خشونت دینی و خشونت سکولار
• مسئلهی خشونت تنها با سکولاریزاسیون سیاسی حل نمیشود. جامعه میتواند قانون و سامانی سکولار داشته باشد، در عین حال بسیار خشن باشد. از فردای سکولاریزاسیون سیاسی، همهی مردم روشن و روشنگر نمیشوند. تلاشی برای تلطیف جامعه لازم است که بدون همکاری معتقدان دینی پیش نخواهد رفت. پیشبرد بدون خشونت جدایی دین و دولت نیز همکاری معتقدان دینی را ایجاب میکند ...
این مقاله پاسخی است به پرسشی دربارهی خشونت دینی و بیشی و کمی آن نسبت به خشونت غیر دینی. [۱] موضوع خشونت در اینجا از زاویهای خاص بررسیده شده: رابطهی خشونت و کمک. پی گرفته میشود که عصبیت، به عنوان جمع تناقضمند همبستگی و خشونت، در عصر جدید چه پویشی داشته است. پیش از آن بر روی عصبیت و خشونت دینی مکث شده و بررسی میشود که دین چه نقشی در گسترش خشونت و نیز مهار آن داشته است. عصر جدید عصر خشنی است، اما این امتیاز را دارد که در آن طرح مسئلهی خشونت و طرد خشونت ممکن شده است. در نوشته از این نظر بر حقانیت عصر جدید و اخلاقیت جهان سکولار تأکید میشود. نوشته در پایان، پیش از آنکه بحث را جمع بندد، به موضوع نقد سکولاریزاسیون سیاسی میپردازد.
خشونت، کمبود، کمک
جهان، خشن است، نه تنها به خاطر سختی و برندگی و کوبندگی و توفندگی و زهرآگینی مادی آن، بلکه به خاطر آن که ما در آن تنها نیستیم. خشونت عنصری نسبتاً پایدار در موقعیتهای انسانی است. هر موقعیتی میتواند خشن شود. کافی است که موقعیت به صورت تنگنایی تصور شود که برونرفت از آن مستلزم پس زدن کسی یا کسانی شود، آنگاه بعید نیست که هر ملاحظهای کنار گذاشته شود، جز خواست خویش. ما انسانها موجوداتی اجتماعی هستیم، یعنی به هم میچسبیم. با مورچه و زنبور و دیگر جانداران اجتماعی فرق داریم. آحاد آنها جایگاه و کارکردی مشخص دارند. ما در مقابل نامشخصیم، اما همه برای تشخص میکوشیم. ما در جهان جای یکدیگر را تنگ میکنیم.
کمبود، مشکل همیشگی جهان ما بوده است. انسان موجودی است همواره گرفتار کمبود. تاریخ انسان تاریخ کمبودهاست. کمبود، خود تاریخ دارد و ثابت نمانده است. ما هنوز در دورهی کمبودهای اساسی هستیم. اکثریت آدمیان هنوز درگیر مشکل بقا، در شکل فیزیکی محض آن هستند، یعنی غذا و سرپناه مناسب ندارند.
مشکل انسانی با رفع نیازهای اساسیاش برای بقا حل نمیشود. همهی موجودات کامل هستند، به جز انسان که ناقص است. خشونت انسان با رفع کمبودهای زیستیاش رفع نمیشود. از این رو خشونت انسان طبیعی نیست. انسان به شکلی غیرطبیعی خشن است. جانوران درنده، خشن نیستند. آنها غذای خود را میخورند. در جهان، تنها انسان خشن است.
انسانها به هم فقط خشونت نمیورزند، کمک نیز میکنند. خشونت اما هنوز بر کمک غلبه دارد و طلب کمک و امتناع از کمک ای بسا به خشونت دامن میزند. از همین رو برتولت برشت در شعری حکمتآموز نصیحت کرده است که فقط به کمک امید نبندیم:
«روی کمک حساب نکنید.
