درباره ‌هاناآرنت: راه جستن به بيرون از ظلمت


خشايار ديهيمى

۷ ارديبهشت ۱۳۸۵

احيا كننده جمهوري خواهي در فلسفه سياسي مدرن، ‌هانا آرنت بوده است. نكته افتراق آرنت با ليبراليسم اين است كه در فلسه ليبراليسم معاصر به‌رغم اينكه روي همه آزادي‌ها و برابري‌ها تاكيد مي‌شود اما از دل آن هيچ عنصري نمي‌توان درآورد كه مسئوليت مدني در آن باشد. ‌هانا آرنت مي‌گويد: توتاليتاريسم ناشي از اين است كه انسان، حيوان زحمت‌كش يا نهايتا انسان سازنده باقي مي‌ماند. توتاليتاريسم فقط در جايي مي‌تواند اتفاق بيفتد كه شهروند عامليتش را فراموش كرده باشد. يعني نمي‌خواهد action را انجام بدهد و ناگاه مسئوليت ميليوني را فردي يا هيئتي قبض و هرچه كه دلش خواست تحميل مي‌كند و بنا براين آزادي و مسئوليت و پاسخگويي از همه سلب مي‌شود. در عالم سياست براي آنكه حق داوري و ارزش‌گذاري به دست بياوريد، بايد بيشتر مسئوليت مدني‌تان را پذيرفته باشيد و بايد در يك فعاليت جمعي مشاركت داشته باشيد تا بتوانيد داوري كنيد.

سخنرانى‌خشايار ديهيمى درباره ‌هاناآرنت راه جستن به بيرون از ظلمت

زندگي و انديشه ‌هانا آرنت چنان درهم تنيده است كه اين دو را نمي‌توان از هم تفكيك كرد. ‌هانا آرنت در 1906 در‌هانور آلمان به دنيا آمد. در دانشگاه ماربورگ، شاگرد‌ هايدگي و هوسرل بود و در همين زمان بود كه درگير رابطه عاطفي با‌هايدگر شد كه تنها چند دهه دوام آورد و در‌ هايد لبرگ با كارل ياسپرس فلسفه خواند. او رساله دكتري خود را به سال 1929 در باب مفهوم محبت در آثار آگوستوس، متكلم مسيحي نگاشت. آرنت در 1933 و با روي كار آمدن نازي‌ها در آلمان، به دلا‌يل بسياري از جمله نژاد يهودي خود، ابتدا به پاريس و سپس در 1941 به آمريكا رفت و از آن به بعد در همين كشور درگفت‌گوهاي و دانشگاهي و همچنين مقالا‌ت روشنفكرانه، در نشريات حضور فعال يافت. آثار عمده او عبارت است ازريشه‌هاي توتاليتاريسم، وضع بشري، ميان گذشته وآينده، درباره انقلا‌ب، انسان‌ها در اعصار تاريك، درباره خشونت و بحران‌هاي جمهوري.
خشايار ديهيمي در نشستي كه با همكاري نشر ماهي و انجمن علمي گروه فلسفه دانشگاه تهران در تالا‌ر كمال دانشكده ادبيات برگزار شد به بررسي آرا و افكار‌هانا آرنت پرداخت كه گزارش آن در پي مي آيد.
مريم وحدتي

