جمالزاده ؛ عصيان در برابر سنتي هزار ساله


الهه خسروی یگانه؛ گفت وگو با شهریار مندنی پور

پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴ -۱۰ نوامبر ۲۰۰۵

• .. نقش ارزنده جمالزاده در تاریخ ادبیات فارسی این است که پیشگام داستان¬نویسی نو بوده است . این حرف در این زمان شاید مضحک به نظر بیاید . ولی باید خود را در زمانه جمالزاده تصور کنیم ، ببینیم وطن و زبان آن را تحقیر شده ، تکه تکه¬هایش برباد رفته ، فقر و مرض و شلاق و استبداد کشیده . . . به طور کلی : باخته . . . در چنین شرایطی ، قلم به دست گرفتن ، و اعتماد کردن به زبان مفلوک شده و فاسد شده و استثمار شده ، به نیت جاه¬طلبانه داستان نویسی و خلق هنری ، خود به خود ، هنر و قدرتی بوده که آن زمان¬ها خیلی¬ها آن را نداشته¬اند

حرف زدن از محمدعلي جمالزاده آن هم با شهريار مندني پور کيفيتي ديگر دارد. او اگرچه معتقد است پايه گذار اصلي داستان را بايد هدايت دانست اما از جمالزاده به عنوان مردامردي ياد مي کند که در بحراني ترين شرايط تاريخي دست به قلم برد و بنيان سنتي کهنه را فرو ريخت.
مشروح اين مصاحبه را مي خوانيد :

*به عنوان مقدمه ، بحث را با اين گمانه شروع کنيم که : محمد علي جمالزاده را چگونه مي¬شود وصف کرد ، با چه خصوصياتي ، و با چه وجه تمايزهايي از ساير نويسندگان همدوره اش ؟
ــ در آخرين مصاحبه انجام شده با جمالزاده ، روي تخت بيمارستان و بيماري و نسيان و مرگ ؛ پيرمردي که يک قرن زيسته ، غوطه¬ور در هوشياري و ناهوشياري ، جمله¬اي گفته است که خواندنش رعشه وحشت به تن و ذهن مي¬اندازد . او را مي¬توان احضار شده به يک تصوير داستاني ، چنين تصور کنيم : پوستي بر استخواني ، تارهايي تنک موي سپيد بر سر ، جمجمه جا به جا گود افتاده و نشست کرده ، گونه¬هاي به شدت تو مکيده شده ، چشماني سفيدا و سياهي¬اش در هم مخلوط شده : خاکستري . . . ( انگار که پيرمرد فصل آخر « اديسه فضايي » « کوبريک » ) در يک موجه گهگاهي هوشياري ، از وحشتش مي¬گويد . نه از و حشت مرگ و نابودي ، نه از بيناييِ تصور کردن جمجمه برهنه شده خود زير خاک ( که بعضي نويسنده¬ها دارند ) ، نه از ترس کشف ناگهاني حرام کردن موهبت دگي ، و يا حتا عزيزان رفته و مانده . . . که : نيم خيز مي¬شود ، چشمان بي¬نورش سمت پنجره مي¬چرخند ، دستش :
رگ¬هاي سياه بر استخوان¬هايي پوک را بالا مي¬آورد که به بيرون و نور اشاره کند ، با صدايي که از زير آوار يک قرن دگي بيرون رخنه مي¬کند ،
مي¬گويد :
ـ همه وحشتم اين است که جايي ، يک داستان نيم تمام نوشته شده داشته باشم که فراموشش کرده¬ام . . .
وحشتناک است . و به همان اندازه باشکوه . چنين جمله¬اي فقطا فقط ممکن است از دهان يک نويسنده بيرون بيايد و به پنجره¬اي روشن ، رو به فضايي باز در سرزميني دور ، هديه بشود . به نظرم ، اين جمله ، عين خود جمالزاده است . وصف و وصاف و صافي جمالزاده است . اصلن خود جمالزاده است ، با همه جمالِ تمامي¬ها و نيمه¬تمامي¬هايش . بي¬دليل نيست و عجيب است که بعد از صد سال زيستن که در قاموس نويسندگي ( نه زند رقاموس ساير هنرها البته ) حيرت¬آور زياد و استثنايي است ، نويسنده هنوز از وحشت يک داستان نيمه¬تمامش بگوييد . وحشتي که هست ، وحشت مرگ و خاموشي نيست ، وحشت فراموشي و نيم تمامي است . درست همان احساسي که انگار جمالزاده ارجمند ما بايد مي¬داشته . يک آغازگر و بنيادگذار بزرگ که اما آگاهانه يا نا¬آگاه ، حسي از نيم تمامي آزارش مي¬داده است . . .
