توپ در زمين فلسفه
مردم اکثراً فکر می کنند که حادثه ها ی دور و بر آنها بر دو قسمند: بعضی ها "بازی" اند و برخی "جدی". آنها معمولاً دو دايرة متمايز در کنار هم ترسيم می کنند، نام اولی را می گذارند "بازيها" و دومی را "امور جدی" می نامند و بعد تمام حوادث عالم را ميان اين دو دايره تقسيم می کنند.
تجربه درگير شدن در تماشای فوتبال به ما نشان می دهد که ميان بازی و جدی مرز روشن و عينی ای در کار نيست. بازی بودن و يا جدی بودن يک حادثه کاملاً بستگی به ذهن تماشاگر آن حادثه دارد. به عبارت بهتر، بازی و يا جدی بودنِ يک فرايند از نحوه تعامل آن فرايند با ذهن تماشاگر است که تعيين می شود و امری مستقل در عالم خارج نيست
"شايد روند تبدل بازوی چپ مرا به خروسی مبدل کند. آنگاه من از آن استفاده می کنم تا طلوع صبح را اعلام دارم. شايد روند تبدل بازوی راست مرا به کمان مبدل کند. آنگاه من از آن در شکار پرندگان و مصرف آنها استفاده خواهم کرد. شايد اين روند باسن مرا به چرخ و روح مرا به اسبی تغيير دهد. آنگاه من سوار محمل خواهم شد. من حتی مجبور نخواهم بود که اسب ديگری به آن اضافه کنم. هر آنچه ما حاصل کنيم (اينکه با شکل خاصی به دنيا آمده ايم)، به دليل فرارسيدن زمان است. هر چه ما از دست بدهيم (مرگ) به دليل فرارسيدن نوبت است. ما بايد راضی از زمان باشيم و نوبت را بپذيريم. در اين صورت ديگر حزن و فرح راهی به ما نخواهند يافت. چنين حالتی در ميان مردمان باستان با نام "شل کردن گره" مشهور بود. اگر انسان نتواند خود را از بند گره رها کند، اين به دليل آن است که چيزها او را سخت مقيد و دربند ساخته اند." (چانگ تزو)
* * *
شب از نيمه گذشته است. روبروی تلويزيون نشسته ايد: مکزيک و آنگولا در مقابل هم قرار گرفته اند. خميازه می کشيد و با خود می گوييد: "برای من چه فرقی می کنه؟ ديگه هيچ شانسی برای صعود ايران باقی نمونده، مکزيک يا آنگولا، واقعاً چه فرقی می کنه؟" دل دل می کنيد که تلويزيون را خاموش کنيد و به رختخواب برويد. کمی با کنترل تلويزيون بازی می کنيد و دست آخر با بی حوصلگی تصميم می گيريد که نيمة اول را تماشا کنيد. نيم نگاهی به ساعت می اندازيد و زيرلب می گوييد: "آره، هنوز برای خوابيدن زوده، نيمة اول رو خواهم ديد."
آنگولا طوفانی شروع کرده است. مکزيک آن تيمی نيست که مقابل ايران بود. آهی می کشيد و بياد آن شکست لعنتی می افتيد: "چقدر مفت باختيم . . . امان از دست اين ميرزاپور!" کرونومتر بالا، سمت راست صفحة تلويزيون دقيقة پانزدهم بازی را نشان می دهد. توپ به بيرون رفته است. مزدک ميرزايی دوباره شروع می کند به پرداختن به حواشی: "بله، همونطور که قبل از بازی هم خدمتتون عرض کردم، آنگولا اگه اين بازی رو ببره اونوقت تيم ما کمی شانس برای صعود خواهد داشت. البته اگه ما هم فردا پرتقال رو با اختلاف بالای دو گل ببريم که با غيرتی که از بچه های ايرونی سراغ داريم . . . ." چشمانتان از هم باز می شود: "پس هنوز شانسی هست . . . محاسبات من انگار اشتباه بوده!"
