سكولارها و مذهبيها؛ تقابل يا تعامل؟
تقي رحماني
پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۴ - ۹ مارس ۲۰۰۶
دولت نبايد ديني و نه بايستي سكولار باشد، بلكه بايد دولت شهروندان باشد. از همينرو روشنفكران مذهبي به حاكميت ديني معتقد نبوده، اما به حاكميت قانونمند و فعاليت دين در حوزه عمومي باور دارند. تعامل ميان اخلاق فردي و جمعي سكولار و مذهبي در همين حوزه صورت ميگيرد و قوانين ميبايد در جهت استمرار اين تعامل باشد.
پيشگفتار
مقصود از اين نوشتار، بررسي سخنراني هابرماس در دانشگاه نروژ به مناسبت دريافت جايزه هولبرگ است كه داراي جنبههاي مختلف ميباشد، اما فارغ از اين جوانب، اين متن نانوشتههاي قابل خواندن دارد كه ابتدا به قسمت نانوشته ميپردازم و آنگاه به ابعاد گوناگون سخنراني خواهم پرداخت.
اين سخنان، سخنان فيلسوف مشهور و سكولاري است كه نشان ميدهد فلاسفه هميشه دنبالهرو واقعيت و تفسيركننده وضع موجود هستند. هابرماس فيلسوف صادقي است كه با حسننيت فراوان تلاش ميكند عنانگسيخته خودكامگي ديدگاه سكولار كه بر اسب عقل مدرن خودبنياد سوار است را مهار وآن را متوجه موج ويرانگر بنيادگرايي مذهبي كند و به درستي توضيح دهد كه محصول خودخواهي عقل مدرن، ويرانگري بنيادگرايي است.
به عبارتي هابرماس راه ميانهاي را توصيه ميكند كه براي عملي بودن اين راه بايد بيشتر به جوانب و ابعاد امكان اجرايي شدن آن پرداخت، چرا كه بايد ديد آيا عقل خودبنياد مغرور، توان تعامل با موج مذهبي عصبي شده را دارد يا نه و از سويي ديگر آيا رويكرد به مذهب و غرور ناشي از اين رويكرد در نزد برخي از سرمداران آن، هوشياري لازم را به آنان مي دهد تا به تعامل با انديشههاي رقيب بنشينند و از حذف ديگران خوشحال نباشند؟ با اين حال هابرماس به سان يك فيلسوف در تفسير واقعيت بسيار صادقانه عمل ميكند و تلاش ميكند همچون ديگر راهحلهاي ارائه شده گذشته خود، با پرهيز از آرمانگرايي، راه حل ميانهاي را با همان ويژگي عقلانيت و خردورزيش پيشنهاد كند كه همانا تعامل مذهب با سكولاريسم و عقل مدرن است. به راستي توصيه عقلي فيلسوفي معقول و منصف به جريانهايي كه برخي از سرمداران آن عصبي يا خودخواه هستند، تا چه مقدار ميتواند مؤثر باشد؟
به نظر ميرسد كه جهان به اقدام پيامبرانه كه پيامي مكمل عشق، عقل و مداراگري باشد، نياز دارد. در حالي كه قدرتمندان مذهبي ـ بنيادگرا و سكولار بر عدم درك يكديگر اصرار دارند. در اين ميانه تلاش هابرماس و همانندان وي را بايد ستود. روشنفكران مذهبي چندين دهه است كه به تعامل مدرنيته و سنت باور داشته، اما در اين مورد كاميابي چنداني نداشتهاند، هر چند بيدستاورد نبودهاند. در اين سامان كمتر انديشمندان وطني سكولار و معدود سنتگرايان ديني به قصد تفاهم با يكديگر نشستهاند، در حالي كه چندين دهه است كه روشنفكران مذهبي اين توصيه جديد هابرماس را به سكولارها و سنتيها گوشزد كردهاند و البته اكنون و آينده نيز به علت درستي اين راه حل ميبايد از سر عشق به انسان به اين تكليف يعني تعامل به جاي تقابل با يكديگر اصرار بورزند.