*چرا محمد علي جمالزاده را پدر داستان¬نويسي ايران مي¬دانند ؟ چه مولفه¬هايي باعث شده¬اند که چنين عنواني به او اعطا شود ؟
ـ به نظرم لقب و خلعتِ پدر داستان¬نويسي نو ايران ، بيشتر از جمالزاده ، براده قامت ادبي هدايت است . ادبيات جمالزاده و ادبيت وي بيشتر حالت پل دارد . متن او يک مرحله کوتاه گذار بوده است در زبان فارسي . پلي که يک سمت آن يک زبان رسمي پوک و فاسد ديواني قرار داشته ( که حتا زبان مخالفين سياسي آن هم با آن مشابه است ) دور و بيگانه با زبان رايج در کام مردمان ، و سمت ديگر آن صفحه سفيدي از بالقوه¬هاي زبان فارسي که منتظر بوده تا « هدايت » و « چوبک » و ساير نويسندگان مانند او ، قلم دست بگيرند و براين صفحه بنويسند . آن چه را بنويسند که اينک ما از آن ـ درست يا غلط ـ به نام ادبيات مدرن فارسي ياد مي¬کنيم .
از دو زاويه مي¬توانيم ادبيات جمالزاده را بررسي کنيم و نتيجه بگيريم که داستان¬هاي او مابين فرم حکايت و فرم داستان معلقند . يکي از زاويه نثر متن¬هايش و دوم از زاويه ساختار و شگرد . . . که بخصوص از اين زاويه ، روايت¬هاي جمالزاده کمترين امتيازها را مي¬گيرند . يعني متن¬هاي جمالزاده از نظر عناصر داستان مدرن ( شخصيت¬پردازي ، پردازش « جاي ـ گاه » ، پلات ( به معناي فورستري ) و . . . ) داراي ضعف هستند و به هميل دليل هم نمي¬توانيم آن¬ها را داستان¬هايي کامل بدانيم .
اما شايد بتوانيم جمالزاده را پدر ساده¬نويسي داستاني بدانيم . يعني سواي بزرگمردي به نام « قائم مقام فراهاني » که به نوعي رهبري جريان بازگشت ادبي را به عهده داشته و تلاش براي ساده¬نويسي ادبي را پي ريخته ، جمالزاده هم رويکري ساده¬گرا با زبان دارد . او به خوبي درک کرده بود که از زبان پوسيده رسمي ديواني که مملو از لغت¬هاي نامانوس عربي و صنعت¬¬کاري¬هاي معمايي بود بايد پرهيز کند .
*بنابراين ، اگر از زاويه زبان داستان¬هاي جمالزاده را بررسي کنيم ، ويژگي هاي زباني آثار او چيستند ؟
ـ مي¬دانيم که نثر هر داستاني اگر به مثابه يک اثر هنري خلق شده باشد ، اگر فقط يک اثر سرگرم¬کننده براي استفاده در وقت¬هاي زايد و وقت¬هاي انتظار نباشد ، بايد داراي ادبيت باشد . يعني داراي ويژگي¬هايي باشد که آن را از زبان روزمره و زبان رسمي و غالب زمانه¬اش جدا کند و بيتايش کند . نثر جمالزاده ، شيريني و خوش¬خواني دارد . البته براي خواننده¬اي که مجموعه لغتهايش محدود به لغت¬هاي کاربردي روزمره نباشد . و همچنين براي خواننده حرفه¬اي/ واقعي ادبيات ، که با ديدن چند لغت ناآشنا و يا اندک سختي در خوانش ، از خواندن استعفا نمي¬دهد . گمانم نثر جمالزاده ، همان زمان¬هايي هم که اولين داستان¬هايش به چاپ مي¬رسيدند ، براي خواننده عام و تفنني هم آسان و خوشخوان نبوده ، بلکه خواننده¬اي ذوق¬مدار و اهل و ادب¬آشنا را نياز داشته . . . به هر حال ، سواي نرمش زباني و لذت بخشي خوانش ، نثر جمالزاده هنوز تا آن نثر پر تحرک و فارغ از صنعت¬هاي مخل و متوقف¬کننده زباني که لازمه نثر داستاني است ، فاصله دارد . او با ادبيات مدرن غرب آشنا بوده