توپ دوباره به گردش درمی آيد و اينبار احساس می کنيد که به بازيکنان آنگولا علاقمند شده ايد. از رنگ پيراهن آنها لذت می بريد و با خود می گوييد: "اين چه طرحيه که برای پيراهن مکزيک ريختن! واقعاً که!" در يک ضدحملة سريع يک بازيکن مکزيک به هجده قدم آنگولا نزديک می شود و با دروازه بان تک به تک می گردد. کمی از مبل جدا می شويد. دروازه بان با سرعت از دروازه بيرون می آيد و بازيکن مکزيک را به خطا سرنگون می کند و داور بلافاصله او را اخراج می کند و پنالتی می گيرد. نگران می شويد. هنوز هفتاد دقيقه زمان باقيست. آنگولا چگونه می تواند ده نفره مکزيک را ببرد؟ آنهم با يک گل عقبتر! با خود می گوييد که کارت قرمز چندان منصفانه نبود.
دروازه بان آنگولا بدون اعتراض خارج می شود اما ضربة پنالتی به اوت می رود. نفس راحتی می کشيد و دستانتان را بهم می ماليد. چند دقيقه بعد اما در آنطرف ميدان، روی يک ضربة ايستگاهی، آنگولا به گل می رسد! از جايتان برمی خيزيد و می خواهيد کف بزنيد اما يادتان می آيد که پدر خوابيده است. سريع به آشپزخانه می رويد. چای می ريزيد و برمی گرديد و در يک متری تلويزيون روی زمين می نشينيد. با هيجان به خود می گوييد: "زمان زيادی باقی مونده اما من مطمئنم که دفاع آنگولا از پسش برمی آد . . . آره من مطمئنم!" با هر حملة مکزيکی ها در حاليکه عضلات خود را منقبض کرده ايد نيم خيز می شويد و بعد که بخير می گذرد، نفس راحتی می کشيد. ليوان چای سرد شده است و شما به تلويزيون خيره شده ايد. چند بار به داور اعتراض می کنيد و مدام ثانيه ها را می شمريد.
بين دو نيمه بشکلی عصبی قدم می زنيد و وضعيت دفاعی آنگولا و يکايک بازيکنان اين تيم را تجزيه و تحليل می کنيد: "اگه هر کدوم از بازيکن ها يه کم بيشتر بدوَن جای خالی نفر اخراج شده احساس نخواهد شد . . . آنگولا دوام می آره، من می دونم!"
نيمة دوم با حملات سنگين اما منطقی مکزيک آغاز می شود. هر بار که توپ وارد زمين آنگولا می گردد پشت گردنتان را با نگرانی می خارانيد و هر بار که دفاع آنگولا توپ را دور می کند لب می گزيد و به ساعت می نگريد و با خود می گوييد: "اين عقربه ها چرا حرکت نمی کنند؟"
پنج دقيقه به پايان بازی مانده و روی پيشانی شما عرق نشسته است. از سمت چپِ ميدان پاسی به خط حملة مکزيک می رسد. موقعيت بازيکن عالی است. يکنفر را جا می گذارد. نيم خيز می شويد. توپ را از کنار دست دروازه بان راحت و سريع وارد گل می کند. دهانتان تلخ می شود و عرق سردی بر شانه هايتان می لغزد. به حلقة شادی بازيکنان مکزيک می نگريد و سعی می کنيد خودتان را جمع و جور کنيد: "هنوز چند دقيقه باقيست . . . برای زدن يک گل فقط يک دقيقه لازمه . . . آنگولا می تونه يکی ديگه بزنه . . . " گل دوم مکزيک رشتة فکرتان را پاره می کند! خشمتان را سر دروازه بان آنگولا خالی می کنيد و فرياد می زنيد: "لعنتی!" پدرتان هراسان از اتاق خوابش بيرون می آيد و خواب آلوده و شگفت زده شما را نگاه می کند. با لبخند تلخی عذرخواهی می کنيد و همزمان با سوت پايان بازی تلويزيون را با عصبانيت خاموش می کنيد و سرخورده و گرفته به رختخواب می رويد.
* * *
مردم اکثراً فکر می کنند که حادثه ها ی دور و بر آنها بر دو قسمند: بعضی ها "بازی" اند و برخی "جدی". آنها معمولاً دو دايرة متمايز در کنار هم ترسيم می کنند، نام اولی را می گذارند "بازيها" و دومی را "امور جدی" می نامند و بعد تمام حوادث عالم را ميان اين دو دايره تقسيم می کنند. با فرض قبول اين نحوة تقسيم بندی، مسابقة ميان مکزيک و آنگولا را بايد در کداميک از اين دو دايره جای داد؟! اين مسابقه حادثه ای جدی است يا يک بازی بی اهميت؟ تجربة تماشای مسابقة مکزيک و انگولا بما نشان می دهد که تقسيم بندی رايج، تقسيم بندی ساده انگارانه ايست. يک مسابقة فوتبال می تواند در پانزده دقيقة اول، يک بازی بی اهميت باشد و بعد از آن تبديل به حادثه ای جدی شود که حتی امور جدی ديگر نظير رعايت حال والدين را تحت الشعاع خود قرار دهد. پس حتماً در اين تقسيم بندی و در اين دايره های ساده مشکلی وجود دارد. احتمالاً چيزی در جايی می لنگد!