برای سر باز زدن از کمک، خشونت لازم است،
برای دریافت کمک نیز خشونت نیز لازم است.
تا زمانی که خشونت حاکم است، میتوان از کمک کردن سر باز زد.
اگر خشونت حاکم نباشد، دیگر به کمک نیازی نیست.
از این رو شما نباید خواهان کمک شوید، به جای آن باید خشونت را برافکنید.
کمک و خشونت یک کل را تشکیل میدهند.
و این کل باید دگرگون شود.» [۲]
ولی آیا هر کمکی جزئی از یک کل خشونتبار است؟ بیگمان نه، هر کمکی مکمل خشونت و هر خشونتی مکمل نوعی کمک نیست. و برای برانداختن خشونت و دست کم محدود کردن آن، چارهای جز کمک به یکدیگر وجود ندارد. کمکی خشونتزاست که یک نظام تبعیضی را بازتولید کند، ما را در برابر آن دیگران بنهد، ما را در برابر آنان تقویت کند، "ما" را تولید کند و مایی که پدید میآییم، در برابر "دیگران" قرار گیریم.
فعالیت خودانگیختهی دین و آلت فعل بودن آن
دین برای انسان، یک کمک خشونتزا بوده است. هر گروهی از انسانها در برابر قهر طبیعت و قهر همنوعان، که همه برانگیخته توسط خدایانی بدکار یا سویهی پلشت وجود آنان تصور میشدهاند، به تصوری از خدایان نیکوکار توسل جستهاند. خدایی که به این دسته کمک کرده، دشمن آن دسته بوده است. عهد صلحآوری که با این خدا میبستهاند، همزمان همسوگند شدن علیه همنوعان دیگرشان بوده است.
انسان همواره در معرض این خطر است که درگیر موقعیتی شود که در آن وجودش به حس تنگنا و کمبود تقلیل یابد. اگر این وضعیت به خشونت گراید، خدایانی که یاور انسان هستند، نفرتبار میشوند، در جهان نفرت میپراکنند. خدایان عشق، معمولاً خدایان فردی و لحظهها و رخدادهایی منفرد هستند. خدایان تاریخی، با وجود همهی تلطیفهای فرهنگی گرایش به زمختی دارند. همهی آنان این استعداد را دارند، آشکارا یا تا حدی پنهان، که به خدایانی آزاردهنده تبدیل شوند.
خشونت یکی از واقعیترین واقعیتهای تاریخ انسانی است و خشونت دینی یکی از رایجترین شکلهای خشونت در طول تاریخ است. کمتر خشونت عمدهای سر زده که توجیهی دینی نداشته باشد. ریختن خون اکثریت قریب به اتفاق زنانی که به دست پدران، برادران و شوهران خود به قتل رسیدهاند، به لحاظ دینی موجه و چه بسا لازم بوده است. کدام سرداری را میشناسید، دست کم در خطهی فرهنگی ما، که اگر خونی ریخته است، در راه هدفهای مقدس نبوده است؟ فتح سرزمینها به نام دین انجام شده است. کم پیدا میشود جنگی که از جنس جهاد نبوده است. کم پیدا میشود قلمی که شکسته شده و به فتوای یک عالم دینی شکسته نشده باشد. اکثر کتابهایی که ما از خواندنشان محروم شدهایم، به حکم دین نابود شدهاند.
دین از پردازندگان و پاسدارندگان اصلی سنت رتوریک خشونت است. همهی خطابههای جنگی، چه سخنران هیتلر باشد، چه استالین، چه بوش، چه صدام، چه خمینی یا اسامه بن لادن، نطقهای ایمانی هستند. همهی جنگاوران مومناند. بدون ایمانی آتشین، نمیتوان سرداری بزرگ و سربازی دلاور شد. منظور از ایمان در اینجا اعتقادی متعصبانه به امر خویش است، چنان که پذیرفته شود به خاطر آن خون ریخته شود. گروندگان به آن تا پای جان "مجاهدت" کنند و "شهید" شوند و مخالفان آن معدوم گردند. همهی شکلهای ایمان، آبشخوری و منطقی دینی دارند.