و البته هم مي¬دانسته که خوانندگان اين ادبيات ديگر خواص درباري و اشراف زميندار با سليقه¬هاي غبار گرفته نيستند . ادبيات مدرن غرب رو به طبقه تازه نفس سرمايه¬دار داشت که همراه خودش خيل خرده بورژواها و کارگران را به عنوان خوانندگان بالقوه ادبيات معرفي مي¬کرد . يعني همان¬ها که توده مردم را تشکيل مي¬دهند . بنابراين جمالزاده دريافته بود که نثر داستاني¬اش بايد ساده باشد ( البته سادگي ادبي ) و اين نثر سواي ظاهرش ، در موضوع و درونمايه¬اش هم بايد به دگي مردم عادي و عامي نزديک باشد . منتها وقتي که نثر داستان¬هاي « يکي بود و يکي نبود » جمالزاده را که در سال 1300شمسي به چاپ رسيده با نثر داستان¬هاي « ده به گور » هدايت که 9 سال بعد چاپ شده ، مقايسه مي¬کنيم ، تفاوت¬هاي زيادي را مي¬بينيم . در نثر جمالزاده بيشتر نوعي تلاش و هميت ساده¬گرداني و استفاده عمدي از ضرب¬المثل¬هاي عاميانه کوچه¬بازاري مي¬بينيم و در ده به گور ، نوعي سادگي ذاتي و جوششي که اصلن از گوهر زبان و زمان نويسنده¬اش برآمده . همت و هنر و هوش جمالزاده در نثرش ، بسيار بر شيرين بودن و خوش آمدن به مذاق خواننده صرف شده است . هنگامي که شخصيت¬هاي داستاني¬اش تک¬گويي مي¬کنند ، انگار که وحشت دارند که اگر شکر شکن نباشند ، خواننده درددل آن¬ها را تا انتها نخواند . به همين دليل هم بذله¬گويي و طنازي هم دارند . گويي جمالزاده زيبايي نثر و ادبيت را با شيرين سخني اشتباه گرفته بوده است . « ملا قربانعلي » يکي از شخصيت¬هاي داستاني جمالزاده ، در اوج شرح درد و بدبختي چنان شيرين گوست که مخاطب تک¬گويي بيروني ( درددل ) او ، رنج عشق و دان و مرگ عزيزانش را فراموش مي¬کند . در حالي که راوي تک گوي هدايت ، خواننده را تا حد ممکن به درد و نکبت و حتا عرق چسبناک تنش نزديک مي¬کشاند .
به طور کلی ، نثر جمالزاده در همان مراحل اولیه انقلاب ادبی ، محافظه¬کارانه متوقف مانده است و به سادگی ظاهری و کلامی اکتفا کرده است . مشابه نثر او را در آثار « دهخدا » و قدیمی¬تر : تا حدی « امین الدوله » و بلکه حتا « ناصرالد باید خود را در زمانه جمالزاده تصور کنیم ، ببینیم وطن و زبان آن را تحقیر شده ، تکه تکه¬هایش برباد رفته ، فقر و مرض و شلاق و استبداد کشیده . . . به طور کلی : باخته . . . در چنین شرایطی ، قلم به دست گرفتن ، و اعتماد کردن به زبان مفلوک شده و فاسد شده و استثمار شده ، به نیت جاه¬طلبانه داستان نویسی و خلق هنری ، خود به خود ، هنر و قدرتی بوده که آن زمان¬ها خیلی¬ها آن را نداشته¬اند . . . در سرزمینی که هنر آن و بخصوص ادبیاتش قرن¬ها قرن ، جیره¬خور دربارها و خواص درباری بوده ، قرن¬ها قرن رو سوی مخاطبین درباری و اعوان انصار دربار داشته ، چنین سنتی سنگین بر شانه¬ها ، مردا مردی می¬¬بایسته که با اطمینان به فرهنگ خود ، جهت مخاطبین را عوض کند
740;ن شاه » هم می¬توانیم یافت . نثری که جرئت ندارد رخنه کند به اعماق ذهن شخصیت ، و سیاهی و تباهی ذهن انسانی را افشا کند . یا حتا به آنات شخصی و خصوصی شخصیت داستانی نزدیک شود و او را خاص کند .
