تا شب.
ـ كجاي شما درد ميكنه؟
ـ شكمم.
ـ خيلي زياد؟ شغلتون چيه؟
ـ شاعر.
ـ شاعر. مگه شاعري هم شغله؟ منم شعررو دوست دارم، گاهي هم شعر ميگم، اما شغلم پزشكيه. حالا شغل شما چيه؟
ـ فعلاً كه مريضم. عادتاً وقتي كه سالمم شغلم عشقه.
ـ عشق؟ مگه عشقم شغله؟
ـ بهترين شغل دنياست. اما بيزينس خوبي نيست. تا حالا شما سوژة عشق يك مرد بودين؟
ـ زياد. بعضي از مريضهام هنوزم عاشقم هستند. ميگن اين بيمارستان ويروس عشق داره.
ـ پس اجازه بدين يه بيمار مبتلا به اين ويروس شمارو به زير بالكن شاعر دعوت كنه كه همة عاشقانرو جمع ميكنه و با آخرين شعري كه سروده، فال عشقشون روميگيره. الان وقت دارين؟
ـ اول سلامت شو.
***
ـ ديگر كسي به عشق نينديشيد
و هيچ كس ديگر به هيچ چيز نينديشيد
در خيابانهاي سرد شهر جز خداحافظ خداحافظ صدايي نيست.
***
ـ الو
ـ جان. منم.
ـ پس چرا رفتي؟! من بايد با تو صحبت ميكردم.
ـ موندن توي سالن رقص ديگه برام معنايي نداشت. تو ميآي پيش من؟
ـ الان ميآم.
ـ نه. مثل هميشه ساعت دوازده شب بيا. ميآي؟
ـ باشه.
***
ـ تشكر. اجازه بدين جانرو معرفي كنم. امروز تولدشه. او چهل ساله شد.
ـ تولدت مبارك.
ـ بشينين. ميبخشيد. من اينهارو به هم معرفي نكردم تا تو هم بياي. اين صفر. لطفالله. نيك. ملاقات امروز ما مديون صداقت جانه. من در دگي از او بسيار آموختم. و ميخوام ... ميخواين چيزي بنوشين. بايد بگم ... اينو بگير شمعهاي تولدت رو خودت روشن كن. ميبخشيد ... من اعلام ميكنم كه عليه خودم انقلاب كردم ... ملاقات ما مديون صداقت جانه... چه جوري بگم ... الان ميگم ... من ... تصميم گرفتم كه عليه خودم انقلاب كنم و چيزي رو ميگم كه فكرشم نميكردين. خلاصه كلام ... هر چهار نفر شما دوست پسر من بودين. من تورو دوست دارم صفر. تورو دوست دارم جان. تورو دوست دارم لطفالله. و تورو نيك.
ـ فاحشه.
ـ صفر ... صفر.
ـ شما در اين باره چي فكر ميكنين؟
ـ در بارة چي؟
ـ در بارة عشق. وفاداري؟ من فكر ميكنم عشق كه به پايان رسيد، كسالت بار ميشه. من از حضور دائمي ها و عشق ميترسم. يك بار دوستي از من پرسيد وفاداري چيه؟ ميدوني چي جواب دادم؟ گفتم اول عشق گرمه و آخرش سرد. عشق معجزه يك لحظه است. هيچ معجزهاي اگه خودش دوام نيابد با هيچ قراردادي دوام نمييابد. چرا ساكت هستين؟
ـ چي بگم؟!
ـ شما خيلي جدي به نظر ميآئين.
ـ ممكنه به روسي حرف بم.
ـ خواهش ميكنم.
ـ همه چيزهاي جدي جهان براي من مضحكه. همة حرفهاي مهم يا فلسفههاي مهم سفسطه است. ما تنها هستيم و تنهايي ما تقدير ماست. ما تنهائيم.
ـ اما دربارة وفاداري چيزي نگفتين.
ـ ما ناتوانيم از عشق دائمي. هر عشق تنها شعلهاي است كوتاه كه از حوادث پيش پا افتاده شكل ميگيره. درواقع عشق ابدي وجود نداره.
ـ عشق چيه؟ كنار ديگري بودن؟ يا تا مرگ كنار ديگري بو