جنگ روانی و جنگ خیابانی
سید ابراهیم نبوی
10.01.1010
در این میان، پروژه کارناوال دوم، که از یک هفته قبل هشدار آن توسط سبزها داده شد، انجام شد، مثل همیشه، حکومت موضوعی را مقدس اعلام کرد، توهین به عاشورا، و بعد اعلام کرد که سبزها به مقدسات توهین کرده و آنها را محارب و مستوجب اعدام دانست. اما آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، جدال فیزیکی میان دو گروه نیست، بلکه جنگ روانی است که میان سبزها و تندروها ایجاد شده است. آنچه واقعیت دارد نه یک جنگ خیابانی بلکه یک جنگ روانی است. اگر تندروها می زنند و می کشند و تهدید می کنند، برای جلوگیری از نمایش اقتدار ملی سبزهاست. می زنند تا جمعیت دو میلیونی و سه میلیونی تشکیل نشود و در مقابل تمام کوشش شان را می کنند تا جمعیتی را به خیابان بکشانند که بتوانند " اکثریت نمایی" کنند.
راهپیمایی اعتراض به توهین سبزها در روز عاشورا، بزرگترین جمعیتی بود که تا بحال در این جنگ روانی بسیج شده است. این جمعیت که به روایت سبزها بین 20 تا 40 هزار نفر ارزیابی شده، توسط تندروها تا 400 هزار نفر نیز، به روایت ارزیابی رسمی وزارت کشور، گفته شده است. آیت الله خامنه ای امروز این راهپیمایی را باشکوه و نقطه عطف قلمداد کرد. اما آیا این گفته نشانگر روحیه دولت و حکومت است؟ و آیا دولتی که خود می داند با چه شیوه هایی مردم را به نمایش خیابانی کشانده تا چه حد از حمایت مردمی برخوردار است.
در حال حاضر دو پیشنهاد روی میز سیاستگذاران حکومت است، بر اساس پیشنهاد اول، بناست که یک حمله سنگین به سبزها صورت بگیرد تا حرکت جنبش را متوقف کند. احتمال انجام چند اعدام، که توسط دادستان متهمان آن از عوامل مجاهدین خلق نام برده شده اند، ایجاد فشار و حتی مجازات مرگ در مورد بهائیانی که متهم شده اند نه تنها در درگیری های خیابانی دست داشته اند، بلکه در خانه های شان اسلحه کشف شده است و ادامه ترورهای خیابانی که در مورد علی موسوی و کروبی در قزوین اتفاق افتاد، وجود دارد. اما دولت و حکومت و بخصوص نیروهای پلیس و امنیتی می دانند که این روش شدیدا تحریک کننده است و احتمالا موجب واکنش های غیرقابل کنترل خواهد شد. اما میانه روهای محافظه کار، از جمله محسن رضایی و باهنر و علی مطهری و دیگران چنین اعتقادی ندارند، آنها اگر چه اصطکاک شدیدی برای پیشرفت ماشین خشونت ایجاد کرده اند، اما طرح روشنی جز طرح های سبزها ندارند و بعید به نظر می رسد، حکومت بخواهد طرح سبزها را اجرا کند.
آنچه معلوم است این است که اظهارات آیت الله خامنه ای صریحا با روش اول مخالف است، اما روش دوم را نیز تائید نمی کند. وی مثل همیشه نمی تواند در شرایط دشوار تصمیم بگیرد و این امر شرایط را در حالت بحرانی نگه داشته و تنها باعث ریزش نیروی فراوان در جبهه تندروها می شود.