حادثة E و دو تماشاگر S۱ و S۲ را در نظر بگيريد که تحت شرايط حسی يکسان (از نظر بينايی، شنوايی و . . . ) اين حادثه را بطور همزمان تجربه می کنند. مثالهای بيشماری وجود دارند که در آنها S۱ حادثه E را بشدت مهم و جدی تلقی می کند و عميقاً در مورد خط سير و عاقبت اين حادثه نگران است، و S۲ در عين حال که همان حادثةE را تماشا می کند اما کوچکترين علاقه و دغدغه ای نسبت به کم و کيف و نتايج آن ندارد. حادثة Eمی تواند پخش خبر سقوط هواپيمای خبرنگاران از تلويزيون، مصوبة هيات دولت در باب افزايش حقوق بازنشستگان، چاپ يک کاريکاتور توهين آميز در صفحات يک روزنامة پر تيراژ، طوفان کاترينا و يا از همه ملموس تر، مسابقة فوتبال ميان دو تيم مکزيک و آنگولا باشد.
تجربة درگير شدن در تماشای فوتبال بما نشان می دهد که ميان بازی و جدی مرز روشن و عينی ای در کار نيست. بازی بودن و يا جدی بودن يک حادثه کاملاً بستگی به ذهن تماشاگر آن حادثه دارد. بعبارت بهتر، بازی و يا جدی بودنِ يک فرايند از نحوة تعامل آن فرايند با ذهن تماشاگر است که تعيين می شود و امری مستقل در عالم خارج نيست. حوادث پيرامون ما ذاتاً و پيش خود برچسبی بر پيشانی شان ندارند که بما بگويد آن حادثه جدی است يا بازی. نحوة تعامل حوادث با ذهن انسانهاست که اين برچسب ها را تعيين می کند (منظور از بازی در اينجا تنها مجموعه ای از بازيهای قراردادی مثل فوتبال و پينگ پنگ نيست. بازی در معنای وسيع آن مدنظر است). سوال اما اينجاست که در داخل ذهن انسانها چه اتفاقی می افتد و حوادث در آينة آگاهی تماشاگر چگونه برچسب خود را پيدا می کنند؟ و از همه مهمتر اينکه در هنگام "شيفت" يک حادثه مثل مسابقة مکزيک-آنگولا از حالت بازی به حالت جدی دقيقاً چه اتفاقی می افتد؟ چه چيزی باعث می شود که "جو" بازی يکنفر را در خود می گيرد و بازی برای او تبديل به امری جدی و مهم می گردد؟
اين پرسش، پرسش بسيار مهمی است. اين پرسش در حقيقت يکی از بزرگترين و کليدی ترين پرسشهای فلسفی است. فيلسوفی که تکليف خود را با اين سوال روشن کرده باشد، در موضعی قرار می گيرد که از آن بعد ديگر بايد سرپايينی برود! اين پرسش همان پرسشی است که بيست و شش قرن پيش شاهزاده ای هندی بنام سيدارته گوتمه (Siddhartha Gautama) را وادار کرد که همسر و يگانه فرزندش و خان و مانش را ترک کند و بدنبال پاسخ سر به بيابانها بگذارد و در محضر مرتاضان جنگلها و در محضر سکوت و سلوک شخصی و بلندش به جستجوی پاسخ برآيد و آنگاه که آن را يافت خود را روشن ترين و شفاف ترينِ موجوداتِ عالم ببيند و بودا (بيدار) شود.