از این گونه نکته¬ها درباره نثر جمالزاده بسیار می¬توان استخراج کرد و برشمرد . اما شاید مهمترین وجه تمایز نثر جمالزاده این باشد که : توان و وسوسه آزمایشگری ندارد . یعنی فاقد شجاعت ، کنجکاوی ، هوسبارگی و خودسوزی¬هایی است که برخی نویسندگان مانند هدایت و «آلن پو » و « جویس » و « ویرجینیا وولف » و « گلشیری » . . . دارند و از طریق تجربه¬گرایی مدام در نثر ، درونمایه و گوهر زبان را که انسان باشد ، به محک و افشای تجربه¬¬های گوناگون می¬کشند . یکی از علت¬های طول عمر جمالزاده ارجمند هم ـ سوای دورنشینی از وطن و جگر خونی¬هاییش ـ بلکه همین باشد ، که زبان فارسی خود را همراه قلب خود در چنگ نگرفت و با تمام توان هنری و کنجکاوی هنری نفشرد تا خون آن را در رگ¬های نثرش بر کاغذ جاری کند . ـ همان کاری که مثلن هدایت کرد ـ . جمالزاده پس از فتح اولین قله بیانیِ خود ، که آخرین آن هم ؛ به همان فارسی شکر استِ خود اکتفا کرد ، و تا آخر عمرِ طولانی و گرانمایه¬اش البته ، در حاشیه امن و امان آن ، به خوبی و شیرینی نوشت و زیست و نوشت ، تا وقتی که زمانش دررسید و جان به جان آفرین تسلیم کرد .
*از زاویه عناصر داستان و به طور کلی فرم داستانی ، چه مشخصاتی برای آثار جمالزاده می¬توان برشمرد ؟ به طور کلی ، کدام ویژگی جمالزاده بر ادبیات معاصر ایران تاثیر گذار بود؟
ـ در داستان¬های جمالزاده تلاش برای فرم¬پردازی دیده نمی¬شود . به گرته همان حکایت¬های قدیمی هم ، داستان¬های او سلسله حادثه¬ها را بر یک خط روایتی ساده پیش می¬برد و به پایان می¬رساند . اگر تعلیق ( اندروای ) هم در داستانیش وجود داشته باشد ، بیشتر تعلیقی غریزی و از هوش روایتی است تا تسلط بر شگردهای داستان¬نویسی . شخصیت¬پردازی رقیقی در داستان¬های جمالزاده حضور دارد . به اقتضای این ، تاحدی زمان و مکان هم ساخته می¬شوند ، اما هم شخصیت¬ها و هم مکان¬های آن¬ها آن چنان که باید از تخیل داستانی بهره¬ای ندارند . آن چنانند که باید باشند و احتمالن به یک ذهن غیر داستان¬نویس هم خطور می¬کردند . این نکته ، شامل اشتباهی است که بعدها هم در داستان¬نویسی ایران ، نسل به نسل منتقل شده ، و بلکه در سینمایمان هم . مرادم به هیچ وجه شخصیت¬ و مکان¬های های فراواقعی و فانتزی نیست . در باره شخصیت و مکان واقعی در داستان عرض می¬کنم که ، جمالزاده عزیز ما ، در داستان¬هایش ، احتمالن تفاوت شخصیت واقعی گزارش شده از واقعیت و شخصیت واقعی خلق شده برای واقعیت داستانی را متوجه نبوده . به همین دلیل هم شخصیت¬های داستان¬هایش ، و همچنین مکان¬های داستان¬هایش ، آنِ داستانی و آنِ واقعیت داستانی ندارند . آن¬ها کاملن واقعی هستند و واقعی هم نوشته شده¬اند . یعنی جمالزاده ، با موفقیت به مانیفست داستان¬نویسی خود وفادار بوده است ، که شخصیت¬ها و مکان¬های زنی داستان¬هایش را از میان مردمان کوچه و بازار ، و از میان جاهای کوچه و بازار همان¬ها که روزانه روز دیده می¬شوند انتخاب کند و درباره آن¬ها بنویسد . البته این نوع واقعگرایی ، برای سطح داستان¬نویسی آن زمان ایران ، که صفر بوده ، خودش یک قله است ، منتها ، قله¬ای که متاسفانه فاقد حس و فضای تخیل داستانی است . در همان زمانی که جمالزاده این گونه رئالیسم اولیه را در زبان فارسی خلق می¬کند و البته با توانمندی ، بالقوه¬های زبانی آن را بالفعل می¬کند ، غرب گونه¬های مختلف داستان رئالیستی را آزموده و از ناتورالیسم هم رد شده و مشغول آزمودن سوررئالیسم است و مهیای تجربه و چشیدن فضاهای کابوسی داستان¬های « کافکا » . . . به عبارت دیگر واقعگرایی بدون فرم و بدون شگردپردازی جمالزاده ، مانند واقعگرایی اولیه و ابتدایی داستان¬های غربی در قرن هیجده و نوزده است . چند سال بعد از جمالزاده ، هدایت ، چه آگاهانه و چه غیر آگاه ، داستان¬هایی را عرضه می¬کند که هم در حوزه واقعیت و هم در حوزه فراواقعیت به شدت از تخیل نویسنده آکنده شده¬اند . و همچنین داستان¬هایی عرضه می¬کند که در آن¬ها تلاش برای گریز و پرهیز از روایت خطی حکایت وار به چشم می¬آید و احساس می¬شود . « بوف کور » اثری است که در آن فرم دو تکه و شگرد تکرار ، در آن فرم توازی و شگرد توازی به خوبی و هم¬گوهر با درونمایه اثر ساخته و پرداخته شده¬اند . . .