هانا آرنت اهميت انديشه را در به درد بخور بودنش مي‌داند. از اين جهت فلسفه آرنت فلسفه‌اي ارزشي است.
انديشه اي كه در عقيده او بايد استفاده شود. استفاده‌اي كه آثار و عوارض پايدار در زندگي ما و عموم داشته باشد. ضرورت اين است كه از انديشه‌هايي كه با آنها ارتباط برقرار مي‌كنيم براي حل مسايل خود استفاده كنيم.
آنجا كه‌ هانا آرنت به مسئله يهود ستيزي مي‌پردازد، مسئله او فقط مسئله يهوديان نيست بلكه مسئله اين است كه چگونه ممكن است از كسي شان انساني‌اش را دريغ كنند و در اين موقعيتي كه شان انساني از انسان دريغ شده است چگونه بايد زيست تا دوباره اين شان انساني را به دست آورد؟ ‌هانا آرنت در كتاب ريشه‌هاي توتاليتاريسم مي‌گويد: در پيش روي يك يهودي در آلمان يا هر كشوري براي اينكه بتواند پذيرفته شود دو راه بيشتر وجود ندارد. اول اينكه خصلت‌هاي برجسته‌اي از خود نشان دهد تا استثنايي باشد تا از اين طريق خودرا به جامعه تحميل كند. و شق دوم اين است كه مي‌تواند يك بيگانه يا مطرود آگاه باشد. يعني بپذيرد كه مطرود است و بر اين مطرود بودنش آگاهانه صحه بگذارد و از اين طريق تلا‌ش كند كه اصل مسئله را حل كند و ‌هانا آرنت اسم خود را «مطرود آگاه» مي‌گذارد و بدين ترتيب است كه مسئله مهاجرت در كتاب و انديشه‌هاي ‌هانا آرنت موقعيت برجسته‌اي پيدا مي‌كند. او مي‌گويد: سابق وقتي كه مهاجرت مي‌كرديد و شهروندي يك جا را وا مي‌گذاشتيد و شهروندي جاهاي ديگر را اختيار مي‌كرديد هويت تازه‌اي به دست مي‌آورديد. اما در دوراني كه توتاليتاريسم شكل گرفت و بنيان‌هاي سياست و مديريت جهان و جامعه عوض شد، مهاجران هويتشان را وامي‌گذارند اما هويت تازه‌اي را نمي‌توانند به دست بياورند.

‌هايدگر سال‌ها بعد از جنگ جهاني دوم در نامه‌اي اعتراف مي‌كند كه بيشتر انديشه‌هايش را كه در كتاب «هستي و زمان» نوشته است، از‌هانا آرنت گرفته است. رگه‌هاي اگزيستاسياليستي در تفكر ‌هانا آرنت بسيار قوي است. اما آنچه كه سرنوشت او بود باعث شد كه بتواند تصحيحاتي در اين انديشه‌هاي اگزيستاسياليستي بكند.
مسئله كلي اگزيستاسياليسم، مسئله زندگي است. به اين معنا كه تمام انسان‌ها تنها هستند. چون تنها به دنيا مي‌آيند و تنها مي‌ميرند; و تولد و مرگ، مهم‌ترين اتفاقات زندگي بشري، هر دو چيزهايي اختصاصي و انفرادي‌اند كه شركت‌پذير نيستند. بنابراين تمركز فلسفه اگزيستاسياليستي در فلسفه زندگي روي اين عناصر است و اينكه چگونه بايد با سرنوشتمان كنار بياييم و آيا راهي براي رهايي از اين سرنوشت محتوم وجود دارد يا خير؟ و به تبع آن معناي زندگي چيست؟ اينها به اختصار و اجمال مشكل برنامه فلسفي اگزيستاسياليست‌ها است كه آرنت به شكل دست اول با اين موضوع نزد‌هايدگر آشنا شد.
بديع‌ترين نقطه در فلسفه ‌هانا آرنت تعريف تازه‌اي است كه سياست به دست داده است.

هانا آرنت در برابر اگزيستاسياليست‌ها موضع‌گيري مي‌كند و مي‌گويد: درست است كه اين سرنوشت ماست و جست‌وجوي معناي زندگي براي هر فردي امر ضروري است، اما اين در انفراد و تنهايي به دست آمدني نيست. اگرچه سرنوشت ما انفرادي است، اما راهي را كه طي مي‌كنيم و در طول اين راه تلا‌ش مي‌كنيم آن معنا را براي خودمان پيدا كنيم. حاصل تلا‌ش جمعي است. يعني درعين به رسميت شناختن فرديت و انفراد ما بايد جمعيت و جمع بودنمان را هم به رسميت بشناسيم. اما اين جمعيت به معناي جامعه و با هم زندگي كردن در يك محيط نيست. اتفاقا در فلسفه ‌هانا آرنت اجتماع و جامعه هميشه بار منفي دارد به اين دليل كه مي‌گويد جامعه و اجتماع به نوعي غصب سياست است براي اينكه اصالت را از سياست بگيرد و به خود دهد. چون در جامعه و اجتماع (به آن معنايي كه به كار گرفته مي‌شود) آن چيزي كه اصل قرار مي‌گيرد و دغدغه معاش است نه دغدغه معنا پيداكردن. آنجا كه جامعه‌گي واجتماعي بودن تحقق مي‌پذيرد همه تلا‌ش آدم‌ها براي اين است كه صرفا بتوانند حيات مادگي خود را ادامه دهند وديگر دغدغه معنا از بين مي‌رود و در سياست است كه معنا را پيدا مي‌كنيم.
هانا آرنت سه وجه براي زندگي انساني قايل مي‌شود. در وجه اول انسان با طبيعت سروكار دارد بي آنكه دخل و تصرفي در آن كند و از مواهب آن در جهت بقاي مادي خود استفاده مي‌كند. اسم اين فعاليت‌ها را آرنت «زحمت» مي‌گذارد و انساني كه فقط به اين فعاليت بپردازد حيوان زحمت‌كش است. علا‌وه براين انسان كار مي‌كند.