پاسخ بودا به اين پرسش شالودة تمام فلسفة بوديسم را بنيان می نهد. اين شالوده اما چنان که مرسومِ تمام اديان و نحله های عرفانی است، از طريق زبانی کنايی و پارادوکسيکال بيان و منتقل شده است. زبانی که با شهود معمولی درمی آويزد و عقل عرفی را به چالش می خواند. زبانی که بقول اسکات اترن حتی ضد شهودی (Counterintuitive) است. برای کسانيکه می توانند شهود عرفی خود را براحتی کنار بگذارند و به تجربه ای ماورای عقل حسی (Extrasensory) دسترسی دارند، راه بودا راه مطمئنی است. اما برای آندسته از مردم که به اين راحتی ها دست از عقل خود نمی کشند و می خواهند که فرزند زمانة خود باشند، آيا راه حل ديگری هست؟ آيا پلی وجود دارد که ساحل پر رمز و راز حقايق و سرزمين پاسخهای طلايی را با عقل تحليلگرِ خود بنياد پيوند دهد؟ پاسخ کوتاه من اينست: آری! رسيدن به پاسخ تفصيلی اما نيازمند تلاش بيشتری است. مقداری سربالايی و زحمت دارد و اندکی تحمل می خواهد. اميدوارم که اين سربالايی را با من بياييد. منظره از آن بالا حيرت انگيز است!
* * *
در جنگل انبوه علومی که روی ذهن انسان و مکانيزمهايش مطالعه می کنند، درختی وجود دارد که نامش "سيبرنتيک" (Cybernetics) است. کلمة سيبرنتيک اساسا" مشتق شده از ريشة يونانیِ Kubernets است که اين واژه خود به معنای سکاندار است. اين حوزه از دانش به بررسی دستگاههای خودتنظيم کننده (Self-regulating Systems) می پردازد. هر نظام خود تنظيم کننده مشتمل بر دو زير نظام است: بخش تنظيم کننده و بخش تنظيم شونده. دستگاه تنظيم کننده در مقايسه با تنظيم شونده ابعاد کوچکتری دارد و همواره فرامين خود را بصورت سيگنالهايی که ممکن است صوتی، نوری، الکترومغناطيسی، الکتروشيميايی يا امريه باشد به قسمت تنظيم شونده ارسال می دارد و درهر لحظه بايد از موقعيت تنظيم شونده با خبر باشد. اين امر لزوم وجود نوعی ارتباط دوطرفه را در کل دستگاه نشان می دهد. بطور خلاصه يک دستگاه سيبرنتيکی شامل مؤلفه های اساسیِ کسب اطلاعات، پردازش آنها، اتخاذ تصميم و ارسال فرمان است. اين شمای انتزاعی کارکرد سيستمهايی همچون يک موشک هدايت شونده، يک ارتش، يک آبگرمکن و نهايتا" سيستم عصبی و مغز انسان را عليرغم درجات متفاوت پيچيدگيشان تحت اصول واحدی توضيح می دهد وتبيين می کند. بدين ترتيب و از اين ديدگاه تفاوت اصولی ميان تنظيم قليائيت خون توسط مغز و تنظيم دمای يک اتاق توسط يک ترموستات وجود ندارد.
مفهوم زيربنايی و محوری در حوزة سيبرنتيک مفهوم "حلقة باز خورد " (Feedback Loop) است. حلقة باز خورد از چهار جزء تشکيل شده است: ورودی، خروجی، گُل (Goal) و مقايسه گر. هدف کلی اين حلقه کاهش دادن و به صفر رساندن ناهمخوانی (Gap) ميان ورودی و گل است. به همين خاطر گاهی به آن حلقة باز خورد منفی هم می گويند. شايد متداولترين مثال در اين زمينه عملکرد يک ترموستات باشد. يک ترموستات درجة حرارت فعلی اتاق را بعنوان ورودی دريافت می دارد و اين درجه را با گل خودش (مثلا" ۲۵ درجة سانتيگراد) مقايسه می کند. اگر تفاوتی موجود نباشد (Gap=۰) هيچ اتفاقی نمی افتد اما اگر بين آن دو تفاوتی وجود داشته باشد يک برون داد خاص اتفاق می افتد: مثلا" روشن شدن يک تهویة مطبوع يا يک مشعل شوفاژ. ترموستات سپس دمای محيط را از طريق ورودی خود مجددا" دريافت می دارد و تا زمانی که ارزش خوانده شده توسط ورودی با گل ناهمخوانی داشته باشد حلقه به عملکرد و چرخش خود ادامه می دهد.
