اخلاق نيچه اى و فرهنگ ايرانى
مرورى بر تبارشناسى اخلاق
حسن فشاركى
Fri, Mar 17, 2006- جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
پهلوان ايرانى با وجدان ايرانى، به خود متكى است و به بازو و دل خود مى نازد. زندگى خواه و شادى طلب است و اگر هم تن به رنج و غم و مرگ دهد به خاطر زندگى است. اين اخلاق ايرانى، فرهنگ ايرانى، علو طبع ايرانى و «جان آزاد» ايرانى در عصر پهلوانى است كه نشانه هايى از آن هنوز در زمان فردوسى نيز ديده مى شد. اما سركوب اين «جان آزاده» با آرمان زهد تصوف خرقه پوشان و تيغ بركشيده تركان منجر به چيرگى اخلاق بردگان شد
درباره نيچه
نيچه فيلسوف عجيب و غريبى است و معرفى او در ايران نيز به همان اندازه عجيب و غريب است. متفكران بزرگ انديشه هاى به ظاهر ضد و نقيض دارند و نيچه بى شك اگر بزرگترين متفكر قرن نوزدهم نباشد يكى از بزرگترين ها است. انديشه هاى او نيز به دليل همين بزرگى بسيار ضد و نقيض است. تا جايى كه برخى ايرانى ها اين فيلسوف آلمانى را كافردل مومن دماغ ناميده اند و بيش از آنكه فيلسوفش بدانند او را انديشمندى مجنون مى شناسند. اما به راستى نيچه كيست؟
حسن فشاركى تاكنون چندين ترجمه مهم به جامعه كتاب خوان ايران عرضه كرده است. ترجمه سه كتاب آمارتياسن (برنده جايزه نوبل اقتصاد، ۱۹۹۸) با عناوين «اخلاق و اقتصاد» و «آزادى و برابرى» (نشر شيرازه)، «توسعه و آزادى» (انتشارات وزارت امور خارجه)، ترجمه كتاب مهم «درباره دموكراسى» نوشته رابرت دال (نشر شيرازه) و ترجمه «انقلاب و ضدانقلاب» نوشته پيتر كالورت (انتشارات وزارت امور خارجه) و ترجمه چندين مدخل از دايره المعارف دموكراسى. از او خواستيم تا به انتخاب خود يادداشتى درباره يكى از كتاب هاى فلسفى مهم كه در سال هاى اخير به چاپ رسيده بنويسد.
•••
كتاب «تبارشناسى اخلاق» نيچه، كه با ترجمه درخشان داريوش آشورى در اختيار فارسى زبانان نيز قرار گرفته منسجم ترين كتاب فلسفى اين فيلسوف بلندآوازه اروپا است كه در اواخر دوران هشيارى او به رشته تحرير كشيده شد. هدف نيچه در اين كتاب آن است كه نشان دهد اخلاق نيز، مانند هر پديده اجتماعى ديگرى، امرى تاريخى است؛ يعنى هر مكتب اخلاقى از دل جماعت هاى انسانى سر برمى كند و با تحول روابط اجتماعى آنها متحول مى شود و سرانجام نيز حتى زمانى مرگ آن فرا مى رسد؛ و به زعم نيچه اكنون مرگ اخلاق سنتى در جامعه مدرن كنونى فرارسيده است. معناى «خدا مرده است» نيز دقيقا همين است. زمانى كه زرتشت از كوه خود فرود مى آيد، پيرمردى را مى بيند كه از فرط علاقه به مردم از آنها گريخته و به جنگل پناه برده و اكنون تنها خدا را دوست مى دارد. در كلبه قدس خويش در جنگل سرود مى خواند، مى خندد و مى گويد و بدين سان خدا را نيايش مى كند. زرتشت با خود چنين مى گويد: «چه بسا اين قديس پير در جنگل اش هنوز چيزى از آن نشنيده باشد كه خدا مرده است!» (چنين گفت زرتشت، ص۲۱) اما نيچه برخلاف داستايفسكى معتقد نيست كه با مرگ خدا همه كارى مى توان كرد و ديگر هيچ مانعى و رادعى بر سر راه انسان نيست، چون او خدا را نيز اختراع انسان مى دانست و درستى و نادرستى اخلاق را به او نسبت نمى داد. انسان، قبل از باور به خدا، به اصولى اخلاقى باور داشت و براساس آنها مى زيست و پس از مرگ اين باور نيز باز مى تواند اصولى پى افكند و اخلاقى بر آن بنا نهد و به زندگى اش ادامه دهد. «تبارشناسى اخلاق» نه تنها تاريخى بودن اخلاقيات سنتى را نشان مى دهد بلكه آن را شديدا به باد انتقاد مى گيرد و شمايى كلى نيز از اخلاقيات آينده ترسيم مى كند. نگارنده بر آن است كه با ذكر برخى وجوه تشابه ميان فضايى كه بستر اخلاقيات نيچه است و فضاى فرهنگى- اجتماعى جامعه ما تصريحا يا تلويحا شرحى و نقدى از وضعيت كنونى فرهنگ موجود ارائه دهد.