يعني در محيط مادي و طبيعي خود تغييراتي پديد مي‌آورد و اين وجه تفاوت كار و زحمت است وحتي گاهي كار مثال‌هاي بسيارعالي‌تري پيدا مي‌كند كه انسان با استفاده از مصالح طبيعي دست به خلا‌قيت‌هايي مي‌زند كه نقطه اعلا‌ي كار در مثال‌هاي ‌هانا آرنت آفرينش‌هاي هنري است. آرنت اين را انسان سازنده مي‌نامد. اما بخش عالي‌تري كه‌هانا آرنت آن را اصل انسانيت انسان مي‌داند action است. در حوزه action انسان با انسان سروكار دارد action . صرفا جهان انساني است و ديگر با طبيعت كاري ندارد. بخش اعظم اكشن‌ها، سياست است.
سياست به تعبير آرنت «رابطه‌اي است ميان افراد برابر». يعني ديكتاتوري، زورگويي و نابرابري از سياست به تعبير ‌هانا آرنت حذف مي‌شود. زماني ما مي‌توانيم به مرتبه action برسيم كه بتوانيم به شكل برابر با حقوق برابر و موقعيت‌هاي برابر با يكديگر ارتباط برقرار كنيم. و از دل اين سياست است كه معناي انساني براي هركس جداگانه زاده مي‌شود. سياست رابطه‌اي است ميان افراد برابر ولي قرار نيست كه همه به يك نتيجه واحد برسيم. هركس مي‌تواند معناي خود را داشته باشد. اگر سياست ادامه داشته باشد و اگر اين رابطه برابر ميان افراد وجود داشته باشد ديگر زورگويي در كار نخواهد بود و افراد آزاد هستند كه معناهاي تازه خلق كنند. سياست عالم اقناع است. بدين معنا كه من هرچه دارم با شما در ميان مي‌گذارم و بااين در ميان گذاشتن است كه هم خودم به معناهاي تازه دست مي‌يابم و هم راه‌هاي تازه باز مي‌كنم براي اينكه شما به معاني تازه خودتان برسيد. و اينجاست كه ا ين فعاليت جمعي با آن تفكر اگزيستاسياليستي كه به فرد بها مي‌داد تناسب پيدا مي‌كند يعني ما هم به حوزه عمومي‌و هم حوزه خصوصي حقانيت مي‌دهيم. حوزه خصوصي و حوزه عمومي‌تاثير مثبت متقابل دارند. اما بين اين دو، خط فارقي وجود دارد: حوزه عمومي‌در فلسفه سياسي ‌هانا آرنت حق تجاوز به حوزه خصوصي را ندارد و بالعكس. در نفس خود فرد حوزه عمومي ‌و خصوصي از هم جدا نمي‌شوند. فرد در حوزه خصوصي به تنهايي مي‌تواند بينديشد و بيافريند. اما بعد از آن ناگزير است در حوزه عمومي ‌و در تعامل با ديگران آن را با خود حل كند و درعين حال ديگران هم با همين كيفيت وارد حوزه عمومي‌شده‌اند و با خود معناها و ارزش‌هاي تازه آورده‌اند.

در اين «بازار سياسي» هر كسي دكان خود را دارد و رقابت و دادوستد شكل مي‌گيرد اما بازار همه زندگي نيست. نبايد و نمي‌توان اجازه داد كه حوزه عمومي ‌تا كنج خلوت دلتان را تعقيب كند. تفاوت آرنت با اگزيستاسياليست‌ها اين است كه فرد در تنهايي است كه براي زندگي خود تصميم مي‌گيرد اما اين تصميم نمي‌تواند به شكل انساني پديد آيد مگر در دادوستد آزاد و برابر با ديگران. و در اين وجوه است كه آرنت در عين اينكه مشهور است به اينكه ليبرال نبوده، اما با ليبراليسم اشتراك دارد.

