نهاد دین
موضوع این نوشته توصیف فشردهی برخی ویژگیهای نهاد دین است. نهادِ دین، دینِ نهادی شده است، همان نهادی است که سازمان اجتماعی آن را متولیان رسمی دین تشکیل میدهند. در این نوشته میان دین و دینی فرق گذاشته میشود. دین در معنای مشخص آن نهاد دین است که تمامیت دین را در برنمیگیرد. کل آنچه دینی خوانده میشود، از آن برنمیآید و برای توجیه خود به آن برنمیگردد.
یک نکتهی مهم در این نوشته، طرح مختصر موضوع محدود بودن مجموعهی گزارههای دینی و همهنگام نامتعین بودن آن است. هشدار نوشته به مومنان این است که هر حکمی میتواند زمانی یک حکم دینی باشد، از جمله حکمی فراخواننده به جنایت یا توجیهکنندهی آن.
سه پرسش
یاسر میردامادی، این سه پرسش را در برابر من نهاده است:
۱. چه چیزی نهاد دین را از دیگر نهادها جدا میسازد و با چه روشی میتوان به این جداسازی رسید؟
۲. نسبت خشونت سکولار با خشونت دینی چیست (به فرض امکان جداسازی خشونت سکولار از خشونت دینی)؟ آیا میتوان داوری کرد که خشونت دینی بیش از خشونت سکولار است (اگر اصولا امر سکولار خشونتزا تلقی شود)؟
۳. آیا دین «ذاتی تغییرناپذیر» دارد؟ اگر نه، این سخن دقیقاً به چه معناست و مقولهی بدیل و جایگزین آن برای فهم دین چیست، آیا مثلاً چیزی شباهت خانوادگی (family resemblance) ویتگنشتاین است؟[۱]
در این نوشته من تنها به پرسش نخست میپردازم. پاسخ به دو پرسش دیگر را به فرصتی دیگر وامینهم. رویکرد نوشته به مسئله چنان است که موضوعهای مشخصی که ذهن ما را به خود مشغول داشته، در کانون توجه قرار گیرند. مفهوم "نهاد"، آن گونه که در جامعهشناسی معمول است، به عنوان مجموعهای از هنجارها، باورها و ارزشهای به هم پیوسته در رابطه با فعالیتها و علایق اجتماعی معینی درنظر گرفته شده است. به موضوع درهمآمیخته دیدن و تفکیک میان نهادها و روش بررسی در این زمینه به صورتی جدا از تحلیل مسئلهی اصلی پرداخته نشده و ترجیح داده شده این موضوع در جریان خود بررسی برنمایانده شود. در این مورد معیار اصلی تفکیک کارکردی گرفته شده که هر نهاد برای بازتولید خویش دارد.
دین و فرهنگ
دین بنابر تعریف مشهور اسپیرو موسسهای اجتماعی است که پایهی وجودی آن کنش و واکنشی است شکلگرفته توسط فرهنگ با آنچه در پنداشت فرهنگ باشندههایی فراانسانی اند.[۲] در این تعریف، که رابطهی تنگاتنگِ دین و فرهنگ را به خوبی برمینمایاند، فرهنگ سه بار حضور دارد:
۱. دین موسسهای است اجتماعی در درونِ یک فرهنگ، یعنی نحوهی شکلگیری، تاریخی که مییابد، روالِ پیامرسانی، شکلِ سازمانی و رابطهی آن با دیگر موسسههای اجتماعی تنها با رجوع به فرهنگی که دین در آن پا گرفته و به سهم خود به آن شکل داده، فهمیدنی هستند.
۲. این فرهنگ، تصوری کلی دارد از موجودهایی فراانسانی و دنیایی آن سوی دنیای محسوس انسانی.
۳. دین، کنش و واکنشِ انسانها با این پهنهی "فرهنگی" فراانسانی را سامان میدهد. خود این کنش و واکنشها همخوان با الگوهاییاند و در مجراهایی صورت میگیرند که فرهنگ در اختیارِ دین گذاشته است.
