مقدمه ادوارد سعيد بر آخرين ويرايش شرق شناسي
پس از بيست و پنج سال
ترجمة: علي ملائكه
جمعه 13 آبان 1384
چاپ اول اثر پيشگام ادوارد سعيد شرق شناسي در سال 1978 به چاپ رسيد و دوراني تازه را آغاز كرد كه نصور عمومي از شرق شناسي را تغيير داد و به اين كلمه در تقابل با گذشته طنيني منفي داد. 17 سال بعد در سال 1995 چاپ جديدي از اين كتاب منتشر شد كه با موخره اي از سعيد در ايضاح موضوعاتي همراه بود كه او در كتاب مطرح كرده بود. انتشارات پنگوئن در سال 2003، يك سال پيش از در گذشت ادوارد سعيد، چاپ جديدي از كتاب را در مجموعه كلاسيك هاي مدرن عرضه كرد كه سعيد هم مقدمه اي بر آن نوشت. نوشتة زير بخش هايي از اين مقدمه است:
نه سال پيش موخره اي بر كتاب شرق شناسي به قصد روشن كردن گفته ها و نگفته هايم نوشتم، كه تنها بر بسياري مباحثي كه از زمان انتشار اوليه كتاب در سال 1978 پديد آمده بود، بلكه بر شيوه هايي كه با آن اثري درباره بامودهاي شرق (the Orient) خودش را در معرض سوء تعبيرهاي فزاينده قرار مي دهد تأكيد داشت. اينكه امروز در اين مورد احساسي طعنه آميز دارم و آزرده خاطر نيستم، نشانه اي است از اينكه سنم تا چه حد بالارفته است. شرق شناسي كتابي است كه به ميزان زياد با خلجان هاي پرآشوب تاريخ معاصر پيوند مي يابد. اولين صفحه آن با توصيفي از جنگ داخلي لبنان در سال 1975 آغاز مي شود كه در سال 1990 پايان يافت، اما خشونت و خونريزي ناخوشايندش تا اين لحظه ادامه يافته است...
آرزو داشتم كه بتوانم بگوييم اكنون درك كلي از خاورميانه، اعراب و اسلام در ايالات متحده تا حدي بهبود يافته است، اما افسوس در واقع اين گونه نيست. در اروپا به دلايل بسيار به نظر مي رسد وضع به طور قابل ملاحظه اي بهتر باشد...
آن چه كه رهبران ما و خادمان روشنفكرشان نمي تواند دريابند اين است كه تاريخ را نمي توان مثل نوشته هاي روي تخته سياه زدود. زدودني تا آن حد كه ما بتوانيم آينده خودمان بر آن حك كنيم و اشكال دگي خودمان بر مردمي كه حقيرتر مي پنداريمشان تحميل كنيم. اكنون شنيدن اينكه مقامات ارشد در واشنگتن و جاهاي ديگر از تغييرات نقشه خاورميانه سخن بگويند به امري كاملاً رايج بدل شده است، گويي كه جوامعي كهن و هزاران نفر را مي توان مانند بادام زميني هاي درون يك شيشه تكان داد. اما چنين كاري اغلب با شرق (Orient) انجام شده است، شرقي كه سازه اي نيمه اسطوره اي است كه از زمان تهاجم ناپلئون به مصر در انتهاي قرن هجدهم ساخته شده و بارهاي بي شمار ديگر بازسازي شده است. اين فرآيند ته نشست لايه هاي شمارش ناپذير تاريخ، كه شامل تاريخ هاي بي شمار و گوناگون گيج كننده مردمان، زبان ها، تجربيات و فرهنگ هاست به كناري نهاده يا ناديده گرفته مي شود...
بحث من اين است كه تاريخ را مردان و زنان مي ساد، درست همان طور كه آنها مي توانند آن را ويران كنند يا دوباره بنويسند، طوري كه شرق ما به مال ما بدل شود تا بتوان آن را تصاحب كرد و بر آن حكم راند. و من احترام بسيار زيادي به قدرت ها و استعدادهاي مردمان آن منطقه قائلم كه بر سر ديدگاهشان از آن چه هستند و از آن چه مي خواهند باشند مبارزه مي كنند. هم چنين چنان تهاجم گسترده و حسابگرانه اي بر عليه جوامع معاصر عرب و مسلمان به بهانة عقب ماندگي، فقدان دموكراسي و تبعيض در مورد حقوق زنان در آن ها به عمل مي آيد كه ما به سادگي فراموش مي كنيم كه مفاهيمي مانند مدرنيته، روشنگري و دموكراسي به هيچ وجه مفاهيمي ساده و مورد توافق همه نيستند...