خشونت دینی واقعیتی انکارناپذیر است. این بدین معنا نیست که این مفهوم مصون از تبدیل شدن به مفهومی ایدئولوژیک است. نظر در این باب، همچون موارد دیگر، کارکردی ایدئولوژیک مییابد، اگر ناراستنما شود، و به حکم ماهیتش این احتمال میرود که ناراستنماییاش در این باشد که هر چه را که به نام دین صورت گرفته، تنها به موسسهی اجتماعی مشخصی که پاسدار دین است، یا ذهنیت و منشی که دینی خوانده میشود، نسبت دهد. در این حال نقش دیگر عاملهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی پوشیده میماند و پوشیدهسازی به بهانهی نمایانسازی کاری است که از ایدئولوژی برمیآید.
نسبت دادن همهی پلشتیهای تاریخ به دین همانند معرفی آن به عنوانِ سرچشمهی همهی خوبیها پوشانندهی حقیقت است. عاملیت دین مطلق نیست. دین خود پدیدهای فرهنگی است، تربیت میکند، اما خود نیز تربیت میشود، محصور در روابط اجتماعی دوران است و تأثیری که بر روی آنها دارد همه در چارچوب روابط قدرت و حد تغییرپذیری آنهاست. نابرابری و مناسبات عبودیت در جامعه پایه و اساس جهانبینی دینی است. اگر از کتابهای مقدسی چون قرآن همهی مفهومهایی را حذف کنیم که ریشه در تجربهی نابرابری و بندگی دارند، از آنها چیزی باقی نمیماند. در سورهی "فاتحه" فعل ستایش، تصور خدا به عنوان رب و مالک، اظهار عبودیت به درگاه او، استعانت جستن از او، تصور از خدا به عنوان دهندهی نعمت، هدایتگر و خشمگیرنده بر گمراهان همه برخاسته از جهان معناییای هستند که شاخص اصلی آن نابرابری و سلطه است. اگر انسانها برابر بودند، اگر در جامعهی انسانی رب و بنده وجود نداشت و انسانها بر یکدیگر غضب نمیکردند، اگر دینی هم وجود داشت، یکسر متفاوت از آن چیزی بود که اینک وجود دارد.
دینها تفاوتگذار هستند. تفاوتگذاری دینی به تفاوتگذاری میان خدا و جهان یا آفریننده و آفریده محدود نمیشود. تفاوتگذاری میان دو جنس، میان مومن و غیر مومن و میان مراتب اجتماعی و سیاسی از سازههای اصلی جهانبینی دینی هستند. تفاوتگذاری دینی در متن تفاوتهای واقعی اجتماعی صورت میگیرد. آنها را تقویت میکند، تقدیس میکند، تعدیل میکند، تحملپذیر میکند. نقد سیاسی و اجتماعی دین، بررسی کار کرد آن به عنوان یک عامل در متن تفاوتها و ستیزهای اجتماعی است.
درست به این دلیل که دین تفاوتگذار است و خود در متن تفاوتها عمل میکند، نمیتوان میان فعالیت آن و آلت فعل بودن آن به طور کلی یا در هر مورد معین تفاوت روشنی گذاشت. هیچ مرز عینی روشنی میان استفاده از دین و سوءاستفاده از دین وجود ندارد. اگر منع دینی کشتن، مطلق بود، دین توجیهکنندهی هیچ قتلی نمیشد. همین که منع کشتن نسبی شد، در متن تفاوتها و ستیزها، این امکان واقعی پدید میآید که قتل در هر موردی توجیهی دینی یابد. هرگاه برای تبرئهی دین گفته شود که از آن سوءاستفاده شده است، میتوان در برابر دست گذاشت بر استعدادی که دین دارد برای آنکه مورد سوءاستفاده قرار گیرد. سوءاستفاده از دین عمدتا به استفادهای برمیگردد که دولت از دین میکند. دین، اما در قبال دولت منفعل نیست.