هیچ دینی از نقطهی صفر نمیآغازد. هیچ خدایی وجود ندارد که با یک یا چند معبود پیش از خود خویشاوند نباشد. ابداعها و ابتکارهای هر دینی در هنگام پاگیری آن، هر چه باشند، از فرهنگِ موجود برآمدهاند. پیش از آن که دینی بنا به تعبیری رایج در بحثِ منشإِ احکامِ فقهی در اسلام، برخی موازین فرهنگی موجود را "امضا" کند، خود به "امضا"ی آن فرهنگ میرسد. "امضا"ی متقابل طبعاً با تنش و جرح و تعدیلِ متقابل همراه است.
بر این قرار نقد دین، نقد فرهنگ است. و نیز حق با جامعهشناسی دین در سنت فرانسوی آن است که در شیفتگی هر قومی به دین خود، نوعی خودشیفتگی دیده است. دین و ناسیونالیسم، قرابتی بنیادین دارند. ابن خلدون در دنیایی که میشناخته به درستی دین را در کانون عصبیت قومی جهانگشا دیده است.
تعریف اسپیرو از دین، تفکیک مفهومی دین و فرهنگ را پیش میگذارد. برای انسان مدرن این تفکیک، مفهوم است. ولی در ذهن گذشتگان چنین تفکیکی صراحت ندارد. پیش از عصر جدید، همه چیز "دینی" است، "دینی" از این نظر که همه چیز توضیح و توجیه خود را در جهانی فراحسی مییابد که قلمرو باشندههای فراانسانی تلقی میشود. این باشندهها همه جا هستند، فراحسیاند، اما نمودهای حسی دارند. در دورههای آغازین فرهنگ بشری ممکن است هر جنبندهای، هر صدایی و هر نور و ظلمتی نمود باشندههای فراانسانی تصور شود. همه چیز "دینی" است: خوردن، شکار کردن، کشت کردن، کشتن، تولید مثل، زاده شدن، مردن. به تدریج یک حوزهی مشخص دینی شکل میگیرد که کارکرد آن تعیین دقیق مرزهای مشروعیت در باور و رفتار است.
دین و دینی
"دینی" همواره دایرهی وسیعتری از دین دارد، اگر منظور از دین، دینی مشخص باشد. دین مشخص اصول و آداب مشخصی دارد که تعیین دایرهی رسمیت آنها کار گروه خاصی است که در طول تاریخ شکل میگیرد. سنت آن بر پایهی منطقی درونی و در کنش و واکنش با کانونهای قدرت سیاسی و اجتماعی پرورش مییابد. دین مشخص، موسسه است، یعنی چیزی است که تأسیس میشود. دین عمومی، ولی بیاساس است، یعنی در تاریخ خاصی و با رخداد خاصی تأسیس نشده است. این ایستار، نوعی تحملپذیر کردن جهان و همنوعان تحملناپذیر است و خود لزوماً تحمیلی نیست؛ از قوهی تصور میآید و نظامی جزمی ندارد.
بر این قرار صفت "دینی" دو معنا دارد، معنایی عمومی و معنایی مشخص، آنگاه که به دینی مشخص برگردد. دینی عمومی، از دینی مشخص برنمیخیزد؛ از آن تأثیر میگیرد، اما بدان واکاستنی نیست. میان این دو رابطهی پیچیدهای وجود دارد، رابطهای با سویههای هماهنگی، تبعیت، ستیز، کنترل، تضعیف، تقویت. به این دلیل هر حکمی در مورد دین مشخص گسترشپذیر به دین در شکل عمومی و فرانهادی آن نیست و برعکس.
از این رو هنگامی که مثلا میگوییم مردم ایران مومناند، بایستی توجه کنیم که داریم پندار و کردار مردم را به چه معنایی متصف به صفت دینی میکنیم. مردم این سرزمین دینی بودند، چه عربها این خاک را فتح میکردند، چه فتح نمیکردند؛ دینی بودند، چه صفویان موفق میشدند، گروههایی از مردم را به کیش خود درآورند، چه موفق نمیشدند؛ دینی بودند، چه سلطنت کنونی فقیهان برقرار میشد، چه برقرار نمیشد. و بسیاری از آنانی که دینیاند، دینی میمانند حتا اگر دکان فقیهان به تمامی تخته شود. دین مردم متحول میشود، اما مرکز قدرت نمیتواند با آن هر کاری کند، چه این مرکز از جنس دینی باشد، چه از جنس غیر دینی.