اما تفاوتي وجود دارد ميان شناخت مردمان ديگر و اعصار ديگر كه نتيجه بررسي و تحليل با درايت، همدلانه و محتاطانه آن ها به خاطر خودشان است، از يك طرف و شناختي كه بخشي از يك پيكار گسترده براي تأييد خود است، از طرف ديگر. هم چنين تفاوتي عميق ميان اراده براي درك كردن به مقصود همزيستي و گسترش افق ها و اراده براي چيرگي به مقصود كنترل كردن وجود دارد. يقيناً يكي از مصائب فكري تاريخ اين است كه جنگي امپرياليستي توسط گروه كوچكي از مقامات غير منتخب آمريكايي بر ضد يك ديكتاتوري خرد شده جهان سومي براه افتاد كه كاملاً براساس زمينه هاي ايدئولوژيكي است كه با تسلط بر جهان، كنترل امنيت و منابع كمياب سر و كار دارد اما شرق شناساني كه به رسالتشان به عنوان پژوهشگر خيانت كرده اند، محتواي حقيقي اين جنگ را پنهان مي كنند، به آن شتاب مي بخشند و موجه جلوه اش مي دهند. تأثيرگذاران اصلي بر وزارت دفاع جرج دبليوبوش و شوراي امنيت ملي افرادي مانند برنارد لوئيس و فؤاد عجمي، كارشناسان دنياي عرب و اسلام، بودند كه به بازهاي آمريكايي كمك كردند تا پديده هايي تمسخر برانگيز را بپذيرند مانند ذهن عربي يا افول چند قرني اسلام كه تنها قدرت آمريكا مي تواند آن ها را تغيير دهد. بدون دركي كاملاً سازماندهي شده از اين كه اين مردمان مانند ما نيستند و ارزش هاي ما را تصديق نمي كنند يعني هستة اصول جزمي معمول شرق شناسان- هيچ جنگي در كار نمي بود. بنابراين از همان هيأت مديرة پژوهشگران حرفه اي مزد بگير كه فاتحان هلندي هند، مالزي و اندونزي، سپاهيان بريتانيايي در هند، بين النهرين، مصر و آفريقاي غربي و سپاهيان فرانسوي در هند و چين و شمال آفريقا به خدمت مي گرفتند، مشاوران آمريكايي به پنتاگون و كاخ سفيد ظهور كردند كه با همان كليشه ها، با همان سخنان قالبي معني زدا و همان توجيهات براي قدرت و خشونت را در اين مورد مانند موارد پيشين به كار مي بردند (عليرغم اينكه قدرت گرداننده اين گروه و تنها زباني است كه آن ها در مي يابند). اكنون اين افراد در عراق به سپاهي كامل از پيمان كاران خصوصي و سرمايه گذاران مشتاق پيوسته اند و هر كاري از نوشتن درسنامه و قانون اساسي تا دوباره شكل دادن دگي سياسي عراق و صنعت نفت آن به آنان محول شده است. هر امپراتوري در گفتمان رسمي اش گفته است كه مانند هيچ كدام از امپراتوري هاي ديگر نيست، كه كيفياتي ويژه دارد، كه رسالتي براي روشنگري، متمدن كردن، آوردن نظم و دموكراسي دارد و اين كه تنها به عنوان آخرين حربه از زور استفاده مي كند، و غم انگيزتر، اين كه هميشه گروهي از روشنفكران مشتاق وجود دارند كه سخنان آرامش بخش در مورد امپراتوري هاي خوش طينت يا نوع دوست بگويند بيست و پنج سال پس از انتشار شرق شناسي بار ديگر اين سؤال به ميان مي آيد كه آيا امپرياليسم مدرن خاتمه يافته يا اين كه در شرق از هنگام ورود ناپلئون به مصر در دو قرن پيش ادامه يافته است. به اعراب و مسلمانان گفته شده كه شناختن قربانيان و دل مشغولي با چپاول امپراتوري تنها شيوه اي براي گريختن از مسئوليت در زمان حاضر است. شرق شناس مدرن مي گويد كه شما شكست خورده ايد، شما به راه غلط رفته ايد...