دین و غیرت
نزدیکترین پدیدهی زمینی به خدا، دولت است. دولت و خدا بنیاد مشترکی دارند. هر دو برای هدایت، فرماندهی و حفظ مراتب ساخته شدهاند. نقش این دو در مهار خشونت و گسترش آن شبیه به هم است.
خدایان و دولتها، از ابتداییترین شکلها تا شکلهای پیشرفتهی خود، همواره در هم تنیده بودهاند. خدایان به دولتها کمک کردهاند، دولتها به خدایان؛ و همچنین خدایان را دولتها از میان بردهاند و دولتها را خدایان. تاریخ، تاریخ همدستی و ستیز خدایان و دولتهاست. قلمرو اقتدار خدایان با تغییر قلمرو دولتهای متحد آنان تغییر کرده است. جغرافیای دینی و جغرافیای سیاسی تقریباً بر هم منطبقاند.
نام خدایان همسایه نخست به هم ترجمهپذیر بوده است. بعدا از هم بیگانه میشوند و به هم کینه میورزند. تا زمانی که اختلافات خدایان سیاسی بود، یعنی به اختلاف میان سلاطین بر میگشت، امکان آشتی میان آنان نیز وجود داشت. مثلاً خدایان بابل و آشور میتوانستند، در همسایگی هم بزیند و گاهی حرف همدیگر را بفهمند. یان آسمن، مصرشناس و دینپژوه و فرهنگشناس معاصر آلمانی، معتقد است از زمانی که اختلافهای خدایان به صورت ستیز بر سر حقیقت درآمد، خشونت به شدت بالا گرفت. چنین اتفاقی با اختراع دینهای یکتاپرست رخ میدهد. اولین سند تاریخی در این مورد را در رابطه با اخناتون، فرعون مصر (قرن ۱۴ پیش از میلاد، از سلسلهی هجدهم فراعنه) در اختیار داریم. اخناتون "رع" را خدای واحد خواند، پرستیدن او را اجباری کرد و خود را پیامبر وی نامید. [۳] او نمادهای خدایان دیگر را با خشونت از میان برد. علیه کیش او شورش شد، از جمله چون منافع معابد محلی در خطر افتاده بود. این معابد گرد خدایان محلی شکل گرفته بودند.
شاخص شکلگیری دینی که خود را به عنوان پاسدار حقیقت مطلق معرفی میکند، داستان گوسالهی سامری است. در این داستان، که به تفصیل در تورات آمده، یکتاپرستی با یک قتل عام نمایش قدرت خود را آغاز میکند: «آنگاه موسی به دروازه اُردو ایستاده گفت هرکه به طرف خداوند باشد نزد من آید. پس جمیع بنی لاوی نزد وی جمع شدند. او بدیشان گفت یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید هر کس شمشیر خود را بر ران خویش بگذارد و از دروازه تا دروازهی اردو آمد و رفت کند و هر کس برادر خود و دوست خویش و همسایهی خود را بکشد. و بنی لاوی موافق سخن موسی کردند و در آن روز قریب به سه هزار نفر از قوم افتادند. و موسی گفت امروز خویشتن را برای خداوند تخصیص نمایید...» [۴] این خداوند، که همه باید خود را به وی «تخصیص» نمایند، در توصیف خویش از صفت «غیور» استفاده میکند. [۵] او چنان غیور است که حتا اعقاب متولد نشدهی کسانی را که به بندگی تن درندهند، از مجازات مصون نمیدارد: «انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم و چهارم، از آنانی که مرا دشمن دارند، میگیرم.» [۶]
متن کامل مقاله