مويه در مرگ منوچهر
منوچهر آتشی، ديروز، بيست و نهم آبانماه 1384، در تهران درگذشت.
فردا، در نيمروز، ديگر لالههای دشتهای ملتهب دشتستان فارس، چشم بهانتظار ديدار فرد نامور خويش نخواهند بود؛ آتشی در سپيدهدم، بهديدار جمع شاعران رخت بربسته از جهان رفته است.
فردا ديگر پرندهها
شبهای پُرستاره
مهتاب را بهزمزمه پاسخ نمیدهند
و کوليان خسته، پای اجاقها
آهنگ جاودانه مس سر نمیدهند
آتشی بهديدار نيما، فروغ، سپهری، اخوان و شاملو رفته است.
عجب سعادت غمناکی
ديدار در فلق
او در شبنشينی ايشان، از دردهای شاعران روزگار خويش خواهد گفت و از طعن و تنفر ياران خشمگين روزگار خويش که روزگاريست چند، ديگر ياد او نمیکنند و از او نامی نمیبرند. از آنانی که حتی در بستر مرگ نيز بهديدارش نيامدند تا نشان دهند که چهسان از او که طريقی ديگر در پيش گرفته و بهراه مدارا افتاده بود، «تنفر» دارند. اينان را آيا عبرتی خواهد بود از اين سرودهی آتشين آتشی که ديروز برای فردان امروز و فردای سرزمينش بجا گذاشته است؟
فردانم نوادههايم
سهراب
فرامرز
برزو
شما
بهزمانه فرسودگیِ آيينها زاده شديد
در قلمرو غرورهای نفرينی
از اينروست که جگر پُرطراوتتان
بر انتهای خنجر پدر
در ماه میدرخشد
تا برق شادی از چشم قدکوتاهان برتاباند
سهراب من
بادآفراه سوزاندگی هامان اينک
بالای خندق خونين نابرادران
از خنده ريسه رفتهاند
از رنج پايانناپذير ما
آری، درد و رنج پايانناپذيری که آتشی در سالهای پايانی عمر خود کشيد، سنگين بود و جانفرسا. و باری که بر دوش داشت، برای او سنگينتر از صليبی که مسيح بر دوش میکشيد.
باری، من گُمان دارم که سرانجام او را
دشنام دشمنان
تنفر ياران
و لعنت مدام روح خويش
چنان غريبانه بهوادی مرگ کشاند.
طعنهی روزگار بين که آنچه آتشی، در بيش از سی و پنج سال پيش، در شعری بهتصوير کشيده است، شگفتا که امروز بازگوی سرنوشت اوست در سالهای پايانی عمر. آتشی ديری بود که تن و جان خود را چون «صليبی گوشتی، سنگينتر و مهيبتر از خشم هاويه در كوچههاى تهمت با خويش مىکشيد». و دريغا که سرانجام نيز «دشنام دشمنان و تنفر ياران و لعنت مدام روح خويش» جان او گرفت.
«ديدار در فلق» عنوان يکی از نخستين مجموعههای شعر اوست که در سال 1348 در تهران منتشر شد. شعر «گر من مسيح بودم» از اين مجموعه از زيباترين سرودههای منوچهر آتشی است. او از معدود شاعران معاصر ايران بود که در بسياری از سرودههای خود مضمون «مرگ مسيح» را دستمايه شعرهای خود قرار داده بود. آنِماری شيمل، شرقشناس نامدار آلمانی، اين شعر را با زيبايی تمام در کتاب «مسيح و مريم در عرفان اسلامی» بهآلمانی ترجمه کرده است.
بخشی از اين شعر را در کنار ترجمه آلمانی آن، در فردای مرگ آتشی و بهياد اين شاعر دلسوختهی دشتستانی در اينجا میآورم. او که بههنگام مرگ اندکی بيش از هفتاد و چهار سال عمر داشت، زاده روستای دهرود دشتستان فارس بود؛ يا آنسان که خود میگفت:
فرد بازيار غريبی
از بيخههاى تشنه دشتستان
درد من از مسيح سنگينتر است
بخشی از شعر «گر من مسيح بودم»
از منوچهر آتشی
با ترجمهی آلمانی آنِماری شيمل
بار من از مسيح
سنگينتر است
او با صليب چوبى، تنها يكبار
- با ميخهاى آهنينش در دست
تن را كشيد سوى بلنداى افترا
او با صليب چوبى و دشنام دشمنان
با كوه سرنوشت گلاويز بود و من
من خود صليب خويشتنم،
من خود صليب گوشتيم را، يك عمر
- سنگينتر و مهيبتر از خشم هاويه
در كوچههاى تهمت با خويش مىكشم
او را
دشنام دشمنان مىآزُرد
اما مرا تنفر ياران
و لعنت مدام روح خويش
او
فرد روح قدسى بود و من
فرد بازيارِ غريبى
- از بيخههاى تشنه دشتستان
او
تنها
يكبار مُرد، يعنى
پرواز كرد و من
روزى هزار مرتبه مىميرم
درد من از مسيح سنگينتر است.
Mein Leiden ist schwerer als das des Messias
Meine Last ist schwerer
als die des Messias
Er, mit dem hölzernen Kreuz - einmal nur
zog er - eiserne Nägel in seiner Hand, -
den Leib zur Höhe des Verrats.
Er, mit dem hölzernen Kreuz und der Beschimpfung der Feinde
war mit dem Berg des Schicksals im würgenden
Griff - und ich,
ich bin mein eigenes Kreuz,
Ich schleppe mein fleischernes Kreuz ein Leben lang
- schwerer und grässlicher als das Toben der Hölle
- schleppe es in den Gassen der Verleumdung mit mir herum
Ihn
kränkte das Fluchen der Feinde,
aber mich der Abscheu des Freundes
und der ständige Tadel der eigenen Seele
Er war der Sohn des Heiligen Geistes, und ich
das Kind eines armen Bauern
aus den durstigen Wurzeln Wüstenlands;
er starb allein,
nur einmal, dass heißt,
er entflog - und ich
sterbe täglich Tausende Tode
Mein Leiden ist schwerer als das des Messias.
منبع: روز