شکل ۱. اجزاء يک حلقة باز خورد يا فيدبک
روانشناسانی که فرايندهای کنترل رفتار توسط مغز را مطالعه می کنند معتقدند رفتار يک فرد در زير يک دوش (برای تنظيم گرمای مطلوب آب) يا جلوی يک آينه (برای دستيابی به ظاهری موجه) نيز از اصول حلقة بازخورد پيروی می کند. لحظه ای رفتار امروز خود را جلوی آينه، درست پيش از خروج از منزل بياد بياوريم. خواهيم ديد که اين رفتار رشته ای از پاره-کنش ها (Part-Actions) را بنمايش می گذارد: دريافت واقعيت از درون آينه (ورودی)، مقايسه آن واقعيت با ايده آلی که از وضع ظاهر خود در ذهن داريم (گل) و سپس حرکاتی فيزيکی با دست (خروجی) برای کاهش دادن ناهمخوانی ميان سر و وضع واقعی مان با سر و وضع مطلوب. بطور کلی اين اعتقاد وجود دارد که هر پاره-کنش در زندگی انسان معطوف به کاهش دادن ناهمخوانی ميان وضعيتِ واقعیِ سيستم (محيط) با يک وضعيت آرمانی (گل) است. در ارتباط با انسان ورودی به "ادراک" و خروجی به "رفتار" ترجمه می گردد. گل ها همان "هدف" های ذهنی هستند و عملکرد ذهن اساسا" مشتمل بر مقايسه و تصميم گيری است. از اين منظر بطور خلاصه می توان گفت که زندگی ما عبارتست از تلاش برای تبديل آگاهیِ (محيطِ) نامطلوب به آگاهیِ (محيطِ) مطلوب. صبح که از خواب برمی خيزيم بنوبت وارد حلقه های بازخورد زندگيمان می شويم و پس از صفر کردن تقريبی گپِ هر حلقه از آن خارج شده و به حلقة بعدی وارد می شويم.
در شبيه سازی پاره-کنش های انسانی از طريق حلقة بازخورد بايد به دو نکتة اساسی توجه کرد. اول: جزئی از حلقه که اهميت کليدی دارد و در واقع قلب حلقه را تشکيل می دهد، گُلِ حلقه است. بدون گل اساساً حلقة بازخوردی بسته نمی شود و شکل نمی گيرد. گل در واقع بيانگر نوعی "ناهمخوانی" با داده های ورودی است. اگر گل و در نتيجه ناهمخوانی (Gap) در کار نباشد، اساساً نيازی به مقايسه و خروجی و لذا نيازی به حلقه بازخورد وجود ندارد. دومين نکته اما اينست که حلقه های بازخورد می توانند خود را تکثير کنند! فرض کنيد که هدف (گل) شما اينست که برای گذراندن تعطيلات خود به دهلی برويد و ده روز را در آنجا سپری کنيد. اين هدف طبيعتاً يکسری زير-هدف ها (Sub-Goals) را "متولد" می کند، مثلاً گرفتن ويزا، گرفتن بليط، رزرو کردن هتل و غيره، و برای هرکدام از اين زير-هدفها يک حلقة بازخورد جديد تشکيل می شود. در واقع هميشه وضع به اين صورت است که افراد انسان هم دارای اهداف فرادست (Superordinate) هستند و هم اهداف فرودست(Subordinate) و اهداف و ارزشهای انسانی نه بشکل يک حلقة تنها بلکه بشکل سلسله مراتبی از حلقه های تو در تو شبيه به يک "آبشار کنترل" رفتار را اداره می کنند. (برای يک مطالعة تخصصی دربارة اين نظريه مراجعه کنيد به اين کتاب: Carver, C, S. & Sheier, M, F. (۲۰۰۱). On the Self-Regulation of Behavior. Cambridge University Press. )
* * *
خوب، اکنون ديگر آماده ايم که به بازی مکزيک-آنگولا بازگرديم و تماشاگر اين مسابقه را از نزديک و با ابزارهايی که تاکنون بدست آورده ايم مورد بررسی قرار بدهيم. در پانزده دقيقة اول بازی وروديهايی که از طريق صفحة تلويزيون وارد ذهن تماشاگر ما می شدند بدرون هيچ حلقه ای راه پيدا نمی کردند، چون اساساً در اين بازة زمانی حلقه ای موجود نبود. وروديها در اين بازة زمانی انگار که بخار می شدند و به عدم می پيوستند! حلقه در حقيقت زمانی شکل گرفت که در ذهن تماشاگر بازی سر و کلة يک گل پيدا شد: "آنگولا بايد ببرد". از اينجا ببعد بود که حلقه بسته شد و بعد از اين زمان بود که تمام داده های ورودی بعد از ورود به حلقه با گل (پيروزی آنگولا) مقايسه می