قاتل استعفا می دهد، قاضی برکنار می شود
روح الله حسینیان، حامی مهم سعید امامی در قتلهای زنجیره ای، یک روز پس از اعلام نام سعید مرتضوی به عنوان عامل اصلی جنایات کهریزک، استعفا داد. او ده سال قبل سعید امامی را " شهید" نامیده و با افتخار گفته بود " ناسلامتی ما روزی قاتل بودیم" وی دلیل استعفای خود را " احساس دلشکستگی و سرخوردگی" قلمداد کرد. علی مطهری یک هفته قبل در مجلس گفته بود " آقای حسینیان علاقه خاصی به اعدام دارد." شاید مواجه شدن طرح 38 نماینده مجلس برای اعدام پنج روزه، که بنظر می رسد با مخالفت مجلسی ها مواجه شده باشد، انگیزه این استعفا دانسته شود، اما مورد سووال و تحت تعقیب قرار گرفتن افرادی که دست به جنایات کهریزک زدند و فعلا مورد اتهام هستند، بی تردید در این استعفا نقش دارد. به نظر من شکست طرح تندروها برای پیشبرد کودتا، و راه انداختن موج ترور و وحشت که چندان مورد توجه میانه روها نیست، آقای حسینیان را به آنجا رسانده است که بگوید " سرخورده و شکست خورده ام."
موضع بلاتکلیف شخص رهبری، که از سویی چنان حرف می زند که گوئی می خواهد فرمان قتل عام بدهد، اما عملا مانع اقدام نیروهای خودسر می شود، تندروها را به بن بست خواهد رساند. اصلا بعید نیست که اگر این سیاست مقابله با نیروهای خودسر، منجر به تلفاتی در حد قاضی سعید مرتضوی شود، یا موجب برکناری تنی چند از مقامات انتظامی و امنیتی و قضایی گردد، موج نومیدی و هراس به جان تندروها خواهد افتاد. حاصل این وضع در اولین گام، تغییر رویه مجلس شورای اسلامی و ایجاد فشار شدید مجلس بر دولت احمدی نژاد خواهد شد. در حقیقت، پروژه " کودتای بدون احمدی نژاد" شاید دومین طرحی باشد که برای آرام کردن جنبش سبز روی میز قرار بگیرد. شاید هیچ کاری راحت تر از برکناری احمدی نژاد نیست و این نزدیکترین راهی است که محافظه کاران ممکن است پیش رو داشته باشند. دلایل اثبات عدم کفایت سیاسی احمدی نژاد، حتی براساس دستورات شخص خامنه ای نیز فراهم است. اگر بناباشد که دولت تندروی را به حکومت تحمیل نکند، برای نگاه داشتن " شاه مهره" خود باید یکی دو " سوار " قربانی بدهد. مرتضوی و احمدی نژاد، شاید زودتر از دیگران از صحنه خارج شوند. بعید نیست که چنین تغییری بازی را کمی متعادل کند.
اما، فرافکنی تند آیت الله خامنه ای که همزمان با ریزش نیروی سنگین در جبهه حاکمیت گفته بود " اگر ریزش نیرو داریم، دو برابر رویش نیرو هم داریم" هنوز نشانه ای از واقعیت نشان نداده است. جز برخی افرادی که زیر بازجویی سنگین تغییر موضع موقت نشان داده اند، هنوز هیچ سواری از جبهه سبز به سوی سواران حریف نرفته است. در حالی که دستگیری مهره ای مانند نوری زاد، استعفای محمدرضا حیدری کنسول ایران در نروژ، تغییر لحن شدید برخی روحانیون، نشان می دهد که هر روز یک شخصیت شناخته شده قلعه قدرت، صندلی خودش را ترک می کند و پرچم سفید را بالا می برد. انتقادات علی مطهری در برنامه روبه فردا که گفته است " اگر کسی حرف رهبری را هم قبول نداشت ضد نظام نیست" و اینکه " دولت باید مجوز راهپیمایی سبزها را می داد" در گفتگوی تلویزیونی با وحید جلیلی، عملا نشان از چرخشی آشکار به سوی جنبش سبز دارد. از یاد نمی بریم، تضاد آنتاگونیستی موجود، تا حد حذف حریف سیاسی پیش رفته است. آنان خواستار اعدام موسوی و کروبی و حامیان شان هستند، و از این سو نیز شعارها تند تر از آن است که بتوان تصور کرد.