حال نوشتار را با قسمتهاي مختلف پي ميگيريم:
1 ـ چند فراز مهم در سخنراني هابرماس
2 ـ ويژگي مذاهب و وظايف جديد آن
3 ـ سكولاريسم و وظايف جديد آن
4ـ نتيجهگيري
1ـ چند فراز مهم در سخنراني هابرماس
الف) فرازهاي فلسفي سخنراني
هابرماس توضيح ميدهد كه رشد باورهاي مذهبي در خاستگاه سكولاريسم يعني اروپا به جز دو كشور، در حال رشد و فزوني است. پروژه سكولاريسم كه روزگاري خود را جهانشمول ميدانست، اكنون خودش را به يك سناريوي در حالت ويژه تقليل داده است كه آن حالت ويژه به دليل جنگهاي مذهبي در جوامع اروپايي بود. فراز ديگر سخنراني هابرماس، بررسي عقل خودبنياد است كه بر اساس برداشت متافيزيكي از يك نوع عقلانيت مدرن است كه خود را در نوع انسان مشترك ميگيرد اما درعين حال از متافيزيك عقل سخن ميگويد. يعني يك عقلانيت برتر كه همه انسانها ميتوانند به آن باور داشته باشند را باور دارد.
در حالي كه هابرماس به محدوديت اين عقل تأكيد ميكند و همچنين نزديكي اين عقلانيت را به يك جهانبيني طبيعتگرا كه تنها برگرفته از منابع مختلف علمي ميباشد را مورد نقد قرار ميدهد و اين عقل را به علم زدگي متهم ميكند كه ادعاي تماميتخواهي بر همه امور دارد. هابرماس انديشه پسامتافيزيكي را كه نقاد متافيزيك عقل خودبنياد طبيعتگراست اين گونه معرفي ميكند. اين انديشه از ادعاي هستيشناسانه در مورد ساختار تماميت موجودات خودداري ميكند و با علمزدگي عقل كه بر محور علوم تجربي است مخالف است.
اين ديدگاه خط روشني را ميان ايمان و معرفت ترسيم ميكند، اما در عين حال با برداشت محدود و علمي از عقل مخالف است و با خارج ساختن نظريههاي ديني از قلمرو تبارشناسي عقل نيز مخالفت ميكند. اين موضعگيري هابرماس درباره عقل، با رويكرد عقلانيت فلسفي روزگار ما بويژه فلسفه تحليلي و فلسفه زبان مخالف است و به عبارتي فلسفه انگلوساكسوني را از سوي گرايشي از فلسفه قارهاي كه هابرماس به آن تعلق دارد به چالش ميكشد.
هابرماس با رويكرد انتقادي به عقل مدرن و گرايش غالب بر آن يعني علوم تجربي پسامتافيزيك را پيشنهاد ميكند كه در عين استقلال عقل مدرن، محدوديت خود را باور دارد و همچنين شناخت خود را همهشمول ندانسته و عرصه باورهاي ديني را نيز عقلاني نميداند.
پسامتافيزيك به تعبير هابرماس در حقيقت گرايش مدرني در درون فلسفه آلماني است كه به فرانسه هم كشيده شده. ايشان عقل خودبنياد را در برخي از امور دچار بدفهمي از خود ميدانند. مجتهد شبستري در كتاب "هرمنوتيك، كتاب، سنت" در مورد مراحل اين عقل توضيح داده است. بايستي توجه داشت كه گرايش هرمنوتيكي در نزد فيلسوفان آلماني محدوديت اين عقل را مطرح كردهاند كه خود قرائت ديگري از فلسفه كانت است.
