ژان پل سارتر
نيلوفر دهني
پنج شنبه 29 مهر 1384
ژان پل سارتر در آخرين سفرش، با آمبولانس از بيمارستان پروسه در 15 آوريل 1980 با همراهي دهها هزار نفر خارج شد.
هنرمندان، سياستمداران، فيلسوفها، روزنامهنگاران، همه و همه در اين جوشش انساني تا گورستان مونت پارناس در هم آميخته بودند، يك پيادهروي طولاني به سمت گورستان، شبيه يك تظاهرات خاموش. آن روز مراسم تدفين كسي بود كه راهگشاي امروز است به سوي ابديت.
ژان پل سارتر به معناي واقعي در يك خانواده بورژوا به دنيا آمد. هر چند بعدها به دشمن سرسخت روابط كليشهيي بورژوازي مبدل شد. وقتي يك ساله بود، پدرش از دنيا رفت و او تا 12 سالگي نزد پدربزرگ مادرياش دگي ميكرد. پدربزرگ نمونه كامل يك پدر سالار فرانسوي بود.
لباسهاي فاخر، دستورات بيچون و چرا و خيانت به همسر ويژگيهاي جدانشدني شخصيت او بودند.
سارتر در خود دگينامهاش )كلمات( او را «يك پيرمرد خوشتيپ با ريش سفيد آويزان كه هميشه منتظر فرصتي براي خودنمايي بود و ... چنان رفتاري داشت كه انگار خدا است» به ياد ميآورد.
در همين دوران سارتر بر اثر ابتلا به يك سرماخوردگي دچار لوكوما )لكه سفيد( در چشم و در نهايت لوچي و از دست دادن قسمتي از بينايي شد. حالا ديگر ژان پل كوچك تبديل به پسركي شده بود با يك چشم كاملا نابينا با خيرگي غيرمستقيم كه او را حسابي بدريخت كرده بود. اما نابغه كوچك آنقدر خود محور بود كه وقت خود را به جاي انديشيدن به اين موضوع به مطالعه همه كتابهاي كتابخانه پدربزرگ و نوشتن داستان ميگذرانيد. دوازده سالش بود كه به علت ازدواج مادر از خانواده مادرياش جدا شد و به ناچار رهسپار شهر محل سكونت ناپدري شد. از تاؤيرات رواني اين ناپدري بر ژان پل همين بس كه تا پنجاه سالگي آزار و اذيتهاي او را فراموش نكرد و در خود دگينامهاش نوشت: «مادرم با ناپدريام براي عشق ازدواج نكرد... او آدم خوش برخوردي نبود... مردي بلند و لاغر با سبيل سياه... چهرهيي نامو... دماغ خيلي بزرگ».
سارتر در مدرسه نيز در امان نبود. همشاگرديهايش او را بخاطر لباسهاي پاريسي و ظاهر بدريختش مدام مسخره ميكردند اما سارتر بيدي نبود كه از اين بادها بلرزد و سرانجام خودمحوري شكستناپذير او منجر به استقلال كامل فكري گرديد. هر چند بعدها اعتراف كرد كه براي به دست آوردن دل همكلاسيهايش و فرار از آزار و اذيت آنها، از كيف مادرش پول ميدزديد و براي آنها كيك و شكلات ميخريد.
سارتر نقش دوگانه نابغه فراري از كلاس را بخوبي بازي ميكرد. يك شاگرد عينكي كك و مكي ناخوشايند كه همه چيز ميداند و سعي دارد مطمئن شود كه همه نيز به اين مساله واقف هستند اما آشكارا عادت به دستهگل به آب دادن و مرتكب اشتباهات بزرگ شدن دارد. در خلوت مدام به خود ميگفت: «من يك نابغه هستم» و آنقدر به اين كار ادامه داد تا توانست به آرزوهايش جامه عمل بپوشاند. داستانهاي رمانتيكش كمكم جاي خود را به يادداشتهاي روزانه و سپس رمان دادند تا آنجا كه در جشن تولد چهارده سالگياش دومين رمان خود را به پايان رسانده بود.