اين خط فكري از دوران ناپلئون شروع مي شود، با ظهور مطالعات شرقي و تصرف شمال آفريقا تداوم مي يابد، و با وظيفه اي مشابه در ويتنام، در مصر، در فلسطين و در تمام طول قرن بيستم در نزاع بر سر نفت و تسلط استراتژيك برخليج (فارس)، در عراق، فلسطين و افغانستان ادامه پيدا مي كند. سپس به ظهور ناسيوناليسم ضد استعماري، در ميان دورة كوتاهي از استقلال ليبرال، عصر كودتاهاي نظامي، شورش ها، جنگ داخلي، فناتيسم مذهبي، پيكار غيرعقلاني و سبعيت سازش ناپذير بر ضد آخرين دستة بومي ها مي رسيم. هر كدام از اين مراحل و دوران ها شناخت تحريف شده خودش از ديگري، تصاوير تقليل يافته خودش و مناقشات جنجالي خودش را پديد مي آورد. ايده من در شرق شناسي استفاده كردن از نقدي انسان گرا براي نمايان كردن زمينه هاي نزاع، براي به ميان آوردن توالي طولاني تري از انديشه و تحليل است تا جايگزين غليان هاي كوتاه مدت خشم مجادله آميز متوقف كنندة فكر شود كه تا اين حد ما را در بند خود نگهداشته است، من آن چه را كه سعي كرده ام انجام دهم انسان گرايي خوانده ام، كلمه اي كه عليرغم انكار تحقيرآميز اين واژه توسط ناقدان امروزي پست مدرن، سرسختانه به استفاده اش ادامه خواهم داد. مقصود من از انسان گرايي، اول از همه، تلاش براي محو كردن به قول بليك غل و جيرهاي مخرب ذهن است تا بتوان از ذهن به طور تاريخي و عقلاني به مقصود درك بازتابي استفاده كرد. به علاوه انسان گرايي با حسي از اجتماع با ديگر مفسران و ساير جوامع و دوران ها استمرار مي يابد: به عبارت دقيق تر چيزي به عنوان انسان گرايي جداافتاده وجود ندارد.
سخن از اين است كه هر حوزه اي با حوزه ديگر پيوند دارد، و اين كه هيچ چيز در جهان ما تا بحال بري و مجزا از تأثير بيروني نبوده است. ما نياز داريم كه دربارة موضوعات بي عدالتي و رنج درون زمينه اي سخن بگوييم كه كاملاً در تاريخ، فرهنگ و واقعيت اجتماعي- اقتصادي جاي مي گيرد. نقش ما اين است كه زمينه بحث را گسترش دهيم...
من به عنوان انسان گرايي كه حوزه كاري اش ادبيات است، آن قدر عمركرده ام كه چهل سال گذشته را به تعليم در حوزه ادبيات تطبيقي بپردازم، حوزه اي كه ايده هاي اصلي اش به آلمان انتهاي قرن نوزدهم و ابتداي قرن بيستم باز مي گردد. پيش از آن بايد به مشاركت فوق العاده خلاق جيامباتيستا ويكو فيلسوف و فيلولوژيست دوران ناپلئون اشاره كنم، كه انديشه هايش پيشگام انديشه هاي متفكران آلماني نظير هردر و ولف بوده است، و به دنبال او انديشه هاي گوته، هومبولت، ديلتاي، نيچه، گادامر و نهايتاً فيلولوژيست هاي بزرگ زبان هاي روميايي در قرن بيستم اريك آئرباخ، لئو اشپيتزر، و ارنست رابرت كورتيوس مي آيند.
براي جوانان نسل حاضر، خود ايدة فيلولوژي بيانگر چيزي است به طور غير قابل تحمل قديمي و منسوخ؛ اما فيلولوژي درواقع پايه اي ترين و خلاق ترين فنون تفسيري است. فيلولوژي از نظر من به تحسين برانگيزترين شكل در علاقه گوته به اسلام به طور كلي و به حافظ به طور خاص تمثل مي يابد، اشتياقي سوزان كه او را به تصنيف ديوان غربي- شرقي سوق داد و بر انديشه هاي بعدي گوته درباره ادبيات جهاني (Weltliteratur) يعني مطالعة همه ادبيات هاي جهان به مثابه يك كل همنوا كه مي تواند به طور تئوريك با حفظ فرديت هر اثر بدون از دست دادن رؤيت آن كل ادراك شود، تأثير گذاشت. آن گاه وقوف به اين امر بسيار كنايه آميز است كه در حالي كه دنياي جهاني شده (globalized world) امروز به برخي از شيوه هايي كه در اين جا از آن سخن مي گفته ام چيزها به سوي هم جذب مي كند، ممكن است در حال نزديك شدن به نوعي استاندارد كردن و يكنواختي هم باشيم كه انديشه هاي گوته به طور خاص براي جلوگيري از آن صورت بندي شدند. اريك آئرباخ در جستاري كه به سال 1951 با عنوان فيلولوژي و ادبيات جهاني (Philologie der Weltiliterature) منتشر كرد، در آغاز دورة پس از جنگ كه آغاز جنگ سرد