ب) فرازهاي سياسي ـ اجتماعي سخنراني
هابرماس سكولاريسم را محصول دورهاي خاص از تاريخ اروپا ميداند كه نتيجه جنگهاي مذهبي اين قاره و همچنين خرد نقادي است كه با اعتقاد به مشترك بودن عنصر عقل در نوع انسان، معتقد بوده كه ميتواند مبتني بر متافيزيك عقل مدرن، سكولاريسم و گرايش غالب آن يعني ليبرال دموكراسي را جهانگير كند. هابرماس كه منتقد ليبرال دموكراسي اما سكولاري معقول است، تلاش ميكند تا در اين فراز سه نوع نگرش ادراكي انديشه سكولار را در عرصه عمومي و سياسي درباره مذهب به نقد بكشد. هابرماس ادراكي را كه معتقد است مذهب امري متعلق به گذشته است و بايد نسبت به آن بيتفاوت بود يا به حال خودش واگذاشت را مانع از تعامل ميان مذهبيها و سكولارها ميداند.
اين نوع ادراك از جانب سكولارها موجب ميشود تا ادبيات سكولار در عرصه دولت و حوزه عمومي منحصر به ادبيات و رفتاري سكولار شود كه در نتيجه مذهبيها نميتوانند با آن احساس اشتراك كنند و اين عدم اشتراك، موجب جداييها و عميق شدن فاصلهها ميشود.
همچنين چنين ادراكي از مذهب، از سوي سكولارها موجب آن ميشود كه مذهبيها وادار به تفكيك حوزه خصوصي و حوزه عمومي در باورهاي خود شوند كه چنين تفكيكي به قول هابرماس نه مطلوب است و نه ممكن. جالب اين نكته است كه برخي از روشنفكران ديني ايران به راندن دين به حوزه خصوصي ـ آن هم در جامعة غيرسكولاري چون ايران ـ اصرار دارند. يعني به دنبال عملي ناممكن ميباشند، چرا كه در جوامع سكولار غربي نيز در عمل چنين اتفاقي نهادينه نشده است. هابرماس معتقد است كه وجود ادبيات حاكم بر دنيايي سكولار در امور دولت و قدرت به نحوي كه اين ادبيات توان و امكان مشاركتجويي مذهبيها را از سرنوشت خود كاهش دهد، نافي اصل برابري شهروندان در برابر قانون و امكانات جامعه است. علل فلسفي اين مشكل را هابرماس در شيوه نگاه به عقل مدرن توضيح داده است. هابرماس در عين حال متوجه است كه اگر زبان مذهبي خاصي در ادبيات سياست و قدرت و دولت به كار گرفته شود آنگاه خطر غلبه يك نوع بنيادگرايي حتي در صورت اكثريت داشتن رخ خواهد نمود. پيشنهاد هابرماس به مذهبيها در رابطه با حل اين مشكل مطرح ميشود.
2 ـ ويژگي مذاهب و وظايف آن در رابطه با دنياي عقل مدرن و دنياي سكولار
هابرماس ـ متعلق به نسل سوم مكتب فرانكفورت ـ معتقد است كه مذهبيها در جوامع و دنياي امروزي براي تعامل با عقل مدرن و سكولارها ميبايد:
الف) براي ديگران از هر عقيده و باور، حق قائل باشند و به نوعي پلوراليسم روشي اعتقاد داشته باشند و براي نظريههاي رقيب حق قائل شوند. وي براي اين كار پيشنهاد رويكرد معرفتشناسانه را مطرح ميسازد. جالب اين است كه روشفنكران مذهبي از زمان سرسيداحمدخان هندي و سيدجمالالدين اسدآبادي و در ايران به شكل خاصي با مهندس بازرگان به اين كار پرداختهاند. چنين اقدامي سنت و مدرنيته را به تعامل با يكديگر كشانده است. اما اين اقدام با مخالفت سنتي ـ بنيادگراها و طعن سكولاهاي وطني روبهرو شده است. اما روشنفكران مذهبي و روشنفكران ديني وطني در تلاش موفق يا ناموفق در خلق معرفتشناسي از دين بوده كه قابل فهم براي غيرمذهبيها و رقيبان بوده و در عين حال اين معرفتشناسي بر تكثر فهمها از دين حقيقت، باور داشته است.