دوره دبيرستان را كه به پايان رساند، با توجه به نمرات درخشانش به «اكول نرمال سوپريور» رفت كه نخبهترين دانشجويان فرانسوي در آن درس ميخوانند. سارتر با كساني كه بعدها فيلسوفهاي مشهوري گشتند چون «رمون آرون» و «موريس مرلوپونتي» هم دوره بود. از ديگر همدورههايش ميتوان از «سيمون ويل»، «ژان هيپوليت» و «سيمون دوبووار» نام برد.
سارتر در چنين محيط فكري و روشنفكري پرورش مييافت. همكلاسيهايش ميگفتند كه وقتي سارتر شروع به صحبت ميكرد، زشتي چهرهاش ناپديد ميشد. دوستانش ميگفتند: «جز در موقع خواب، هميشه در حال فكر كردن بود.» بعد از فكر كردن و كتاب خواندن، نوشيدن و ارتباط با جنس مخالف اوقات او را پر ميكرد. جز كتابهاي درسياش همه چيز مي خواند و با اينكه با سوادترين شاگرد دانشكده بود، در امتحانات آخر ترم مردود شد.
وقتش را هميشه در كافههاي دانشجويي ناحيه لاتين شهر و به بحثهاي روشنفكرانه با رفقايش ميگذراند. رفقايي كه بعدها هر كدام نويسندگان يا فيلسوفان مشهوري شدند. همچنان كه موضوع اصلي بحثشان نيز همواره فلسفه بود. در يكي از همين روزها بود كه دختري 21 ساله، بلند قد و جدي كه علاقه شاياني به فلسفه داشت وارد اين جمع گرديد. نام او سيمون دوبووار بود و خيلي زود توانست جايي براي خود در اين بحثهاي روشنفكري و فلسفي پيدا كند.
درست مانند سارتر، سيمون دوبووار نيز از خانوادهيي كاملا بورژوا بود و تحصيلات خود را در مدارس اشرافي به پايان رسانده بود. حالا او هم مانند سارتر، عليه همه سنتهاي بورژوازي برآشوبيده بود.
سارتر 24 ساله، دوبووار را چنين توصيف ميكند: «جذاب، زيبا و بسيار بدلباس ... او دايم يك كلاه بدريخت و زشت بر سر داشت.»
بنا به گفته دوبووار: «سارتر عشق در نگاه اول بود.» به هر صورت اين دو خيلي زود عاشق يكديگر شدند و تمام وقتشان را با يكديگر، البته بيشتر به بحث و جدلهاي فلسفي ميگذراندند.
سارتر در اين بحثها، هميشه دوبووار را مي كوبيد اما حريفش نيز با اعتماد به نفس و قدرت از او انتقاد ميكرد. با همه اينها سارتر و دوبووار همتايان خود را يافته بودند و اين رابطه تا پايان عمرشان، هر چند نه به شكل مرسوم و سنتي آن، دوام يافت. براي آنان يك رابطه دايمي، يك عادت بورژوايي محسوب ميشد. از نظر آنان روحيه خانگي بورژوايي، دگي مشترك، نامزدي، كششها و روابط مرسوم در جامعه، خصوصيات خطرناكي بودند كه به هر قيمتي ميبايست از آنها دوري جست. روزهاي دانشجويي كه به سر رسيد، اين دو نيز مجبور شدند با دگي واقعي روبرو شوند. دوبووار بايد تدريس ميكرد و سارتر بايد به سربازي ميرفت. پس تصميم گرفتند به شيوهيي كاملا روشنفكرانه رابطه خود را بررسي و تعريف كنند. سارتر موضع خود را چنين بيان ميكرد: «بزرگترين عشق در دگي من نويسندگي است. هر چيز ديگر جز اين در درجه دوم قرار دارد.» او زير بار اينكه از اصل مهم دگياش يعني آزادي شخصي دست بردارد، نرفت. در نتيجه مساله وفاداري بورژوازي به كلي مردود بود. از طرفي ديگر او به اين اقرار داشت كه رابطه او و دوبووار بسيار متفاوت است. به همين دليل هر دوي آنها به يك قرارداد دو ساله راضي شد