هم بود، دقيقاً به همين نكته اشاره كرد. اثر عظيم او محاكات (Mimesis) در سال 1945 در برن منتشر شد، اما هنگامي نوشته شده بود كه آئرباخ، يك تبعيدي دوران جنگ، در استانبول به آموزش زبان هاي روميايي مي پرداخت و قصدش آن بود كه اين كتاب گواهي باشد بر تنوع و انضمامي بودن واقعيت باز نموده شده در ادبيات غرب از هومر تا ويرجينيا ولف؛ اما هنگام خواندن مقاله 1951 فرد حس مي كند كه از نظر آئرباخ آن كتاب عظيمي كه او نوشت مرثيه اي بود براي دوراني كه در آن مردم مي توانستند متون را به شيوه اي فيلولوژيك، عيني و با حساسيت و از روي شم با تبحر و تسلط عالي بر چندين زبان تفسير كنند تا امكانات آن نوع دركي كه گوته در دركش از ادبيات اسلامي از آن طرفداري مي كرد، فراهم شود. شناخت دقيق زبان ها و تاريخ لازم بود، اما هرگز كافي نبود، همان طور كه جمع آوري مكانيكي فاكت ها روشي مناسب براي دريافتن آن چه كه مؤلفي مثلاً دانته در نظر داشت، بدست نمي دهد. پيش شرط اصلي آن نوع درك فيلولوژيك كه آئرباخ و اسلافش در مورد آن سخن مي گفتند و سعي مي كردند آن را عملي كنند، دركي بود كه به شكلي همدلانه و شخصي به درون دگي يك متن مكتوب، آن چنان كه از چشم انداز عصرش و مؤلفش ديده مي شود، راه يايد (einfuhlung). فيلولوژي آن چنان كه بر ادبيات جهاني اعمال مي شد به جاي بيگانگي و خصومت با زماني ديگر و فرهنگي ديگر شامل روحيه عميق انسان گرايي مي شد كه با بلند نظري و اگر بتوانم اين كلمه را به كار برم، مهمان نوازي به كار گرفته مي شد. بنابراين ذهن مفسر فعالانه جايگاهي براي يك ديگر بيگانه در خودش مي سازد. و اين ساختن خلاق جايگاهي براي آثاري كه در غير اين صورت بيگانه و دور هستند، مهم ترين وجه رسالت مفسر است. اما همه اين ها به وضوح با قدرت گرفتن نازي ها در آلمان زوال يافت و ويران شد. آئرباخ پس از جنگ، سوگوارانه استاندارد شدن انديشه ها و تخصصي شدن بيشتر و بيشتر دانش را يادآوري مي كند كه بتدريج مجال ها براي اين نوع كند وكاوكننده و مداوماً پرسشگرانة كار فيلولوژيك كه او عرضه كرده بود، از دست مي رود، و اسفبار اين حقيقت حتي بيشتر نوميد كننده است كه از زمان مرگ آئرباخ در 1957، انديشه و مشي پژوهش انسان گرا چه از لحاظ گستره و چه از لحاظ محوريت نقصان يافته است. امروز دانشجويان ما به جاي خواندن به معناي واقعي كلمه اغلب با معلوماتي پاره پاره كه بر روي اينترنت و رسانه هاي همگاني در دسترس است سردرگم مي شوند.
حتي بدتر از اين، تعليم و تربيت با ارتدوكسي هاي ملي گرايانه و متعصبانة ديني تهديد مي شود كه از طريق رسانه هاي گروهي انتشار مي يابد، رسانه هايي كه هنگامي كه بر جنگ هاي الكترونيكي در سرزمين هاي دور دست متمركز مي شوند به بينندگان حسي از دقت جراح وار مي دهند، اما در واقع رنج و نابودي ناشي از جنگ افزارهاي مدرن را مي پوشانند. تصاوير رسانه اي با اين منفور كردن يك دشمن ناشناس، كه زدن بر چسب تروريست بر او در خدمت عصباني و آشفته نگهداشتن مردم قرار مي گيرد، توجه ها را به خود معطوف مي كنند و مي توان از آن ها در زمان هاي بحران و ناامني از نوعي كه دوره پس از 11 سپتامبر بوجود آورد، بهره برداري كرد.
شايد بگوييد كه (در اين نوشته) من بيش از حد به گذار هاي ناگهاني ميان تفسير انسان گر از يك طرف و سياست خارجي از طرف ديگر دست مي م و اين كه يك جامعه مدرن تكنولوژيك كه همراه با قدرتي بي سابقه مالك اينترنت و جت هاي جنگندة اف- ۱۶ است، بايد در نهايت بوسيله كارشناسان فني-سياسي هولناكي مانند دانالد رامسفلد و ريچارد پرل فرماندهي شود. اما آن چه در واقع از دست رفته است درك تراكم و استقلال دگي انساني است كه نه مي توان را به يك فرمول تقليل داد و نه مي توان را به عنوان امري نامربوط زدود.
منبع: خردنامه روزنامه همشهری
شماره ۷۴ - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۴ - - Nov 2, 2005