مذهب علیه مذهب
اگر چه جنبش سبز را نمی توان جنبشی دینی دانست، چرا که پایگاه اجتماعی و خواست ها و شیوه حرکت جنبش به جنبش های دینی مانند نیست، اما روحانیت و مراجع تقلید، در مواجهه با جنبش با سووالی قدیمی مواجهند که پاسخ آن را در رفتار آنان می توان دید. آیا روحانیت و مراجع باید به اتکای مردمی که همواره تامین کننده هزینه دستگاه روحانیت بودند، پیش بروند، یا نظام جمهوری اسلامی موفق می شود که جامعه روحانیت را تبدیل به یک نهاد دولتی کند؟ پاسخ دادن به این سووال تا زمانی که تعارض جدی میان منافع مردم و حکومت رخ ندهد، شاید ضرورتی پیدا نکند. ولی وقتی این تضاد آشکار می شود، روحانیت و مراجع تکلیف خود را باید روشن کنند و به نظر می رسد دارند روشن می کنند. حذف جدی روحانیون و مراجع بزرگ از سرنوشت سیاسی کشور، و جایگزینی روحانیون تقلبی، مانند حسینیان و محسنی اژه ای و کسانی که صرفا از کانال های کار دولتی وارد نظام روحانیت شده اند، پس از درگذشت آیت الله منتظری جدی تر شده است. حذف کامل شاگردان آیت الله خمینی و جایگزینی روحانیت دولتی، در کوتاه مدت ممکن است مشکل حکومت و نامشروع بودن دولت را حل کند، اما از دست دادن شبکه روحانیت و بخصوص مدارس دینی، در دراز مدت لطمه جدی خود را به حکومت دینی خواهد زد.
آیت الله یزدی، که پیش از این نیز از سوی مجلس خبرگان، خودسرانه به صدور اطلاعیه دست زده بود، اعلام کرد که آیت الله صانعی از مرجعیت ساقط است. این واقعه زمانی صورت گرفت که فشارها بر روحانیونی مانند سید علی محمد دستغیب و بسیاری دیگر از مراجع محلی و مدرسین قم شدت یافت. ماموران دولتی از سفر آیت الله دستغیب به شیراز جلوگیری کردند. نیروهای امنیتی و لباس شخصی ها به مسجد آتشی ها ( قبا) در شیراز حمله کردند و به فرزند آیت الله صدوقی اهانت صورت گرفت. اینها در حالی بود که آیت الله هاشمی و آیت الله بزرگ سیستانی اعلام کردند، جامعه مدرسین حق لغو مرجعیت را ندارد.
به نظر می رسد، رفتن به سوی نظام چینی روسی کوبایی قدرت، یعنی ایجاد انحصارات اقتصادی در چنبره نظامیان، تندروهای چپ دولتی را به آنجا رسانده است که فکر می کنند با پول دولتی می توانند روحانیت را در سیستم گزینشی تسویه کنند و روحانیون مخالف را از قدرت حذف کنند. به سختی می توان داوری کرد که آیا این رفتار حکومت، باعث حذف سازمان روحانیت از ساخت قدرت کشور می شود؟ و آیا این که شاخ می برد، همان نیست که قدرت خود را بر این شاخه استوار کرده است؟ همزمان با حذف بسیاری از روحانیون از موقعیت قدرت، خبری در مورد امام جمعه شیراز شنیدنی بود، آیت الله حائری عضو فدراسیون تیراندازی شد.
آخرین بیانیه و نامه های آن پنج نفر
حادثه عاشورا در سراسر کشور، بحرانی را به زمین سبزها کشاند. میرحسین موسوی، سیاستمدارانه، با آخرین بیانیه اش، خواست های پنجگانه ای را مطرح کرد که پیش از آنکه خواست های انتخاباتی وی یا سبزهای کمپین او باشند، خواست های ادامه جنبش سبز بود. در حقیقت میرحسین موسوی به جای اینکه بر حق خود به عنوان رئیس جمهور تاکید کند، بر حق مردم برای داشتن رسانه و حق برگزاری اجتماعات تاکید کرد. یک روز قبل از انتشار این اطلاعیه، سه تن از چهره های سیاسی کشور در پاریس در نشستی همه مردم را به اعتصابات گسترده دعوت کرده بودند. و دو روز پس از بیانیه، پنج تن از رهبران جنبش در خارج از ایران، یعنی عبدالعلی بازرگان، سروش، کدیور، گنجی و مهاجرانی، خواست های تکمیلی خود را در ده ماده عنوان کردند. خبر نشست پاریس بسرعت از فهرست خبرها حذف شد. اما آنچه در مجموع اتفاق افتاد، در حقیقت، برخورد مسوولانه رهبران داخل کشور، با جنبش بود و نشان می داد که فاصله فیزیکی همچنان اثر مهمی در انتخاب شیوه چالش سیاسی دارد.