•••
اولين كارى كه نيچه در كتاب «تبارشناسى اخلاق» انجام مى دهد اين است كه اخلاق و دين را از هم جدا مى كند و مدعى است كه در همان اوان جوانى آموخته كه «پيشداورى يزدان شناسيك را از پيشداورى اخلاقى جدا كنم و در پس پشت جهان از پى خاستگاه شر نگردم.» (تبارشناسى اخلاق، ص۱۶) پس خاستگاه مفاهيمى از قبيل خير، شر... كجاست؟ «سرچشمه حكم» نيك «... نيكان بوده اند؛ يعنى بزرگان و قدرتمندان و بلندجايگاهان و بلندانديشان كه خود و كردارشان را نيك حس كردند و نيك شمردند، يعنى برتر از ديگران دانستند، در برابر هر آنچه پست است و پست انديشانه و همگانى و فرومايه.» (همان، ص۲۸) بدين ترتيب بود كه قدرتمندان و بلندجايگاهان اصول اخلاقى خود را تدوين و در جامعه جارى و سارى كردند. كسانى كه از قدرت جسمى، روحى و فكرى برخوردار بودند خود و سلوك خود را «نيك» و ناتوان و بردگان و همچنين سبك و سياق زندگى آنها را «بد» شمردند. به گمان نيچه، چنين اخلاقياتى در يونان قديم قبل از سقراط رواج داشته است. يعنى در همان ايامى كه ديونوسوس (الهه طرب، نشاط و هنر) را بر آپولون (الهه عقل) ترجيح مى دادند- ايام تسلط انگيزه بر عقل. اما كم كم با سلطه سياسى كاست دينياران، يا اصحاب شريعت، ورق برگشت و اخلاقيات ديگرى كه نيچه آن را «اخلاق بردگان» مى داند بر جامعه چيره شد. معادله هاى ارزشى مهان سالارانه (نيك= والا= توانا= زيبا= شادان= خداپسند) واژگونه شد و نيكان همان نگون بختان، تهى دستان، ناتوانان و فرودستان معرفى شدند و اهل ايمان همانا رنج برندگان، محرومان، بيماران و زشتان دانسته شدند. در حالى كه والاتباران و قدرتمندان همانا شريران و ستمگران و شهوت پرستان و بى خدايان و دوزخيان محسوب شدند. بدين ترتيب نيچه معتقد است در تاريخ بشر نخست اخلاق والاتباران و نژادگان مرسوم بود و ضعيفان و ناتوانان ياراى رقابت با آنان را نداشتند. اين بود كه دست به ترفندى زيركانه زدند. اين ترفند توسط قوم يهود و به دست عيسى ناصرى صورت گرفت و آن اين بود كه درخت دشمنى و نفرت از سروران رومى را بركندند و به جاى آن نهال دوستى و محبت نشاندند، اما محبتى دروغين، استوار بر «سياست انتقامى دورنگر و زيرزمينى و خزنده و پيش انديشيده... آن ناسازه» خدا بر صليب «... يعنى خود را به صليب كشيدن خدا براى رستگارى انسان!» (همان، ص۴۱) بدين ترتيب بود كه ضعف و بدبختى و بيچارگى بردگان تقديس شد چون خدا خود را به خاطر آنان بر صليب كشيده بود. بدين گونه اخلاقيات مبتنى بر معادله «بدبخت= نيك» مرسوم شد. سروران و مدعيان اخلاق پيشين سلحشوران و جنگاوران بودند كه با طرب، جنگ، عيش و عشق مى زيستند و خوشبختى را جز در همين دنيا نمى جستند. اما حافظان و سالكان اخلاق بردگان در اين جهان بر چشم حقارت مى نگريستند و دست رد بر زندگى دنيوى مى زدند و دنيا را مزرعه و پل آخرت مى دانستند كه عيش و شراب و خور و خوشى ابدى در آن است. چه غم از چند روزى با سختى گذرد كه عمر جاودانه در انتظار است و باغ فردوس. و چه غم از كسانى كه قدرت و توان و امكانات دارند و از مواهب اين جهان برخوردار مى شوند چون دوزخ جاودانه و لهيب سوزانش در انتظار آنها است. شگفتا كه مدعيان محبت و عاشقان همسايه با چنين نفرتى از گناهكاران- كه آنها هم بالاخره انسانند- ياد مى كنند. نيچه از توماس اكويينى آموزگار و قديس بزرگ مسيحى، چنين نقل مى كند: «آمرزيدگان پادشاهى آسمان كيفرهاى دوزخيان را به چشم خواهند ديد تا كه شادكامى آمرزيدگى شان افزون تر شود.» (همان، ص۶۰) در اينجا ما با يكى از