ب) هابرماس از مذهبيها ميخواهد كه به استقلال معرفت سكولار احترام بگذارند و باورهاي جزمي و علمي را به نحوي درك نمايند كه پيشرفت خودمختارانه در عرصه معرفت سكولار با اعتقاد آنها تعارض پيدا نكند. اين توقع هابرماس كه خود سكولاري منصف و عميق است بسيار گنگ است، زيرا باورها ميتوانند با يكديگر جدال نكنند، اما تعارض به معني عدم تفاوت و اختلاف غيرممكن است، چون سكولارهاي ليبرال و راديكال با يكديگر جدالهاي سخت داشتهاند. توصيه هابرماس به مذهبيها و سكولارها را اقبال لاهوري در كتاب "احياي فكر ديني در اسلام" (به سال 1936 ميلادي) با طرح رابطه متقابل دين، فلسفه و علم با يكديگر بدون سلطه بر يكديگر و همچنين به رسميت شناختن حوزه هر يك بهوسيله ديگري مطرح كرده است. اگر چه چنين راهحلي بدون اشكال نيست، اما ميتواند مبنايي براي به رسميت شناختن انديشهها و باورهاي گوناگون با يكديگر باشد.
با اين وصف جالب آن است كه سنتي – بنيادگراها و برخي از سكولارهاي وطني تلاش معرفتشناسانه روشنفكران مذهبي و ديني را امري نادرست ميدانند. بنيادگراها آن را التقاطي ميخوانند و سكولارها آن را تلاشي ناموفق و نادرست. براي نمونه، ايشان روشنفكري و دينداري را تناقضي حلنشدني ميدانند، در حالي كه اين جريان واقعيت عيني در جوامع بويژه در جوامع مسلمان و هندو دارد.
ج) هابرماس در خواسته سوم خود از مذهبيها ميخواهد ارتباطي ميان فردگرايي متن بر برابري انسانها و كلگرايي حقوق و اخلاق جديد از يك سو و مباني نظريههاي جامع ديني خود برقرار كنند. وي اين خواسته را از عالمان الهيات ميخواهد. تلاش در راه برقراري چنين تعاملي در حوزه عمومي قوي ممكن است و خلق دولت و حاكميتي كه قانونمند باشد و به قوانين احترام بگذارد و طرفدار ايدئولوژي خاصي نباشد. به عبارتي اين دولت نبايد ديني و نه بايستي سكولار باشد، بلكه بايد دولت شهروندان باشد. شهرونداني كه در حوزه عمومي، ايدئولوژي و باور خود را دارند، اما براي تنظيم رابطه با يكديگر، بر اساس قوانين عمل ميكنند؛ قوانيني كه مطلقيت ندارند و به عبارتي شهروندان آن را تصويب ميكنند تا انگيزه رعايت آن را داشته باشند. از همينرو روشنفكران مذهبي به حاكميت ديني معتقد نبوده، اما به حاكميت قانونمند و فعاليت دين در حوزه عمومي باور دارند. تعامل ميان اخلاق فردي و جمعي سكولار و مذهبي در همين حوزه صورت ميگيرد و قوانين ميبايد در جهت استمرار اين تعامل باشد.
در همين راستا اصرار سنتي ـ بنيادگراها در جامعه در داشتن روشي خاص از حكومت امكان تعامل سنت و مدرنيته را منتفي ميسازد و خواسته سكولارها مبني بر داشتن دولتي با ايدئولوژي سكولار مخالف تعامل سنت و مدرنيته در جامعه ماست.
3 ـ سكولاريسم و وظايف جديد آن
الف) هابرماس از سكولاريسم غالب كه به ليبرال دموكراسي نزديك است، ميخواهد كه در جهت تماميتخواه عقل مدرن صرف نظر نموده و به محدوديت آن اعتراف كنند و باور كنند كه دوران معقوليت بشر در شرق با اديان شروع شده است. وي براي اثبات دليل خود به كتاب "آغاز و انجام تاريخ» كارل ياسپرس ـ فيلسوف آلماني ـ ارجاع ميدهد.