مشخصترین شکل دین مشخص، دین مرکزی یا هر یک از دینهای تثبیت شده و نهادی شده است. دست کم در مورد خطهی تاریخی خود میتوانیم برنهیم که دین مرکزی، دین غلبه است. هیچ دینی با بحث و اقناع، از یک باور فردی به یک باور گروهی و از چنین چیزی به آیین دولتی تبدیل نمیشود و تنها با اتکا به بشارت خود جهانگشایی نمیکند. حد طبیعی جذب و اقناع، تشکیل یک فرقه است. فراتر از آن بایستی از دینی ساده به دینی مجهز تبدیل شد و از جمله به شمشیر مجهز گردید.[۳]
کیشی که به دین مرکزی تبدیل میشود، بر زمینهی دینداری عمومی غلبه میکند و خود نیز تا حدی مغلوب فرهنگ دینی میگردد، زیرا به ناچار به سازشها و انعطافهایی تن میدهد و خود بسته به محیط چیزهایی را از باورهای عمومی اقتباس میکند. قابلیت و مقبولیت دینی، نوعی سرمایهی نمادین است که در محیطی که فرقگذاریهای آن متأثر از دین است، اعتبار ایجاد میکند. قاعدتاً هر چه به مرکز قدرت نزدیکتر شویم، سهم دین مرکز در ایجاد و اعطای سرمایهی دینی بیشتر میشود. بر این قرار نهاد دین در مفهوم اخص آن دین مرکزی است، اگر نهاد را آن گونه که در جامعهشناسی مرسوم است، واقعیت معین اجتماعیای بدانیم که با حق یا وظیفهی کنشگری و هنجارگذاری در درون خود و نسبت به بیرون خود مشخص میشود. موضوع را به این صورت نیز میتوانیم تبیین کنیم: دین وقتی نهاد است که به صورت کردارهایی سنخنما (تیپیک) بروز کند و چون سنخ کردار دینی را در درجهی نخست دیانت مرکزی تعیین میکند، پس بایستی آن را شاخص اصلی نهاد دین تصور کرد.
نهاد دین و حس ناب دینی
کارکرد نهاد دین مشروعیتبخشی به تبعیضهای جامعهی انسانی با توسل به نیروهای پنداشتهی فراانسانی است. نهاد دین در برابر گونههای مختلف تفاوتها و تبعیضها موضعهای مختلفی میگیرد: از طرد و تعدیل گرفته تا تحکیم و تقدیس. موضعگیریها پویشی تاریخی دارند و به تعادل قوا وابستهاند. نهاد دین همواره به گونهای موضع میگیرد که تضمینی برای بازتولید خود داشته باشد. این نهاد نه در فراسوی نظام تبعیض، بلکه جزئی از آن است.
نهاد دین، یک واقعیت تاریخی اجتماعی است. آن را نباید با دین در یک معنای فردی و ذهنی ناب یکی گرفت. چنین معنایی را فردریش شلایرماخر با عبارت «وابستگی به نامتناهی» به دست داده است. او پیش از اینکه چنین تعریفی عرضه کند، در درجهی نخست میان ادراک دینی نابی که در نظر دارد، با نهاد دین فرق میگذارد.
از یک حس ناب دینی در معنایی از سنخ آنچه شلایرماخر به دست داده، نمیتوان مستقیما به نهاد دین رسید. فرض کنیم در موردی چنین حسی وجود دارد. بایستی تصور شود که نامتناهی جلوهای متناهی یافته و هنجارهایی وضع کرده است تا واقعیت اجتماعی نظمی یابد که با نظم بهنجار هستی همخوانی داشته باشد. به سخن دیگر حس دینی بایستی به دین وضعی تبدیل شود. وضع، قرار گرفتن در یک موضع تاریخی است و هر موضع تاریخیای موضعی در یک نظام تبعیض است.
Download file">متن کامل مقاله