در حوزه عنصر زمان در داستان ، در داستان¬های جمالزاده ، گاهی استفاده کمرنگی از شگرد فلاش¬بک دیده و خوانده می¬شود . مثلن در همان داستان دردل ملاقربانعلی ، که راوی داستان در دان است و سپس با رجوع به گذشته ، شرح درد و بدبختی را آغاز می¬کند و علت به دان افتادنش را فاش . . . اما این گونه فلاش یک ¬های ساده ، در حکایت¬های قدیمی ، هم به وفور دیده می¬شود .
با این تفاصیل ، به گمانم ، نمی¬توانیم از تاثیر مشخص و مهم جمالزاده بر نویسندگان بعد از خود ، حرفی به میان آوریم . به طور کلی ، مسلم است که هر نویسنده مطرحی ، چه مستقیم به وسیله آثارش و چه غیر مستقیم به وسیله افکار و نوع دگی¬اش حت ، بر بعد از خود اثرهایی می¬گذارد . شاید نابختیاری جمالزاده این باشد که بلافاصله بعد از اولین اثرش و اعلام حضورش ، نویسنده¬ای قدر و چند بعدی پا به میدان گذاشته به نام هدایت ، و عرصه را بر وی تنگ کرده است . شاید هم به همین دلیل است که جمالزاده ، هدایت را به سخره و هزل هم می¬کشد . . . اما تاثیر غیر مستقیم جمالزاده که هنوز هم می¬توان از آن به عنوان یک میراث هم سخن گفت ، همانا ، همان تلاش واقعگرایی و توجه به مردمان کوچه و بازار است . و همانا همان تلاش ارده وی باشد برای بالفعل کردن توانش¬های پنهان زبان فارسی برای روایت ساده و عینی ضمن پرهیز از شبیه و استعاره¬های پیچیده و معما¬وار . . .
از همه این¬ها مهمتر ، نقش ارده جمالزاده در تاریخ ادبیات فارسی این است که پیشگام داستان¬نویسی نو بوده است . این حرف در این زمان شاید مضحک به نظر بیاید . ولی باید خود را در زمانه جمالزاده تصور کنیم ، ببینیم وطن و زبان آن را تحقیر شده ، تکه تکه¬هایش برباد رفته ، فقر و مرض و شلاق و استبداد کشیده . . . به طور کلی : باخته . . . در چنین شرایطی ، قلم به دست گرفتن ، و اعتماد کردن به زبان مفلوک شده و فاسد شده و استثمار شده ، به نیت جاه¬طلبانه داستان نویسی و خلق هنری ، خود به خود ، هنر و قدرتی بوده که آن زمان¬ها خیلی¬ها آن را نداشته¬اند . . . در سرزمینی که هنر آن و بخصوص ادبیاتش قرن¬ها قرن ، جیره¬خور دربارها و خواص درباری بوده ، قرن¬ها قرن رو سوی مخاطبین درباری و اعوان انصار دربار داشته ، چنین سنتی سنگین بر شانه¬ها ، مردا مردی می¬¬بایسته که با اطمینان به فرهنگ خود ، جهت مخاطبین را عوض کند ، و بلکه پشت کند به دربار و حاشیه¬اش . . . و مردامردی می¬شایسته که زیباشناسی تشبیهات و استعاراتِ لعل و نرگس و سرو و زعفران و نار و مشک و طبله¬های غبغب یار را وانهد ، پوسیدگی و غبارگرفتگی این نوع زیباشناسی و ساختار زبانی / تاریخی آن را دور بریزد و رو آورد به زیور زبان مردمان عامی و عادی . رو آورد به باورهای و خرافات و ضرب¬المثل¬ها ، تکیه کلام¬ها ، واژه¬های رکیک ( slang ) و جهل و ناداری مردمان و به طور کلی زیباشناسی زبانی عامیان . . . بدون هراس از این ظاهر بینی قدرتمند که چنین دستمایه¬هایی ، در برابر دستمایه¬های اشرافی و درباری ، باعث نزول و خواری هنری می¬شوند . . .
جمالزاده چنین مردامردی بوده است ، و به همین¬هاست لابد که هنوز هم ، به احترام نام و یاد و آثارش ، از جا برمی¬خیزیم و سکوت می¬کنیم .
منبع:
تهران ــ ميراث خبر