ند. علاوه بر آن سارتر پيشنهاد كرد رابطهيي روشن و اعتمادآميز با دوبووار داشته باشد، بطوري كه همه چيز را با هم در ميان بگذارند و هيچ نكتهيي در اين رابطه مخفي نماند. چنين رابطهيي در پاريس آن زمان به هيچ وجه قابل درك نبود. فرانسه در سالهاي 1920 مانند بيشتر كشورهاي متمدن ديگر پايگاه اخلاقيات بورژوا بود. خانواده، شالوده اصلي تفكرات سنتي در آن زمان بود. احترام، قانون روز، و ريا و تزوير، قانون شب بود. مردم قانونشكني ميكردند ولي نه بطور علني. اما سارتر و دوبووار چنين سنتي را زير پا گذاشتند. چنين رابطهيي در فرانسه آن زمان وقيحانه محسوب ميشد اما سرمشق آنان بتدريج الهامبخش روشنفكران ديگر سراسر جهان شد. تلاشي بود براي داشتن روابطي شرافتمندانه و باز كه در آن طرفين رابطه كاملا مستقل و آزاد باشند.
بالاخره سارتر به سربازي رفت. در اوقات بيكاري مطالعه ميكرد. در طول هفته او و دوبووار مدام با يكديگر نامه رد و بدل مي كردند و افكار خود را با يكديگر در ميان ميگذاشتند. سارتر معمولا نامههايش را با اين عبارت شروع ميكرد: «يك نظريه جديد به فكرم رسيد.»
اما در حقيقت درست برعكس بود. او نظريههاي ديگران را يكي پس از ديگري نابود ميكرد: دكارت اشتباه ميگفت. كانت ناقا بود. هگل بورژوا بود. هيچكدام از متفكران سنتي قبلي براي دگي در قرن بيستم مناسب نبودند.
پس از دوران سربازي، سارتر در دانشگاه لوهاور، يك شهر بندري ايالتي كار تدريس پيدا كرد. در يكي از روزهاي تعطيلاتش كه با دوبووار و آرون در كافهيي در مونپارناس نشسته بودند، سارتر نارضايتي خود را از اينكه فلسفه هنوز نتوانسته به دگي واقعي نزديك شود، ابراز كرد.
صحبتهاي ارون و گفتههايش در مورد فلسفه هوسرل، فيلسوف آلماني چنان سارتر را مجذوب كرد كه همان زمان تصميم گرفت به يك فرصت مطالعاتي يك ساله براي فلسفه هوسرل به آلمان برود. او بالاخره فلسفهيي را كه دنبالش بود، پيدا كرده بود، فلسفه فرد و درگيريهاي او با دنياي اطراف.
در سال 1934 سارتر براي تدريس به لوهاور برگشت. از اين زمان شروع به جمعآوري بررسيهاي پديده شناختي خود در يك دفترچه كرد. دوبووار او را قانع كرد كه اين يادداشتها را به يك رمان تبديل كند، رماني كه بعدها به نام «تهوع» منتشر گرديد. اگرچه اين رمان گوياي وقايع بياهميت است ولي به نوبه خود احتمالا بهترين منعكسكننده روحيه اگزيستانسياليستي است كه تا به حال نوشته شده. اؤري است عميق و پركشش ولي مهمتر از آن اؤري است كمياب چرا كه داستاني است فلسفي. در واقع اين اؤر خود اگزيستانسياليسم است.
سارتر چندين بار كتاب تهوع را باويسي كرد. او داستانهاي كوتاهي را نيز در همين ايام نوشت. اين داستانها چندان فلسفي نيستند اما «اگزيستانسياليسم» را در آن ميتوان بخوبي احساس كرد. او در اين داستانهاي كوتاه درست برعكس رمان خود، تلاشهاي گوناگون براي فرار از مسووليت خويش را به قلم ميكشد. بهترين مثال آن «ديوار» است كه داستان مردي را توصيف ميكند كه اعدام را در پيش روي خود دارد و سعي ميكند به جاي روبرو شدن با واقعيت دگي خود وجودي را كه ميتوانست داشته باشد در تصور خود بپروراند.