وي در حقيقت يك جايگزين جديد براي سكولاريسم پيشنهاد ميكند و آن پسامتافيزيك است كه جايگزين متافيزيك عقل خودبنياد ميشود. هابرماس از «پسامتافيزيك» ميخواهد كه باور كند كه اديان نه تنها در گذشته، بلكه اكنون براي عقل مدرن سكولار ايده و حرف دارند و قابل تعامل هستند. وي به دليل مسيحي بودن و داشتن شناخت نسبت به الهيات پروتستان از انديشههاي كييركهگارد دانماركي مثال ميآورد. وي اديان را داراي توان الهام بخشيدن به سكولارها ميداند. شايد بهتر از همه بتوان از نظريه عدم خشونت مهاتما گاندي مثال آورد يا اقدامات انساندوستانه خواهر ترزا در هندوستان را كه در قالب تشكيلات مدرن در هندوستان ميليونها انسان را تحت سرپرستي خود قرار داد.
ب) هابرماس در عين حفظ ماهيت سكولار انديشه پسامتافيزيك، از سكولارها ميخواهد كه خود را تنها عنصر صلاحيتدار در مورد دين نپندارند كه معين كنند كدام ديدگاه ديني با عقل ميخواند و كدام نميخواند. او از سكولارها ميخواهد كه نوع رويكرد معرفتشناسي خود را نسبت به دين تعديل كنند.
ج) هابرماس پيشنهاد خود را بر سر دوراهي رها ميكند. اگر سكولاريسم همچنان بر سر باورهاي عقل خودبنياد و ليبراليسم پايدار بماند و با علم طبيعتگرا بخواهد انديشه سخاوتمندتر پسامتافيزيكي مدرن را سركوب كند (يعني انديشهاي كه هابرماس از طرفداران آن است) جهان و حتي اروپا به سوي جامعه دوقطبي ميرود كه نتيجهاش شوم خواهد بود. جامعهاي دوقطبي كه ديگر سخني براي يكديگر ندارند. وي چنين ويژگياي را براي اروپا و جهان ناگوار ميداند. هابرماس معتقد است چنين وضعيتي در اروپا باعث ميشود كه ابزارهاي حقوق و سياست، يعني تنها ابزارهاي موجود در اختيار دولت باشد كه اين ابزارها براي پرورش ذهنيتهاي لازم براي ايفاي تكاليف مدنيت ناكافي هستند.
4ـ نتيجهگيري
روشنفكران مذهبي، دولتهاي شبه مدرن و شبه سكولار در جوامع غيرغربي را يكي ازعوامل مؤثر پيدايش بنيادگرايي مذهبي ميدانند كه با تحقير باورهاي مذهبي جامعه، جريان بنيادگرا را تحريك نموده و رشد ميبخشد. بيشك نتيجه اين جدال كه ميان شبه سنتيها (بنيادگراها) و شبه سكولارها يا شبه مدرنهاست، ويراني و عقبماندگي جوامع غيرغربي است. شاهد مثال اول افغانستان است و شاهد مثال دوم مصر. توجه به اين نكته مفيد است كه تعامل منطقي سكولاريسم و مذهب در هندوستان رخ داد و نتيجه منطقي و مطلوبي به بار آورد. وجود احزاب غيرمذهبي و مذهبي در عرصه سياسي هندوستان، نمونه ادعاي ماست كه در پرتو دولت قانونمند فعاليت ميكنند؛ زيرا اين كشور توانسته هويت منافع ملي خود را در ميان هويتهاي متكثر مردم جامعه خود، مقبول نمايد.
سخنراني هابرماس به عنوان يك فيلسوف نشان ميدهد كه سكولاريسم متكي به عقل خودبنياد و با گرايش طبيعتگرا در خاستگاه خود، يعني جوامع غربي دچار بحران است و به تنهايي كافي نبوده است، به طوري كه در جوامع غربي، امكان دوقطبي شدن ميان باورهاي مذهبي و سكولار خود را مينماياند.