مفاهيم كليدى نيچه آشنا مى شويم كه مى تواند در درك و تحليل روانشناسى فردى و اجتماعى جامعه ما نيز به كار رود: مفهوم كينه توزى كه نيچه همه جا اصل واژه فرانسه آن، يعنى ressentiment، را به كار مى برد. نيچه خود اين مفهوم را اين گونه تعريف مى كند: «قيام بردگان آن گاه آغاز مى شود كه كينه توزى خود آفريننده مى شود و ارزش زا: كينه توزى وجودهايى كه [امكان] واكنش راستين، واكنش عملى، از ايشان دريغ شده است و تنها از راه يك انتقام خيالى آسيبى را كه خورده اند جبران توانند كرد.» (همان، ص۴۳) كسانى كه نمى توانند در اين جهان انتقامشان را از زيردستان بگيرند، كيفر آنها را به جهانى ديگر محول مى كنند و با اين انتقام خيالى خاطر خود را تسكين مى دهند. بدين ترتيب اين جهان را بى ارزش و گذرا مى دانند و به آن «نه» مى گويند. لذايذ آن را خوار مى شمارند و بهره مندان از آن را تحقير مى كنند. اما نيچه معتقد است اينها همه ظاهرى است، چون واكنشى بى كنشانه است و نه كنشگرانه؛ و در نتيجه روان اين انسان ها را زهرآگين مى سازد و سلامت، نشاط و محبت واقعى را از آنها مى گيرد. بر اين اساس نيچه توصيه مى كند كه هرگاه امكان انتقام واقعى نيست فراموش كردن بهتر از بخشيدن است. بخشش فرودستان از سر ترس و حقارت است، در حالى كه فراموشى زبردستان اشارتى به زندگى شادكامانه دارد. زندگى شادكامانه با عقده حقارت نمى سازد. چرا نفرت را در خود بريزيم و كيفر را به جهانى موهوم و فرضى واگذاريم؟ آيا بهتر آن نيست كه خود در همين جهان و از راه درست كيفر دهيم- اگر بتوانيم- و در غير اين صورت فراموشى پيشه كنيم تا چركابه اين زخم درونمان را چركين نسازد و روانمان را تباه نكند؟ «مى خواهند به من حالى كنند كه نه تنها از قدرتمندان، از خداوندان زمين، بهترند؛ از همانانى كه ناچار تف شان را بايد بليسند (البته نه از سر ترس، هرگز نه از سر ترس! بلكه از آن رو كه خدا فرموده است كه بايد از اولياى امور اطاعت كنند!) _ كه نه تنها خودشان از ايشان بهترند كه وضع شان هم از ايشان بهتر است. البته اگر وضع شان امروز هم بهتر نباشد، روزى وضع بهترى خواهند داشت. اما بس است، بس! ديگر تاب اش را ندارم. چه هواى گندى! چه هواى گندى! اين كارگاه، اين كارگاه آرمان سازى را به گمانم بوى گند دروغ برداشته است.» (همان، ص ۵۸)
حال اجازه دهيد اندكى درنگ كنيم و نگاهى به درون و پيرامون خود بيفكنيم و سيرى در تاريخ دست كم هزارساله مان كنيم و ببينيم آنچه نيچه درباره اروپا گفته چه شباهت هايى با وضعيت ما دارد.به گمان نگارنده اخلاق سروران نيچه شباهتى به كردار و سلوك پهلوانان شاهنامه فردوسى دارد. رستم، پهلوان بزرگ و تجسم وجدان ايرانى، هيچ فرصتى را براى شكار و عيش و نوش از دست نمى دهد. در آغاز و پايان هر جنگى سراپرده اى برپا مى شود و رامشگران و خنياگران و زيبارويان و خوش الحانان پهلوان خسته را نشاط مى بخشند. حتى گاهى چنان در كار طرب افراط مى شود كه خشم شاهان نيز برانگيخته مى گردد. داستان رزم رستم و سهراب نمونه اى برجسته از اين وضع را نشان مى دهد. زمانى كه گيو پيام كيكاووس را به رستم مى رساند با اين سفارش كه:
اگر شب رسى روز را باز گرد
بگويش كه تنگ اندر آمد نبرد
رستم چنين پاسخى مى دهد:
بباشيم يك روز و دم بر زنيم
يكى بر لب خشك نم بر زنيم
به مى دست بردند و مستان شدند
ز ياد سپهبد به دستان شدند
و يك روز سه روز مى شود
به روز چهارم برآراست گيو
چنين گفت با گرد سالار نيو
كه كاووس تند است و هشيار نيست
هم اين داستان بر دلش خوار نيست