در اين ايام دوبووار در همان نزديكي در روئن به تدريس مشغولبود. آنها آخر هفتهها يكديگر را ملاقات ميكردند و در طول هفته به نامهنگاري مشغول بودند. همانطور كه از قبل قرار گذاشته بودند رابطه آنها كاملا شفاف بود و هيچ مسالهيي را در بين خود پوشيده نگه نميداشتند.
در آوريل سال 1938 كتاب تهوع و چند ماه پس از آن مجموعه داستانهاي كوتاه او با نام ديوار منتشر شد. هر دوي آنها نقدهايي ستايش آميز به دنبال داشت و باعث شد كه از آن پس سارتر به عنوان چهره آينده ادبي پاريس شناخته شود. او در سال 1939 «طرحي براي نظريه عواطف» خود را منتشر كرد كه با اينكه با ستايشي همانند دو كتاب پيشين او مواجه نشد اما به شهرت او افزود. سارتر در آستانه شهرت قرار داشت، ولي اروپا نيز در همين زمان در آستانه جنگ بود. او با توجه به شناخت خود از مردم آلمان و با توجه به يكسالي كه در برلين اقامت داشت به دوستان خود در مورد هيتلر چنين گفت: «من حالت ذهني آلمانيها را ميشناسم. هيتلر حتي در خواب نيز نميتواند به شروع جنگ فكر كند. او فقط بلوف ميد.» درست روز بعد بود كه هيتلر به لهستان حمله كرد و ارتش فرانسه به حالت آماده باش درآمد. در ظرف 24 ساعت اروپا در جنگ فرو رفت و سارتر در لباس نظامي درآمد. بعدها نوشت: «جنگ دگي مرا به دو نيمه تقسيم كرد.» اين تجربه كاملا او را متحول كرد. سارتر در زمان جنگ در يك واحد هواشناسي جبهه شرقي به خدمت مشغول شد كه مشرف به دره راين بود. آلمانها هيچوقت نميتوانستند به آنجا حمله كنند چرا كه مرزهاي شرقي فرانسه را خط ماژينوني رخنهناپذير معروف محافظت ميكرد و اين خط عبارت بود از رديفي از پناهگاهها كه از بلژيك تا سويس ادامه داشت و پر از مهمات و اسلحه بود. با اين وجود ارتش فرانسه كاملاص مدرن و مجهز نبود. هنوز يكي از راههاي ارتباطي مهم اين جبهه كبوترهاي نامهبر بودند و ذخيره ارتش فرانسه از افرادي مانند گروهبان سارتر تشكيل شده بود. در اين دوران ايدههاي اگزيستانسياليستي سارتر بسرعت در حال شكل گرفتن بود. او در نامههاي روزانه و طولاني خود به دوبووار از اينكه ما به دليل امكاني بودن و پوچ بودن وجود خود بايد كاملاص مسووليت دگي خود را بپذيريم صحبت ميكرد. ما حق نداريم به دليل سرنوشت خود ماتم بگيريم. هر فردي خود سرنوشت خود را رقم ميد «او نه تنها شخصيت خود را شكل ميدهد بلكه اوضاع و احوالي را كه چنين شخصيتي در آن عمل ميكند نيزخود فراهم ميآورد.» معني چنين ايدهيي اين بود كه سارتر به عنوان يك فرد، مسووليت همه چيز را بايد به عهده بگيرد. با اين تفصيلات او حتي مسوول جنگ جهاني دوم هم بود و بايستي مسووليت آن را به عهده بگيرد و عكسالعملي متناسب از خود نشان دهد. او اين مطلب را اينگونه بيان ميكرد: «اين جنگ من است. اين در تصور من هست و حق من چنين است... همه چيز طوري اتفاق ميافتد كه انگار من مسووليت تمام اين جنگ را با خود حمل ميكنم... بنابراين جنگ، خود من است.»