شدند و بعد از مقايسه به برون دادهايی همچون عرق کردن، قدم زدن عصبی و يا فرياد منجر می شدند. در حقيقت از پانزده دقيقة اول ببعد، ميان تماشاگر و صفحة تلويزيون يک حلقة بازخورد نامرئی بوجود آمد و همين حلقه او را به صفحة تلويزيون گره زد و او را وارد اتمسفر بازی کرد. جدی شدن يک بازی در ذهن تماشاگر هميشه نيازمند نطفه بستن يک حلقة بازخورد يا حلقة کاهش دهندة ناهمخوانی است و نطفه بستن اين حلقه اساساً نيازمند ظهور يک گل و در نتيجه يک ناهمخوانی (Gap) است. اين موضوع نيز روشن است که در مثال ما، گل جديد از بطن يک گل قبلی و با تکثير آن متولد شد. هدف فرادست در اينجا صعود تيم ايران است و اين هدف اصلی خودش را بشکل يک هدف فرودست (پيروزی آنگولا بر مکزيک) تکثير می کند.
تز اصلیِ "نظریة بازيها" اينست که در دنيای پيرامون ما دو دايرة جدا از هم، بازيها و جديها، وجود ندارند. تنها يک دايره وجود دارد که تمام حوادث پيرامون ما را دربرمی گيرد و نام اين دايره اينست: بازيها! بازيها در عين حال می توانند آگاهی انسانها را از طريق يک حلقة بازخورد منفی درگير سازند و تنها در ذهن تماشاگر تبديل به امری "جدی" شوند. "جدی بودن" مطابق با اين رهيافت، صفتی عينی (Objective) و اصيل برای امور پيرامون ما نيست. "جدی بودن" صفتی ذهنی (Subjective) و تبعی است. "جدی بودن" برای حوادث چيزی مثل "گرم بودن" برای اشياء است. اشياء در عالم خارج بخودیِ خود گرم يا سرد نيستند. گرم بودن يا سرد بودنِ يک جسم يک ويژگی تبعی است که دستگاه عصبی ما و ذهن ما آن را می سازد. گرم و سرد بودن درست مثل جدی بودن، در عالم خارج وجود ندارند. همة آنها در ذهن ما هستند. (نظریة بازيهايی که در اينجا بشکل مختصر آن را توصيف کرده ام، با "نظریة بازی" معروف در رياضيات و در علوم اجتماعی متفاوت است. اين يکی نظريه ای فلسفی است.)
انسانها دقيقاً از طريق همين حلقة بازخورد منفی است که درگير تمام بازيهای زندگيشان می شوند. بازيهايی همچون "من از تو بيشتر دارم" يا "محبوبيت من بيشتر است" يا "من از تو بيشتر می دونم" (بازی اکبر!) و يا "من بر تو مسلط هستم" که بازيهای معمول و تشکيل دهندة چارچوب زندگی انسانها هستند، دقيقاً بهمين شکل و از طريق همين ترفند است که ما را در جو خود می گيرند. ما در مقابل بسياری از اين بازيها تا سنين خاصی خميازه می کشيم! و حتی از درگيری ديگران و سطح بالای دغدغه آنان تعجب می کنيم. اما خوب، دقيقة پانزده دير يا زود برای ما هم فرا می رسد!
جَوگرفتگی و درگير شدن در يک بازی را می توان به "تولد" تعبير کرد. انسان تا زمانيکه بدون گل و بشکلی بی طرف (Unbiased) و خالص (Pure) به يک بازی می نگرد، نسبت به آن بازی "سرد" و "مرده" است. بمحض اينکه ايده آل و ناهمخوانی (Gap) خاصی شکل گرفت و حلقه ای ميان او و صحنة بازی نطفه بست و وارد جو بازی شد، در حقيقت در ميدان بازی "متولد" می شود. هنديان اين فرايند را بخوبی شناخته اند و آن را "دوباره متولد شدن" (Rebirth) می نامند. صحنة بازی از ديدگاه اينان چونان گردابی است که آگاهی تماشاگر را در خود می بلعد و او را درگير خود می سازد. بودا آنچه را که متخصصين سيبرنتيک ناهمخوانی می نامند، "تشنگی" می نامد: " زاييده شدن رنج است، پيری رنج است، بيماری رنج است، مرگ رنج است، از عزيزان دور بودن رنج است . . . و خاستگاه رنج تشنگی است، يعنی تشنگی کام، تشنگی هستی و تشنگی نيستی، و همين تشنگی است که به دوباره زاييده شدن می برد و بسته به کامرانی است . . . ." (سورة Dammacakkappavatana ، کانون پالی) (در باب اين سه نوع تشنگی، کام، هستی و نيستی در آينده خواهم نوشت).