بدو گفت رستم كه منديش از اين
كه با ما نشورد كس اندر زمين
و چون ورودشان به دربار شاه دير مى شود و كاووس بر پهلوان بزرگ خشم مى گيرد رستم اين خشم را در خود نمى ريزد تا چركابه شود و بر شاه ايران مى شورد. نخست از نيچه بشنويد و سپس از فردوسى. «كينه توزى انسان والاتبار، آنگاه كه در او پديدار شود، خود را در يك واكنش آنى به اوج مى رساند و خالى مى كند، از اين رو [روان را] زهرآگين نمى كند: و هرگز، چنان كه ناگزير نزد تمامى بيچارگان و ناتوانان ديده مى شود، بى شمار بار از نو پديدار نمى شود.» (همان، ص ۴۷)
«تهمتن برآشفت با شهريار
كه چندين مدار آتش اندر كنار
همه كارت از يكدگر بدتر است
تو را شهريارى نه اندر خور است
به درشد به خشم اندر آمد به رخش
منم- گفت- شيراوژن تاج بخش
چه خشم آورد شاه كاووس كيست؟
چرا دست يازد به من طوس كيست؟
زمين بنده و رخش گاه من است
نگين گرز و مغفر كلاه من است
سر نيزه و تيغ يار منند
دو بازو و دل شهريار منند»
بنابراين پهلوان ايرانى با وجدان ايرانى، به خود متكى است و به بازو و دل خود مى نازد. زندگى خواه و شادى طلب است و اگر هم تن به رنج و غم و مرگ دهد به خاطر زندگى است. اين اخلاق ايرانى، فرهنگ ايرانى، علو طبع ايرانى و «جان آزاد» ايرانى در عصر پهلوانى است كه نشانه هايى از آن هنوز در زمان فردوسى نيز ديده مى شد. اما سركوب اين «جان آزاده» با آرمان زهد تصوف خرقه پوشان و تيغ بركشيده تركان منجر به چيرگى اخلاق بردگان شد كه ناچار به تحقير زندگى و شادمانى و سلطنت رنج و صوف و جنگ گرديد. پهلوانان مغرور تيغ بر كف پرافتخار زندگى خواه جاى خود را به خرقه پوشان مطيع مرگ طلب دادند و در نتيجه اخلاقيات آنان نيز به اخلاقيات اينان بدل شد. «جان آزاده» تبديل به «جان پريشان» گرديد. به قول حافظ روايتگر اين دوران:
بر اين جان پريشان رحمت آريد
كه روزى كاردان قابلى بود
زندگى سرد و كين توزى بى كنشانه جاى خروش و حركت گستاخانه و غرور و بازوى مردانه و رقص و نشاط مستانه را گرفت و در اين فضا بود كه اخلاق بردگان بر ما و فرهنگ ما مستولى شد.اما «جان آزاده» ى ايرانى يك زيراخلاق يا زيرفرهنگى ابداع كرد تا چون جزيره اى امن در اين درياى توفانى و مرگ زا مامن او گردد. اين جزيره همان «مكتب رندى» حافظ بود. نيچه از پنهانكارى جان فلسفى سخن مى گويد: «جان فلسفى همواره مى بايست نخست خود را در نقاب و پيله نوع از پيش جا افتاده اهل انديشه _ كاهنى، جادوگر، پيشگو و به هر حال مرد دين- بپوشاند تا به صورتى زندگانى تواند كرد... فلسفه تا همين روزگاران نو جز با درآمدن به جامه كشيش زاهد به صورت آن كرم چندش آور دل آشوب، امكان زيستن و پلكيدن نداشت.» (همان ص ۱۵۰) و حافظ نيز از پنهانكارى در همان فضاى زهد سخن مى گويد:
دانى كه چنگ و عود چه تقرير مى كنند
پنهان خوريد باده كه تعزير مى كنند
و اعتراف مى كند:
ما باده زير خرقه نه امروز مى كشيم
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
اين بود اجمالى از شباهت وضع اخلاق در سنت غرب و در سنت ما. اما نيچه معتقد است كه اين وضعيت به هيچ انگارى، يا همان نهيليسم خواهد انجاميد، مگر آنكه ابرانسانى پا بر صحنه گيتى گذارد و جان هاى آزاده را با خود همراه كند و راه طى شده را در جهت عكس بپيمايد و ارزش هاى مستقر را از نو ارزش يابى كند و واقعيت را از نفرينى كه «آرمان فرمانرواى تاكنونى بر آن نهاده» نجات دهد. (همان، ص۱۲۳) به قول حافظ
روان ها تيره شد باشد كه از غيب
چراغى بر كند خلوت نشينى
و اين خود داستان ديگرى است.
منبع: شرق