در همين ايام هيتلر ناآگاه از اين واقعيت كه سارتر فقط يك سرباز هواشناسي در ارتش و در جبهههاي جنگ بود بلژيك را تصرف كرد. خط ماژينو را از هم پاشيد و به خاك فرانسه وارد شد. سارتر قبلاص دوبووار را اينگونه متقاعد كرده بود: «آلمانها تواناييهاي خود را بيش از حد پخش كردهاند. آنها هيچ وقت قادر نخواهند بود كه از چنين جبهه گستردهيي دفاع كنند.» اما لابد بعدها نظرش را عوض كرد چون ظرف يك ماه رفت و آمد كبوترهاي نامهبر در تمام جبهه شرقي كاملا متوقف شد و گروهبان سارتر و نيز ارتش فرانسه تسليم گرديد. او ديگر حالا قادر بود كه به آلمان برود و در آنجا مطالعات خود درباره هايدگر را در سرزمين خود او ادامه دهد البته در يك اردوگاه اسراي جنگي.
سارتر بخوبي اين مساله را درك كرده و آن را وظيفهيي براي خود ميپنداشت كه تحليل هايدگر از وجود را از مرحله نظريه به عمل درآورد. او در جستوجوي اين بود كه آن را به فلسفه اصلي اگزيستانسياليسم كه به دگي فعال، انتخاب و عمل هر فرد، اهميت ميداد، بپردازد. اما پيش از هر چيز به جاي اينكه فلسفه درگير عمل شود، لازم بود كه فيلسوف خود وارد مرحله عملي دگي شود. سارتر بايد از اردوگاه دانيان جنگي خارج ميشد و بالاخره نيز در مارس 1941 موفق به اين كار شد. از اردوگاه آلمانيها گريخت، خود را به پاريس رساند، در آنجا براي خود يك شغل استادي دست و پا كرد و آپارتماني نزديك محل دگي دوبووار تهيه كرد. درست در بحبوحه شلوغي و نابساماني اشغال پاريس به دست اشغالگران نازي، او شروع به نوشتن شاهكار فلسفي خود «هستي و نيستي» كرد.
«هستي و نيستي» در سال 1943 زماني كه پاريس در اشغال نازيها بود منتشر گرديد. غير از كساني كه در آن زمان به آنان فيلسوف ميگفتند اين كتاب نتوانست توجه زيادي را به خود جلب كند. خوشبختانه اين عده نسبتا گروه بزرگي از فرانسه آن زمان در مقايسه با كشورهاي ديگر )به غير از ايرلند( را تشكيل ميدادند. به همين جهت خبر انتشار كتاب بسرعت از طرف كساني كه آن را خوانده بودند، همه جا پيچيد و به كساني رسيد كه ميخواستند از آن طوري صحبت كنند كه انگار آن را خواندهاند.
ر سال 1945 جنگ جهاني دوم پايان يافت. متحدان ضد فاشيست در اروپا پيروز شدند. اما اروپا به يك خرابه تبديل شده بود. فرانسه تحقير شده بود و حالا بهتر از هر زماني به يك قهرمان )قهرمان فرهنگي نه جنگي( احتياج داشت. به نظر ميرسيد كه حداقل اين نياز وجود داشت كه فرانسه مقاومت فرهنگي قهرمانانه خود را در مقابل وحشيگريهاي آلمانها مطرح كند. پيكاسو شخصيتي بود كه در عرصه هنر توانست اين خلا را پركند و سارتر در عرصه ادب.
سارتر براي جوابگو بودن به نياز مردمي آن زمان حتي حاضر شد كه كتاب كوتاهي به زبان ساده در مورد اگزيستانسياليسم به نام «اگزيستانسياليسم و اصالت بشر» بنويسد. در اين ايام اگزيستانسياليسم او از فرانسه به دنيا صادر ميشد. قهرمان محله لفت پنك مرد معروفي در تمام جهان شد. او كمكم به سفر براي برگزاري كنفرانس و تبيين عقايد اگزيستانسياليستي خود رفت.
