بم: از ويرانه ديروز تا خانه امروز
مهدی اشراقی
دوشنبه ۵ دى ۱۳۸۴ - ۲۶ دسامبر ۲۰۰۵
اين روزها مصادف با سالگرد وافعه زلزله پنجم ديماه است و به همين مناسبت مردم بم و آنها که از آن حادثه جان بدر بردهاند در اين ايام آماده میشوند تا برای عزيزانشان مراسم يادبود برگزار کنند. در بسياری از نقاط شهر پلاکاردهايی برای گراميداشت ياد درگذشتگان نصب شده است.
ساعاتی چند پس از وقوع زلزله بود که به همراه يک تيم امدادی از تهران به بم رسيديم. شهری که به سختی میشد در آن زمان به آن شهر گفت.
از خانههای خشتی بم تقريبا چيزی جز چندين تپه خاکی به جای نمانده بود. کنار خيابانهای شهر مملو بود از اجساد کشتهشدگان که از زير آوارها بيرون آورده شده بودند.
از هر سو صدای زجه و ناله بلند بود. صحنه گريههای پدری که بر جسد بیجان فرزندش نشسته بود ، مادری که در غم از دست دادن همسر و فرزندانش چنگ بر صورت میکشيد و کودکی که تنها در کنار تلی از خاک و خشت میگريست، صحنههای عادی آن روز بم بود.
آنروز سخت، دردناک و رنج آور را هرگز فراموش نخواهم کرد. در حقيقت ديدن همين صحنه ها و يادآوری خاطرات آن بود که باعث شد امسال نيز برای سومين بار به بم سفر کنم.
امسال هم چون سال پيش انگيزهای درونی و احساسی قلبی نسبت به بم و مردمان مهربانش باعث شد تا تصميم به اين سفر بگيرم و از نزديک شاهد جريان زندگی و بازسازی اين شهر کهن باشم.
سال پيش که به بم آمده بودم با اينکه يک سال از وقوع زلزله گذشته بود ولی غبار غم و اندوه همه شهر را پوشانده بود. بعد از يکسال مردمانی آواره در سرمای سخت آن سال گاهی تنها يک چادر سرپناهشان بود و همچنان غم و اندوه در چهره مردم شهر نمايان بود.
همه جا هنوز بوی مرگ می داد و آوارهای باقی مانده از زلزله در همه نقاط شهر ديده می شد.
اما بم امروز با آن روزهای سخت تفاوت بسياری کرده است. اگر چه هنوز هم از شهر بم، از آنچه بوده است و هزاران سال تمدنش، به سختی نشانی میبينيد ولی اگر قدمی در ميدان امام، ميدان آزادی يا بازار شهر بزنيد خواهيد ديد از پس همه سختیها و رنجها و مشکلات، هنوز هم زندگی در بم جاريست.
گرچه از مغازههای کوچک و بزرگ و خشتی زيبای آنروز خبری نيست و مغازههای شهر همان کانکسهای پيشساخته اهدايی است، ولی مردم شهر بم اميدوارانه میخرند و میفرشند و مايحتاج زندگیشان را از همين کانکسهای تهيه میکنند.
در بازار اصلی شهر آرايشگاه، طلافروشی، کفاشی، فروشگاه نوارهای کاستهای ، و حتی دستفروشها از صبح تا عصر مشغول فعاليت اند. و اين نشان از شروع دوباره زندگی در بم دارد.
وقتی در ميان خرابههای شهر که هنوز هم آثار آن در نقاطی از شهر وجود دارد و ساختمانهای نيمهکاره قدم میزنم با خودم فکر میکنم شايد دليل اينکه مردم اين شهر اينچنين فعالند و برای آيندهشان تلاش میکنند، با اينکه غم بم را دارند و اندوه جانکاه عزيزان از دست رفته شان کمی قامتشان را خم کرده ولی هنوز هم استوارند، اين است که به معنای واقعی کلمه در غم هم شريک بودهاند و همچنين حضور مردم و همدلی آنها با زخم ديدگان و رنج کشيدگان بود که به آنها کمک کرده تا همچنان به زندگی در شهر ادامه دهند.
بيشتر مردم بم که خانه ای داشته اند در همانجا که خانه و خاطراتشان بود خانه جديدی می سازند اما اينبار محکمتر و استوارتر از آن خانه های خشتی سست، تا آن حادثه شوم دوباره تکرار نشود. البته در اين ميان بعضی هم هستند که هنوز نتوانسته اند برای خودشان زمين و خانه ای تهيه کنند. و آنها در همان اردوگاه های موقت اسکان داده شده اند.