احيا كننده جمهوري خواهي در فلسفه سياسي مدرن، ‌هانا آرنت بوده است. نكته افتراق آرنت با ليبراليسم اين است كه در فلسه ليبراليسم معاصر به‌رغم اينكه روي همه آزادي‌ها و برابري‌ها تاكيد مي‌شود اما از دل آن هيچ عنصري نمي‌توان درآورد كه مسئوليت مدني در آن باشد. ‌هانا آرنت در بخش سوم ريشه‌هاي توتاليتاريسم مي‌گويد: توتاليتاريسم ناشي از اين است كه انسان، حيوان زحمت‌كش يا نهايتا انسان سازنده باقي مي‌ماند. توتاليتاريسم فقط در جايي مي‌تواند اتفاق بيفتد كه شهروند عامليتش را فراموش كرده باشد. يعني نمي‌خواهد action را انجام بدهد و ناگاه مسئوليت ميليوني را فردي يا هيئتي قبض و هرچه كه دلش خواست تحميل مي‌كند و بنا براين آزادي و مسئوليت و پاسخگويي از همه سلب مي‌شود. در عالم سياست براي آنكه حق داوري و ارزش‌گذاري به دست بياوريد، بايد بيشتر مسئوليت مدني‌تان را پذيرفته باشيد و بايد در يك فعاليت جمعي مشاركت داشته باشيد تا بتوانيد داوري كنيد.

آرنت مي‌گويد: آن action و آن سياست را واقعي كردن يعني نامرئي را مرئي كردن. ما در زندگي روزمره‌مان به گونه‌اي زندگي مي‌كنيم كه بسياري از چيزها نامرئي اتفاق مي‌افتد و هيچ‌كدام آن را به خودمان مربوط نمي‌دانيم و به همين دليل از ديده ما پنهان است.

در شهر همه چيز مرئي، روشن و شفاف است. و سيستم‌هايي كه مسئوليت را نامرئي مي‌كنند دشواريت‌زا هستند و اخلا‌ق را به خطر مي‌اندازند و هر سيستمي كه انسان رااز انسانيتش ساقط بكند و او را تبديل كند به حيوان زحمت‌كش هيچ فرقي با سيستم‌هاي ديگر ندارد. در واقع آرنت نقد بسيار جدي‌اي بر جامعه مصرفي آمريكا دارد و آن را با توتاليتاريسم مقايسه مي‌كند. البته در داوري منصف است.

آنجا كه action و عمل وجود نداشته باشد و انسان عامل نباشد، حيوان زحمت‌كش است. اما لزوما با سركوب، ديكتاتوري و جامعه بسته نيست كه اين اتفاق مي‌تواند بيفتد. در جامعه باز هم اگر چنان طراحي شده باشد كه فقط ما مصرف بكنيم اين اتفاق مي‌افتد. الا‌ن الگوي مصرف اين نوع جامعه مصرفي سرمايه‌داري اين است كه چيزي را توليد بكنيد كه مصرف تمام بشود و جايگزين توليد بعدي براي مصرف بشود. در مصرفي كه تمام مي‌شود انسان ناخودآگاه تبديل مي‌شود به همان حيوان زحمت‌كش. هدف مصرف كننده اصلي و حيوان زحمت‌كش است نه انسان سازنده. انسان سازنده درخدمت انسان زحمت‌كش است. واينجاست كه سياست به اقتصاد تنزل پيدا مي‌كند. يعني وظيفه سياستمداران اين مي‌شود كه هرچه بيشتر چنان رفاهي را توليد بكند كه حيوان زحمت‌كش راضي‌تر باشد.

به‌هانا آرنت «فيلسوف اميد در اعصار ظلماني» مي‌گويند و صفت ديگري كه به او نسبت مي‌دهند «فيلسوف آغازهاي تازه» است. ‌هانا آرنت مي‌گويد: در اعصار ظلماني منظور او از (اعصار ظلماني، دوران‌هايي است كه با هر دليل با زور و سركوب و فشار و قيد و بند وجه انساني ما را تحت فشار قرار داده‌اند) زندگي نظرورزانه‌اي را دنبال كنيم كه پر از اميد و راه جستن به بيرون از ظلمت است يعني اينكه زندگي ما يك زندگي پيوسته از يك نقطه شروع به نقطه پايان نيست. زندگي ما پر است از آغازهاي تازه.
منبع: حيات نو اقتصادی

- ديهيمی، مترجم كتاب «فلسفه سياسي‌هانا آرنت» است.