در سوگِ مرتضی ممیز*
مسعود بهنود
Sun, Nov 27, 2005 - يكشنبه ۶ آذر ۱۳۸۴
اگر توانم بود، در وسط خیابان های تهران فریاد می زدم آی مردم. بزرگ فرزانه ای از ميانتان رفت، ساکت ننشينيد. بی مرتضی ممیز، کسی کو که فهم کند زبان نشانه ها را و راز زيبائی ها را و کسی کو که چنين گشاده دست باشد در آموختن به ديگران.
همین. به همين سادگی
همین. به همين سادگی.
از خودم پرسيدم، وقتی در سرمای کشنده اين شهر پیچیده در کلاه و شال داشتم در جنگلی قدم می زدم. برگ های زرد و خیس، زمين يخ زده، درختان بی بار. کسی نبود در اطراف پيری از دور می آمد سگش را با خود می کشيد. از کنارم گذشت. نگاهم کرد و اشگ هایم را ديد آيا يا نديد. اما ديد که مثل هر روز لبخندش را جواب ندادم به سلامی. دلم زمستانی است. از خودم می پرسم همين به همين سادگی. و اين کلماتی است که از سر ناچاری و بی اختياری بر زبان می گردد. در مرگ مرتضی مميز.
در جنگل. در اين جا که زبان ما نمی دانند با صدای خودم در ميان درختان سرد و برهنه گریستم و خواندم
منبع: سایت بهنود دیگر
منه دل بر جهان کين سرد ناکس
وفاداری نخواهد کرد بر کس
چون بر پائی، طلسمی پیچ پیچی
چون افتادی، شکستی، هيچ هيچی
در اين چنبر که محکم شهربندیست
نشان ده گردنی کو بی کمندیست
شنیدستم که افلاطون شب و روز
به گریه داشتی چشم جگر سوز
بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست
بگفتا چشم کس بیهوده نگریست
از آن گریم که جسم و جان دمساز
به هم خو کرده اند از دیرگه باز
جدا خواهند گشت از آشنائی
همی گریم بدان روز جدائی
اگر توانم بود، در وسط خیابان های تهران فریاد می زدم آی مردم. بزرگ فرزانه ای از ميانتان رفت، ساکت ننشينيد. بی شاملو نوشته بودم که کلمه يتیم شد، بی مرتضی ممیز، کسی کو که فهم کند زبان نشانه ها را و راز زيبائی ها را و کسی کو که چنين گشاده دست باشد در آموختن به ديگران. و چنان درشت بگوید و چنان بی پروا بگوید. چنان معلم وار بگوید درس توا را. چنین معلم وار جسور باشد. و چنين معلم وار مهربان.
چهره اش مانند مجسمه ای سنگی از بودا بود به نظرم در عکسی که يکی از بچه هايمان فرستاد از روی تخت بيمارستان. سنگی که درد داشت اما. از نقطه بود، از خط بود. رنگی نداشت چرا. و ای روزگار سرد ناکس – به قول نظامی – اين درد را که سالی بود به جانش انداختی از کجا بيروی کشيدی. که مرد نفس نمی توانست بکشد، اين آخری.
در برنامه راديوئی [پادکست] سخنی با او گفته بودم. چند تائی از بچه ها رفتند بگذارند که بشنود. سهیل موفق شد. مرتضی گفته بود به فلان بگو همين روزهاست که بايد از آن چيزها بنويسی. گويا سوگنامه خود را سفارش می داد. ما همه تابوت خود بر دوش می کشيم. اما گاه در اين تابوت درشت استخوانی است که در ذهن نمی گنجد. گفته بود به سهيل "بهش بگو می دانم هر وقت که به باغبان کلا بروی سری به من می ی."
پيامش که رسيد از سهيل پرسيدم گفت سری به من می ی. و بعد با دلشوره تلفن کردم که شايد بتوانم از خودش بپرسم . چهل سالی خاطره دارم از مرتضی آخر. اما نشد. کلامی از من دريغ داشت روزگار.
اينک جز اينم توان بازگفتن دردی نيست که از نبود مرتضی ممیز می کشم. باشد تا فردا شايد بتوانم گفت که او چه بود و بزرگی چرا سزاوار اوست.
*عنوان متن اصلی نوشتار «همین. به همین سادگی» است.