شاید، جدی گرفته شدن نامه میرحسین موسوی، موجب شد که دوستانی که بیانیه پنج نفره را امضا کردند، بیانیه موسوی را جدی تر بگیرند، تا اینکه بر راه خود تاکید کنند و شاید نشان می داد که نگرانی آنان از استقبال عمومی از تغییر مشی میرحسین موسوی، بیهوده بوده است. آنچه در بیانیه موسوی آمده بود، تغییر روند و حرکت جنبش به سوی نهادینه کردن و تثبیت آن و متعادل سازی آن بود، چیزی که جنبش به آن نیاز داشت. و علاوه بر همه اینها نشان می داد که نیروهای جنبش در بیرون مرز بیشتر موظفند که به خبررسانی بپردازند و آینه حوادث فراوانی باشند که هر روز چهره ایران را تغییر می دهد.
سال 2010، آخرین سال حکومت
ما می دانیم آنها چه می گویند، آنها هم می دانند ما چه می گوئیم. تقریبا اولین و مهم ترین حادثه پیش بینی شده برای سال 2010 از سوی سیاستمداران جهانی تغییر حکومت در ایران بود. اتفاقی که می تواند سیاستمداران جنبش سبز را کمی نگران کند و حکومت جمهوری اسلامی را دچار دلهره ای سازد که با آن دلهره دست به رفتارهای تندتر و ویران کننده تری بزنند. نگرانی ما شاید چندان بی دلیل نیست، سقوط حکومتی که شتاب برای ویران کردنش باعث پرداخت هزینه ای فراوان می شود نگران کننده است. اما سقوط بطور کلی از نظر فیزیکی عملی پرهزینه است. شاید تمام مصلحانی که تلاش می کنند تا معادلاتی جز سقوط را برای تغییر قدرت پیشنهاد کنند، از کار خود چنین قصدی دارند. بعید نمی دانم که بسیاری از کسانی که برای کاهش خشونت در تغییر حکومت ها تلاش می کنند، نه ترسو هستند و نه از پرداختن هزینه تغییر باکی دارند، آنچه آنان لحاظ می کنند، تاکید بر هزینه هایی است که می تواند پرداخت نشود. البته انقلابیون ترجیح می دهند، هزینه های یک تغییر را سریع حساب کنند تا زودتر به وضع جدید برسند، اما، برای کسانی که سالهای طولانی از زندگی خود را بخاطر اشتباه محاسباتی در یک انقلاب، از دست داده اند، حسابگری کمی مهم است.
آیا قرار است این هیکل عظیمی که سقوط می کند، روی سر ما بیافتد؟ آیا قرار است بخاطر سقوط بقایای دولتی که می رود، تعدادی دیگر قربانی شوند، تا روزها سریع تر برسد؟ آیا بسیاری از کسانی که باید در جریان ریزش نیروی یک حکومت، به آرامی از آن جدا شوند تا خشونت در فردای انقلاب به ملت تحمیل نشود، لازم نیست، موضوع گفتگوی کنونی قرار بگیرند؟ به نظر می رسد برای کشور فقیری که پول کافی برای انقلابی عظیم ندارد، دست زدن به یک انقلاب، یک ولخرجی بزرگ است. به نظرم بهتر است دست مان را توی جیب مان بکنیم و دارایی های ملی مان را بیش از این به باد ندهیم.
از جنبش راه سبز