مهدی نوجوان سيزده ساله بمی است که دارد ديوارهای ساختمان نيمه کاره را با آب خيس میکند تا سيمانهای آن سفتتر شوند. تا ديگر مثل آوار آن بنای خشتی سست او و خانواده اش را داغدار نکنند.
پدر مهدی در زلزله پنجم ديماه جزو هزاران پدری بود که جانش را از دست داد و مهدی جزو هزاران پسری است که در آغاز دوره نوجوانی پدر از دست داده، يتيم میشود. مهدی میگفت با مادر و دو خواهر کوچکش زندگی میکند و او حالا در غياب پدر از دست رفته، مرد خانواده شده است.
با محمد در تاکسیاش آشنا شدم، میگفت؛ قبلا روی زمين کار میکرده، قنات آبی و نخل خرمايی و يک تاکسی داشته که خرج خانوادهاش را میدادهاند. ولی زلزله همسر و فرزندانش و خانه و کاشانهاش را از او گرفته و از آن همه فقط يک تاکسی برايش مانده و يک کانکس که به او دادهاند.
حالا که هر ظهر به خانه پيش ساخته میرود سکوت خانه بی همسر و فرزند اعصابش را خورد میکند. میگفت سالها وقتی ظهر به خانه میآمدم عادت کرده بودم به ديدن تنها دخترم که می خندد برای بابا، ولی حالا دلم به اين عکس روی داشبورد ماشين خوش است. محمد اينها را میگفت و اشکهايش را از من پنهان میکرد.
افشين و پروين هم کودکان بمی هستند و زمان وقوع زلزله در بم بودهاند و از زير آوار نجات پيدا کردهاند.
آنها فقط خواهر بزرگترشان را در زلزله از دست داده اند و خوشبختانه در کودکی سايه پدر و مادر بالای سرشان است ولی خانه شان به کلی خراب شده شده و میگويند پدر در حال ساخت خانه جديد برايشان است. افشين و پروين میگويند تنها سرگرمیشان بازی در ميان ساختمان های نيمه کاره شهر است.
اين روزها مصادف با سالگرد وافعه زلزله پنجم ديماه است و به همين مناسبت مردم بم و آنها که از آن حادثه جان بدر بردهاند در اين ايام آماده میشوند تا برای عزيزانشان مراسم يادبود برگزار کنند. در بسياری از نقاط شهر پلاکاردهايی برای گراميداشت ياد درگذشتگان نصب شده است.
گورستان بم جای عجيبی است که هر انسانی را تحت تاثير قرار میدهد. اگر روزی به بم سفر کرديد حتما سری به بهشت زهرای بم بزنيد قبرهايی که در کنار هم هستند و يک نام فاميل بر روی تمام آنها آن حک شده است. و تاريخ وفات همه پنجم ديماه است.
قبر معين و ميلاد دو برادر نوجوان که در زلزله جانشان را از دست دادهاند نظر مرا به خود جلب کرد و نوشته روی آن مرا متاثر نمود. روی آن نوشته است خدايا؛ من فقط سيزده سال داشتم مصلحت در چی بود که هم آغوش خاکم کردی. و روی ديگری نوشته، خدايا؛ من صدها آرزو داشتم مصلحت در چی بود که هم آغوش خاکم کردی.
در آن سوی بهشت زهرای بم مادری که در کنار قبر فرزندانش نشسته و گريه سر داده و از روزگار شکايت دارد که فرزندانش را از او گرفته است.
با خود فکر ميکنم ای کاش آنروز خانهشان و ديوارهای شهرشان کمی محکم تر بود تا اين مادر اينچنين غم انگيز بر قبر فرزندش نگريد و ای کاش...
اما حالا بعد از دو سال که از زلزله گذشته است بايد به زندگی فکر کرد و با دستان توانمند مردم مهربان بم شهر آباد شود چنان که بود تا بوی عطر نارنجهای بم دوباره شهر را پر کند. بايد دوباره خرمای بم شهره شهر شود. بايد مردم بم چنان که هزاران سال در بم زيسته اند بمی آباد در جای خود بسازند ولی اينبار محکمتر و استوارتر.
اين مردم مهربان و مهمان نواز گرچه سختی های بسيار زيادی متحمل شده اند و بسياری از همشهریهايشان را از دست داده اند ولی آينده ای را در پيش روی دارند که به دست آنها رقم خواهد خورد.
ياد شعری از مرحوم کسروی افتادم؛ آری آری زندگی زيباست، زندگی آتشگهی ديرينه پابرجاست ، گر بيافروزيش رقص شعلهاش در هر کران پيداست، ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
منبع: بی بی سی