ايدههاي سارتر به نظر ميرسيد ميتواند جوابگوي اروپاي آن زمان باشد. اما سارتر آرام ننشست. در طبيعت او آرامش و راضي بودن وجود نداشت. چه رسد به شهرت و موفقيت )كه از نظر او معيارهاي بورژوايي و حاكي از سوءنيت محسوب ميگشت(.
او به پيشرفت و گسترش افكار فلسفي خود ادامه دادأ مانند هميشه نوشتن، نوشتن، نوشتن. داستان، مقاله، كتاب، تئاتر.
اما او بعد از اينكه توانايي جسمي خود را بتدريج از دست داد به «دگي شيميايي» پناه برد. او در دگي خود كه شامل كار بيش از حد روزمره، مباحثات طولاني، نوشيدن الكل در ساعات اوليه روز بود، براي اينكه بتواند مغز خود را به كار بيندازد و از كار كردن باز دارد، دوباره كوك كند و گهگاه گ خطر آن را خاموش كند به مواد شيميايي تحريك كننده و باز دارنده متوسل شد.
سارتر هميشه براين باور بود كه انسان بايد غيرمنتظره باشد. در حقيقت تمام فلسفه او براين اصل پايهريزي گرديده بود. بنابراين به نظر ميرسيد كه چندان عجيب نباشد كه تحول فلسفي او مانند غلتكي كه از مهار در رفته باشد پيشبيني ناپذير باشد. او از فردي كاملا«ص خود تنها باور» به فردي درگير در مسائل سياسي و اجتماعي تبديل شد.
سارتر اگرچه هميشه ادعا ميكرد كه «من ماركسيست نيستم» اما بخاطر موضع ضد بورژوازي خود همواره متمايل به سوسياليسم راديكال بود.
همانطور كه اگزيستانسياليسم سارتر كمكم به طرف تعهد اجتماعي متمايل ميشد، افكار فلسفي او نيز به بعد اجتماعي سمت و سو ميگرفت. او به زودي نتيجهگيري كرد كه «ماركسيسم انسان را در ايده جذب ميكند در حاليكه اگزيستانسياليسم انسان را در هركجا كه هست دنبال ميكند. در كارش، دگياش و در خيابان.» در سال 1952 سارتر ماركسيست شده بود، اما چون كماكان يك فردگرا بود عضو هيچ گروه حزبي نشد و با لجبازي هميشگي، حزب كمونيست، لولو خورخوره او شد. «من معتقدم كه ماركسيسم واقعي را كمونيستها كاملاص از مسير اصلي خود منحرف و تحريف كردهاند.»
آخرين اثر نسبتا فلسفي سارتر نقد عقل ديالكتيكي بود كه به انگليسي با نام «جستوجوي روش» ترجمه شد و در سال 1960 منتشر گرديد.
در اين كتاب سارتر سعي ميكند رابطه خود را با ماركسيسم تبيين نمايد:
«من معتقدم كه فقط يك رويكرد تاريخي ميتواند انسان را تعريف كند.»
اما در ميان تمام مباحثات سارتر، نبوغ قديمي او، در نمايشنامههايش بيش از اندازه آشكار بود. در اين داستانها هنرمند هميشه بهتر از روشنفكر بود. دشمن چه ترور كننده و چه شكنجه كننده، اغلب يك قهرمان تراژيك ميشد كه در مخمصهيي گرفتار شده بود كه راه فرار نداشت. او به كاري كه ميكرد آگاه بود و مسوول اعمال خود اما كارديگري جز آن نميتوانست بكند.
در سال 1964، سارتر جايزه نوبل ادبيات را از آن خود كرد. اين جايزه براي نوشتن بيوگرافي زمان كودكي او، «كلمات» بود و نه بخاطر نوشتهيي فلسفي و سياسي.