زندگی هر يک از ما در حقيقت توده ای درهم پيچيده از حلقه های بازخورد است. به تعداد آرزوها و هدفهای (Goals) ما حلقه های بازخورد وجود دارند و همين حلقه ها هستند که رنج ها و شاديهای زندگيمان را موجب می شوند. روانشناسانی که به مطالعة هيجانات (Emotions) می پردازند، می دانند که تقريباً تمام هيجانات طبيعی ما ناشی از تغييرات اندازه ناهمخوانی (Gap) در حلقه های بازخورد روزمرة ماست. هيجانات مثبت مثل شادی و رضايت نتيجة مستقيم "کاهش" اندازة ناهمخوانی، و هيجانات منفی همچون عصبانيت و سرخوردگی ناشی از "افزايش" اين اندازه است.
پروژه "عرفان" از اين منظر برنامه ای برای قيچی کردن تمام حلقه های بازخوردی است که چونان پيله ای ما را در خود گرفته اند. عارف شخصی است که حلقه های ميان خود و صفحة تلويزيون آگاهی اش را يکی يکی و با وسواس قطع کرده است. و اکنون بايد برای ما روشن باشد که او اينکار را از طريق امحاء گل ها (آرزوها) که قلب تپندة حلقه ها هستند انجام می دهد. جلال الدين رومی برآنست که: "آزادی در بی آرزوئی است." بودا نيز رهايی را در فرونشاندن "تشنگی" می داند. نگاه عارف به محيط پيرامونش نگاهی بی طرفانه و خالص است، مشاهدة محض است، شهادت است. ما خيلی وقتها فکر می کنيم (يا بما گفته اند) که عارف چيزهايی را می بيند که ما نمی بينيم. اين موضوع درست نيست. قضيه کاملاً برعکس است: عارف بسياری از چيزهايی را که ما می بينيم، نمی بيند! عارف تودة درهم پيچيدة حلقه های فيدبک ميان ما و تصوير دنيا را کنار زده و همان چيزی را که ما از خلال عينک گل ها و منافع خود می بينيم، بصورت "خالص" می بيند. در تصوير آگاهی عارف غولها و جن و پری ها حضور ندارند! تصوير آگاهی عارف جهان در روشن ترين و خالص ترين شکل آنست.
در ذهن عارف هيچ وضعيت مطلوب يا نامطلوبی وجود ندارد. عارف داده هايی را که از طريق حواس خود می گيرد با هيچ ايده آل و گُلی مقايسه نمی کند و بنابراين لزومی هم به برون دادهای رفتاری برای کاهش ناهمخوانی در خود احساس نمی کند. زندگی عارف در همخوانی و هماهنگی کامل با تمام داده های ورودی حواس اوست. نگاه عارف به دنيای پيرامونش نگاهی از سر شناسايی يا مقايسه و يا انتقاد نيست: عارف در "افسون گل سرخ" شناور است. و درست بهمين خاطر است که عارف غم نمی شناسد و هماره "شِکر اندر شِکر" و "هَشٌ، بَشٌ بَسام" است. زندگی عارف همچنين يک زندگی فاقد برون داد و بی عمل (Actionless) است. تعامل عارف با محيط پيرامونش در حداقل مقدار ممکن است. هر اتفاقی در جهان بيفتد، برای عارف علی السويه است (داستان پيامبران البته داستان متفاوتی است). وضعيت عارف از اين منظر دقيقاً شبيه به وضعيت جسدی است که در مقابل انبوه اتفاقات و حوادث دنيای پيرامونش هيچ واکنش تصحيح کننده ای از خود نشان نمی دهد. عارف مرده ای است که پيش از مرگ طبيعی مرده و به "موت قبل الموت" نايل شده است. عارف نه ت