هابرماس به عنوان يك سكولار راهحلي را پيشنهاد ميكند كه به نوعي بسياري از پيروان الهيات آلماني نيز با آن همراه هستند و برخي از فيلسوفان فرانسوي نيز به آن باور دارند. شايگان در كتاب هويتهاي چهلتكه نيز براي جوامع غربي راهحل تركيبي تفاهمي ميان عرفانهاي هستيشناسانه جوامع غيرغربي با مدرنيته پيشنهاد ميكند. هر چند روشهاي اين راهحلها با يكديگر متفاوت هستند. اما همگي اين متفكران به نقطه بحراني عقل خودبنياد معترفاند. البته عقل خودبنيادي كه داراي قدرتمندي و دلربايي فراوان است.
اما مهم اين است كه عقل خودبنياد و ديدگاه سكولار، رقيبي دهشتناك دارد كه همانا بنيادگرايي است. در جوامع غيرغربي تحقير سنت موجب ميگردد تا بنيادگرايي در تقابل شبه سكولاريسم، ديدگاهها و انديشه معقولتر از مذهب را نيز خرد كند. هابرماس خطر تقابل و دوقطبي شدن را در جوامع غربي گوشزد ميكند كه در جاي خود بسيار مهم است. به نظر ميرسد كه بحران عقل مدرن و سكولاريسم به خانه خود بازگشته است. در اين باره بهتر آن است كه روشنفكران مذهبي و ديني و اصلاحطلبان سنتي با سكولارها بخصوص سكولارهايي كه در مرحله پسامتافيزيك عقل قرار دارند به گفتوگوي سازنده بپردازند و بيشتر تعامل كنند. تجربه بشري نشان ميدهد كه هر بار گرايش، تفكر و يا ايدهاي با هر نامي عنان اختيار ميگسلد و ميخواهد يكه و تنها و يگانه بر انسان، جهان و جامعه حكم براند، اسكندروار سوداي فتح همه چيز را داشته و تماميتخواه ميشود.
در حالي كه همين جريان به نام عقل يا به نام مذهب در دورهاي كه رقيب چنين ادعايي داشته، با تواضع رقيب را به تعامل ميخوانده است. از همينرو پيام واقعي برابرخواهي مسيحي و تسامح اسلامي در قرون وسطا چهره انحصارگرانه خود را نشان داد و نتيجه آن چيرگي رقيب يعني عقل مدرن بود. حال از همين عقلانيت كه بسيار مبارك و ميمون است، گرايشي بيرون زده كه ادعاي تماميت و انحصار شناخت عقلي همه چيزها و پديدهها را دارد. چنين ادعايي موجب گشته در طرف مقابل بنيادگرايي ويرانگر يا خشن رشد نمايد؛ كه نتيجه آن جدال بين غرب و ديگر جوامع و سياهي دهشتناكي خواهد بود كه بازنده اصلي آن جامعه جهاني است يا اينكه از ميان مذهبيها گرايشي معقول با گرايش معقول از سكولارها عنان جريانات خود را به دست گرفته و با يكديگر تعامل خواهند كرد كه اين تعامل در جوامع غربي بستگي به رفتار جريانات سكولار دارد. در جوامع غيرغربي بستگي به رفتار شبه مدرنها كه اجازه ندهند بنيادگرايي مذهبي رشد كنند. چون بنيادگرايي اگر در ساختن ناتوان است اما در مرحله جدال و ويرانگري تواناست.
از همين روست كه بايد دست هابرماس و همفكران او را فشرد. در عين حال با تعاملي سازنده با آنان از محدوديتهاي عقل مدرن و همچنين خطر بنيادگرايي مذهبي بيشتر سخن گفت.
منبع: چشم انداز ایران - شماره 36 اسفند 84 و فروردین ماه 1385